FROMSOFTWARE
Открыть в Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Больше1 765
Подписчики
+324 часа
-27 дней
-6830 день
Архив постов
1 765
69
(( تنگو خود را به اتاق کوچکش در قلعه آشینا میرساند. اتاقش در پشت قلعه و نزدیک به چشم انداز برج اصلی قلعه - بلندترین نقطه در دژ مستحکم آشینا - بود.
آفتاب تا بلندای آسمان اوج گرفته بود و تقریبا نزدیک ظهر شده بود. با وجود اینکه آب و هوای کوهستانی آشینا غالباً نامساعد و برفی بود، اما ترکیب نور ملایم خورشید و نسیم لطیف همراه با آن، احساس خوشایندی را برای او بوجود میآورد.
شاید هم اصلا تصورش از محیط و هوا اینگونه بود و بطور کلی احساس خوبی داشت. احساسی که ناشی از شنیدن خبری بسیار مبارک - و هرچند شوم در نظر عامه مردم - برای او بود، خبری که مدت ها بود انتظارش را میکشید...
( تنگو شمشیرش را با قدرت در هوا تکان داده و به همین ترتیب، خون کثیف موش های نفوذ کننده به آشینا را از روی آن پاک میکند..
_ درست همانند ایام جوانی تون...
_ پیشگو!
_ سرورم..!
پیرزنی که گویا از چشم نینجا های وزارت مخفی شده بود، آهسته از پشت دیوار بیرون آمده و به نشانه احترام به ایشین، سرش را خم و تعظیم میکند..
_ متاسفم. میگم یک نفر بیاد اینجارو تمیز کنه بعدا.
_ احتیاجی به اون کار نیست سرورم. این وظیفه خود من هستش..
_ خب، همونطور که میدونی، امروز اومدم تا...
ایشین حرفش را تمام نکرده بود که چهره پیرزن از غم و اندوه پر شده و سرش را پایین میاندازد.
ایشین کمی مکث میکند و سپس گویی که شدیداً هیجان زده شده باشد، نقابش را برمیدارد و با صورتی غرق در تعجب و خوشحالی، رک و راست سؤالش را از او میپرسد..
_ خب... ؟؟!!!!!
پیرزن سرش را آرام بلند میکند و درحالی که قطره اشکی از چشمش سرازیر شده بود جواب ایشین را میدهد.
_ بزودی...
_ میتونی جزئیات بیشتری بهم بدی... از اینکه مثلا چطور و تَوَســُّ... ؟
_ خیلی زووود سرورم.
اما... درباره اون قاتل ملعون... درست نمیتونم ببینم ولی...
_ (قاتل؟...
هممم... پس قراره طی نبرد با یک جنگجو این دنیا رو ترک کنم..)
ایشین از زمانی که یادش میآمد چنین خلق و خویی داشت.
جنگجو بود. حاضر بود برای آنچه که میخواهد وارد جنگ و دعوا شود و در همین راه، از تمام قدرت خود استفاده میکرد. او معتقد بود که هر فرد، اگر در نبردی خونین و قضاوت کننده بین مرگ و زندگی، زنده بماند، نه تنها تجربه اش بیشتر شده، بلکه قدرت و یا توانایی حریفش را نیز تحت تسلط میگیرد... و البته همینطور هم بود...
_ بنظرررر....
ایشین با وجود اینکه سال های مدیدی بود که با پیرزن ارتباط داشت و از پیشگویی های او استفاده میکرد، اما همچنان برایش بسیار جالب و تامل برانگیز بود که چگونه او میتوانست صرفا با تمرکز بروی شمعی که در دست داشت، آینده و عاقبت فردی را ببیند...
_ یک حریف قدیمی..
_ ..!!؟
_ از اونجایی که شکی نیست تمام حریفان شما در مبارزه با شما کشته شده اند، پس باید بگم که نه آن فرد زنده شده و نه روح آن فرد مرده در بدن فرد دیگری دمیده شده..
_ پس ینی...؟
_ هممم... اون فرد بسیار به شما نزدیکه سرورم..
