FROMSOFTWARE
Open in Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Show more1 701
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-2130 days
Posts Archive
1 701
77
هرچند، لحظه و تصورش از مرگ درون آب با وقتی که در خشکی بود متفاوت بود، اما این ابداً برایش اهمیتی نداشت.
دلهره و ترس سراسر وجودش را فراگرفته بود..
_ << اگر زنده نمیماند چه؟ اگر در همان رویا زندانی میشد چه؟ اگر هیچوقت قادر به عمل به وظیفه اش در قبال اربابش نبود...؟ >>
در حین سقوط در آن تاریکی بی انتها، میتوانست براحتی حضور آزار دهنده و شومی را در سمت راست خود حس کند که گویا دوش بر دوش سکیرو، او نیز در حال سقوط بود.
_ ... (اون چیه... اون ته..؟)
سکیرو شیئ درخشانی را از دور میدید که لحظه به لحظه به آن نزدیک و نزدیک تر میشد.
پس از مدتی ماندن در همان حالت عجیب و غریب برزخ گونه، بالأخره چشمش به تسبیحی با دانه های درشتی میافتد که فقط آن را بروی گردن مجسمه های بودا در معابد دیده بود - به استثنای معبد فرسوده -
سرانجام به آن میرسد و به محض لمس گردنبند معلق بروی هوا، اینبار نور همه جا را فرا میگیرد. نور آنقدر شدید بود که سکیرو حتی با بستن چشمانش و گرفتن دستانش جلوی آنان، باز هم احساس اذیت میکرد.
رفته رفته شدت انفجار آن نور کم شده و اکنون، آرام آرام دستانش را پایین آورده و چشمانش را باز میکند. چیزی همانند یک تخته بزرگ و نامرئی جلویش بود که در عین حال که میتوانست آن را تشخیص دهد، نمیتوانست چهارچوب و اساس آن را دریابد. چیزی با سرعت بروی تخته شروع به کشیدن نقشی میکرد.
حالا یادش آمد، او یکبار دیگر نیز چنین چیزی را مشاهده کرده بود، اما در این حد آزادی عمل و اراده فکری نداشت و حتی نمیتوانست فرایند رسیدنش به آن محیط را تشخیص دهد. فقط نقاشی را میدید.
به خودش که میآید میفهمد که چندان آزادی عمل هم ندارد و نمیتواند تکان بخورد، بلکه فراتر از آن گ، اصلا بدن خود را حس نمیکرد.
خطوط با سرعت زیادی - که برای ترسیم یک نقاشی غیر معمول بود - به هم میپیوستند. مسبب و نقاش اصلی ناپیدا بود و سکیرو به سختی حتی میتوانست آن نقاشی مفهومی و گُنگ را درک کند. نقاشی همچنان مانند دفعه قبل صرفا از رنگ های سیاه و سفید تشکیل شده بود.
کشتی مجللی کنار ساحل منطقه ای که ظاهر آن شبیه به شکل آفتاب بود پهلو میگیرد. سکیرو میتوانست یک مرد و یک بچه را تشخیص دهد که دست در دست هم، از کشتی پایین آمده و به مقصد نامعلومی در آن جزیره روانه شدند. اما کمی بعد از آن دو، سه مرد درشت هیکل با موهایی بلند و گره خوده پشت سرشان که آن مدل مو به نظر سکیرو غیر معمول میآمد، از کشتی پیاده شده و بلافاصله پس از ورود به آن منطقه، شروع به کوهنوردی از کوهستانی بلند میکنند و سرانجام، به بنایی مجلل که شباهتی به معبد داشت میرسند. آنجا به محض رویارویی با مردی بدون مو و لباس هایی گشاد که از روی ظاهر او، به نظرش رسید یک راهب باشد، هرکدام یک کوزه از او دریافت و پس از نوشیدن از آن، وحشی شده و شروع به تخریب تمامی ابنیه و درختان و هرچیزی که بالای آن کوه بود میکنند.
آن روند ادامه داشت تا اینکه سربازان و فرماندهانی با نشان قبیله آشینا بر پشت لباس هایشان سر رسیدند و پس از دستگیر کردن آن سه، آنان را به سمت سیاه چاله ای وسیع در اعماق غار هایی نامعلوم برده و همانجا آنان را در سلول هایی بسیار دور تر از یکدیگر زندانی کردند.
