از دلخوشیهای کوچک
Open in Telegram
828
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-130 days
Posts Archive
Repost from حَمیدوُوبَرگِبیدوُو
نجات از برزخ موجود داشتن ریتم است. باید ریتم منظمی داشت و در انتظار نبود. پذیرش اینکه من اراده ای به حمله یا صلح در مقطع کنونی ندارم خودش مایه تمرکز است. تمرکز اصل اول روتین است و روتین داشتن ریتم یه زندگی میدهد.
امید که بتوانم ریتم را حفظ کنم.
@hamidoobargebidoo
اون جایی از زندگی که بچهات اونقدر بزرگ شده که میتونه برات کاری انجام بده و یه گوشهی کار کمک کنه خیلی لذتبخشه.
البته که این مال کودکیه. چندین برابرش دلخوری و ناراحتی داره وقتی بزرگ شده و از انجام دادن یه کار کوچیک برات دریغ میکنه.
داشتن یا نداشتن بچه؟! مساله این است.
پاسخ دادن به این سوال اصلا راحت نیست.
دوری از حادثهها آنها جور دیگری برای ما تعبیر میکند. نه اینکه تجربه کردن بهتر باشد، نه؛
مثل فرق بین اتفاقی است که افتاده باشد و از نزدیک دیده باشی با اتفاقی که مدام از رخ دادنش بترسی.
با وجود تمام اتفاقهایی که افتاده باز بچههایی هستند که به بیثباتی وضعیت هر لحظه شک دارند و به نگرانی بزرگترها اعتراض. بچه که میگویم یعنی هفده هجده ساله.
درک نمیکنند چرا والدین نگرانند وقتی تلفنهایشان را جواب نمیدهند. به نظرشان این نگرانی یک بیماری است و به رفتار آنها ربط ندارد.
اینجور وقتها جز این که به زمان واگذارشان کنیم راه دیگری نداریم. یک روز وقتی چهل ساله شدید بالاخره میفهمید در دل یک مادر چه میگذرد. البته امیدوارم.
لوبیا پای ثابت مشاهدهگری بچههاست. از کلاس اول تا امسال هر بار به بهانهای دانهها را کاشتهاند تا چیزی یاد بگیرند. امسال هم معلم سوادمالی ازشان خواسته لوبیا بکارند. اینکه در نهایت چه نتیجهای میخواهد بگیرد نمیدانم. سرمایهگذاری و سود برای دانههایی که به ثمر نمینشینند؟!
لوبیاها که جوانه زدند باید میبرد مدرسه. ریختمشان توی اولین ظرفی که دمدستم بود. ظرف خالی کنسرو. درش را بستم و دادم دست بچه. ظهر با یک گلدان برگشت. چندتایی را کاشته بود. در ظرف را که باز کردم با چند لوبیای بنفش مایل به سیاه مواجه شدم. از بس که در دنیای چیزهای عجیب دیدهایم باورم شد لوبیاهایی با این رنگ وجود دارند و بچه آنها را از همکلاسیهایش گرفته تا ما هم ببینیم، شاید هم لوبیاهای جادویی باشند. اما بعد فهمیدم زنگارهای داخل قوطی کنسرو دانهها را رنگی کرده و بچه خودش هم وقتی با آنها مواجه شده تعجب کرده.
گلدان را گذاشتیم جای گرم. یک روز که گذشت و خبری نشد، گفتم شاید دانههایت سبز نشوند به خاطر آن واکنشهای شیمیایی. غصهاش گرفت. خاکها را کنار زدیم و دیدم جوانهها دارند تلاش میکنند. خیالش راحت شد.
از دیروز که جوانهها خاکها را از کمر خمیدهشان کنار زدهاند سرگرمی جدیدمان تماشا کردن لوبیاهاست. جادویی نیستند اما هر بار که نگاهشان میکنیم وضعیتشان تغییر کرده.
بچه که بودم پای ویدیوهایی از تلویزیون ایستاده ماتم میبرد که رشد گیاهان و باز و بسته شدن گلها و سرچرخاندشان نشان میداد. دیدن تغییرات کوچک و آهستهای که به چشم نمیآید روی دور تند، گیاهها را زندهتر از چیزی که بودند نشان میداد.
یاد جملهای افتادم که میگفت هر چیزی یک حالت کمال دارد.
کمال دانهها باید در رشد کردن و بارور شدنشان باشد. حالا این لوبیا خوشحالند که به جای خورده شدن، دارند قد میکشند؟
اگر بدانند که زمستان و گلدان کوچک فضایی برای باروری به آنها نمیدهد چطور؟! آنوقت تلاششان را بیهوده نمیدانستند؟ حالا که سبزینههایشان با سرعت دارند تکثیر میشوند و در حافظهشان چیزی جز امید نیست.
