293
Subscribers
-224 hours
-37 days
-1130 days
Posts Archive
293
درس تفسیر دارم با ارشد ها. اول ترم، سرفصل را نگاه کردم و عق زدم: «بیان تفسیر و مفهوم فلان آیات!»
گفتم چکار کنم که هم برای خودم فایده داشته باشد و هم برای دانشجویان؟ رفتم سراغ آخرین کتاب تفسیری که ممکن است بخوانمش. همان را گذاشتم متن درسی. هر جلسه بخش هایی از متن آن تفسیر عرفانی را میخوانیم و ترجمه میکنیم و دربارهاش بحث میکنیم. و موشکافی میکنیم. و عمیق میشویم. و بعضی مواقع، بالاخره اتفاق میافتد: جرقه ذهنی! در خط مقدم فهم قرار میگیریم و نورونهای مغزمان چیزهایی میگویند که خودمان هم برای اولین بار است که میشنویم. کشف میکنیم. کیف میکنیم.
و درست در همین لحظه، نگاهم میافتد به چشمهاشان. چشمهایی که میگویند: اینها را چطور امتحان بدهیم؟ از اینجا چه سوالی خواهد آمد؟ اگر سوال آمد، چه جوابی باید بنویسیم؟...
لعنت!
293
سه روز است دارم با یکی از دوستان سر موضوعی بحث میکنم. فرسایشی، سخت و پر از برچسب.
عقلی، نقلی، آماری دلیل می آورم، سند فقهی قوی گذاشته ام جلوش. از منابعی که خودش قبول دارد نقل قول میکنم و ...
امروز در جواب من نوشته: «یعنی این همه بزرگان دین، آیت الله فلان، آیت الله بهمان عقلشان نرسید، فقط تو فهمیدی؟» (نگفتمش که فقط من نیستم که این را فهمیده، هزاران فقیه دیگر هم این را فهمیده اند)
نقطه را گذاشتم و گفتم راست میگویید، حق با شماست من اشتباه میکردم و حالا فهمیدم حق با شماست. ذرهم فی خوضهم یلعبون...
.
این منحرف ترین و بیثمر ترین حالتِ ممکن در یک مباحثه است. این که کسی را در برابر استدلالی قرار بدهی و از خطرِ احتمالیِ خروج از چهارچوب ذهنی اش بترسد، عقلِ خودش را تعطیل کند و بگوید ؛ «چرا فلانی ها این را نفهمیدند؟» اینجا دیگر تمام دریچه های نورِ جستجوگری بسته میشوند و امیدم را از دست میدهم.
این یکی از خطاهایِ دیرینهی ماست که به واسطه مداومت بر «تقلید» عارض شده.
رجوع به متخصص در حکم شرعی بسط و تسری پیدا کرده و رسیده به این نقطهی ضاله که در عقیده هم نگاه کنی به دهن فلانی ها و بهمانی ها و فکر کنی:
«امکان ندارد من چیزی را بفهمم که از دید فلانی ها و بهمانی ها در رفته»
خضوع در برابر عالم با این مساله فرق دارد
.
قرآن چالهی بزرگ روبروی پیامبران را همینجا میداند.
اینکه استدلال را نمیشنیدند و میگفتند؛ وجدنا آباءنا کذلک یفعلون...
@roozname66
293
میگن دوتا زن سر یک بچه ای دعواشون شد
قاضی گفت یکی از این دست یکی از اون دستِ بچه بکشه، هرکی تونست بچه رو از چنگ اون یکی دربیاره مال اون!
دوتاشون کشیدن و کشیدن
وسطاش یکی دید بچه داره جر میخوره
رهاش کرد
قاضی گفت مادر این بود ...
@roozname66
293
یک چیزی وجود دارد به نام «درک مطلب»
معنیش هم این است که وقتی شما یک متنی را میخوانی، چه یک یادداشت کوتاه باشد چه یک مقاله، چه یک کتاب، توان فهمِ هدف متن و معنای کلی و روح حاکم بر آن متن را داشته باشی، اسکلت کار را تشخیص بدهی و روپوشِ سوار بر این اسکلت را ببینی. بدانی ساقهی اصلی چیست و لغت ها و جمله ها در خدمت چه مطلبی آمده اند.
من پیشتر هم میدانستم که «درک مطلب» در میان ما فارسی زبانان به دلیل سرانهی مطالعه پایین، دایرهی لغوی فقیر و استطاعت فکری کم و اسیر در چهارچوب، به طرزِ خطرناکی پایین است.
بارها شده در کلاس چیزی گفته ام و برای فهم بیشتر دوتا مثال هم آورده ام و با دنیایی از فهم های عجیب و غریب مواجه شده ام. یا مثلا کسی آن وسط دستش را بلند کرده و در ادامه حرف من چیزی را تعریف کرده که هیچ ربطی به موضوع نداشته و فهمیده ام که این اصلا توی باغ هم نیامده.