سکیرو در همان لحظه گیوبو را میکشد و راهی ساختمان میشود تا به سراغ فروشنده دوره گرد برود.
_ بسیار مراقب باشید. سرورم...)
_ هممم...
تنگو هنوز وارد کلبه اش نشده بود که ناگهان غبار و مهی غلیظ، اطراف چشم انداز برج اصلی قلعه را دربرمیگیرد..
_ گنیچیرو...
میدانست که گنیچیرو مسبب آن واقعه بود، اما ابدا نمیدانست که چه چیزی باعث شده بود او به حد توان خود برسد و از تکنیک مخفی و مهیب استاد بدنامش استفاده کند..
حریف او که بود؟
_ هه هه..
یک گرگ تک دست... هه هه هه!!))
_ آیا مطلب خاصی درباره این اجاق وجود داره سرورم؟
سکیرو بعد از قبول درخواست کورو، اکنون طبق دستور او و برای اطلاع بیشتر خودش، به اجاقی کوچک و توری مانند، بروی میزی کوچک که در بالای اتاق و جلوی ست لباسی سامورایی قرار داشت، نزدیک میشود.
_ به من گفته شده که سال ها پیش در این قلعه، یک دیواین ئر دیگه نیز به اسم تاکرو زندگی میکرده و دارای خون و قدرت های مشابه من و تو بوده.
_ ایشون الان کجا هستند.
_ اون خیلی وقت پیش فوت کرد.
_ این یعنی...
_ یه راهی وجود داشته..
گرگ، یچیزی هست که من باید به تو بگم.
سپس به سمت راست آن اتاق عریض حرکت میکند و سکیرو نیز به آرامی او را تعقیب کرده و در نهایت دوباره به او ملحق میشود.
_ همونطور که میدونی.. هیچ فرد و سلاحی قادر به کشتن من و تو نیست، اما طبق اطلاعاتی که من کسب کردم، سلاحی وجود داره که بواسطه اون، ما میتونیم براحتی آسیب ببینیم. و در واقع یکی از وسائل و ابزار های رسیدن به هدف والای ماست.
سکیرو نمیدانست دقیقا مقصود کورو از ((آسیب رساندن به ما..)) چه بود، اما هرچه که بود مطمئنا مسئله مهمی نمیتوانست باشد که جان کورو را در خطر بیاندازد.
_ ...
_ به هر حال..
بنظر میرسه که فردی از این سلاح و موقعیت اون اطلاع داره.
_ چه کسی سرورم؟
_ لرد ایشین..
_.....!!!!!!؟؟
@FromSoftware
1 765
هرچند بنظر (میدیر) سگ پدر ترین اژدهاست..
فقطططط
دم اونایی گرم که به (Stone Dragon) رای دادن 😑
1 765
سگگگ پدر ترین اژدها؟؟؟؟
anonymous poll
Midir – 99
👍👍👍👍👍👍👍 71%
Stone Dragon 😐 – 15
👍 11%
Kalameet – 14
👍 10%
Ancient Dragon – 11
👍 8%
👥 139 people voted so far.
1 765
68
_ باید تا پای جان از اربابت محافظت کنی... این دستور و وظیفه ای بود که پدرم به من سپرد.
کورو که بنظر بسیار در تصمیمش مصرّ بود نیز روبروی سکیرو و همانند او زانو میزند.
_ ...!
_ گرگ وفادار..
تابحال چندین بار شده که برای من و بخاطر نجات من، جون خودتو از دست دادی؟
دوبار؟ سهبار؟.. یا شاید هم اونقدر زیاد که شمردنش از دست من خارجه..
کورو به نشانه احترام و قدردانی از سکیرو بود که زانو زده بود، مگرنه هیچ اربابی در قبال خدمتگذارش حاضر به زانو زدن و اظهار فروتنی کردن نیست.
سکیرو با این حرف کورو به فکر اتفاقاتی که طی چند ساعت گذشته برایش رخ داده بود افتاد. به تمام آن دفعاتی که جانش را از دست داده بود، به تمام موجودات عجیب و غریب و جنگجویان قدرتمندی که از سر راه برداشته بود.