پس از این واقعه، فردی با لباس هایی که میشد گفت هم پزشک بود و هم یک راهب، به یکی از آنان نزدیک شده و شروع به انجام آزمایشات عجیب و مختلفی بروی او میکند که سکیرو اصلا متوجه نبود دقیقا آنان چی هستند و فقط میتوانست حدس بزند.
در همین لحظه خطوط نقاشی به هم ریخته و با ترکیب شدن در یکدیگر، دوباره سفیدی و روشنی آن محل را از بین برده و دو مرتبه سیاهی را برای سکیرو به ارمغان میآورند.
دوباره خود را در حال سقوط به اعماق تاریکی چاهی طویل میدید، به همین خاطر مطمئن میشود که هنوز نمرده بود و همچنان خون اژدها را داشت.
در عین حال که این اتفاق خبر خوشحال کننده ای بود، این احتمال که امکان تغییر سرنوشت خود و اربابش در آن شب وجود نداشت نیز، کمی او را ناامید و ناراحت میکرد.
در همین اوقات بود که متوجه دو تسبیح بزرگ، هر کدام به دور یک دستش شده و درست همان لحظه، گویی که به انتهای چاه رسیده باشد، با سر به داخل آب میافتد و دومرتبه در کف رودخانه هیراتا زنده میشود....
@FromSoftware
1 701
76
حال نایتجار بسیار وخیم بود.
سکیرو نباید وقت را تلف میکرد.
_ چی شده...؟ چرا همه چی بهم ریخته!..
_ ... لرد کورو... جونشون در خطره...
_ ...!!!!!!!!!
(لرد... کورو ؟..)
نفسش بند آمده بود.
در همان هنگام بود که به یاد آورد سه سال پیش چنین اتفاقی رخ داده و بدبختی و نکبت سکیرو نیز از همان موقع شروع شد، که البته هیچ وقت هم دلیل آن را نفهمید. یادش آمد که کورو تا قبل از قلعه آشینا، تماما آنجا اقامت داشت و خود نیز دائما مشغول محافظت و انجام وظیفه اش بود. تا اینکه شبی به موقع آنجا نرسیده بود.
فکری به ذهنش رسید.
اگر میتوانست آن شب سرنوشتش را عوض کند، پس...
سکیرو به راه میافتد اما درست قبل از رفتنش و بیهوش شدن نایتجار، دید که سر او پایین افتاده و نقابش آرام از روی صورتش کنده میشود.
_ ..!!!؟
_((هممم... پس راسته که میگن زنده موندی..
_....
_ نیازی به شمشیر کشی نیست شینوبی.. من قصد مبارزه با تو رو ندارم....))
_ همم.. پیرمرد پرحاشیه !
خودش بود. همان نایتجاری که به او کمک کرد به سلامت وارد برج اصلی شود و خودش را در این راه فدا کرد.
او انجا چکار میکرد؟ اصلا چرا انقدر درگیر و مراقب کورو بود؟
مگر نایتجار ها صرفا مسئول حفاظت از ایشین نبودند؟
سکیرو از قسمت صخره ای و جنگلی بروی پل چوبی و طویل روبرویش میپرد. مسیر ورود به آن خطه که از اول همان پل شروع میشد، نه تنها بسته شده بلکه با کلی وسایل و جعبه و خورده ریز نیز بلوکه شده بود.
هرچند یادش میآمد که چطور بعد از آن واقعه به زندان افتاد و بدبخت شد، اما نمیدانست دقیقا علت اصلی آن فاجعه چه بود و چه کسی مسبب حقیقی آن بود.
