''فارغ
Open in Telegram
انسان نمیداند طوفانِ بزرگی در راه است، اگر هم بداند، طوفان در راه است.
Show more804
Subscribers
-124 hours
-27 days
+1730 days
Posts Archive
805
آسان است ابداع زندگی -
کار هر روزهٔ خداست.
آفرینش نیست
جز خیزهای اقتدارش.
آسان است ابطال زندگی -
خداوند سختگیر را
دشوار است بر وجودی خودجوش
ابدیت را عطا کردن.
نقشهای فنا شده در نجوایند،
اما طرحِ بیتشویشِ او پیش میرود -
در جایی خورشیدی مینشاند،
از جایی انسانی حذف میکند.
It's easy to invent a life -
God does it - every Day -
Creation - but the Gambol
Of His Authority -
It's easy to efface it -
The thrifty Deity
Could scarce afford Eternity
To Spontaneity -
The Perished Patterns murmur -
But His Perturbless Plan
Proceed - inserting Here - a Sun -
There - leaving out a Man -
-امیلی دیکنسون / سعید سعیدپور
805
Repost from Perspective | پرسپکتیو
| توطئه و جنایت (قسمت اول)
| نومن و فنومن کانت در سینمای هیچکاک
| نویسنده: مهبد ذکایی
➖ برای [ مطالعه مقاله ] کلیک کنید
▪️| #Aesthetic
🌀| @Perspective_7
➖| @honar7modiran
🌀| https://Perspective.ir
805
امروز 7 آبان، به بهانه زادروز کوروش چند کتابِ تاریخی و تحلیلی-پژوهشی معرفی میکنم. کتابها اکثراً ترجمههای قابلقبول و روانی دارند و برای فهم اجمالی و سیستماتیک تاریخ هخامنشی و پس از آن، مفید و مهم هستند.
1- از کوروش تا اسکندر: تاریخ امپراتوری هخامنشی
اثرِ پییر بریان / مترجمان: سه ترجمهی فارسی دارد؛ مهدی سمسار، ناهید فروغان (نشر فرزانروز) و مرتضی ثاقبفر از نشر توس که ترجمه مناسبتری است.
ماهیت و فحوای کتابِ فوق درواقع هم مرجعِ دانشگاهیِ هست و هم منابع بابلی، یونانی و باستانشناسی را با هم تحلیل میکند و ساختار سیاسی و اقتصادی و مذهبی امپراتوری را از کوروش به بعد بررسی میکند.
2- ایران باستان (از ۷۰۰ پیش از میلاد تا ۶۵۰ میلادی)
اثرِ یوزف ویسهوفر / ترجمهی مرتضی ثاقبفر از نشر ققنوس.
کتاب اثری تحلیلی-فشرده و روان است. بخش هخامنشیاش برای فهم سیاستِ کوروش (ادغامِ اقوام و مدیریتِ فتوحات) خوب است.
3- کوروش کبیر
اثرِ آلبر شاندور / ترجمهی هادی هدایتی از نشر ثالث.
کتاب شاندور نیز به پژوهشگران تاریخ باستان و علاقهمندان به کوروش پیشنهاد شده. لحنش رواییتر است و بر سیاستِ کوروش و پیشینهی بابلی تمرکز دارد.
4- کوروش کبیر
اثرِ هارولد لمب / ترجمهی صادق رضازاده شفق
کتاب آخر درحقیقت مابین تاریخ و روایت قرار میگیرد و میکوشد چهرهی کوروش را از منابع تاریخی پیشین و متعاقبِ آن از ساختار افسانهها و یافتههای باستانشناسی بازسازی کند. کتاب مذکور اثریست مردمپسند و قدیمی؛ ولی ترجمهاش نسبت به دیگر آثار و مترجمین، ضعیف و دارای اشکال است و بهتر است آن را مکمل بخوانید یا با زبان اصلی اثر.
805
قسمتِ اولِ مقالهی توطئه و جنایت را هماکنون میتوانید در سایت پرسپکتیو بخوانید.(متن به سهبخش مجزا تقسیم شده و هرهفته یک بخش قرار میگیرد)
توطئه و جنایت | نومن و فنومن در سینمای هیچکاک – پرسپکتیو https://share.google/9CHmIVDutMXiioq2o
805
سهشنبه، هجدهم نوامبر. محدودیتهایت تو را به صلیب کشیدهاند. انتخابهای کورکورانهات قابل تغییر نیست؛ آنها قطعی و غیرقابل برگشتند. فرصتهایی داشتی اما از آنها استفاده نکردی، در اشتباهات تازهات غوطهوری، حتی نمیتوانی تصمیم بگیری که بروی قدم بزنی: مطمئن نیستی که این کارت فرار است یا علاجی برای تازه شدن و رهایی از قفسی که تمام روز خودت را در آن زندانی کرده بودی. تمام دلخوشیهایت در زندگی را از دست دادهای. پیش رویت ردیفی وسیع از کوچههای بنبست است. هم عمداً و هم از فرط استیصال، دستت را از زندگی خلاق بریدهای. داری یک ماشین بیتفاوت میشوی. نمیتوانی عاشق شوی هر چند راهش را بلدی. هر تفکری برایت شیطانی و نامیمون است - اگر بخواهی کاری را دوباره انجام بدهی آن را به اشکال مختلف انجام میدهی! میخواهی به خانه بروی، به دامن مادر بازگردی. میبینی که دنیا درها را به تلخی و به آرامی یکییکی به رویت میبندد. رازی را که در دل داشتی فراموش کردهای؛ برای یکبار، آه، برای یکبار، راز شاد بودن، خندیدن، و باز بودنِ درها.