هرچند الان وقت فکر کردن و عبرت گرفتن از آنان نبود، اما در عین حال که با تفکر در گذشته اش احساس اعتماد به نفس و قدرت میکرد، احساس ترس و دلهره نیز به او دست میداد. قطعا اگر حرف کورو را قبول میکرد، موانع و سختی های بس دشوارتری سر راهش قرار میگرفت..
_ برای حفاظت از جان سرورم، حاضرم هر چندبار که باشه خودمو فداکنم.
_ من نمیخوام تو به چرخه ای از زندگی جاودانه و بدون مرگ بیافتی. گرگ، کمکم کن تا این زنجیر های ابدیت رو نابود کنم.
کورو هرچه که با مخالفت سکیرو روبرو میشد بیشتر اصرار میکرد و خود را خوار تر میکرد. در آن لحظه حتی سرش را هم پایین انداخته بود. هرچند سکیرو در عجب بود، چرا یک نفر باید انقدر از جاودانه شدن بدش بیاید!
معمولا در افسانه ها و قصه ها، همه به دنبال راهی برای زندگی ابدی هستند، اما کورو با وجود اینکه هنوز کودکی در ابتدای نوجوانی اش بود، اما عقل و منطقش فراتر از آن بود و به تمام احترامات، سنن و البته نیاز های اساسی یک انسان آگاهی داشت. با تجربه ای که از همنشینی با گنیچیرو نیز کسب کرده بود، یقین بر این داشت که جاودانگی میتواند چیز وحشتناکی باشد، شاید وحشتناک ترین چیزی که بتواند برای یک انسان وجود داشته باشد...
اما آیا همه مردم به چنین چیزی باور داشتند؟
سکیرو دیگر نمیتوانست آن حجم از تواضع و التماس کورو را تحمل کند.
_ هرچی شما بخواین..
_ ممنونم گرگ.
در آن لحظه سوالی اساسی به ذهن سکیرو خطور میکند. پدرش با او عهدی آهنین و محکم بسته بود تا طبق دستور او، از اربابش تا پای جانش محافظت کند. ولی مگر کورو اربابش نبود؟ چرا فقط باید از او محافظت میکرد و به دستورات او عمل نمیکرد و در عوض، بخاطر دستور پدرش از او محافظت میکرد؟
نمیدانست باید چکار کند و پاک گیج شده بود.
_ (پدر...)
کورو خوشحال شده بود و شعف کودکانه اش از چهره اش نمایان بود. سکیرو کمی با آن صورت دلگرم میشود. دلگرم به دانستن آنکه چیز هایی هرچند کوچک مانند همان لبخند یا خوشحالی فردی که دوستش داری، چقدر میتوانند برای یک نفر رضایت و امیدبخش باشند.
آیا سکیرو او را دوست داشت؟ یا صرفا به کورو به چشم ارباب گرامی خود نگاه میکرد؟
سپس کورو از داخل جیب لباسش پارچه ای را بیرون میآورد که لابلای آن، کتابچه ای با جلدی کهنه، پاره پاره و نمور قرار داشت.
_ گرگ، اگه قراره که زنجیره های ابدیت رو نابود کنیم، اول تو هم باید یه نگاهی به این کتاب بندازی.
چندین صفحه از کتابچه نبود و سکیرو صفحه اول آن را باز میکند تا بفهمد موضوع آن از چه قرار است..
" در این کتابچه، لوازم مخصوص اجرای مراسم قطع جاودانگی بیان شده.
... در آنسوی کاخ سرچشمه، جایگاه مقدس را پیدا کن و سپس، از اشک چشمان اژدهای مقدس قلمرو الهی بنوش... "
@FromSoftware
1 765
کدومشون؟؟؟
anonymous poll
Artorias – 70
👍👍👍👍👍👍👍 49%
Gael – 57
👍👍👍👍👍👍 40%
یکککک یکشون (همو میکشن و پایان بندی نبرد به فنای سگ میره 😐) – 15
👍👍 11%
👥 142 people voted so far.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
