293
Subscribers
-224 hours
-37 days
-1130 days
Posts Archive
293
بختکِ «از دست دادگی» و «نبودن» زمان لازم دارند.
زنی که شوهرش را از دست داده بود روزها روی تپه ای رو به دریا مینشست و آخرین صدای ارسالی او را در صندوق دریافتی تلفن همراهش گوش میکرد و تلاش میکرد نرم نرم نبودن را هضم کند.
مادری که فرزندش را از دست داده بود ماهها دیوار زیر زمین خانه را با تیشه میکنْد تا پیش از آنکه روانش از درون بنیادش را بِکَنَد قصهی نبودن را زمین بگذارد.
دختری که مادرش را از دست داده بود هر روز یک قاشق از شیشهی مربای آلبالوی دستپخت مادرش را زیر زبان مزه میکرد و نگران روزی بود که مربا تمام شده باشد.
هر رفتنی، نبودنی، نیست شدنی محلِ تولدِ قصهی تلاشِ فرسایشی و مزمن آدمهای جامانده است. بازتولید یک کلنجار طولانی برای درک از دست دادنِ مادرها، فرزندان، خواهرها، برادرها، دوستان...
در هر مرگ، زایشِ شعرِ تلخ و خیس نبودن اتفاق می افتد.
اینها را برای خاطر بُهتم مینویسم.
بهت از زایشِ بی امان قصه های نبودن و انباشتِ بختک از دست رفتن در سرزمینی که پدرها وقت عزا داری ندارند، کودکان از پیِ مادرانِ رفته میروند، دوستان در جوار دوستان نیست میشوند. برادر و خواهر در هماواییِ شهادتین پر میکشند.
در غزه مسرفانه غصهی نبودن خلق میشود.
مردی که سَلما را زیرِ آوار صدا میزند فرصت نمیکند روی تپه ای بنشیند و برایش شعر بگوید،
دختران کِی به مربای دست پخت مادران رفته قاشق بزنند؟
چه کسی در زیر زمینِ خانه های آوار شده، دیواری را با تیشه میکند؟
دسته دسته «از دست رفتن ها»، قصه های تلخِ نبودن را جا میگذارند برای کسانی که خودشان نیستند یا نخواهند بود!
غزه جلگهی قصهی های بی وارثی ست که در آن باریکهی تحریم شده جا نمیگیرند.
منتشر میشوند در دنیا و ارث میرسند به محنت کشانِ عالم تا حقِ نبودگی شان گزارده شود. خیمه میزنند روی دلهای کسانی که مزهی خواهری و مادری و پدری و دوستی را بلدند
برای آن همه قصهی پرغصهی روی زمین مانده، عالمی محنت کش لازم است.
اگر غم را چو آتش دود بودی...
@roozname66
293
پیش از شروع مدرسه ها با مدیر مذاکره کردم که پایهی دهمم را به شیوه تسهیلگری جلو میبرم. پرسید چه فرقی دارد گفتم اینجور و آنجور اما مهمترینش اینکه ابزارم پرسش خواهد بود و بچه مدام باید گفتگو کند، بحث کند و نتیجه را هم خودش بگیرد لذاست که زمان لازم دارم و بعضی درسها را باید حذف کنم. منعی ندید، صلاح مملکتم را به خودم سپرد و گفت: «اتفاقا امسال سر کلاست فلانی هم هست از خانواده خیلی مذهبی و میتواند حسابی بحث کند.»
وقتی رفتم کلاس و نحوهی کار را توضیح دادم، فلانی از خانواده مذهبی دستش را بلند کرد و گفت من توی هیچ کدام از بحثهای شما شرکت نخواهم کرد. یک زکی ای به تصور مدیر گفتم و پرسیدم چطور؟
گفت: «من فکر میکنم هر کس با هر عقیده ای در هر خانواده ای به دنیا آمده باشد باید همان را محکم بچسبد و دست نزند وگرنه آرامشش به هم خواهد ریخت»
چند لحظه ساکت ماندیم. یک آن راجع به سنش دچار تردید شدم. فکر کردم این را یک زن جا افتادهی سرد و گرم دیدهی برّ و بحر پیموده ای در خشت خامِ کلاس من دید و گفت، یا این دختر پانزده سالهی آفتاب مهتاب ندیده که روبه روم نشسته؟
فکر کردم آیا خودش به این نتیجه رسیده یا پدر و مادرش حفاظ کار گذاشته اند؟
همهی جستجوگرانی که در بین آسمان و زمینِ تردید چترشان باز نشده در سرم دست تکان دادند و عافیتِ موقتِ چسبیدنِ پا به زمینِ موروثی دلَم را برد. کریستف کلمب درونم غلاف کرد و کشاورزانِ عصر یکجا نشینی سکان دست گرفتند.