دهم ژانویهٔ، ۱۹۵۳. به این نقاب زشتِ مُرده نگاه کن و فراموشش نکن. این نقابی گچی است که شرنگی تلخ و مرده مثل فرشتهٔ مرگ پشت آن است. امسال پاییز من اینگونه بودم، و چیزی است که هرگز نمیخواهم دوباره به آن تبدیل بشوم. لبولوچهٔ آویزان و افسرده و چشمهای تختِ ملالآور، بیروح و بیحال: عوارض پوسیدگی متعفن درونی.
اِدی پس از آنکه نامهای صادقانه برایش نوشتم و در آن گفتم که بهتر است برای درمان نزد روانکاو بروم تا مشکلات وحشتناکم را ریشهکَن کنم. جواب نامهام را داد. لبخند میزنم و به فکر فرو میروم: همهٔ ما دوست داریم فکر کنیم آنقدر مهم هستیم که به روانکاو نیاز نداریم. اما دلم یک خواب حسابی میخواهد، یک دیدگاه سودمند و راهگشا، و اندکی شانس.
-به بهانهی زادروز سیلویا پلات 27 اکتبرِ 1932
-خاطرات سیلویا پلات / ترجمهٔ مهسا ملک مرزبان
صفحاتِ 98 و 99.
805
تو رفتن را خوب بلدی
نماندن
یعنی همان رفتن.
بیرحمانه نماندن
همان
بیرحمانه رفتن است.
تو مانند خزان
ناگهان میروی
ناگهان زرد میشوی.
زرد شدن
همان خشکیدن و مُردن است.
ناگهان میمیری.
میایستی،
میخشکی،
میپوسی.
تو
یخبندانِ گوریدهی زمستانی،
گندیدگیِ برف
زیرِ ردپاها،
قطعیتِ زمستان
بر تنسوزِ پاها.
سلولهای وخیمِ یک محتضر،
انجمادِ زنده ماندن.
تو انجماد را خوب بلدی؛
آهسته مُردن را،
سرطانِ ابدیِ ماندن.
یک روز آهسته،
یک روز ناگهان،
همواره در آغوشِ نبودن؛
نماندن
[نبودن]
گریستن
و نخواستن
و پیوستارِ تلخِ نـــــهایی،
در گوشهایی که دیگر
نمیشوند! خستهاند!
و چشمهایی که
تمنایِ انفجارِ حدقه دارند.
انفجارِ حدقه
همان خواستِ آزادیست.
کور شدن در سیلابِ خون
همان وقوعِ آزادیست.
-بداهههایی در خیال.
805
خلقِ یک انسان جدید وقتی میدانی قرار است حتی شده یک روز، بدبخت باشد، جنایت است. بدبختی حتی اگر فقط یک لحظه وجود داشته باشد، بدبختیِ ابدی است. زادنِ یک تنهاییِ دیگر فقط به این دلیل که خودت دیگر نمیخواهی تنها باشی، جنایت است. انگیزهٔ طبیعتْ جنایتکارانه است و استناد به آن بهانهای بیش نیست؛ درست مثلِ همه کارهایی که از انسان سر می زند.
-توماس برنهارت / یخبندان
ترجمهٔ زینب آرمند.
805
توطئه و جنایت
نومن و فنومنِ کانت در سینمای هیچکاک
هیچکاک گاهی خواسته یا ناخواسته سراغ پرسش و بحرانِ متافیزیکیِ کانت میرود که میپرسد: «شناخت ما از جهان و دیگر اجزایش چقدر است؟» سپس در اغلب فیلمهای خود همین پرسش را مبسوط میکند و آن را در گسترهٔ شناخت ما از اطرافیان و اشیاء و هر ابژه دیگری باز مینشاند. نوشتارِ حال، بررسی تمایزمندیِ «چیزی که میبینیم» و «چیزی که واقعاً هست» در سینمای هیچکاک با وامداری از نقد اول و دومِ فلسفه کانت است.
-مهبد ذکایی
-بداهههایی در خیال.
#هیچکاک #کانت #فلسفه_سینما
805
دردیست چنان محض
که ماده را در میمکد
و ورطه را با خلسه میپوشد،
تا حافظه بتواند
از کنارش-بر فرازش-و بر پهنهاش
گام بردارد،
همچون مدهوشی که مطمئن پا مینهد،
بر جایی که چشمِ باز
بند از بندش رها میکند.