القصه من یادداشتی مینویسم در مورد محسن شکاری و با این واکنش ها مواجه میشوم؛
پس هرکی هر غلطی دلش خواست بکنه!؟
پس شما از اغتشاشات دفاع میکنید!؟
پس شما با اجرای احکام اسلام در زمان رسول الله مخالفید؟
پس شما جواز کشیدن روسری از سر زن و بچه مردم رو میدید؟
و یا «هیچ میفهمی داری از چی دفاع میکنی؟»
لُختِ یادداشت بالا چه بود؟ ۲ نمره
@roozname66
293
تام هنکس فیلمی بازی کرده به نام سالی، که بر اساس زندگینامهی واقعی خلبانی به نام سالنبرگر ساخته شده. سالی خلبانیست که در مسیر پروازش بلافاصله بعد از بلند شدن از باند با غازهای وحشی برخورد میکند، موتور هواپیماش از کار می افتد و او با بدبختی هواپیما را روی دریاچهای فرود می آورد و همه مسافرانش را نجات میدهد.
ولی برخلاف انتظار عموم، سازمان هوایی او را به بیمبالاتی متهم میکند و با شبیه سازیِ پرواز برای خلبانهای دیگر اثبات میکند که میشده هواپیما را دوباره برگرداند روی باند و سالی در واقع نه تنها قهرمان نیست بلکه گند زده.
در این کشمکش ها وکیل سالی در دادگاه به یک مساله نازک اشاره میکند که به تبرئه او منجر میشود.
مسالهی نازک چه بوده؟
اینکه تمام خلبانهایی که با شبیه ساز در این پرواز قرار میگیرند از قبل در جریان مساله هستند و آمادهی همین شرایطند. اما سالی در لحظه، با یک مسالهی بحرانی مواجه شده، «عامل انسانیِ اضطراب» در او تاثیر گذاشته و او در شرایطِ سخت و زمانِ کم باید تصمیم میگرفته و این فاکتورِ تعیین کننده، همهی قضاوت ها را تغییر میدهد. عاملِ انسانی اضطراب!
.
در نظام های آموزشی خوب دنیا اگر دانش آموزی نتواند از پس تحصیل بربیاید و یا افت کند نمیگویند تو خِنگی!
تدریس معلم، مسائل خانوادگی، انواع هوش ها، مساله های جسمی، شرایط دوستیابی، محیط کلاس و مدرسه، روشهای تدریس و ... فاکتورهایی هستند که باید بررسی شوند و افت تحصیلی تک عامل نیست! فقط و فقط مغز دانش آموز در معرض اتهام قرار نمیگیرد.
.
محسن شکاری قمه گرفته دستش. ایستاده در یک خیابان، بسیجی ای را زخمی کرده و ...
قوه قضائیهی جمهوری اسلامی و خواهران و برادران ارزشی ما مساله را اینجور میفهمند که؛ ما با یک تک عامل مواجهیم؛ محسن شکاریِ محارب در خیابان. (و اینکه دستش قمه بوده که دیگر کار تمام است. حکمش خیلی ساده است)
کسی در آن سالن های عریض و طویلِ برقراری عدالت، تهِ جیب محسن شکاری را، تاثیر دیدنِ منحنی سقوط اقتصادیِ نظام بر مغز محسن شکاری را، کشته شدنِ دوستانِ محسن شکاری را، به خطر افتادن دائمی امنیت روانی محسن شکاری را، تاثیر تکلم احمقانه و نا امیدکنندهی رئیسِ دولت ترزیقیِ وطنِ محسن شکاری را، تاثیر رسانه های بازنده و ندانم کارِ داخلی و رسانه های گرگ و کار درست خارجی بر روانِ محسن شکاری را، نشنیدن و کر بودن مداوم در برابر فریادهای اعتراضِ معمولیِ غیر مسلحانهی محسن های شکاری را... بررسی نمیکند.
آنجا یک تک عامل، منفک از تمامی زمینه ها، با قمه ایستاده در خیابانی و خیابان را بند آورده و یک نفر را هم زخمی کرده. یک نفری که خودش برای حرب آمده! سابقهی سه ماه اعتراض مداوم مردمی هم وجود ندارد. یک آن طرف را جنون گرفته مثلا! باید اعدامش کنند و البته از آن به عنوانِ داغ زدن استفاده کنند! به عنوانِ راهکار!
حتی این را هم در نظر نگیرند که همان حکم محارب هم چهار مدل است و فقط اعدام راهش نیست...
ای خون بجوش...
@roozname66
293
سر کلاس درباره اهمیت «دیدن» حرف میزدم. اینکه چقدر جای «مشاهده» در فرهنگ ما خالیست. داشتم میگفتم شاید حتی آنقدر که مشاهده کمک میکند به بزرگ شدن، خواندن کمک نکند؛ همه چیز را خوب تماشا کنید. پیاز توی تابه را که چطور از یک جایی به بعد تصاعدی رنگ عوض میکند، روند رشد ریشه های یک قلمه را، غبارهای توی یک باریکه نور را، شیارهای روی تنه درخت های مختلف را، قرنیه های پشت پلک یک آدم غرق خواب را، عروسی کلاغها را...
و بعد مثال زدم برایشان که «مَندل» یک عمر را صرف نگاه کردن به نخود فرنگی ها کرد.
یکی از بچه ها گفت «چه بیکار»!
جلوی خودم را گرفتم تا له نکنمش. گفتم مندل کاشف علم وراثت بود، زنده باد بیکاری!
@roozname66
293
یه رباخوار بدترکیب پیر به یه تاجر که دختر خوشترکیبی داشته پول قرض میده و از قضای روزگار تاجر ورشکست میشه.