سلمان و ابوذر و اویس هم البته اعلان وجود کردند ولی گفتند شیوه ما تسهیلگریست، خودت به جواب برس!
حقیقتش این است که نظرش را قبول دارم و دلم برای یقینِ گوسفندی ام تنگ شده و به نظرم دو روز دنیا ارزش چون و چرا ندارد
گفتم به خودت میسپارم، میتوانی ساعت دین و زندگی بروی ته کلاس و هندزفری بگذاری و هرچه دوست داشتی گوش کنی تا صدا نشنوی و بگذرد.
جلسهی پیش دیدم نشسته، هشدار دادم که بحث میکنیم، باز هم نشست.
امید که کشتی اش در شط شراب افتد...
@roozname66
293
خیلی از آدمها معمولا شخصیتی را بروز میدهند که محیط برایشان تعریف میکند و آنقدر رِند نیستند که به قالب اعتراض کنند و نخواهندش.
مثلا اگر محیط تعریف کند «ایشون خیلی آدم باسوادی هستن» ایشان مجبور میشوند در آن محیط آدم متشخص و باسوادی باشند و از لباس تن تا دستگاه تکلم، همرنگ انتظارِ محیطی خواهد شد. درحالی که یک محیط دیگر تعریف کرده: « اون؟ اون یک آدم دلقکیه!» و همان آدم باسواد در محیط ثانوی وَر دلقکش را بروز میدهد الا اینکه قویتر از محیط باشد.
بر همین اساس یک شیوهی تربیتی وجود دارد به نام «بچهی خوب» که پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و مدرسه برای بچه یک قالب طراحی میکنند و نگاهها، انتظارها، صفتدِهیها، پاداشها و همه و همهی محیطِ فیزیکی و عاطفی بچه را بر این مبنا میچینند که «تو بچهی خوبی هستی».
_اون خیلی تو کارا کمک میکنه
_اون بچهی منظمیه، همیشه لباساشو تا میزنه
_اون همیشه بیست میگیره
_اون هیچ وقت با خواهر/برادرش بد رفتار نمیکنه...
کلید واژه اش هم این است؛ «از تو بعیده!»
بچه خیلی منعطف تر و بیدفاع تر از بزرگسالان قالب ها را قبول میکند و نقشی را که برایش تعیین کرده اند میپذیرد.
آمده ام بنویسم علی رغم تمام مزایای اغوا کننده ای که در این روش وجود دارد این کار را با بچه نکنید چون مرز باریکی میان این تکنیک کثیف وجود دارد با شخصیت دادن به بچه و دیدن نقاط قوتش، که این مرز غالبا رعایت نمیشود!
در تکنیک «بچهی خوب» با واقعیتِ صفات بچه و ویژگیهای به فعل رسیدهاش کاری ندارند،
صحبت سر بالقوهها و آرمانها و «کاش اینجور باشد»هاست.
این روشِ غیر انسانی امکانِ اشتباه کردن، گند زدن، خراب کردن و گاهی تعمداً بد بودنِ بدون عذاب وجدان را از بچه خواهد گرفت و جسارتش را میخشکاند. امکان رشد همه جانبهی «منهای» او را کم میکند، این روش در هر خطایی او را خواهد شکست، حتی اگر کسی آن خطا را ندیده باشد و بچه را کمالگرا و تأییدطلب بار خواهد آورد و در دراز مدت انسانی را تحویل میدهد که گِرِههای فراوان دارد.
مدرسه ها شروع شده و من در تمام مقاطع تحصیلی دلم برای بچه هایی که در این قالب گیر افتاده اند میسوزد و آرزو دارم بتوانند با رعایت موازین اخلاقی گورِبابایی نثار قالب دهندگانشان بدهند و رها شوند.
@roozname66
293
یکی از دوستانم تعریف میکرد که مهمانی رفته خانهشان و وقتی نشسته روی مبل، نه گذاشته و نه برداشته، آرام با پاش گوشه فرش را زده بالا و گفته تمیزی خانه را باید از زیر فرش دید!