There is a pain ــ so utter ــ
It swallows substance up ــ
Then covers the Abyss with Trance ــ
So Memory can step
Around ــ across ــ upon it ــ
As one within a Swoon ــ
Goes safely ــ
Where an open eye ــ
Would drop Him ــ Bone by Bone.
-امیلی دیکنسون / سعید سعیدپور
805
دیگر فقط چشمی از تو مانده، چشمی عظیم و خیره که همهچیز را میبیند، تن وارفتهات را همچنان که خودت را، تماشاشدهٔ تماشاگر، انگار یکسر به کاسهٔ خودش برگشته باشد و بیگفتنِ چیزی نظارهگرِ تو باشد، تو، درونِ تو، درون سیاه و تهی و زنگاری و ترسخورده و ناتوانِ تو. تو را تماشا میخکوب میکند. هیچوقت از دیدنِ خودت دست نخواهی کشید. کاری از دستت ساخته نیست، نمیتوانی از خودت بگریزی، نمیتوانی از نگاهت بگریزی، هیچوقت نخواهی توانست. حتی اگر بتوانی بهچنان خواب عمیقی فرو بروی که هیچ تکان و بانگ و سوزشی بیدارت نکند، باز این چشم هست، چشمِ تو که هیچوقت بسته نخواهد شد و هیچوقت به خواب نخواهد رفت. خودت را میبینی، خودت را میبینی که تو را میبیند، خودت را تماشا میکنی که تو را تماشا میکند. حتی اگر بیدار شوی، دیدنت یکسان و پایدار میماند. حتی اگر میتوانستی به خودت هزاران و میلیاردها پلک اضافه کنی، باز در آن پس و پشتها این چشم بود تا تو را ببیند. خواب نیستی، اما خواب دیگر نخواهد آمد. بیدار نیستی و هیچوقت بیدار نخواهی شد. نمردهای و مرگ هم نمیتواند خلاصت کند... -ژرژ پرک / مردی که خواب است ترجمهٔ ناصر نبوی.
805
چندان نزیستهای و با این حال همهچیز گفته شده و سر آمده. بیست و پنج سال بیشتر نداری، اما مسیر زندگیات بهتمامی مشخص است. نقشها آمادهاند و برچسبها: از لگن عنفوان کودکی تا ویلچر روزگار پیری، همهٔ نشستگاهها اینجایند و نوبت خود را انتظار میکشند. حکایت زندگیات چنان پُر و پیمان بازگو شده که خشونتبارترین عصیانِ ممکن خم به ابروی کسی نمیآورد. بهعبث پایین خواهی پرید به خیابان و سراسیمه مردم را کنار خواهی زد، سرت زبالهپوش خواهد شد، پابرهنه راه خواهی رفت، اعلامیههایی منتشر خواهی کرد، سرِ راهِ یک غاصب را خواهی گرفت و گلولههایی شلیک خواهی کرد، همه بیفایده. تختت در خوابگاه تیمارستان از حالا آماده است و قاشقچنگالت روی میزِ شاعرانِ نفرینشده جا خوش کرده. زورق مست، معجزهٔ مسکین: حَرارْ جاذبهای است اجنبی، سفری که تدارک شده. همهچیز پیشبینی شده، همهچیز با ریزترین جزئیات آماده شده: جهشهای دور و دراز دل، آیرونیِ سرد، پارگی، کمال، اگزوتیسم، ماجرای بزرگ و یأس. روحت را به شیطان نخواهی فروخت، صندل به پا خودت را درون آتشفشان اِتنا نخواهی افکند(اشاره به مرگ امپدوکلس)، هفتمین شگفتی جهان را ویران نخواهی کرد. همهچیز آماده است تا بمیری. گلولهای که تو را با خود خواهد برد مدتهاست قالبریزی شده، از حالا مشخص است که کدام زنانِ گریهکن در پی تابوتت روانه خواهند شد.
چرا تا قلهٔ بلندترین تپهها بالا بروی وقتی مجبوری پایین بیایی؟ و پایین که آمدی، چه کنی تا مجبور نشوی زندگیات را بهنقل دردسر صعود بگذرانی؟ چرا به زیستن وانمود کنی؟ چرا ادامه بدهی؟ آیا نمیدانی هر آنچه را که پیش خواهد آمد؟ آیا نبودهای هر آنچه میبایست باشی؟ پسر خلف پدر و مادرت، پیشآهنگ کوچولوی شجاع، شاگرد خوبی که میتوانست بهتر هم باشد، دوست زمان کودکی، پسرعموی دور، نظامیِ خوشسیما، مرد جوان تهیدست؟ قدری تلاش، حتی این هم نه، قدری زمان؛ و تو مدیر میانی و همکار گرامی شدهای. شوهر خوب، پدر خوب و شهروند خوب. جنگجوی سابق. پلههای موفقیت اجتماعی را یکییکی بالاخواهی رفت، مثل قورباغه. در طیفی گسترده و جورواجور خواهی توانست شخصیتی را انتخاب کنی که بیش از همه با امیالت همخوان است، او به قالب معیارهای تو در خواهد آمد: آراستهخواهی بود؟ فرهیخته؟ شکمچران؟ عالم به اسرار؟ یار حیوانات؟ اوقات فراغتت را پای پیانوی ناکوکت به قتلعام سوناتهایی خواهی گذراند که هیچ اثری بر تو نگذاشتهاند؟ یا روی صندلیِ راحتی پیپ خواهی کشید و مکرر خواهی گفت که زندگی خوبیهایی هم دارد؟
نه. ترجیح میدهی قطعهٔ مفقود پازل باشی. پا پس میکشی. همهٔ پلها را پشت سرت خراب میکنی. سرهمبندی میکنی، بیخیال میشوی، از کیسهٔ دیگران میبخشی، پیشخور میکنی، دار و ندارت را به باد میدهی، کلید را زیر در میگذاری و میروی بی که پشت سرت را نگاه کنی.