هیچ مشعلی اطراف پل نبود و تقریبا تا نزدیکی انتهای آن تاریک بود. اطراف پل را رودخانه عریض و ساکتی دربرگرفته بود. رودخانه ای که روزگاری محل عبور و مرور بسیاری ماهیگیر و مسافر بود. آن املاک و منطقه که روزگاری پررونق بود، اکنون تماما به آتش کشیده شده بود. یعنی چه چیزی در آن حد مهم بود و ارزش چنین ویرانی را داشت؟ چه چیزی بود که بخاطرش خانه و کاشانه ده ها نفر به آتش کشیده شده و غارت شده بود؟
اصلا شاید سکیرو اکنون راه درست و اصلی را یافته بود. با احتساب وقایع عجیبی که تا آن لحظه پشت سر گذاشته بود، این احتمال را میداد که با نجات کورو در آن شب، شاید بتواند مسیر زندگی هر دویشان را تغییر داده و از انتشار و حتی آلوده شدن خودش به خون نفرین شده اژدها جلوگیری کند..
_ <<همینجا گیر میافتی..
دیگه نمیتونی برگردی به زمان آینده و... دوباره باید همه اون بدبختیارو ببینی.. >>
اگر در آن محل گیر میافتاد چه؟
اصلا آیا همچنان خون اژدها در رو هایش وجود داشت؟ یا شاید بخاطر اینکه به گذشته بازگشته بود از آن بی نصیب مانده بود؟
هرچه در این مواضع پیشتر میرفت، سوالات بیشتری مغزش را درگیر میکرد.
_ (دقیقا کی و اصن چرا لرد کورو خونشو بهم داد...؟)
ناگهان یک تیر با نوکی شعله ور به شانه چپش اصابت میکند و او که در نزدیکی لبه پل ایستاده بود، با غافلگیری از بالای پل به داخل رودخانه پرت میشود.
نمیتوانست زیر آب زیاد دوام بیارد و با اینکه آتش بروی تیر خاموش شده بود، ولی هرچه تلاش میکرد قادر نبود تا تیر را از شانه اش بیرون بکشد و به تبع آن، نمیتوانست براحتی به سطح آب بازگردد.
پس از چند لحظه بالأخره موفق میشود تا تیر را بیرون بکشد اما اکنون رمقی برایش نمانده بود و... پس از لحظه ای نفسش بند آمده و میمیرد.
_ کی بود؟
_ نمدونم.. از دور فک کردم یه شینوبیه و با تیر زدمش... ط ط طبق دستور...
_ خیله خب.. ولش کن.
به محض بند آمدن نفسش در کف رودخانه، چاله ای سیاه و عجیب همانند گردابی کوچک از ناکجا آباد درست زیر پایش بوجود میآید و سکیرو را به اعماق آن میکشاند...
@FromSoftware
1 701
75
سکیرو هنوز به بودا نرسیده بوده که لحظه ای مکث کرده و توقف میکند.
چرا باید آن کار را میکرد؟ اصلا چه اهمیتی داشت؟
در آن لحظه تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، عمل به وظیفه ای بود که اربابش به او محول کرده بود.
اسکالپتر که متوجه درنگ سکیرو شده بود، برای لحظه ای و با گوشه چشم به او نگاه میکند و سعی در قانع کردن او میکند..
_ بنظر میرسه که زنگوله میخواد چیزیو بهت بگه..
_ ...
_ چه بخوای چه نخوای، تصمیم به عهده خودته.. ولی هر کسی باید تو یه نقطه ای از زندگیش، با گذشتش و اون چیزی که خیلی اذیتش میکنه روبرو بشه..
سکیرو سرش را به سمت اسکالپتر برمیگرداند. منظورش از حرف هایی که میزد چه بود؟ آیا او به نوعی اصرار بر اهدای زنگوله قدیمی توسط سکیرو داشت؟ اصلا چرا آن حرف ها را میزد؟
سکیرو جلوی مجسمه - به قول اسکالپتر - با صورتی مهربان، به نشانه احترام زانو میزند و زنگوله را بروی سطح دوری شکل و کوچک متصل و در روبروی آن قرار میدهد.
چند لحظه ای گذشت اما همچنان نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه به او راجع به پیشینه اش الهامی شده بود.
_ چشاتو ببند..
صدای زنگوله رو بشنو که میخواد باهات صحبت کنه..
_ ...
سکیرو طبق گفته او چشمانش را میبندد و پس از چند لحظه، صدای بسیار آرام و عجیب زنگ خوردن ناقوسی را میشنود که گویا رفته رفته صدایش بلند و بلندتر میشد.
_ زنگوله.. افکارت رو تحریک میکنه..