رباخوار بدترکیب پا میشه شال و کلاه میکنه میره خونه تاجرِ بخت برگشته و در حالی که داشتن تو باغ خونه تاجر قدم میزدن، بدترکیبه دوتا سنگ از رو زمین برمیداره میندازه تو یه کیسه و میگه من یه پیشنهاد براتون دارم؛
دخترت یکی از سنگا رو از تو کیسه دربیاره، اگه سیاه بود، دخترتو جای طلبت برمیدارم
اگه سفید بود «هم طلبتو» میبخشم «هم دخترت»
از قضا وقتی داشت سنگا رو برمیداشت دختره دید که هر دوتا سنگی که برداشته سیاهن! ینی رباخواره علاوه بر زشت بودن، بیشورم بوده.
دختره سه تا گزینه داشت؛
یا بگه پیشنهادتو قبول نمیکنم که همون آش و همون کاسه
یا بگه دیدم دوتاشم سیاهن که آتش جنگ افروزی
یا تسلیم بشه و زن رباخوار بدترکیب بیشور بشه.
دختر دست کرد تو کیسه، یه سنگ برداشت و آناً سنگو انداخت رو زمینو گفت؛ «ای وااااای، چقد من چرمنگم! دیدید چطو شد؟ سنگ افتاد و نفهمیدیم سیا بود یا سفید، ولی اشکال نداره، سنگِ تو کیسه رو نگا کنید، هرچی بود من رنگ مخالفشو برداشته بودم دیگه!»
.
کاش بین این دوتا مهرهی سیاه که تو کیسه مونه و هردوتاشم روزگارمونو سیاه میکنن، یکی راه حلْ سومیه رو پیدا کنه و از این بنبست نجاتمون بده.
تحولات اجتماعی خیلی بی پدرمادرن و گاهی میشه امیدوار بود که معادله ها به هم بخوره.
برد غالبا مال اونه که راه حل سوم رو تو جیبش داره.
@roozname66
293
در ادامه؛
حالا شما فکر کنید در یک رفراندوم آراء پنهان رو شد!
اگر گروه مخالفان بیشتر بود که هیچ! حرف حضرت امام. ایشان خیلی دقیق خط را مشخص کرده.
اما اگر گروه موافق این شیوه حکمرانی در اکثریت بود ماجرا از این قرار است:
از پنجاه به علاوه یک درصد رأی به پایین، هرچقدر تعداد مخالفان با حکومت بیشتر باشد امر برای حکومت سخت تر خواهد بود
یعنی شما با نصفِ جمعیت مخالف مواجهید تا الی آخر...
حرف این است که در همچو شرایطی، ندیدنِ مخالفان، نفهمیدن حرف مخالفان، منکوب کردن نظرِ آنان، به رسمیت نشناختن نظر معترضان، حملِ اعتراض بر اغتشاش، سرکوبِ مردم و همه آنچه حکومت دارد بیپروا و بیکله در این وانفسا انجام میدهد جز اینکه سبد آراء را به نفع جریان مخالف سنگین کند و جز جراحت و جز رسیدن به مرز جنگ داخلی و جز تضاد و از بین رفتن همدلی مردم با مردم و از بین رفتن فرصت های اندکِ اصلاح شدن و ریزشِ موافقان و کم شدن سبد آراء و هزار و یک هزینهی دیگر چه ثمری دارد؟
بلاخره که این مردم با اعتراضشان وبالِ گردن حکومت هستند!
واقعا وقت تماشا رسیده!
@roozname66
293
چند روایت پراکنده.
.
مقارن با سال اول تدریسم یک دبیر عربی توی مدرسه بود که سال آخر کارش را میگذراند و داشت بازنشست میشد. فامیلش ناظم بود و عین فامیلش هم رفتار میکرد.
وقتی کلاسش تمام میشد بچه ها قرمز و تفته می آمدند بیرون به شکایت: «بابا این دیگه کیه!؟» «گند دماغه» ، «بد اخلاقه»، «سختگیره»...
همیشه یک هویج و هندوانه ای هم به من نشان میدادند: «نمیشه شما معلم ما باشید؟» ، «شما خیلی خوبید، شما بهترین دبیر مایید»
آخر سال که ورقه های ارزشیابی را دادند دستم تا امتیاز بچه ها به معلم ها را جمع بزنم «ناظمِ گند دماغ» با اختلافِ فاحش نفر اول بود. حتی در فقرهی ارتباط و تعامل با دانش آموز.
ولی ماجرا جالبتر میشود وقتی بگویم خودم یکی مانده به آخرین امتیاز را داشتم!
همانجا، همان سال دوزاریام افتاد که؛
_ماجرا همیشه آنجور که در لایهی سطحی دیده میشود نیست
_و همیشه آراء پنهانی وجود دارد که در دادار دودور های معمول صدایشان بلند نمیشود و به چشم هم نمی آیند ولی وقتش که برسد رخ نشان میدهند
_و خیلی وقت ها در حرف با موضعی مواجهیم و در عمل دقیقا با ضد آن موضع روبه رو خواهیم شد.
.
امام خمینی یک حرف خوبی زده در سال آخر شاهنشاهی. گفته آقا شما خوبی؟ شما خیلی کار کردی؟ خیلی خدمات دادی؟ قبول! ولی مردم شما را نمیخواهند، وقتی نمیخواهند دیگر مشروعیت نداری. برو رد کارت
.