دیگر به هیچ توصیهای گوش نخواهی کرد. چاره نخواهی خواست. به راه خودت خواهی رفت، درختها را تماشا خواهی کرد و آب و سنگها و آسمان و صورتت را، ابرها و سقفها و خلأ را.
-ژرژ پرک / مردی که خواب است
ترجمهٔ ناصر نبوی.
805
پرندهها بانگ بر میدارند: نغمههایی، اصواتی بَم، چهچههایی. درختهای تناور میلرزند. طبیعت اینجاست، فراخوانندهٔ تو و دوستدارت. علف میجوی و درجا تُفش میکنی: منظره بهندرت الهامبخش توست، آرامش مزارع متأثرت نمیکند، سکوت روستا نه عصبانیات میکند و نه آرامت.
تنها گاهی حشرهای، سنگی، برگی افتاده یا درختی افسونت میکند: گاهی ساعتها به تماشای درختی مینشینی، به توصیفش، به تشریحش: ریشهها، تنه، شاخسار و برگها؛ هر برگ، هر رگبرگ و هر شاخه از نو؛ و بازیِ بیپایانِ شکلهایی بیاعتنا که نگاه حریصت به درگاهشان التماس میکند یا برمیانگیزدشان: صورت، شهر، هزارتو (Dédale) یا راه، نشان سلحشوری و اسبسواری. بهتدریج که ادراکت تند و تیز میشود و شکیباتر و منعطفتر، درخت میترکد و هزار رقم رنگ سبز و هزار برگِ یکسان و متفاوت از نو به دنیا میآیند. فکر میکنی میتوانی زندگیات را پیش یک درخت بگذرانی، بی که به کُنهش برسی، بی که بفهمیاش، چون چیزی برای فهمیدن در کار نیست؛ هرچه هست، محض تماشا: دستآخر، همهٔ آنچه دربارهٔ این درخت میتوانی بگویی این است که درخت است؛ همهٔ آنچه این درخت میتواند به تو بگوید این است که درخت است: ریشه، بعد تنه، بعد شاخهها، بعد برگها. نمیتوانی از آن انتظار حقیقت دیگری داشته باشی. درخت درس اخلاقی ندارد که به تو بدهد، پیامی ندارد که به تو برساند. نیرو و شکوه و زندگیاش ـــ اگر هنوز امید داری از این استعارههای کهنه معنا و شهامتی بیرون بکشی ـــ هیچ نیست مگر تصویرها و تشویقهایی همانقدر بیهوده که آرامش مزارع و خیانتِ آبی که خواب است و دلیریِ کورهراههای باریکی که چندان بالا نمیخزند اما تنهای تنهایند و لبخند پشتههایی که خوشهها رویشان درآفتاب به بلوغ میرسند.
درخت تو را به این خاطر افسون یا متعجب یا آسوده میکند، بهخاطر بداهت پوست و شاخهها و برگها، بداهتی که مو لای درزش نمیرود، که مو نمیتواند لای درزش برود.
-ژرژ پرک / مردی که خواب است
ترجمهٔ ناصر نبوی.
805
مصادیقِ موضع اوتیستیک مجاور مشتمل است بر مجاورت و سختی و نرمی، که سازمانشان بر همجواریِ محضِ حسی استوار است، و به نوعی بافتِ پیشاابژهایست که، در معاصریتی دیالکتیکی و نه توالیِ رشدی، مستمراً زیرِ سازماندهیِ اسکیزوپارانوئید و افسردهوار جریان دارد و در فروپاشیهای شدید به سطح میآید.