خوب است که لوبیاها حرف نمیزنند و بعد از اینکه قد بلندشان به هیچ دیواری نرسید ما را بازخواست نمیکنند که چرا آنها را کاشتیم.
صبحانهام را همین حالا تمام کردم. گوشی دستم بود و داشتم دنبال آدمها میگشتم، دنبال خبرها، چه میشودها، چون حالا که وصل شده اگر بگذاریاش کنار معلوم نیست دوباره کی بتوانی وصل شوی، حتی شاید تا پایان این سطرها یاری نکند. اما در همان حال از ترکیب مزهی بربری با کره و حلوا لذت بردم. چربی و شیرینی کنار هم یک اتحاد برنده است.
دوستی نوشته بود اگر بپرسند دلت چه میخواهد میگویم یک سوگواری دستهجمعی. بعد از این روزها همهمان بهش نیاز داریم. هنوز یک دل سیر گریه نکردهام. نمیخواهم بچه را ناراحت کنم. پف چشمهایم را نمیتوانم پنهان کنم. هر جایی فرصتی پیش آمده اشک ریختم.
دیروز یک آن فکر کردم اگر در حملهی پیش رو ما هم جزو کشتهشدگان باشیم چه؟! مگر آنها که ده روز پیش رفتند، خیالش را داشتند؟ اصلا در هر حالی، صلح یا جنگ، آدم فکر نمیکند مرگ ممکن است گریبان او را هم بگیرد. پدرپسرک گفت اتفاقا که اگر همه با هم بمیریم راحت میشویم. بله در آنصورت دیگر دلنگرانی نداریم، یک روح رها هستیم، نه روحی که چشمش باید مدام پی خانوادهی تنها و اندوهناکش باشد، اما دکمهای ندارد.
بچه را که داشت حرف میزد یک جور عجیبی نگاه کردم. با خودم گفتم مگر ما چه میخواستیم از این دنیا؟! حالا اگر دکمه داشته باشد باید مرگ عزیزانمان را هم انتخاب کنیم که خودمان دلواپس نباشیم؟
یا باید بگذاریم در تنهایی زندگی کنند؟
گریهام گرفت. اشکهایم را بردم یک گوشه و با خودم گفتم هیچ چیز در انتخاب تو نیست، پس رها کن.
بعد سعی کردم از آفتابی که خودش را به زور از پشت ابرها بیرون میکشد لذت ببرم، از بوی بارانی که توی هواست. بعد از سالها یک باران حسابی باریده وه هنوز زمینها از بارشش نم دارد.
از تماشای گلهای کوچک کالانکوئه لذت بردم، از صدای شعلههای بخاری، زمزمههای زیرلب بچه، از بوی خیار خرد شده، از تکه کردن رشتهها هم زندنشان توی آش، از تمیز شدن آشپزخانه. موهای کوچک بین ابروهایم را برداشتم، به دستهایم کرم زدم و گیرهی نگیندارم را گذاشتم روی موهایم. بار دلواپسیهایم کمی سبک شد.
از مرگ میترسم، اما زندگی چه ادامه داشته باشد چه نه، کاری از دستم برنمیآید. چیزی ندارم به آن چنگ بزنم جز لحظههای خیلی کوچک گذرا.
این کابوس بالاخره تمام میشود، یک نفر بالاخره بیدارمان میکند.
بابابزرگ مرد یکدندهای بود. یک عمر تا جایی که زورش رسید، حرفش رو پیش برد.
چون چشماش نمیدید، یه وقتایی در حضور کسانی حرف میزد که نباید. پیرتر که شده بود چند باری ازش شنیده بودن که:
ماکارونی نمیخورم چون گفتم نمیخورم،
این کار بهتره، اما انجامش نمیدم که حرف دیگری نشه، حرف من بشه.
فلانجا رو نمیام، چون گفتم نمیام.
آخر عمری اما همه چی میخورد، ماکارونی هم. دیگه نمیتونست بگه حرف من، فکر من، چون توانش رو نداشت.
بابابزرگ شبیه خیلی از آدمای دیگه بود، یا بهتر بگم خیلیا شبیه او هستن.
عجیب اینجاست که هموم آدمهایی دیدن و پشت سرش حرف زدن و خرده گرفتن، خودشون شدن عین بابابزرگ.
