en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Open in Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Show more
1 697
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1430 days
Posts Archive
50 _ (( گرگ... تمرین امروز یخورده پیچیدست و اگه نتونی اونطوری که باید رفتار کنی.. یه کتک مفصل میخوری! و سپس چوب را با حالت تهدید آمیزی آهسته بروی دست دیگرش می‌زند. جغد گرگ را برای آموزش یکی از مهارت های اصلی شینوبی گری به کنار آبشاری برده بود. چشمان گرگ با پارچه ای بسته شده بود و نه تنها هیچ چیز را نمی‌توانست ببیند، بلکه بخاطر صدای زیاد آبشار، فقط کمی قادر به شنیدن و تشخیص جنبش و پویایی اطرافش بود. علی رغم اینکه جغد چوب دستی بزرگی را برای تمرین همراه داشت، گرگ شمشیر خود را بدست گرفته بود و نیاز داشت که فقط یک ضربه به او وارد کند اما، آیا او واقعا میخواست با شمشیر به پدرش ضربه بزند؟ اگر سهوا منجر به مرگ او میشد... _ شروع! ناگهان جغد بلافاصله با زدن ضربه ای سنگین به کمر گرگ تمرین را شروع می‌کند. گرگ از شدت درد لحظه ای به زمین می‌افتد.. _ بلند شو!.. دشمنت برات صبر نمیکنه! و سپس یک لگد به پهلوی او می‌زند. گرگ با وجود اینکه درد زیادی در ناحیه پهلو و کمرش احساس می‌کرد اما آهسته شروع به بلند شدن می‌کند چرا که چاره ای جز مقاومت و یادگیری نداشت. اصلاً چکار می‌توانست بکند؟ به غیر از تاریکی مطلق چیزی نمی‌دید و انگار که صدای بی انتهای آبشار کم نبود، جغد با استفاده از عوامل محیط مشغول سر و صدا کردن و پرت کردن حواس گرگ بود. گرگ حتی نمی‌دانست چه چیزی را باید از این تمرین یاد بگیرد. _ حدس بزن.. _ ...!! _فک کن اگه جای من بودی چیکار میکردی.. ناگهان تکه شاخه ای در سمت چپش لگد می‌شود. گرگ بلافاصله به سمت صدا برمی‌گردد. سریعاً صدای قل خوردن قلوه سنگی را از پشت سرش می‌شنود. گرگ می‌دانست جغد سعی در حقه زدن به او را دارد اما، پدرخوانده اش واقعا یک شینوبی چابک بود. هیچ انسان دیگری نمی‌توانست در چنان زمان کوتاهی، با کمترین صدا خود را جابجا کند. ناگهان صدای جغد را حس می‌کند که روبروی او ایستاده.. _ انتخاب کن.. این تنها کمکی بود که می‌توانست به گرگ بکند. جغد با سرعت خارق العاده ای که داشت دائما در روبرو و جهات چپ و راست گرگ حرکت و سر و صدا تولید می‌کرد. گرگ تمام مدت هیچ اقدامی نمی‌کرد و صرفاً با کمی ترس که از حالت ایستادن و گرفتن شمشیرش مشخص بود، از سر جایش جُم نمی‌خورد. این مثل همیشه برای جغد ناامید کننده بود. پس از مدت کوتاهی ایجاد صدا و حواس پرتی، سریعا با انجام حرکتی نمایشی اما بدون هيچ صدایی بروی تخته سنگ پشت سر گرگ که آبشار هم در همان سمت بود پریده و اکنون، قصد پرش به سمت گرگ را داشت. وجودش کمی از احساسات منفی پر شده بود. شاید باید همان روز که پیدایش کرده بود او را رد کرده و دنبال خود نمی‌کشاند.. شاید گرگ استعداد کافی را نداشت... شاید هم... ناگهان گرگ با واکنش و سرعتی فوق العاده برمی‌گردد و با شمشیرش ضربه پدرش را که با