صبح که صالح را میرساندم مدرسه تعریف کرد : «خانم هدیه گفته امام زمان رو خدا قایم کرده، چون مردم بد بودن و میخواستن بکشنش، بعد خدا هم قایمش کرده که وقتی مردم عقلشون کشید اون خوبه خدا هم ظهورش کنه»
پیش خودم فکر کردم حتی خدا هم حکومت عدل را تحمیل نمیکند و بروز آن را مبتنی و مشروط بر خواست اکثریت کرده! اگر نمیخواهید، نخواهید! بروید ببینید خودتان چه غلطی میتوانید بکنید!
.
هر گروهی این روزها معتقد است «ما بیشتریم». هر گروهی این تصویر را دارد که «بابا قضیه خیلی روشنه، یعنی شما عقلتون نمیکشه؟». هر گروهی هم کشته های خودش را به دیگری نشان میدهد.
و من فکر میکنم یک رفراندوم و بالا آمدن آراء پنهان ممکن است کدام گروه را متاثر و متعجب کند.
.
پیداست که هیچ حکومتی، علی الخصوص حکومتی که سردمدارانش حتی از منبر هم به سختی پایین میآیند، به راحتی قدرت را واگذار نمیکند
ولی حرف امام خمینی را آدم نباید ساده تلقی کند و از کنارش بگذرد.
مسالهی خانم هدیهی مدرسهی صالح را هم همینطور.
فقط برای حل معادله های ذهنی روی کاغذ سفیدِ ذهنیت اینها را میگویم
وگرنه صلاح کار کجا و بقیهی چیزا کجا؟!
@roozname66
293
مادر یکی از دانش آموزهام سال پیش به صرف صبحانه دعوتم کرد. صبح روز موعود وعده را یادم رفت و با تلفنش بشمار سه از تخت پریدم توی ماشین و پانزده دقیقه بعد نشستم سر میز. کارد میزدم خونش در نمیآمد.
همه چیز را با دقت و وسواس چیده بود ، اول کیک برداشتم که با چای بخورم و راه گلوم باز شود.
اخمش باز نمیشد، پرسید «چطور فراموش کردی؟ برایت مهم نبود؟ من اینهمه زحمت کشیده ام.»
انصافا کارم زشت بود. هزار بار معذرت.
ادامه داد که همین کیک را بدون شکر درست کردم، با آب انگور. ارگانیک و سالم.
کیک را وسط راه در هوا نگه داشتم. پرسیدم یعنی با شیره انگور؟ گفت نه، آب انگور.
سفیه طور کیک را برگرداندم توی بشقاب چون حکم آب انگور را نمیدانستم و از آن کودنانه تر اینکه این را بلند گفتم!
بعد یک لقمه کره مربا برداشتم، و درحالی که جرمم دوتا شده بود و میتوانست گردنم را بزند، گفت آن هم مربای انگور است. جوشانده ام، اگر میخواهی نخور!
بعد هی کلام باریک و باریکتر شد، گفت اینها که الکل ندارد و فلان، رفت از آشپزخانه کوزهی آب انگور را که الکلش خیلی کم است آورد گفت مثلا این مال جمع خانوادگی مان است، مال شبهای شعر و شراب و شجریان.
بعد چون اصلا صلاحیت این را نداشتم که ملاحظهی اعتقاداتم صورت بگیرد، کادوی تولد شوهرش را نشان داد که بیا! این هم بطری ویسکی.
بعد هم موقعیتی پیش آمد که حجاب کردم و کار بیخدار تر شد که؛ «برو بابا با این مسخره بازیهات» و دست آخر مجبور شدم یاداوری کنم که «بابا معلم دینی را دعوت کرده اید خانه تان ها!»
وقتی از آنجا برمیگشتم، تمام شهر را به مناسبت ولادت فاطمه سلام الله پرده زده بودند، قدم به قدم، همه شعرهای آیینی. شاید اولین بار بود که عینی و تجسمی زاویه دیدم چرخیده بود و میتوانستم از چشم یک گروه متفاوت به شهرِ تصرف شده به دستِ گروهی دیگر نگاه کنم. انگار از ساحل آنتالیا پیاده شده باشم در نجف ورودی مسجد امیر! یک جوری دوگانگی داشتم که جلدم میترکید و فکر میکردم اینها چطور توانسته اند اینهمه سیطره را مدام ببینند و کنار بیایند بدون اینکه برای مرام مسلک خودشان جایی درنظر گرفته شود.
.
این تنها و تنها یک مثال است. کارکردش را در همین حد لحاظ کنید و خود خدا هم بخواهد چیزی حالی کند به پشه مثال میزند و «لا یستحیی!» خجالت نمیکشد...
.
سالهاست که جامعه شناسان، متفکران، دلسوزان و عاقلان هشدار داده اند که تضادهای فرهنگی،اقتصادی و سیاسی میان مردم دارد تبدیل به شکاف میشود و تکصدایی و حکومتِ مطلقهی یک عده بر یک عده دیگر گاهاً حتی در خصوصیترین وجوه زندگیهاشان ، جراحت را بیشتر میکند.
این یک دو دوتا چهارتای ساده است که عاقبتِ فشار دادن این زخم، به فریاد ختم میشود. عاقبت ندیده گرفتن مداوم یک گروه به خشم منتهی میشود و وقتی تضاد اوج بگیرد مثل این میماند که گلهی گاوی را برمانی! تر و خشک با هم خواهند سوخت.