فکر، تحلیل، واقعیت، حقیقتی که میبینن رو گذاشتن کنار و فقط حرف خودشون رو میزنن،
چون یه عمر گفتن و لابد حالا کسرشون میشه بگن اشتباه کردیم.
توی تاکسی سه زن دیگر هم هستند.
رادیو آهنگی کردی پخش میکند.
صدای هقهق خفه شدهی زنی میآید ولی هیچکدام از زنها گریه نمیکنند.
به درسهای کتابهای تاریخی فکر میکنم که خواندیم و به درسهای تاریخی که بچههایمان میخوانند.
چشمها و دندانهایم را روی هم فشار میدهم که اشکها سرازیر نشوند.
هر وقت فکر میکنم کاش بشود در این دفتر را بست چون شوقی نیست برای ادامه، یاد تنهایی تو میافتم. بعد از من، بعد از ما چه کسی تنهاییات را پر خواهد کرد؟! این گزاره غمگینترین و قدرتمندترین دلیل برای ادامه دادن است.
میبینی عزیزدلم، ما آدمهای طفلکی غمهایمان را با غمی دیگر از سر میگذرانیم.
خدا میداند اگر تو نبودی چه به سر من، چه بر سر ما میآمد؟
باید بلند شوم توی همین سیاه زمستان بروم خرید تا برایت کیک خیس درست کنم که خیلی دوست داری. بعد مدتها با تو بنشینم به تماشای فیلم، و در جواب ایمیل کوتاهت برای نامهای عاشقانه بنویسم شورِ زندگیام.
جالب بود بعد از یکسال قمری امروز دیدم این پست خیلی دستبهدست شده.
گمونم نوشتن برای مردها سخته. بیاین امروز و امشب براشون بنویسیم. همون چیزهایی که همیشه یه گوشه تو دلمون نگه داشتیم و گفتیم نکنه بشنون پررو بشن، همون رو بهشون هدیه بدیم.
دغدغهی دخترای دبیرستانی:
چرا اجازه نمیدن پیرسینگ بزنیم و ناخن بکاریم؟
بماند که من ناخنهای بلند شبیه کاشت شده دیدم تو مدرسه. موی رنگ شده هم که فراوان.
هر چی بهشون بدی باز بیشتر میخوان. نه که دخترا، آدمیزاد همینه. تا دیروز هلاک دیدن روی یار از دور بوده، حالا به کمتر از گرفتن دستش رضا نمیده، این آدمیزادِ زیادهخواهِ فراموشکار.
چشمای درشتش میخندید. پشت در شیشهای فروشگاه نگاهمون افتاد بهم. خندید، خندیدم. سرشو به راست خم کرد، سرمو به راست خم کردم. دست تکون داد، دست تکون دادم. پرید بالا، پریدم بالا.
یه کاپشن پادار کوچولو که تگش بهش آویزون بود و دوید رفت پیش مامانش که داشت براش خرید میکرد تا بهش بگه بیرون فروشگاه برا خودش یه دوست آینهای پیدا کرده.
به پیشنهاد صدیقه یک لیست نوشتم از چیزهایی که بدم میاد:
از منتظر موندن، پشت در موندن، بدقولی کردن
از خیس شدن حتی تو تابستون
از ماست شیرین
از لباس تا زدن
از نالیدن همیشگی آدمها از بیپولی
از هوای مدام گرفته
از رنگای طلایی توی لباس و دکوراسیون
از غافلگیر شدن
از مهمان ناخوانده
از بوی سیگار
از صدای بلند
از تخممرغ عسلی
از آدمهایی که میخوان ثابت کنن در هر دو حالت خوب و بد از تو پیشترند
از کشیدن اسکاچ ظرفها کف سینک
از کم خوابیدن
از مصرف بیرویهی پلاستیک و دستمال کاغذی
از بوی عطرای تند
از آدمهایی که فکر میکنن دنیا حول اونا میچرخه
از تکرار کردن چندبارهی یک حرف
از زل زدن
از فضولی کردن تو زندگی و خونهی بقیه
از بیاحترامیهای کلامی رایج بین زن و شوهرا
از صدا زدن و جواب نگرفتن
از موی خیس روی هر سطحی
از کلیپای ارسالی تو واتسآپ
از ویسهای بیدلیل
از زنگ تلفن
از اینکه آدمهایی که باهاشون هم سلیقه نیستی به زور یه ویدیو رو میارن میگن نگاه کنن و منتظرن بخندی
از نشستن دستها وقت غذا درست کردن
اول فکر کردم یادم نمیاد، اما بشینم فکر کنم خیلی بیشتر از این حرفهاست.