چوب قصد وارد کردن آسیب به سر گرگ داشت را دفلکت می‌کند.. _ هه هه هه.. یک گرگ واقعی... سپس گرگ لبخند زنان از موفقیت خود چشم بندش را برمی‌دارد. _ اما اینو بدون گرگ.. امروز علاوه بر اینکه واکنشتو تقویت کردی، یه درس معنوی هم باید یاد گرفته باشی.. درسی که باید اونو از مهم ترین اصول زندگیت قرار بدی.. _ و اون چیه پدر؟... )) گرگ شمشیر خود را از صورت محافظ بیرون می‌کشد. هرچه که بیشتر به دشمنان برمی‌خورد، بر آموخته و تجربه اش از سبک مبارزه جنگجویان آشینا بیشتر میشد. هرچند خاطره ای را از گذشته اش به یاد آورده بود اما، نکته مهم پدرش در آخر آن تمرین را فراموش کرده بود.. از اتاق به سمت راهرو بیرون می‌رود و همان ابتدا به راه‌پله می‌رسد. می‌توانست راهرو پشت راه پله را ادامه دهد اما بنظر بن بست می‌آمد.. _ امیدوارم تا الان اون دوتا یه نقشه و استراتژی خوب کشیده باشن. _ ...!!! دو محافظ از پشت درب کشویی ته راهرو که بنظر بن بست می‌آمد وارد می‌شوند و به محض رسیدن به سالن با صحنه ای وحشتناک مواجه می‌شوند.. سپس با وحشت زدگی برای خبردار کردن بقیه محافظان به سمت سالن می‌دوند. سکیرو که سریعتر به بالای پله ها گریخته بود سعی در استراق سمع آنان داشت اما باز هم چیز زیادی دستگیرش نشده بود... (( خون اژدها.. باید هرطوری شده نابود بشه. من اصلا تمایلی به فاسد کردن جان و زندگی بقیه ندارم...)) سکیرو دو مرتبه خود را از نظر کورو می‌دید که در همان نقطه برج ایستاده بود و با خود راجع به لغتی آشنا حرف می‌زد.. خون اژدها. این همان چیزی بود که مار عظیم الجثه نیز آن را به سکیرو نسبت داده بود.. منظور و معنی واقعی خون اژدها چه می‌توانست باشد؟ در بالای پله ها یک اتاق نسبتا باریک و بعد از آن یک سالن انتظار قرار داشت که در گوشه آن، یک مجسمه بودای درست مشابه همان مجسمه ای وجود داشت که قبلا آن را در ابتدای ورودش به برج دیده بود. آیا واقعا قبیله آشینا معبد یا مکان مناسبی برای عبادت نداشت؟ یا شاید هم رازی درباره آن وجود داشت.. @FromSoftware

Elden Ring Artworks @Fromsoftware
+4
Elden Ring Artworks @Fromsoftware

Ash Lake #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : ʌиıʍʌ @FromSoftware
#Art By : ʌиıʍʌ @FromSoftware

49 با آن حرکت پسر، اکنون از حدس خود مطمئن بود؛ او قطعاً باید فرزند زنی می‌بود که چندی پیش بدست راهزنان کشته شد. اگرنه چه لزومی داشت چنان واکنشی از خود نشان دهد؟ سپس نقاب را از روی صورتش برداشته و اکنون، لبخند شعفناکی بر چهره اش پدیدار می‌شود.. _ هه هه هه... بالأخره پیدات کردم...)) _ هی نگاه کن.. در پی جستجوی سالن و اتاق های آن، اکنون به جسد محافظ اتاق کورو که در آنجا زندانی بود می‌رسند. _ هممم.. با زخمی که برداشته مطمئنم مخفیانه کشته نشده.. هر کی که هست، بنظر یک نینجای متبحره.. _ میگم... ممکنه این کار همون شینوبی باشه که.. _ وااااااای کمکککککک!!!!!! صدا از طرف درب اصلی سالن می‌آمد. هر دو محافظ به سرعت به سمت صدا رفتند اما درب اصلی از پشت قفل