مامان هر وقت میخواهد از تمیزی خانه خانواده ایکس تعریف کند از کشوها یاد میکند. میگوید درِ کشوهاشان را که وا کنی لباسها سلام نظامی میدهند.
خاله تمیزی خانه را از جاکفشیش میفهمد. یک بار که خواست از جاکفشی ما دمپایی بردارد و تصادفا تمیز بود ضمن اینکه به دختر خواهرش بالید، این را گفت.
سرگلزایی هم که میخواست از تفاوت زن و مرد در توجه به جزئیات بگوید یک مثال زد از خانمش که وقتی از مهمانی برگشته گفته کلید پریزهای برقشان تمیز نبوده. این گزاره به ما میگوید که پریزها نقاط استراتژیکی محسوب میشوند.
دوستی به آن سلام نظامیِ لباسهای کشو اعتقاد داشت منتها معتقد بود باید از دهن رخت خوابها بشنویش. باید کمد رخت خوابهایشان را ببینید؛ رژهی پیاده نظام چین!
درِ کابینت ها، دستگیرهی یخچال و درها، سینک ظرفشویی، کف دمپایی های سرویس بهداشتی، ملافه ها، برگ گلها، حوله روشویی، سمتِ شیب روی رژلب، قرنیزها، کنج و زاویه های سقف، سفیدی قوطی کِرِم ها... هر کدامشان میتوانند فاکتور و سنجهی تمیزی یک خانه باشند و سالها جمع کردن دیالوگهای دوست و آشنا و ثبت اطلاعاتِ مازوخیستی و مریضی مثل اینها باعث شده وقتی مهمان می آید_که همیشه هم می آید_مشتبا هر یک ساعت در میانهی تقلاهای چک لیستی که خودش هم ناچاراً به آن مبتلا میشود هِی یادآوری کند: آنها نمیروند حمام، آنها درِ کمد را باز نمیکنند، آنها زیر تخت را نمیبینند، آنها قدشان به روی هود نمیرسد و ... و من سکانس به سکانس دیالوگ ها را در ذهنم مرور کنم و بگویم «جاست دو ایت!»
ولی از آنجا که هر تهدیدی در کنار خودش فرصت هم دارد همیشه یکی از فانتزیهام این بوده که نظافتچی باشم، خیلی وقتها وقتی دارم ظرفها را برق میاندازم یا دستمالها را تا میکنم و لکه های در کابینت سینک را میتارانم، مدیر یک شرکت بزرگ و کاردرستِ نظافتی ام که کارکنانم از دستمالها، تی و جاروهای مخصوص و مارک دار، لباسهای ضد آب و شوینده های گرانقیمت نایاب استفاده میکنند، اصول لکه بَری را بلدند و پروتکلهای ویژهی تمیز نظیفی دارند که ماحصل دیالوگها و گفتگوها و نظرها و اطلاعاتیست که اینهمه سال ذره ذره جمع کرده ام و در هر نفس از وجودشان آزار کشیده ام تا بالاخره به همچو موفقیتی رسیده ام. تازه از هر ده خانه دو خانه را خودم به عنوان نمونهی آموزشی تمیز میکنم که کارمندانم خوب شیرفهم شوند.
شعار شرکتم این باشد: «عالم محضر خداست، تمیزی محضر خدا را به ما بسپارید!»
قشنگ مشخص میکند که میتوانیم تا کدام سوراخها را با کارمندانم تمیز کنیم.
@roozname66
293
هفته پیش که له و لَوَرده از مدرسه پرواز برمیگشتیم، دیدم صالح زیر لب یک آهنگِ رپ درپیت و طولانی ذکر گرفته و کلمه کلمه اراجیف را به سرعت مرسوم رپ خوانی ردیف میکند.
گفتم «بلند بخون مامان منم بشنوم»
خیلی جدی شروع کرد بلند خواندن و حدس زدم از معنی آنچه میخواند چیزی در پیاله ذهنش ثبت نمیشود.
بچه از کجا بداند که «بریز برام گِرَم گِرَم» یعنی چه! پلی لیستش را هم میدانم از کجا آمده.
درجا نطفهی ایده ای در ذهنم بسته شد و امروز با اجراش متوجه عمقِ یک مطلب شدم
.
دیشب با مشورت سروناز برای پیدا کردن بازهی بسیط موسیقی فاخر ایرانی تا موسیقی تن لش تتلیتی و ساسی، بلاخره ده مدل آهنگ مختلف از خواننده های متفاوتِ مجاز و غیر مجاز را بریدم و توی کارگاه تمشک، بردم به مصاف گوش بچه ها.