و خاطرات قدیمی رو از چُرت طولانی شون، بیدار میکنه...
با وجود اینکه هنوز مدت زیادی نگذشته بود، ولی از آن حالت خسته شده و کمکم صبرش داشت به پایان میرسید.
_ ... ؟؟!
نسیم ملایمی به پیشانی اش میوزد.
حتما باد و طوفان دوباره بلند شده بود. اما سکیرو که طرز تفکرش از طوفان و علل پیدایشش تغییر کرده بود، به سرعت و با هراس چشمانش را باز میکند..
_ گنیچیرو.....!!!!!!
با اضطراب و در همان حالت نشسته، خود را در منطقه ای بلند، با درختان سرسبز در اطراف و شبی شدیداً بارانی پیدا میکند.
_ اینجا دیگه کجاست..؟
مطمئن بود که تا همین چند لحظه پیش درون معبد فرسوده و نمور، روبروی مجسمه بودا نشسته بود. ولی اکنون بجای آن بودای خندان، یک مجسمه بودای چوبی، با شش دست که با هر جفت از آنها یک حالت از عبادت را تشکیل داده بود، جلویش قرار داشت و خبری از اسکالپتر هم نبود.
صدای جیغ فردی از دوردست به گوشش میرسد و هراسان به پا میخیزد تا ببیند دقیقا از کدام طرف میآید. اما به محض رفتن به نزدیکی لبه پرتگاه، چیزی را دید که برایش غیرقابل تصور بود.
باورش نمیشد.
_ هیراتا...
از همان دور میتوانست محل زندگی سابقش را به خوبی تشخیص دهد. املاک هیراتا تماما در حال سوختن بود و تاریکی شب را به خوبی از بین برده بود.
سردرگم و حیران، تصمیم به پیش رفتن میگیرد و پس از پریدن از روی لبه و فرود آمدن بروی دو شاخه درخت پایین تر از آن، بروی زمین و نزدیکی پل چوبی فرود میآید.
کمی که جلوتر میرود با کمال تعجب به نایتجاری زخمی برمیخورد که کمی آن طرف تر افتاده بود. نمیدانست زنده است یا نه ولی باید شانس خود را امتحان میکرد.
_ هی..
_ تو... تو شینوبی لرد کورو هستی...؟
_ ..!!!!!
تُن صدا به شدت برایش آشنا بود. اما نمیدانست او کیست و چه وقت او را دیده.
هر چند هویت او مهم نبود، سکیرو قطعا به نحوی تلپورت کرده بود و اول باید میفهمید کجاست و چه اتفاقی برای هیراتا افتاده..
_ زود باش.. تو باید...
_... چه سالیه؟
_ چی؟؟!
_ امسال... چه سالیه؟
_ این دیگه چجور سوال مزخرفیه؟؟!!!!
_ بگو...
_ دراگن اسپرینگ (Dragon Spring)...
_ دراگن اسپرینگ...
(ینی... سه سال پیش...!!)
@FromSoftware
1 701
74
إما با تن صدایی آرام، شروع به صحبت درباره آن درب مخفی میکند.
_ این درب، مسیریه بین معبد و اینجا.
_ ..!!!!!!!
(ولی... اون همه راه..)
_ فقط یادتون باشه، هیچکس غیر از من و شما از این مسیر و وجود چنین دربی اطلاع نداره.
_ ...
سکیرو باوجود اینکه به چنین چیزهای اسرار آمیزی عادت کرده بود، ولی وجود چنین مسیری...
سپس طبق گفته إما، خود را درست، متقارن خط کشی آدمک بروی درب قرار داده و همزمان و چسبیده به درب، میچرخد و پس از لحظه ای دیدن مسیری سیاه و طویل، خود را درون حفره ای میابد که مطمئن بود داخل یک غار یا دره یا هرکجای دیگر نبود.
مسیر حفره را پیش میگیرد و درنهایت، نور خورشید و درختی آشنایی پیش رویش ظاهر میشود. درختی که از صبح تابحال و در کمال تعجب سکیرو، برگ هایش از سبزی، کمی رو به زردی رفته بود.
_ (هممم...
بهتره برم سراغ اسکالپتر..)
به سمت معبد حرکت میکند.