بود و فقط محافظان درون آن اتاق می‌توانستند آن را باز کنند. _ اااح! در لعنتی باز نمیشه! _ هی، این همون شینو....!!!!! در حین اینکه یکی از دو محافظ به سمت درب اصلی رفته بود تا شاید بتواند آن را باز کند، دیگری جلوی شکافی تزئینی کنار درب، که می‌شد از طریق آن فضای اتاق و سالن را از دو طرف مشاهده کرد ایستاده بود و به محض مشاهده و قصد لو دادن سکیرو، یک شوریکن به پیشانی اش فرود می‌آید. اکنون محافظ حالت کمین کردن به خود گرفته بود و آرام جسد همیارش را کنار می‌زند و یواشکی و بسیار با احتیاط، اول کمی از سر خود را جلو می‌آورد تا شاید با چشم چپش بتواند قاتل را ببیند. کمی با همان حالت محتاط اتاق را ارزیابی می‌کند، به غیر از دو جسد چیز دیگری آنجا نبود. سپس کمی بیشتر از سر خود را جلو می‌آورد تا بتواند بقیه اتاق را هم ببیند و هنوز هم خبری نبود. بعد از آن سر خود را به حدی جلو می‌برد که اکنون کاملا روبروی شکاف قرار می‌گیرد و ناگهان، کوزابیمارو به سرعت صورت محافظ را می‌درد.. _ ... گرگ سعی در استراق سمع آن دو محافظ داشت ولی بعد از شنیدن حرف هایشان از پشت دیوار ته سالن، چیز خاصی دستگیرش نشد. باید به نحوی خود را به آن سوی درب اصلی سالن می‌رساند اما نمی‌دانست چگونه. قطعا تنها راه باز شدن درب از پشت آن بود پس سکیرو یا باید دوباره از پنجره ای که از طریق آن به داخل قلعه آمده بود بیرون میرفت و به دنبال راه دیگری می‌گشت، یا اینکه اصلا اتاق سمت راست سالن را برای راه فراری بررسی می‌کرد. خوشبختانه درب پشتی اتاق طویل باز بود و به محض اینکه سکیرو وارد آن می‌شود، یک حفره بسیار بزرگ را درون سقف مشاهده می‌کند. به کمک قلاب به داخل آن میپرد و با تعجب وارد فضایی تو خالی و تونل مانند درون سقف می‌شود که براحتی می‌توانست با کمی دولا شدن در آن حرکت کند. مسیر را در پیش می‌گیرد و با تعجب حفره دیگری را در سقف اتاق مورد نظرش پیدا می‌کند. چه کسی و چرا آن حفره ها را بوجود آورده بود؟ مطمئنا نمی‌توانست کار خود محافظان باشد چون آن مسیر مناسب یک شینوبی یا نینجا بود.. یک سرباز و محافظ را می‌توانست ببنید که با هم در حال گفتگو بودند. از داخل سقف بروی سر محافظ میپرد و قبل از آن، یک شوریکن به سمت سرباز پرتاب کرده و در جا او را می‌کشد و درست قبل از اینکه بتواند شمشیر خود را در حین سقوط به گردن محافظ فرو برد، محافظ که گویی متوجه جهت پرتاب شوریکن شده بود با تکنیکی خارق العاده شمشیر خود را با قدرت به سمت سکیرو بیرون می‌کشد و سکیرو که با چنان واکنشی مواجه شده بود مجبور می‌شود حالت خود را عوض و ضربه او را در حالی که در حال سقوط و روی هوا بود دفلکت کند و با اینکار، به گوشه ای از اتاق پرت می‌شود. _ وااااای کمککککککک!!!! پیرزن که تا الان از نظر سکیرو مخفی بود، با دیدن او شروع به جیغ و داد و خبر کردن بقیه می‌کند و بلافاصله با یک ضرب شمشیر کشته می‌شود. اکنون وقت کشتن محافظ سامورایی بود. برخلاف اولین محافظی که با او روبرو شده بود، این یکی سربندی به دور سرش بسته بود و علاوه