en
Feedback
خاموش‌خانه

خاموش‌خانه

Open in Telegram

سال‌ﮔَﺸﺘﮕﯽﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﭘﻴﭽﯽ ﺍﺑﺮﻭﺍﺭ ﺑِﻐُﺮّﯼ ﺑﯽﺁﻧﮑﻪ ﺑﺒﺎﺭﯼ؟

Show more
Iran131 131The category is not specified
202
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
Repost from شده دیگه
آه، بیچاره آتیس. این چه نصیبی بود که تو از عشقِ خدایان بردی؟ آتیس، چوپانِ جوان و زیبایی بود که ایزدبانو سیبِل، به او عشق می‌ورزید. سیبل، مراقبت از آیینِ خود را به او سپرد و فرمان داد که به هیچ زنی نزدیک نشود. امّا آتیس به پیمانِ خود وفا نکرد. عاشقِ ساگاریتیس شد و با او پیوندِ زناشویی بست. سیبل، رقیبِ خود را کشت، و آتیسِ بی‌نوا را به جنون مبتلا ساخت. آتیس، در یک بحرانِ روحی، خود را مُثله کرد. می‌گویند سیبل که پشیمان شده بود، آتیس را به درختِ کاج بدل کرد. #اسطوره

یه روش درمانی در روان‌شناسی داریم به اسم بیزاری‌درمانی. رفتار نادرست رو با یه محرک ناخوشایند همراه می‌کنن. یه جور شرطی‌سازی معکوسه. فکر می‌کنم بهش نیاز دارم. به نوعی از درمان غرق‌آبی. نیاز دارم این تشنگی کاذب رو با مسمومیت با آب درمان کنم. نیاز دارم انقدر ببلعم و ببلعم تا بالا بیارم.

فقط گاهی وقت سحر که برمی‌گشتم هوسی در دلم می‌نشست دلم می‌خواست قدری میان صحرا تنها راه بروم و گوشه‌های گمشده و خاموش آن را بیابم. آن وقت در آن حال سکوت و تنهایی به عشق خودم عظمت و نشاط بیشتری بدهم. _می‌گفتی زمانی که از آغوش او مانند مهی که از دامن کوهسار به طرف دشت سرازیر شود جدا می‌شدی سودای تنهایی به گوشه‌های گمشده و خاموش صحرا می‌کشاندت. تو از این تنهایی چه می‌خواستی؟ می‌خواستی به عشقت عظمت و نشاط بدهی؟ آه یکلیا! مگر عشق تو عظمت نداشت؟ مگر مردم اسرائیل به خاطر عظمت و شیرینی عشقت جامه بر تنت ندریدند؟ اقرار کن یکلیا! نه مثل زمانی که در مقابل پدرت اقرار می‌کردی. اعتراف کن که تو تنها بوده‌ای. یکلیا و تنهایی‌اش تقی مدرسی

Repost from N/a
Six Feet Under - S01E08 (2001)
Six Feet Under - S01E08 (2001)

دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب می‌کشم چراغ‌های رابطه تاریکند چراغ‌های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی‌ست فروغ

همیشه گرفتار همین‌جور موجودات می‌شد، چه آدم و چه حیوان. درماندگان توجهش را جلب می‌کردند. شهر ممنوعه ماگدا سابو

در ستایش فلوکسیتین دو روز پیش روان‌پزشکم را دیدم. پرسید:«چطوری فرشته خانوم؟» لبخند گشادی زدم و سریع گفتم که:«خوبم، خیلی خوبم!» شرح حال گرفت. گفتم که خوبم اما کمی اهمال‌کار و کم‌حوصله شده‌ام. مثلاً گاهی ساعت‌ها در تخت می‌مانم، ظرف‌هایم نشسته می‌مانند و درس‌هایم نخوانده. گفت:«ولبان؟» گفتم:«فکم قفل می‌شد وقتی که می‌خوردم.» گفت:«اس سیتالوپرام؟» گفتم:«کمی مضطرب می‌شدم.» گفتم:«فلوکسیتین چطور است؟ قبلاً که می‌خوردم اشتها و سیکل ماهانه‌ام را تنظیم می‌کرد.» قبول کرد. یک دارو را حذف کرد و دیگری را کمی زیاد و فلوکسیتین را اضافه. هنوز دو روز نگذشته و امشب ظرف‌هایی که یک هفته توی سینک مانده بودند را شستم، کمی ورزش کردم، دوش گرفتم و لباس‌های تلبارشده را شستم و پهن کردم. خورش فسنجان روی اجاق گاز است و می‌خواهم ادامه‌ی ابله را بخوانم. پس درود بر علم، درود بر دارودرمانی. درود بر این قرص‌های سفید کوچولو که وقتی زورت به خودت نمی‌رسد، تو را از دست خودت نجات می‌دهند و اجازه می‌دهند به سمت خودی حرکت کنی که دوست‌ترش داری.

هر وقت این دوست من که از خویشاوندان نزدیک درخت‌هاست چیزی می‌نویسد دلم می‌خواهد از زیبایی‌اش گریه کنم. این زن حتی می‌تواند موجودی به نام «مرد» را به این زیبایی توصیف کند :) مردها شاید خیلی چیزها باشند اما زیبا؟ فکر نکنم.