اینجا دیگر جا ندارد بگویی چرا آسیب میزنید، چرا لیدر خارجی آمده توی گود، چرا عمامه آخوند را میپرانید، چرا طلبه را میکشید...
چون هزار هشدار داده شد که کار به اینجا نرسد و شما همینجور تاختید. با رسانهی یک طرفه، مدرسهی یک طرفه، مجلس یک طرفه، بودجه های یک طرفه، فعالیت های یک طرفه...
چون رسید به نقطه ای که نباید.
اینجا از صد، نود، چوپان مقصر است و احمقانه است مواخذه کردن گلهی رمیده.
خداشاهد است که این یک دو دوتا چهارتای ساده بود و همه میدیدند جز بزرگواران
.
@roozname66
293
دیشب مادرِ دائم الامید طویل الرجاء ذاکرة الخیرم سلم الله، پایان روضهی ماهانه ای که در خانه دارم، دَم دَم اذان مغرب، سه دقیقه به اصرار خانما حرف زد.
چای میآوردم که دیدم میگوید؛ «و اَشرَقَتِ الارضُ بِنورِ ربِها» و دست هاش را به سطح کره زمینِ مفروض در کلامش میکشد.
نمیدانم نور را با چه تعبیری میگفت، ارض را کجا قلمداد کرده بود، زمان را کی در نظر گرفته بود؟ فقط آنی لذتِ زیستن در زمینی که به نور پروردگارش روشن شده وسط تاریکی های سرم مثل خورشید مستقلی تابید و سائرون سیاهیها را مغلوب کرد. حتی ادراک زیبایی هم به قدر خود آن زیباست.
@roozname66
293
امروز در مدرسه پرواز وقتی وحوشمان فوتبال بازی میکردند یکی از پسر ها آمد دستش را انداخت زیر بازوم و پرسید؛ «خاله شما آقای یوسفی رو میشناسید؟»
کاش میشناختمش تا این تصور بچه مبنی بر اینکه لابد عالم و آدم را میشناسم مخدوش نشود.
قدم زدیم و تعریف کرد که «آقای یوسفی همسایهی سمت چپی ماست، پرستار است، اول ما خانه خودمان را خریدیم بعد آقای یوسفی خانه اش را خرید، من خودم خانه آقای یوسفی را وقتی بازسازی میکرد دیده بودم، آن موقع دخترشان کوچولو بود، الان خانمی شده برای خودش. اولین بار، هم را توی کوچه دیدیم، من داشتم بازی میکردم، آقای یوسفی اینها از آن طرف کوچه با ماشین می آمدند، بعد دخترش من را نشان داد و گفت؛ عه بابا حامد (اسم بچه را الکی نوشتم) من را با حامد اشتباه گرفته بود، گفتم من حمیدم، حامد داداشم است.
بعد چند بار من را از توی حیاطشان صدا زد، همش من را از توی حیاطشان صدا میزد (اینجا خنده اش گرفت، سرش را تکان تکان داد و زد به پیشانیش) یعنی همش صدا میزد ها، البته آن موقع خیلی کوچولو بود.
چند بار هم بدون اجازهی مامانش آمد خانه ما، واااای خاله خیلی بد بود، هی میگفتم برگرد خانه تان الان مامانت دعوا میکند، ولی نمیرفت، همه جا را نگاه میکرد و فضولیش گرفته بود. همان موقع ها که کوچولو بود. الان نه ها!
من خودم چند بار باهاش بازی کردم.
الان بزرگ شده. (خنده اش میگیرد)
امروز هم من را صدا کرد(دست میکشد به کاکلش، شانه میزند یک وری، خنده اش میگیرد) واای...»
گفتم چه جالب. ساعتم را نگاه کردم و گفتم کارگاه بعدی شروع شد و بچه ها را صدا زدم، دستش را از زیر بازوم درآورد که برود سمت کلاس، پرسید میشود وقتی از کلاس درامد باز هم از او حرف بزند؟
گفتم : ها پس چی!
.
توی خانه داشتم ظرف میشستم و یادم امد که از کلاس درامد اما بقیه اش را نگفت.
این سبزترین بخش روزم بود. یک پرانتزِ بازِ پر لبخندِ خوش عطرِ زنده و شاداب و تپنده وسط این روزها که به لعنت خدا نمیارزند.
دلم خواست بنویسمش.
اولین مواجهه های تردِ بشری با یادهای شیرین.
هنوز نیشم باز است.
@roozname66
293
دین و زندگی دهم، درس دوم، صفحه دوم پاراگراف آخر، از یک سرمایهی اولیه برای انسانها صحبت میکند به نامِ شناختِ فطری نیکی و بدی.
فالهمها فجورها و تقواها...
از بچه ها میپرسم موافقید که ما خوبی و بدی را قلبا درک میکنیم؟
غالب بچه ها در همه سالها با این گزاره موافقند و سر تکان میدهند و تصدیق میکنند.
بعد برای محکم کاری میپرسم کسی چیز مخالفی ندارد بخواند؟ همه متفقید دروغ بد است، دزدی بد است، قتل بد است، صداقت خوب است؟
به نظر همه چیز مرتب می آید و باز همه متقفند.