گفتم خوب گوش کنید و چیزی که میشنوید را بنویسید.
خود ما هم وقتی مینویسیم تازه متوجه معانی میشویم.
.
از شجریان «ببار ای بارون» را پخش کردم که به نظرم گوش آشناتر بود و احتمالا بچه ها متوجه شعر میشدند. نشدند! هفت بار قطعه را تکرار کردم، نفهمیدند. «با دلُم گریه کن خون ببار، در شبای تیره چون زلف یار»
شجریان حروف را درست ادا نمیکند و دستگاه فکری بچه ها از تشبیه بسیااار دور افتاده (از یک آسیب جدیِ درک مطلب حرف میزنم).
پای تخته نوشتم در شبای تیره چون زلف یار. خوب که جا افتاد گفتند: «اَ، چه قشنگ!»
بعد بریده ای از تصنیف «بت چین» را پخش کردم. «ای مه من، ای بت چین، ای صنم»
رفوزه خالص. دریغ از یک کلمه قابل فهم برای بچه ها. مرقومه یکیشان اصل ماجرا را گفت؛ «ای مَهَرَ، ای به توچه، ای سَرَم!»
.
نوبت اِبی رسید، رفت روی سن؛ «منو حالا نوازش کن، که این فرصت نره از دست، شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست». کلمه ها واضح و روشن، صدا شفاف. املای بچه ها دقیق، ذوق جوشید، سه چهارنفر دلشان خواست ابی باشند، قیچی روی میز بود، شد میکروفون و بعد از املا، اجرا هم اضافه شد.
.
بعد «بارون بارونه و زِمینا تر میشه و گلنسا جونم کارا بهتر میشه».
خوب بود ولی گلنسا غریب است. اسمش را امروزِ روز با چشم مسلح هم بگردی پیدا نمیکنی، لذاست که کمی هپور چپور فهم و نوشته شد. مثلا «گلنسا جونُم» شد «بامسواکامون» «دانِسا جونم»
.
بعد یک ترانه ایرانی از خواننده افغانی پخش کردم تا لهجه را محک بزنم: «گل سنگم گل سنگم، چی بگم از دل تنگم مث آفتاب اَگَر بر من نتابی سردم و بیرنگم»
کُمیت بچه ها توی قسمت دومش که لهجه بیشتر میشد لنگ میزد و تلاش کردم با پانتومیم و لباهنگ روشنترش کنم
.
چند نمونه قابل گزارش دیگر هم بود از مثلا معین و فروهر، ولی بشنوید از این دوتا؛ «یه روز خوب میاد» از «هیچکس» که آبرومندانه ترین و فاخرترین نمونه قابل پخش محسوب میشد و یک ترانه زهر ماری دیگر که «ندارم ریمل و پنکک، لطفا نزنین تو صورتم کیک»
به محض پلی کردنشان دست ها به عرض شانه بالا ، دوتا انگشت وسط بسته، نیش تا بناگوش باز، کله ها جنبان و شعرها حفظ! فقط این فقره آخر را روشان نمیشد بنویسند.
کجا؟ کنارِ «ای مَهَرَ، ای به توچه، ای سَرَم» حتی!
خودشان هم میفهمیدند ضایع است.
یکیشان گفت «اینا که چیزی نیس، من یه آهنگایی از تتلو دارم روت نمیشه بشنوی»
.
از یک جلسه کلاس انتظار ندارم مِن بعد فرزندانم دنبال صوت داوودی بگردند و به متون فاخر توجه بیشتری بکنند و بفهمند بعضی ترانه ها تا چه حد غیر قابل نوشتنند
ولی دیگر اینهمه هم انتظار نداشتم که بعد از دوساعت حین بازی، راکت به دست، بچه بخواند؛
«ای مه من، ای بتّ چین، ایییی صَــنــم»
.
«چطور و چرا گوش بچه ها به خوب نشنیدن و چیز خوب نشنیدن عادت کرد» و «چطور و چگونه به آغوش موسیقی برگردیم» سوال مانده اند.
293
...دنیا حول خزئبلات میپیچد و من حول خر شرکت. کو چیزی که مهم باشد؟
این را مینویسم چون میدانم همه چیز مهم است. جای گل ها مهم است، رد برگ هایشان، جنس نخ بند کفش مهم است، چشم های مامان وقتی بیدار میشود، خراشیدگی گوشه سنتور، تابلوهای توی جاده ک نوشته شان پاک شده، دسته بندی نان ها، چهار تا یکی یا پنج تا یکی نت های مختصر زینتی مهمند، مهم تر از کشیده های یکنواخت. تمام اجزای زیست مهمند و من هیچ تسلطی به هیچ کدامشان ندارم.