بر اینکه پاچه هایش را کمی بالا داده بود، کمربندی سفید نیز به دور کمرش پیچانده بود. سکیرو با او درگیر می‌شود. ضربات او قوی تر و از سرعت بالاتری هم برخوردار بود اما از یک تکنیک سکیرو ناغافل بود و همین باعث شد بعد از اینکه شمشیر خود را مستقیم به سمت سکیرو ببرد، با حرکت (Mikiri) مواجه شده و بلافاصله شمشیر سکیرو وارد گلویش شود. _ هی این همون شینو...!!!!! سکیرو به محض تشخیص جهت صدا و برای جلوگیری از خبردار شدن کل برج، سریعاً یک شوریکن به سمت محافظ که اکنون از شکاف سمت راست درب شاهد مبارزه بود پرت کرده و او را می‌کشد. سکیرو بدون هیچ حرکتی سرجایش می‌ایستد و صدای کشیده شدن چیزی سنگین را از جهت شکاف می‌شنود. هکان لحظه نقشه ای به ذهنش می‌رسد و با نهایت آهستگی خود را به نقطه ای دور از منظر شکاف می‌رساند، جوری که اکنون درست پشت درب و کنار شکاف دیوار قرار می‌گرفت.... @FromSoftware

👌 #Fun @FromSoftware
👌 #Fun @FromSoftware

#Art By : 純生文屋 @FromSoftware
#Art By : 純生文屋 @FromSoftware

Sif #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Shimhaq @FromSoftware
#Art By : Shimhaq @FromSoftware

48 یک هفته ای می‌شد که هر روز مسیر مشابهی را طی می‌کرد و به روستاها و آبادی های بعضا خالی از سکنه سر می‌زد. مطمئنا یک رعیت بی سواد و بدون هیچ گونه فنون رزمی، نمی‌توانست جانشین خوبی برای قبیله ای همچون آشینا باشد، پس چرا ایشین همچنان بر خواسته خود پافشاری می‌کرد و ابدا حاضر به انتخاب رهبر بعدی از بین فرماندهان و ژنرال های آشینا نبود؟ آیا این کار او نوعی کنایه و درس بود؟ شاید هم واقعا انتظار برآورده شدن آرزویی غیرممکن را داشت.. ایشین فردی معتقد به سرنوشت و صلاح دنیا بود و علی رغم اراده آهنین در تصمیم خود، کم کم به این نتیجه می‌رسید که اینکار کاملا بی فایده ست و صرفا باید یکی از فرماندهانش را به عنوان جانشین برگزیند. در آن مسیر جنگلی، نور خورشید به زحمت به او می‌رسید. علاوه بر نسیم خنکی که می‌وزید، پرندگان نیز با آواز خود در حال اجرای موسیقی دلنشینی بودند که در همان حین، صدای خنده ابلهانه چند نفر از دوردست توجهش را به خود جلب می‌کند. سوار بر اسبش به تاخت از جنگل خارج شده و علفزار وسیعی را می‌بیند که روستایی کوچک و متروک در مرکز آن قرار داشت. حدسش درست بود. چند مرد لاابالی با لباس هایی نامرتب و تقریبا یک شکل، بر خانه ها یورش برده بودند و یکی از آنان زنی را کشان کشان از خانه ای با نمایی بسیار نمور و ساده بیرون می‌آورد. دزد با پایش زن را تکان می‌داد اما زن هیچ حرکتی نمی‌کرد. تنگو اسبش را در نزدیکی جنگل رها کرده و به سرعت به سمت آنان میدود.. _ هی! یکی داره میاد اینور. همگی از خانه ها بیرون آمده و در حالی که با آرامش قدم می‌زدند به یکدیگر ملحق شدند. تنگو به نزدیکی آنان می‌رسد.. _ ... _ هی! هرچی داری رد کن بیاد و خیلی راحت راهتو بکش برو. هیچ چیز دیگری همچون خیانت نمی‌توانست حال ایشین را خراب و او را عصبانی کند. نمی‌توانست بیشتر از این