بعد مثالها را عوض میکنم، شرایط را عوض میکنم، فرهنگ کشورهای مختلف را در مواجهه و قضاوت مسایل مختلف میکشم پیش و میپرسم آیا همه ما در مورد مسالهی فلان مثل هم فکر میکنیم؟ (مثالها را هم به شما نمیگویم چون سوزنتان روی همانها گیر میکند)
یکهو متوجه میشوند که نه! مثل اینکه درک و قضاوت خوبی و بدی ربط مستقیم به پیشینه فرهنگی و تربیت و باورها دارد.
دوباره سوال را تکرار میکنم، آیا به نظر شما شناخت خوبی و بدی فطریست؟
این بار دسته بزرگی از موافقین ریخته اند و تبدیل شده اند به مخالفین.
بعد دوباره برایشان از فرآیند تغییر ذائقه به وسیلهی تبلیغات حرف میزنم و میقبولانم که ما میفهمیدیم خوبی چه بود و بدی چه ولی ذائقه را میشود به هزار روش دستکاری کرد، پس خود گزاره شاید درست باشد،
و سوال را تکرار میکنم؛ آیا شناخت خوبی و بدی فطری است؟
اینجا دیگر همه اهل اعرافند! نه اینطرفی نه آنطرفی. بچه های دبیرستانی علی الخصوص، هنوز آنقدر قدرت مواجهه با شبهات را ندارند تا برایم ان قلت بیاورند و برابرم بایستند. مثل مومند، هرجور بخواهم میچرخانمشان.
آنچه برایم اولویت دارد نتیجه گیری راجع به این گزاره نیست بلکه بچه باید توان نگاه کردن به یک موضوع از زوایای مختلف را داشته باشد، یاد بگیرد که در مسائل مختلف قضیه به وضوح صفر و صدی نیست و ما مخصوصا در علوم انسانی با پیچیدگی مواجهیم.
.
این جامعه سیاه سفیدی که امروز تجربه میکنیم، این تکفیر کردن هم دیگر و رگ گردنی شدنهای عصیانی، این تضادِ ویرانگری که میان اقشار جامعهی ما کار را به التهاب میکشد، این مخالفینی که نمیتوانند یک خوبی در حکومت فعلی ببینند و آن مخالفینِ سال ۵۷ که نمیتوانستند یک خوبی در دم و دستگاه پهلوی ببینند. این موافقین حکومتی که انتقادهای به حق را هم برنمیتابند و میتوانند خشتک بقیه را برای چهارکلام حرف به سرشان بکشند...
تخم همهی آنچه امروز داریم برداشت میکنیم را آنجا توی مدرسه پاشیده اند. وقتی که یاد نمیدادند مسایل پیچیدگی دارند و نمیشود اینهمه مطلق انگاری کرد و یاد نمیدادند که تغییر زاویه دید چطور صورت میگیرد و از هر زاویه ای نگاه کردن چه فرصت هایی دارد و چه تهدیدهایی.
مدرسه ای که اندیشه ها را یاد میدهد و اندیشیدن را نه! محصولش همین مخالفتها و موافقتهای پرهزینهی رادیکالیست که به انقلاب میانجامد و به اصلاح نه.
@roozname66
293
وقتی ایران برای تثبیت حکومت بشار اسد و بعدتر برای سرکوب داعش نیرو میفرستاد سوریه، خیلی ها بابت هزینه ای که در این راه از جیب مردم میرفت معترض بودند.
دلیل هایی مثل جنگِ خارج از خانه، دسترسی بهتر به مناطق استراتژیک، نگه داشتن متحد در قدرت برای نفوذ بیشتر در منطقه و ... هم دلیل هایی بود که موافقان نظام همیشه برای توجیه این تصمیم و هزینههاش می آوردند و بعضی هاش به نظر منطقی می آمد.
ولی یک هزینهی دیگری از جیب شخص من میشد که خیلی کلان بود و هیچ توجیهی برایش پیدا نمیکردم و دردم میگرفت، هزینه از جیبِ «معنا»!
آن هم اینجور که اسم نیروهای اعزامی را گذاشتند «مدافع حرم» و من سر در نمیآوردم که این «استعمار معنا» به چه ضرورتی صورت گرفته؟ چرا این قاب را به کار میدهند؟ چرا از مذهب، معانی و مقدسات خرج میکنند؟ چرا برای پیشبرد یک هدفِ کاملا سیاسی و نظامی دستشان را روی کلماتِ بارور و محرک احساس میگذارند؟
همینطور است استعمار و بهره کشی از کلماتی مثل «صیانت» ، «عفاف» ، «ارزشی» ، «بسیج» و حتی «امنیت»! ...
یک اسب تروا پیشکش دانه دانهی این واژه ها میشود دروازه ها باز میشوند و از تو معناشان میپوسد، وارونه میشود و فرو میریزد!
این چاه عمیقهای فراوان در خاک کلمات، آباد نمیکند، ذخایر را نابود میکند.
.
برای آدمی مثل من که سخت میتواند برای زندگی کردن و غلبه بر روزمرگی دلیل پیدا کند و دلخوشیاش به فهمِ باریکه های نحیف معانیست ، این «استعمار معنا» و پوسیدن واژه های امن و قابل اتکا، علی الخصوص آن دسته از کلمه ها که متصلند به قلب مذهب، هزینهی گزافی محسوب میشود.