گذار به موقعیتِ افسردهوار، با یکپارچهشدنِ ابژهی جزئی به ابژهی کامل، اگو را با وزنِ گناه و اضطرابِ افسردهوار مواجه میکند و بنابراین، بحران دیگر ترس از تلافیِ ابژهی بیرونی نیست، درواقع بحرانِ اصلی، نگرانی برای سرنوشتِ همان ابژهایست که هم موردِ عشق بوده و هم، در فانتزی، هدفِ حمله؛ و میلِ ترمیم، بهعنوانِ پاسخِ اگو به این گناه، در ماتریسِ سرچشمهی خلاقیت و عشق است. اما مهم است که ذکر شود این یکپارچگی هرگز نهایی و ایمن نیست. در برابرِ سنگینیِ غیرقابلِتحملِ آن، دفاعهای شیدایی(مقابل افسردگی) بازگشتی موقت به منطقِ شکافتهی موقعیتِ پیشین را رقم میزنند، و بهواقع این نوسانِ دائمی، سلامتِ روانی را از ثباتِ در یک موقعیت متمایز میکند و بیماری را، اعم از نِوروز که در آن اگو در خدمتِ واقعیت باقی میماند و روانپریشی-سایکوز که در آن خودِ واقعیت بازسازی میشود، در امتدادِ همین طیف از یکپارچگی و فروپاشیِ ساختارهای سازماندهنده قابلِ فهم میسازد.
در سوی دیگر، در بسترِ رابطهی تحلیلی، این ماتریسِ چندلایه از دیالکتیکِ سه موقعیت، خود را در گفتاوردی از صحنهای زنده بازمیآفریند. واپسروی، رهاشده از قیدِ توالیِ زمانی، غلبهی موقتِ یکی از شیوههای بدویترِ سازمانِ تجربه را بر شیوهی پیچیدهترِ افسردهوار ممکن میسازد؛ انتقال، بهجای تکرارِ صرفِ الگوهای گذشته-پیشینی، بازآفرینیِ نوپدیدِ همان روابطِ ابژهی درونیست که هرکدامشان بهمنزلهی فرعیسوبژکتیویتهای فعال، خود، ابژه، و بارِ عاطفیِ پیونددهندهشان را در دیالوگی ناخودآگاه به صحنه میآورند؛ و انتقالِ متقابل، از قیدِ مزاحمتی که باید کنار زده شود رها شده، به کانالی بدل میشود که از طریقِ آن تحلیلگر، بهواسطهی همان همانندسازیِ فرافکنانه که در ابتدا از فانتزیِ کلاینی آغاز شد، به یکی از طرفینِ همان دیالوگِ درونیِ بیمار بدل میگردد، و در همین بدلشدگی، ماتریسِ-زهدانِ ذهن، در نفیشدگیِ واحدِ انزوایی، بهعنوانِ جامعهای از روابط که هرگز از دلِ رابطه بیرون نمیروند، خود را بر ما آشکار میسازد.
-مهبد ذکایی
-بداهههایی در خیال.
805
ساختارِ تجربه
اصولاً اندیشمندان اذعان میکنند که فروید شرایطی را در روانکاوی پیشنهاد که برای متفکران پسافرویدی این امکان وجود دارد که مفاهیم وضع شدهی فروید را با ایدهها و بازتنظیمهای پیچیدهی معاصر روانکاوی(خصوصاً روانکاوان آمریکایی و بریتانیایی) بهصورت بنیادیتر بازگو کنند. در بطن سنجشِ اقتصادِ سائقیِ فروید، سنتی از روابط ابژه در بازارآییایی بنیادین در هستیشناسیِ خودِ ساحتِ روان برمیخیزد، درواقع سائق، بهمثابهی مفهومی مرزی میانِ بدن و ذهن-روان «psyche-soma» است که فشار، هدف، ابژه و منبع دارد، و متعاقباً در اید(آن) بهمثابهی محفظهای بیزمان و فارغ از تناقض ساکن میماند، ولی کلاین، با تداومبخشی و استمرارِ صورتبندیِ غریزی، [آن] را از خلالِ فانتزیِ صوریِ نخستین و بیواسطهی خودِ غریزه در زهدان روانِ ناخودآگاه به رابطه پیوند میزند. بهنحوی تجمیعِ تکانهها و یا صرفاً [تکانه] از همان آغاز با یک ابژه در تعامل تصور میشود، هرچند این ابژه هنوز جزئی و دوپاره، و عاری از هرگونه ثباتِ ادراکی است. دوپارگی، درواقع دیالکتیکی از سیمپتومِ آسیب و شرطِ امکانِ بقای اگوی بدوی در برابرِ اضطرابِ نیستی-نابودیست.(البته این نابودی با تصورِ مُردن تمایز اساسی دارد). برای مثال تفکیکِ پستانِ خوب از پستانِ بد، تنها راهِ ممکن برای حفظِ حداقلی از انسجام در برابرِ آمیزشِ غیرقابلتحملِ عشق و نفرت بر یک ابژهی واحد تلقی میشود. بهاصطلاح فرافکنیِ همانندسازانه، بهعنوانِ همزادِ این شکاف و دوپارگی اگو، بخشهای ناخواستهی خود را به درونِ ابژه میراند و پس از آن در حرکتی که ویلفرد بیون از سطحِ فانتزیِ صرف به سطحِ ارتباطِ بینفردیِ واقعی ارتقا میدهد، همان بخشها را — پس از عبور از ظرفیتِ رویاگونه و هضمکنندهی ابژه — در شکلی قابلِ تحمل بازمیستاند؛ و این دقیقاً همان گذرگاهیست که ظرف و محتوا، دوگانهی مادر و نوزاد یا تحلیلگر و تحلیلشونده، در یک میدانِ مشترکِ ناخودآگاه(یا همان ناهشیار) به هم گره میخورند و امکانِ خودِ تفکر، در گذار از صرفِ تواناییای پیشینی و دادهشده، بهعنوانِ دستاوردی متأخر و شکننده، از دلِ تحملِ ناکامی زاده میشود.