Repost from N/a
دوست داشتم مرد جوان را نگاه کنم. پس دست گذاشتم زیر چانه‌ام و نگاهش کردم. سخنران بود، پس میشد با خیال راحت نگاهش کرد. نگاهش کردم و لبخند زدم، یعنی که حرفهایت خیلی مهم است و من خیلی می‌فهمم و تایید میکنم. نگاهش کردم و احساس امنیت و نزدیکی کردم. نگاهش کردم و نفهمیدم چرا اینقدر دوست دارم نگاهش کنم. بعد از جلسه بود، وقتی که زاویه‌اش عوض شد و از نیم‌رخ  مدل بینی‌اش که شبیه سنگ‌نگاره‌های هخامنشی بود را دیدم، تازه فهمیدم چرا اینقدر دوست دارم نگاهش کنم. آن بینی، آن چشم‌های گودرفته، آن ته‌ریش، آن موهای کم‌پشت و قیافه‌ی جدی، آن مدل گردن و شانه‌های باریک، بیش از اندازه شبیه مردی بود که دوستش داشتم و باید تلاش کنم دیگر دوستش نداشته باشم. پس دیگر نگاهش نکردم.

زندگی خیلی عجیبه. فکر می‌کنی یه درسی رو خیلی خوب یاد گرفتی و دل عبرت‌بینت حساب کار دستش اومده و می‌دونه تو چنین موقعیتی چه واکنشی نشون بده اما تو باز می‌افتی تو همون دام قدیمی. همون چاه همیشگی. یعنی طرحواره‌ها این‌قدر روی آدم کنترل دارن؟ حتی بیشتر از تجربه‌ها؟

Repost from نامه‌ها
من زنی هستم که دوست دارد کنار میزش بنشیند و کتاب بخواند و شعر بنویسد و فکر کند. چرا، چون حس می‌کنم که مال خودم هستم، حس می‌کن
من زنی هستم که دوست دارد کنار میزش بنشیند و کتاب بخواند و شعر بنویسد و فکر کند. چرا، چون حس می‌کنم که مال خودم هستم، حس می‌کنم که در خانه راحت هستم. فروغ فرخزاد نامه به پدرش ◼️ نامه‌ها ● @Name_ha

با هر قدم که پیش می‌رفتیم اندوه من بیشتر می‌شد. شاید تا حدی به علت صدای امواج که هر دم شدت می‌یافت. از میان درخت‌ها که بیرون آمدیم و من آسمان را در بالای خط ساحلی دیدم، فهمیدم که اندوه اجتناب‌ناپذیر است. این غمی بود که من همیشه در حضور زیبایی احساس می‌کنم، یا دست کم در حضور نوعی از زیبایی. آیا دیگر مردمان هم همین احساس را دارند یا این فقط نشانه‌ی دیگری از سرشت اندوهبار من است؟ تونل ارنستو ساباتو

من همه در حکم توام تو همه در خون منی...

جمعه بود. چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. اگر نقاش بودم نقاشی‌اش می‌کردم‌، اگر شاعر بودم شعر. اما آدم بودم در بدوی‌ترین حالت خود. کدو حلوایی‌ پختم و سه تا فیلم گذاشتم. بادکنک سفید. بچه‌های آسمان و آواز گنجشک‌ها. اشک‌ها کمی آمدند اما سنگینی نرفت.

Repost from N/a
بابا چاله‌های خالی را نشان داد و گفت: اینها قبلا درخت بودند. خشک شده‌‌اند و درشان آورده‌اند. این حجم خالی در سینه‌ی من هم قبلا قلب بود بابا.

مهمان‌هایم از خانه‌ی کوچکم رفتند و این خانه خالی‌تر از همیشه شده است. خانه خالی و وجودم پر از بیهودگی و اضطراب و اندوه شده است.

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بُدَم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو هم‌خانه گشتم

سه‌شنبه است، سه‌شنبه‌ی تعطیل. فرنی درست کرده‌ام، لباس شسته‌ام، نانوایی رفته‌ام و صدای هنگامه اخوان در خانه پیچیده است. احتمال زیاد آخر هفته مهمان دارم. ولی دست و دلم به تمیزکاری اساسی نمی‌رود. زندگی در مجموع خوب است اما چرا چنان که باید از این رخوت و بیکاری لذت نمی‌برم؟ شاید همه‌چیز از آن‌جایی خراب شد که به بقیه گفتم از تنهایی‌ام لذت می‌برم. حالا هم تنهایی اذیتم نمی‌کند، اما لذت‌بخش هم نیست. فقط هست. به عنوان واقعیتی که باید پذیرفتش.

آن صدای ساز در ثانیه‌ی هشت را می‌شنوید که بیش از دو سه ثانیه طول نمی‌کشد؟ آن مکث چندلحظه‌ای، آن نوع نواختن، آن ریتم؟ من را همان جا چال کنید. @khaharederakht

۱۵ ساله و در عوالم نوجوانی که بودم خواب دیدم مرد مهربان قوی‌هیکلی شوهرم است که برای او هویج‌پلو پخته‌ام و او با لذت می‌خورد و از من تشکر می‌کند. یادم است توی خواب خیلی دوستش داشتم. دوستی دیشب گفت که ذهنیت من از مرد یک موجود تپلوی پشمالوی عرقوییه که خوش‌اخلاق و خوش‌خوراکم هست. مرد توی خوابم را چه دقیق توصیف کرد! من از اغلب مردها می‌‌ترسم. مگر اینکه شبیه مرد توی خوابم باشند. مگر اینکه ضعفی داشته باشند که بهش آگاه باشند و این ضعف متواضع‌تر و انسان‌تر کرده باشدشان. اخیراً داستانی نوشتم که شخصیت اولش مرد بود. مهاجر بود. زیادی چاق بود و اتفاقا بوی عرق هم می‌داد. همیشه در کلاس‌های داستان می‌گویند شخصیتی را بنویسید که به خودتان نزدیک است و می‌توانید درکش کنید. نکند من در ۱۵ سالگی، خواب ورژن مردانه‌ی خودم را دیده باشم؟