حالا که اژه ای گفته بیایید اعتراضتان را بگویید گفتمش؛ "برای کلمههای مقدس!"
@rooznameh66
293
وقتی «سلام فرمانده» شوخی شوخی داشت تبدیل میشد به سرود ملی جریان مذهبی، من بهت زده فکر میکردم چطور ممکن است!؟ یک شعر دم دستی عاری از وجوه ادبی با ترکیب های چاله میدانی مثل «عشق جانم» و عباراتِ کم مایه و بی منطقی مثل «نسلِ غیور جامانده» و صدای مداحطوری که بهرهی خاصی از زیبایی ندارد و از همه بدترش اینکه با مخاطب خاصِ کودک و نوجوان، تِمِ نظامی را برگزیده، آنقدر بی سلیقه به نظر میرسید که فوق فوقش میتوانست پانصد بار از رسانه ملی پخش شود ( آن هم چون رسانه ملی دقیقا به همین بیسلیقگیست). ولی نمیتوانست اینهمه باد شود!
.
من همیشه فکر میکنم زنجانیها اگر یک روز از اسلام و امام حسین برگردند، از حاج غلامرضای مداحشان نمیتوانند برگردند. چرا؟ چون او سوراخ دعا را بلد بوده؛ با صدا، شعر و تصویرسازی های بینظیرش در زمانِ درست و مکانِ بهجا راه پیدا کرده به قسمت جلگهای خاکِ ضمیرِ زنجانی ها و تخمِ ارادت و ادب و محبت به مذهب را آنجا پاشیده و حالا آنها یک درختِ سبز تناور دارند. شاید هم جنگل!
.
در این دورهی پر التهاب چندین بار دیدم که اغتشاشگران!! از سرودهای زمان انقلاب استفاده میکنند؛ «فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم...»، «خون جوانان ما میچکد از چنگ تو...» به عبارتی میکند این که خیلی ها اگر از انقلاب برگردند از سرودهاش نمیتوانند!
.
به موازات هر جریان، جنبش، مکتب، انقلاب و ... قدرت جبهه فرهنگی آنان مشخص میکند که دوامَش چقدر خواهد بود. قدرت گرافیست ها،نقاش ها، آهنگسازها، خواننده ها، بازیگرها، وزیر شعارها از همه مهمتر قدرت قلم به دست ها؛ نویسنده ها و شاعر ها. مثلا آنقدر که تذهیب و نقوش اسلیمی و خطوط نسخ و معلا به اسلام خدمت کردند شاید آخوندها نکرده باشند.
و در تعارضِ منافعِ دو جریان، آنکه ابتکار عمل را دست گرفته و ابتداءً و هر روز خلق میکند چیره خواهد بود بر آنکه منتظر است ببیند چی خلق شده تا جوابیه بنویسد.
.
وقتی نویسنده ها سانسور میشوند، وقتی ممیزی مثل ساطور هر روز دست و پای فرهنگ را قطع میکند، وقتی اعمال سلیقه های شخصی یک مشت دور قابچین و یقه بسته معیار میشود، وقتی شجریانها و سایهها و لطفیها بیخودی میشوند و این نمیدانم کی ها (خواننده نمیشناسم که) خودی! و عرصه آنقدر تنگ میشود که بزرگ ها توش جانگیرند، خود به خود رمقِ یک جریان کم میشود و آنوقت قورباغه ها میتوانند در دستگاه ابوعطا آواز خداحافظی بخوانند
.
سرود سلام فرمانده یک فریاد بلند است از اینکه عقبه فرهنگیِ انقلاب از حامیانِ نخبگانی خالیست. برای فرمانده افت دارد.
@rooznameh66
293
Repost from دربهدر
گفتگو با یک ساواکی الگو
پدرم هم همیشه میزد پس گردنم. يك معلم شرعیات هم داشتیم که عادتش بود نوک پا نوک پا بیاید پشت سر آدم، و بعد، یکدفعه بخواباند پس گردن آدم. ترق، که چرا با دگمۀ شلوارت بازی میکنی؟ وقتی پیدایش کردم و کشاندمش به اداره و سينجيمش کردم و انگ همکاری با گروه های مسلمان ضدحکومتی را بهش چسباندم به گریه افتاد. من هم بلند شدم نوک پا نوک پا رفتم پشت سرش و محکم خواباندم پس گردنش.
راجع به خشونت، بعضی همکارهای من می گفتند: «اول سخت بود، بعد یواش یواش عادت کردیم.» من این مزخرفات را هم قبول ندارم. حرف درست این است: «ما اول ناشی هستیم بعد مهارت پیدا میکنیم.» يك پسر بچه پیش من کار میکرد، زردنبو و كثافت. به مجرد اینکه خبرش می کردیم که باید برود و يك نفر را دستگیر کند، لپهاش گل میانداخت. چشمش برق میزد. از خوشحالی تعادلش را از دست میداد. وقتی هم یارو را با كمك گروه میگرفت و میآورد، میرفت يك پنجسیری عرق میخورد. بیست سالش بود. يك دفعه، توی گروهی بود که باید یک دانشجو را دستگیر میکرد. مسالۀ مهمی هم نبود. این پسر، موی سر مادر دانشجو را چنان کشیده بود که يك مشت مو مانده بود توی دستش. بی خود و بی جهت.