پیشانگارهی بیونی(ارجاع به کتاب یادگیری از تجربه-نشر لوگوس)، در این معماری روانکاوانه و دیالکتیکی، بهنوعی نقشِ همان صورتِ تهی را ایفا میکند که تنها در مواجهه با تحقق به مفهوم بدل میشود — و اینجا وامِ آشکارِ بایون از کانت، هرچند با جابهجاییِ رادیکال از اپیستمولوژیِ صوری به روانشناسیِ عاطفی و رابطهای، ساختارِ پیشینیِ تجربه را در انتظارِ ابژه مینشاند(نه در فاهمهی کانتی)؛ و با پیروی از همین منطق است که کلاین را از اتهامِ توارثِ محتوایی میرهاند وقتی تامس آگدن(در کتاب ماتریس ذهن-نشر نو)، با تمثیلِ ژرفساختِ چامسکی، فانتزیِ ناخودآگاه را بهمنزلهی ظرفیتی مولد برای تولیدِ معنا بازمیخواند. بهواقع این سیاق از ظرفیت، روساختهای بیشمارِ تجربهی فردی را از دلِ صورتی جهانی و ذاتی میزاید. اما پیش از آنکه چنین صورتی اصلاً بتواند خوب و بدِ ابژه را از هم متمایز کند، باید حداقلی از تمایزِ درون و بیرون، از مرز و لبه، شکل گرفته باشد، و این هنگام است که آگدن، با افزودنِ موقعیتِ اوتیستیک مجاور یا بهاصطلاح خودمختار-پیوسته، بنیادیترین لایهی تجربه را در بافتارِ خامِ کیفیاتِ حسی مینشاند.
805
موقعیتِ اوتیستیک مجاور و معاصریتِ آن
تامس آگدن در پژوهشهای خود از همان ابتدا پروژهای را دنبال میکند که نمیتوان آن را صرفاً تلفیقی از کلاین، وینیکات و بایون خواند، چرا که باید آن را بازخوانیِ رادیکالِ این سه در پرتوِ پرسشی واحد تفهیم کرد. اساس و شاکلهی تجربه، در بدویترین لایهاش، چگونه از عدمشکل به شکل میرسد؟ خاستگاهِ بنیادینِ امکانِ تجربه در چه حالتی معنامند میشود؟ با این بزنگاه است که موقعیتِ اوتیستیک مجاور یا بهاصطلاح[خودمختار-پیوسته]، بهمثابهی افزودهی اصیلِ خودِ آگدن بر تثلیثِ کلاینیِ موقعیتها، جایگاهی بنیادین مییابد؛ این موضع با گذاری سنتز-گون بهعنوانِ مرحلهای که پیش از اسکیزوپارانوئید طی میشود و پشتِ سر گذاشته میشود، به سطحی از سازمانِ تجربه که همواره، در معاصریتی دیالکتیکی با دو موقعیتِ دیگر، فعال باقی میماند، منتج میشود. این نکتهی معاصریت (contemporaneity) بهغایت مهمترین و در عینِ حال ژرفترین وجهِ تئوریِ آگدن است، چون او را از هرگونه خوانشِ تحولگرایانه یا مرحلهایِ رشد — که حتی در خودِ کلاین نیز، بهرغمِ تأکیدش بر نوسان، رگههایی از توالیِ زمانی باقی میماند — قاطعانه جدا میکند. سه موقعیت، در دستگاهِ آگدن، در معنای سه شیوهی همزمانِ تولیدِ معنا هستند که سوژه، در هر لحظه از هستیِ روانیاش، میانشان در نوسانی دائمی و همایستایی دیالکتیکی به سر میبرد؛ به این منظور که موقعیت مفروض، دیگری را پیشفرض میگیرد و از آن متمایز میشود، بیآنکه هرگز بهطورِ کامل بر آن غلبه کند یا از آن عبور کند. موقعیتِ اوتیستیک مجاور، در این اثنا، سطحیست که در آن هنوز چیزی بهنامِ ابژه — حتی ابژهی شکافتهشده و پارانوییدِ کلاینی — شکل نگرفته؛ آنچه در این حالتِ پیچیدهی پیشاابژهای جریان دارد، بهطرز حیرتانگیزی بافتِ خامِ کیفیاتِ حسی-بدنی است! فیالمثال مجاورت، ریتمِ تکرارشونده، سختی و نرمی، که سازمانشان برخلاف موضعی که در اسکیزوپارانوئید رخ میدهد، بر مبنای همجواریِ محضِ حسی استوار است. و این تمایزگذاری پیشاابژکتیوی منجر میشود که آگدن آن را وامدارِ مفهومِ «پوستِ روانی»ی اسبرن بداند، بهنوعی این پیشاسوژهای و پیشاابژهای در معنایی رادیکال تأویل میشود. اگر در تأویل آگدن متمرکز شویم میفهمیم که نه سوژهای هست که تجربه کند، و نه ابژهای که تجربه شود، درحقیقت، حالت مذکور صرفاً بافتی از حس است که در فرایندِ شکلگیری، نخستین مرزهای اولیهی «بودن در یک پوسته» را ترسیم میکند. اهمیتِ معاصریتِ این موقعیت با دو موقعیتِ دیگر دقیقاً در همینجا آشکار میشود. یعنی اگر موضع اُتیستیک مجاور صرفاً مرحلهای زودگذر بود که با ظهورِ اسکیزوپارانوئید کنار گذاشته میشد، آنگاه فروپاشیهای شدیدِ روانی مانند حالاتِ روانپریشانه، تجربهی «بیشکلی» و «پخششدن در فضا» در