مثل همیشه صدای بدون توقف کنده کاری چوب از داخل آن خرابه میآمد. سکیرو اگر صرفا صدا را بدون دانستن تولید کننده آن میشنید، به نوعی آن را دل انگیز به حساب میآورد. اما وقتی صورت در هم کشیده اسکالپتر و صدای خسته و پر از خشمش نیز همراه آن در ذهنش مجسم میشد، تمام آن تصورات و دلنشینی را خراب میکرد.
_ هممم...
_ چیه؟
_ یجورایی بنظرم میرسه که بالاخره رو فرم اومدی و مثل سابقت شدی.
_ ..؟
_ اینو بگیر.
اسکالپتر بدون هیچ سلام و احوالپرسی شروع به گفتگو میکند و بلافاصله بعد از آن، کتابچه ای کهنه را به او میدهد. بروی آن کتابچه نشان مخصوصی بود که هرچند نشان بنظرش بسیار آشنا میآمد، ولی در مقابل، هرچقدر که تلاش میکرد هیچ چیزی راجع به آن به یاد نمیآورد.
سپس کتابچه را باز کرده و کمی ورق میزند تا با کلیّت آن آشنا شود. با مطالعه ای کلی فهمیده بود که آن کتاب به نوعی آموزشیست.
_ این، چیه؟
_ تکنیک های پایه شینوبی گری.
من دیگه احتیاجی بهش نداشتم پس، تو میتونی نگهش داری.
_ (شینوبی گری... این ینی اسکالپتر...)
سکیرو به یاد حرف اسکالپتر در رابطه با ابزار های دست مصنوعی میافتد.
_ طبق همون حرفی که سر صب زدی.. یکیشو پیدا کردم.
_ همم.. بنظر خوب به چیزی که بهت گفتم گوش کردی..
بشین. الان برات ردیفش میکنم.
_ چه فرقی داره مثلا پرتاب شوریکن با دست یا با...
_ این دست فقط یه جایگزین برای دست چپت نیست. همونطور که قبلا هم بهت گفتم، با این دست و ابزار های مختلفی که میتونه بهش وصل شه، کلی کار میتونی بکنی...
سپرای مقاوم؟... تیکه تیکه شون کن..
حریفای ضعیف؟... از دور بکششون..
لحن اسکالپتر رفته رفته تندتر و خشن تر میشد و با وجود اینکه الحاق ابزار شوریکن به دست مصنوعی تقریبا تمام شده بود، اما اسکالپتر با قدرت و شدت بیشتری کار میکرد و اگر سکیرو شانه چپش را محکم نمیگرفت، براحتی و هربار، دستش بر اثر فشار ابزار اسکالپتر، منحرف میشد..
_ هر کسی یه نقطه ضعف و حساسیت خاصی داره و باید برای کشتنش، مستقیم از همون راه وارد شد. و این همه چیزیه که باید دونست!!!
سکیرو از جایش بلند میشود و کمی دستش را نرمش میدهد.
_ هممم.. بنظر تو خیلی روی این ابزار شناخت داری..
_ هممف!!!
من باید آرامشمو حفظ کنم..
راستی.. فک کنم یه صدای زنگ خاصی از سمت تو شنیدم..
_ بخاطر اینه..
سکیرو زنگوله را از جیبش در آورده و آن را به اسکالپتر نشان میدهد.
_ تابحال این زنگوله را جایی ندیدی؟...
_ نه.. برام ناآشناست.
_ که اینطور... به هر حال، اونو اعطا کن به محراب بودا.. همون مجسمه بودایی که کنار دیواره.
سکیرو به گوشه تاریک معبد دقت میکند و مجسمه بودایی که بسیار ظریف و زیبا کار شده بود و گویا جنسش هم از فلز بود را رؤیت میکند.
_ هممم... آره همون مجسمه..
ببرش اونجا.
سکیرو به سمت آن حرکت میکند.
_ این مجسمه ساخته دست من نیست. این رو یک مجسمه ساز وااااقعی ساخته...
_ کارش چیه؟
_ چیز هایی رو به یادت میاره که خیلی وقته درونت پنهان شده..
غم... خشم... یا شاید هم خاطرات قدیمی که تو مغزت دارن خاک میخورن...
@FromSoftware