روبروی آنان بایستد و شاهد راست راست راه رفتن افرادی باشد که در آن شرایط هجوم بی حد و مرز وزارت داخلی، از شرایط سوء استفاده و با دزدی، کشتن و زورگیری در بین راه ها به مردم خود خیانت کنند. او به هیچ وجه نه تنها چنین افرادی را حریم خود محسوب نمی‌کرد بلکه دشمن خونین خود به حساب می‌آورد. طولی نمی‌کشد که تنگو تمامی آنان را به سادگی ولی با بی رحمی می‌کشد اما.. _ زن بیچاره... کنار جسد زن که هیچ زخمی برنداشته بود و گویا صرفا بخاطر بیماری اش مرده بود می‌نشیند و کف دستان خود را بر هم می‌چسباند و برایش عبادت می‌کند. اگر زودتر اینجا می‌رسید لااقل می‌توانست جان یک نفر را نجات دهد. چنین رویدادی برای او از هزار بدبختی و بدشانسی هم بدتر بود. ایشین به سرنوشت و تقدیر اعتقاد محکمی داشت ولی، چرا باید چنین اتفاقی برایش رخ می‌داد؟ عذاب وجدان مرگ زن از هزار زخم شمشیر برای او دردناک تر بود. گویا اکنون واقعا زمان بازگشت به اردوگاه و انتخاب یکی از همان افراد بی لیاقت ارتش به عنوان راهبر بعدی قبیله بود.. _ نه.... نههههههههههههه!!!!! فریاد عجیبی از فاصله ای نه چندان دور به گوشش می‌خورد. سرش را بلند می‌کند و پسری نوجوان را می‌بیند که کمانی بسیار بزرگ بر دوش داشت و به سمت دو تخته سنگ عجیب می‌دوید. ایشین از جای خود بلند می‌شود و بدون هيچ حرکت دیگری رفتار پسر را مشاهده می‌کند. او که بود؟ با واکنشی که از پسر مشاهده کرده بود حدسش به این رفت... آیا ممکن بود که آن پسر.... ؟ پسر میخواست با دستش کمان را بین دو تخته سنگ قرار دهد اما همانند فردی که بسیار ضعف گرسنگی دارد و یا بیمار است، دستانش بسیار می‌لرزید و نمی‌توانست آن را کنترل کند و هرچند بطور متوالی کمان از دستش رها میشد ولی با هر بار رها شدن به سرعت سعی در تنظیم و جایگذاری دوباره آن داشت. هدف و جهت کمان درست به سمت تنگو تنظیم شده بود.. _ هممم، جالبه. همانطور که خودش هم گمان کرده بود کمان بسیار برای کنترل پسر بزرگ و سنگین بود، به همین خاطر آن را در بین دو تخته سنگ گذاشته تا براحتی بتواند چله کمان را بکشد. به نظر تنگو ترفند هوشمندانه ای بود و اینکار پسر او را بسیار شگفت زده کرده بود. صدای ول شدن چله به گوشش می‌رسد و سه تیر همزمان به سمت تنگو رها می‌شوند. تیر پایینی خیلی زود به زمین می‌خورد، تیر بالایی با ارتفاعی بلند از بالای سر تنگو رد می‌شود و در همان حین، تیر وسطی مستقیم به سمت تنگو می‌رود. در مقابل تنگو بدون اینکه قدم از قدم بردارد، به محض اینکه تیر به او می‌رسد کاتانایش را دو دستی می‌گیرد و با زمان بندی مناسب و البته با قدرت، تیر را دفلکت می‌کند... @FromSoftware