... زمان و ضربان تند گذشتنش از من و خانوم گریانلو و تمام آدم های واقعی اطرافم عبور میکند. دور یا نزدیکشان میکند. زشت تر یا زیبا تر. قِل میخورند در جریان جزئیات زیستن و تمام دشواری های دوست داشتن یا نداشتن را هضم و جذب میکنند و شاید بالا می آورند. حرکت و عبور و گذشت.
عوضش جهان استعاره های درونم در یک ثبات ممتد همیشگی باقی ست. با سرعت حرکت ثابت. بی شیب و شتاب. من در این گردِ آبی دائم الگردش دلم میخواست ساکن خورشید بودم تا زمین.
از روزهایی که میگذرد خسته ام اما برای تنفر نمینویسم.برای دوست داشتن مینویسم.
... دیروز روز معلم بود.احتمالا بهترین معلمم این بارانی ست که الان دارد میزند به شیشه های اتوبوس...
اما خانوم گریانلوی بی نام استعاره هایم جزئیات دقیق یک دوست بوده برای شیهه کشیدن و دنبال خر شرک رفتن که گاهی سبز میشود گاهی آبی و خاکستری شاید.
به هر حال یکی از گل هایم به چپ قد کشیده و یکی به راست و غرض از خلق عالم هم ملاقات دو دوست بود.
برای دوست و رفیق شفیقم.
بی آروزی موفقیت، که یک کلمه انتزاعی مسخره ست برای توصیف هر آنچه به آن نرسیدیم یا نخواهیم رسید.
به جایش آرزوی رسیدن گردو ها را دارم و آلبالوها را و نوید رسیدنشان را.
به نام نور، شیهه و توت.
روزتان مبارک.
#سروناز
#از_سری_نامه_های_سرو_و_سار
#بخش_قابل_انتشار
#پز_دادن_با_نامه_ها
#گریانلوی_ذوق_مرگ
@roozname66
293
آقای فلان آهنگِ «درختِ» ابی را میگذاشت، ولوم را میبرد بالا، دستهاش را قلاب میکرد روی سینه، فرو میرفت توی صندلی شاگرد، چشمهاش را میبست و میگفت خانم گریانلو من این آهنگ را خیلی دوست دارم یک جور رانندگی کن که تا آخر آهنگ آب توی دلم تکان نخورد، نمیخواهم وسطش چشمم را باز کنم بگویم کلاج بگیر ترمز کن، خودت عقلت بکشد! کی؟ جلسه دومِ تعلیم!
سر دور ها وقتی فرمان باید برمیگشت مثل پروردگارِ در مرصاد مترصد نگاه میکرد که فرمان را من نچرخانم، میگفت شیک رانندگی کن! مشتت را باز بگیر، فرمان باید توی دستِ آزادت برقصد، خودش بچرخد برگردد سر جاش.
توی سرعت پایین اجازه نمیداد ترمز بگیرم، میگفت ماشین را با کلاج کنترل کن. یک جلسه فقط برد بیرون تا رفتار راننده ها را تماشا کنم؛ بگو این حالش چطور بود، بگو آن یکی داشت کجا را نگاه میکرد، بگو اشتباه فلانی چی بود...
میگفت من دیوانه ی این کارم. عاشق تعلیم دادن رانندگی. مدلِ اختصاصی خودش را هم داشت.
حیف فامیلش را یادم رفته وگرنه میتوانستم بگویم یک جور معلم بود که بشود تا ابد فامیلش یادم بماند! هنوز که هنوز است آهنگ درخت پخش میشود و نباید موقع رانندگی آب توی دلِ بقیه تکان بخورد. حتی اگر تمام مخلفات داشبود را تکان بدهم و زیر و رو کنم؛ ولی آب نه!