بیمارانِ مرزی، قابلِ فهم نبودند مگر بهعنوانِ بازگشتِ رگرسیوی به گذشتهای ازدسترفته. لیکن آگدن، با اصرار بر حضورِ همزمانِ این سطح در هر لحظه از تجربه، امکانِ هرمنوتیکِ خوانشی متفاوت را میگشاید. جریانی که در فروپاشیِ روانی رخ میدهد غلبهی ناگهانیِ سطحیست که همواره حاضر بوده ولی در شرایطِ عادی توسطِ سازماندهیِ اسکیزوپارانوئید و موقعیت افسردهوار پوشانده و مهار میشده است. اضطرابِ فروپاشی طبق همین بینش، اضطرابِ از دست دادنِ آن مهارِ سهگانه است، ترسِ از سقوط به سطحی که همیشه، در زیرِ لایههای دیگر، در حالِ جریان بوده.
این همزمانی یا بهنوعی معاصریت همچنین بازتعریفی از خودِ مفهومِ رشد (در بافتاری منتزع از تبیین کلاینی) به دست میدهد. رشدِ روانی در رویکردی که آگدن آن را بازتنظیم میکند، از تز مقبول کلاینیها که میگویند رشد روانی بهمنزلهی حرکتی خطی از یک موقعیت به موقعیتِ بعدی است عبور میکند و به غنیشدنِ تدریجیِ ظرفیتِ سوژه برای حرکت میانِ این سه طریقهی تجربه، و برای بهرهگیری از هرکدام در جای مناسبِ خود، منتج میشود. سلامتِ روانی، بنابراین، در شاکلهیِ انعطافِ دیالکتیکیایست که به سوژه این امکان را میدهد در لحظهی مناسب به بافتِ حسیِ اوتیستیک مجاور دست یابد (مثلاً در تجربهی استتیک-زیباشناختی یا در صمیمیتِ بدنی)، در لحظهای دیگر شکافِ حفاظتیِ اسکیزوپارانوئید را در تمایزی با خوانش وراثتی فیلوژنتیک به کار میگیرد، و در لحظهای سوم بارِ اخلاقی و اندوهِ موقعیتِ افسرده را تحمل میکند — بیآنکه هیچکدام از این سه، سلطهی مطلق و پایدار بر دیگری بیابد.
-مهبد ذکایی
-بداهههایی در خیال.
805
درآمدی بر مغاک جنون
مدتی میشود که درگیر مطالعات روانکاوان آمریکایی و ایدههای نوظهور بالینی دربستر خوانشهای بینالاذهانی هستم. بهواقع شباهتهای نظریِ اندکی هم با مکتب لکان و مکاتب معاصر پساساختارگرایی فرانسوی به چشم میخورد، امّا این یکسانبودگی نظریات آنقدر همپوشان و درهمتنیده نیست که بتوانیم دیالکتیکی نظری ایجاد کنیم و ایدهها را در یک بازتنظیم تئوریک، مکتوب سازیم. اما درهرصورت لازم است نگاه اندکی به جرج اتوود(و همکارانش) و رویکرد بیناذهنیاش نگاهی بیندازیم. اتوود در کتاب مغاک جنون(The Abyss of Madness) از همان آغاز، از منطق کلاسیک روانکاوی که جنون را بهمثابهی عارضهای درونروانی، محصول یک دستگاه روانی معیوب یا رگرسیونی به مراحل ابتداییتر سازمانیافتگی لیبیدویی میانگارد، فاصله میگیرد و بهجای آن، جنون را در افقِ هستیشناختیِ «جهانِ شخصی» (personal world) با وامداری از زمینهگرایی پدیدارشناختی که از ارکان اساسی متد اوست، بازخوانی میکند؛ جهانی که همواره در نسبتی بینالاذهانی با دیگری شکل گرفته و میتواند، در شرایط فروپاشی آن رابطهی بنیادین، از هم بپاشد. بهواقع این چرخش، که ریشه در نقد استولوروف و اتوود بر مفهوم «دستگاه روانی منزوی» دارد، جنون را از مقام و جایگاهِ یک بیماریِ درونفردی به رتبهی رخدادی رابطهای و زمینهمند تنزل میدهد؛ البته لفظ تنزل در لفافهی بازگردانی به بستر بینالاذهانیِ اصیل مفهومسازی میشود. در مفهومسازی فوق، آنچه روانپزشکیِ زیستپزشکی «روانپریشی» مینامد، در پرسپکتیو نظریِ اتوود، شکلی از فروریزیِ ساختارهای سازماندهندهی تجربه است؛ ساختارهایی که کارکردشان بهجای بازنمایی صرف واقعیت، در حکمِ حفظِ انسجامِ حداقلیِ خودپنداره و پیوستگیِ زمانمندِ هستیِ سوژه در برابر تهدید عدمسازمانیافتگی است. اتوود، با وامگیری پنهانی و تطبیقی از هوسرل و هایدگر، جنون را بهمنزلهی فروپاشیِ «افقِ پیشاتأملیِ» تجربه توصیف میکند؛ افقی که در شرایط عادی، امکانِ معنادار بودنِ جهان را پیشاپیش فراهم میآورد و وقتی میشکند، سوژه را در وضعیتی از بیبنیادیِ مطلق و اضطرابِ نابودی رها میکند، البته نه اضطرابِ نوروتیک که ناشی از سائق سرکوبشده است، بهواقع در بافتارِ اضطرابی هستیشناختی، پیشازبانی، که بهسختی در قالب نمادین جا میگیرد.