47 در بین تمام مشغله های ذهنی که داشت، چند وقتی می‌شد که مسئله جانشینی بعد از خودش و اداره و بقای قبیله آشینا، بخش عمده ای از فکر و ذکرش را به خود اختصاص داده بود. ایشین نه تنها از لحاظ عقلی و منطقی، بخاطر گذشته سخت و دشواری که داشت، هیچ وقت به تشکیل خانواده و کشاندن پای زن و حتی بچه ای به داخل زندگی اش فکر نکرده بود؛ بلکه تنها به کسب قدرت و نبرد با حریفان قدر و تنومند، تمایل و علاقه نشان می‌داد.. آن شب تقریبا تمام سران و فرماندهان نظامی مثل بقیه جلسات، مقابل خیمه بزرگ ایشین جمع شده بودند. ایشین که خود بر بلندی نسبی روبروی اعضای مجلس نشسته بود، سخت مشغول تفکر بود. آن قدر که از همهمه کم صدای بقیه غافل بود که ناگهان یامائوچی سکوت را می‌شکند.. _ سرورم.. جسارت من رو می‌بخشید.. ولی نه تنها به عقیده من، بلکه طبق سنت دیرینه قبیله آشینا، رهبر بعدی باید یا از نوادگان خودتون و یا یکی از همین فرماندهان حاضر در جمع انتخاب بشه.. _ ... هیچ کس سخنی مبنی بر مخالفت بر زبان نیاورد. گویا همگی با حرف او موافق بودند. ایشین آرام و با چشمانی نافذ، به ژنرال سالخورده نگاه می‌کند ... _... هممم که گفتی یکی از شماها... _ ... سپس از جای خود بلند می‌شود و شمشیر خود را برداشته و آن را رو به جمعیت می‌گیرد.. _ اگه این شمشیر جون داشت، قطعا جانشین من و رهبر آینده آشینا میشد.. نگاه ها همه پر از تعجب و کمی ناراحتی از توهینی که ایشین به آنان کرده بود می‌شود.. _ بنظر من شمشیر چیز مقدسیه... میکشه بخاطر صاحبش.. دفاع و محافظت میکنه از صاحبش.. و از همه مهم تر.. قدرت و اقتدار صاحبش رو میرسونه.. یه رهبر باید هر کاری از دستش برمیاد برای سرزمینش انجام بده. _ .... _ من تک تک شما رو همین الان به مبارزه دعوت میکنم.. کدومتون حاضره با من بجنگه؟ _ ... هیچ کس حاضر به رویارویی با قدرتمند ترین فرد آشینا را نداشت. _ هاهاها... و سپس شمشیر خود را به غلاف می‌برد. _.. شما برای یک مبارزه ساده به خودتون، شمشیرتون و صد البته قدرتتون اطمینان ندارین... با این اراده های ضعیف، چطور میخواین از یک ملت محافظت کنید؟.. سپس با تاسف روی خود را برمی‌گرداند و شمشیر را سر جایش می‌گذارد. _ از فردا... خودم برای انتخاب جانشین دست بکار میشم. شده کل این سرزمین رو بگردم اما شخص مورد نظرمو بالأخره پیدا میکنم.. راست می‌گفت. ایشین در محقق شدن خواسته اش بسیار لجوج و مُصرّ بود و با اراده پولادینی که داشت، هر وقت قصد انجام کاری را می‌کرد، دیر یا زود آن امر به وقوع می‌پیوست. اصلا شاید ملاک اصلی مد نظرش همین بود.. اینکه یک نفر بتواند در دفاع از حریم خود دست به هر کاری بزند و با اقتدار پیروز میدان باشد. فردی درست مشابه او... حدود یک هفته ای می‌شد که روز ها غیبش می‌زد و صرفا شب ها در اردوگاه حاضر میشد. اکثرا نگران حال او بودند اما ریش سپیدانی همانند یامائوچی و کاوارادا می‌دانستند که تنگو در جستجوی یافتن شکارش است و تا آن را پیدا نکند آرام نمی‌گیرد... صبح شده بود. طبق معمول نقاب خود را که از دو چشم، دماغی بلند و استوانه ای و دهانی با دندان های بر هم فشرده و مغضوب تشکیل می‌شد را بر صورت می‌زند. لباس های اعیانی خود را از تن درآورده و بجای آن بروی زیرپوش خود، لباسی بسیار معمولی و از جنس حصیر بر تن می‌کند، شمشیرش را بر می‌دارد و راهی جنگل ها و روستاهای اطراف می‌شود تا شاید بتواند فرد مورد رضایتش را پیدا کند... @FromSoftware