.
.
.
-تو انتظار نداری شاه سابق برگردد؟
- مگر مغز خر خوردهام؟ ورق برمیگردد اما شاه بر نمیگردد.
- چرا ورق بر میگردد؟
- مگر شده که بر نگردد؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق. این حرف را يك جوانی که ازش بازجویی میکردم به من گفت. حافظه بدی ندارم. نمیدانم چرا تو مدرسه آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم.
- به نظر تو، کی ورق برمیگردد و چطور برمیگردد؟
- نمیدانم. شاید وقتی مسلمانهای حاکم، بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند و نقش آن معلم شرعیات مرا بازی کنند. ترق! چرا با دگمۀ شلوارت بازی میکنی؟ آنوقت، همۀ مردم، محض خنده هم که شده شروع میکنند به بازی کردن با دگمههاشان. مجسم کن: معرکه است!
بخشی از «گفتگو با یک ساواکی الگو»
مصاحبهگر و تنظیم کننده: محمود ایرانی
منتشر شده در شماره ۴ کتاب جمعه | شهریور ماه ١٣۵٨
📎 بخشهای دیگر مصاحبه
@gadaboutmitsl
293
جامعه جهانی برای اعطای حق زن در ایران به پا خواسته و گویا اره و اوره و شمسی کوره ای در دنیا باقی نمونده که برای مهسا امینی هشتک نزنه!
جامعه جهانی در قضیهی دختران افغان کدوم گوری بود؟ در گرسنگی یمن کدوم گوری؟ در نسل کشی میانمار کدوم گوری؟!
این کثافتِ رسانهست! کاریکاتوری کردن دغدغه ها. کم کم به تهوع میرسم.
@roozname66
293
از ساعت صفر به بعد که یزید آب را باز میکند فیلتر شکن را روشن میکنم و خبرها را دانه دانه چک میکنم. تحلیل دوستانم از وضعیت موجود را میخوانم و مبارزات مدنی مردم را پی میگیرم ببینم به کجا رسیدند
تِم مبارزات فعلی و لیدرهاش به مذاقم خوش نمیآید و لایهی رویی و ظاهری و لباسِ این مبارزات مدنی هیچ وقت دغدغه من نبوده. من سخت میتوانم برای مبارزه، زیر درفش موهای یک زن قرار بگیرم و دلمشغولی ام هرگز کنسرت آزاد ابی در خاک وطنش نبوده و برای آزادیِ بارها و نوشیدن راحت مشروبات الکلی سینه چاک نکردم و ترجیحم این بود که در شلوغی قبل از بهمن ۵۷ باشم تا حالا!
ولی آن طرف دیگرِ این تخاصم به قدری روشن و آشکار ظلم میکند که با دست خودش ما اندک امیدواران را هم به زور هل بدهد در دل مبارزه.
چیزی که در این سالها دیده ایم تک صدایی بوده و تک حزبی، نظارت استصوابی، آتوریته و قلدر مآبی، سانسور کردن، نشنیدن و خفه کردن صدای اندیشمندانِ دلسوزی که اینجا وطنشان است اما هم وطن این جماعت محسوب نمیشوند و تا نقدی میکنند و پیشنهادی میدهند و راهی جلو روی وطن میگذارند، به تریج قبای آقایان برمیخورد و میشوند مخل امنیت، عامل بیگانه، خود باخته، غرب زده، سیاه نما، ضد فلان و ضد بهمان
و «اگر دوست ندارند جمع کنند بروند» مانیفست همیشگی این چند سال بوده و هست.
چیزی که حالا به عنوان جمهوری اسلامی روی کار است نه نشانی از جمهوریت دارد (همین انتخابات اخیر هم دم خروسش) و نه اسلامیست!
هر جا دست میگذاریم انسداد است و خفگی و تنگ نظری و لاجرم فساد. اقتصاد را به باد دادند، عدالت اجتماعی و فرهنگ را به قهقرا و اسلامِ عزیز را به فنا!
مدرسه ها را نگاه میکنم دلم خون میشود، انتشاراتی ها را، سینما را، موسیقی را، معماری را، روستا را، تولید را، درختها را، محیط زیست را، سفره های روز به روز کوچکتر را، حاشیه نشینهای شهر را، پاسپورتمان را، و ایران را...
به قدری در همه اینها لنگ و کاهل و کودن و بیعرضه و فقیر و تنگ نظر رفته جلو که خودی بیگانه شده، بیگانه خودی و گوهر رفته جایش را خَزَف گرفته...
مینشینم دانه دانه خبرها را نگاه میکنم، تحلیل دوستانم را میخوانم و خدا خدا میکنم که زیرِ این لایهی ظاهری مبارزات که باب میلِ من نیست، در لایه های بعد و بعدترَش، مردمم بدانند دنبال چجور چیزی هستند و جنبششان توسط تک صداها و حمقا و کوته نظرها و خارج نشین ها و بیچشم و روها و ... مصادره نشود
و همدردی میکنم با نسلِ جوان و نوجوانم که به دنبال امید و آزادی و رشدند و نمیتوانند در این وانفسا پیداش کنند و صداشان به گوشِ سنگین و پیرِ عمله عشره نظام هم نمیرسد، پس ناچاراً با هم فریاد میزنند و کف خیابان...
@roozname66