نکتهی محوری این است که اتوود تروما را از خوانش کلاسیک فرویدی که اذعان میکند تروما بهعنوان رویدادی پیشین که باید بازیابی و تفسیر شود عبور میکند و با ایجاد سنتزی پدیدارشناختی آن را بهعنوان ساختاری همیشه-حاضر در سازمانِ تجربهی سوژه میفهمد؛ پس تروما، در این خوانش، با گذار از شکافِ در معرضِ پُر شدن، بهمانند بستری است که خودِ امکانِ تجربه بر آن استوار میشود یا فرومیپاشد. این گذرگاهیست که تحلیل او رنگ و بویی اگزیستانسیالیستی به خود میگیرد. بنابراین، مغاک جنون، در حقیقت، مغاکِ همان بیبنیادیِ هستیست که هر سوژهای، در ژرفترین لایههای تجربهاش، همواره با آن مواجه است، اما در شرایط عادیِ حمایتِ بینالاذهانی، از رویارویی مستقیم با آن محافظت میشود. رابطهی درمانی، با تعمق بر رویکرد این سیاق از کاوش روانی-ذهنی، عرصهی تفسیرِ ناخودآگاهِ سرکوبشده یا کشفِ دلالتهای نمادین علائم نیست، این تز بهنوعی فضاییست برای بازسازیِ تدریجیِ بافتِ بینالاذهانیِ ازدسترفته؛ درمانگر در جایگاهی متفاوتتر از رسوم معمول، بهعنوان حضوری سازماندهنده عمل میکند که از طریقِ همدلیِ پایدار و تابِ نگهداشتنِ تجربهی وحشتناکِ بیمار، امکانِ بازترکیبیابیِ ساختارهای فروپاشیده را فراهم میسازد. و با استنتاج همین موضوع، درمان، خود، نوعی مداخلهی هستیشناختی است.
آیا رویکرد اتوود و همعصرانش و شیوهی مرسوم معاصر روانکاوان آمریکایی، تمایز چشمگیری نسبت به سنتهای روانکاوانهی دیگر دارد؟ بهنوعی آنچه این پژوهش را از سنتهای دیگرِ روانکاوانهی جنون — چه فرویدی-کلاینی با تأکید بر مکانیسمهای دفاعیِ اسکیزوپارانوئید و ابژهی درونیشده، و چه لکانی با تأکید بر فروپاشیِ نظمِ نمادین و بازگشتِ امر واقع — متمایز میکند، همین امتناعِ رادیکال از هرگونه فراروایتِ ساختاری یا مکانیستی است؛ چرا که اتوود ترجیح میدهد در سطحِ پدیدارشناسیِ تجربهی زیسته باقی بماند، حتی اگر این ماندگاری به بهای از دست دادنِ قدرتِ تبیینیِ نظامهای ساختارگرا تمام شود. این التزام به پدیدارشناسیِ محض، در حقیقت هم قوتِ اصلیِ پژوهش فوق است و هم محل تنشِ آن با سنتهای نظریتری که مایلاند جنون را در چارچوبی صوریتر و قابلتعمیمتر صورتبندی کنند.
-مهبد ذکایی
-بداهههایی در خیال.
805
تنهایی
باریست
وزین و تنومند
میاَفکَنَمش
بر تنِ
بالهای
دوستداشتنت.
تنهایی
هجومیست
یورش میبرد
بر پیکرِ بیچهرهی
رزهای آبی نیمهشب.
سنگها، دلمردگی میزایند
احساسِ بیحسی بر تن سنگ،
رؤیای درخشندگی
گریز از مغاک ظلمت،
و رزِ آبی نیمهشب را میبیند.
-بداهههایی در خیال.