من اینجور معلم ها را ستایش میکنم، آنها همه چیز را یک طور قشنگی صمیمی و شخصی میکنند، آنها بلدند مجابت کنند دوباره نگاه کنی و دوباره نگاه کنی و دوباره، تا ذره های ریز سر جای خودشان قرار بگیرند و جزئیات با تمام قوا همه جا را فتح کنند. چیزی که یاد میدهند رنگ و بو و خاصیت میگیرد، زنده میشود و میخزد زیر پوست شاگرد، توی رگهاش شنا میکند و دچار میکندش. روشِ تعلیمِ «ابتلایی»
روز اینجور معلم ها گرامی باد. و نیز روز هر جور معلم دیگری
@roozname66
293
از طرف خودم و همسرم عید سعید فطر رو به شما دوستان و همراهان عزیز کانال روزنامه تبریک عرض میکنم و آرزو دارم که در آینده، روزهایی را تجربه کنیم که تنها فکر و ذکرمان مشاهده زیباییهای دنیا و لذت بردن از مظاهر صنع الهی باشد.
ترجمه فارسی ترانه «القلب یعشق کل جمیل» رو به تمام کسانی که مشتاق زیارت خانه خدا و مرقد مطهر نبوی و غرق شدن در آرامش دلانگیز مرحمت و غفران الهی هستند تقدیم میکنم.
اگر اهل حوصله هستید، توصیه میکنم. بسیار زیباست.
293
Repost from N/a
⭕️ القلب یعشق کلّ جمیل
(قلب عاشق زیباییهاست)
🎤 یکی از آثار زیبا و مذهبی بانو ام کلثوم
🔻 با ترجمه فارسی
🎥 در آپارات مشاهده کنید
@bargardan1
293
رفتم سراغ دفتر یادداشتم که یک چیز تلخ بنویسم و ببینید از تهِ تهِ یادداشتهام چی پیدا کردم؛
.
دو فنجان نسکافه درست کردم، هم زدم و گذاشتم روی میز و رفتم پِیِ کاری، وقتی برگشتم دیدم هنوز نسکافه دارد توی فنجان مثل سانتریفیوژ دور خودش میچرخد.
از مشتبا پرسیدم «تو اینو دوباره هم زدی؟»
بُراق شد، چشمش برق زد و گفت: «فکر کردی مثل فیلم اینسِپشِن ما تو خوابیم و نسکافه هم داره مثل فرفره همینطور میچرخه؟»*
فهمیدم از این ایده خوشش آمده، گفتم: «نه! فکر کردم تو دوباره همشان زدی.»
دید زیاد متوجه قشنگ بودن موقعیت نشدم، گفت؛ «فکر کن اگه واقعا همش الکی باشه! همششششش! ما تو خواب باشیم و یه روز بفهمیم همش الکی بوده.»
من هم فکر کردم.
نه که الکی باشد ولی دور از واقع هم نیست؛
ما الان در لایه ی هفتم یک خوابیم، فرفره ی زمین اینجا همینطور می چرخد، بی وقفه و بدون لقّ و لوق.
اگر واقعی باشد فرفره باید یک روز بایستد و چرخش تمام شود.
.
*ماجرا در فیلمِ اینسپشن از این قرار بود که شخصیت های فیلم برای اینکه بفهمند توی خوابند یا در دنیای واقعی یک فرفره داشتند که آن را میچرخاندند. اگر بعد از مدتی تلو تلو میخورد و می افتاد در دنیای واقعی بودند و اگر نمیافتاد و همینجور میچرخید در دنیای خواب.
293
زنِ مسن، فربه، چشم بادامی، خوش مشرب، خندان، تسبیح به دست و دعا گویی، چادر گل گلی به سر، هر دو سه هفته یک بار زنگ در همهی اهل محل را میزد و کمک جمع میکرد.
به خانه من که میرسید، میامد تا آستانه پله ها و بعد از اینکه مقرری اش را میگرفت جوری که انگار هفت پشت به هم آشناییم میپرسید ، حالت چطوره؟ خودت خوبی؟ مادرت خوبه؟ خدا پسرته برات نگه داره، خوش گذشت؟
بار اول برایم تعریف کرده بود یک دوقلوی معلول دارد که خیلی درشتند و نمیتواند جابهجا کندشان. قدشان از شوهر من هم بلند تر است چون غده هیپوفیزشان زیاد کار کرده. گفت یکی از تیرهای چوبی سقف خانه اش هم افتاده روی بچه ها. آدرس پرسیدم که بروم بچه ها را ببینم، یک آدرس پرت و پلا داد.
.
یک بار آمد پرسید گوشت چرخ کرده نداری؟ و بعد تعریف کرد : «پسرم رِ برده بودم کوچه بشینه سینه کش آفتاب، دلش باز بشه، پسر همسایه آمده جلوش کتلت خورده، این حیوانکی هم دلش خواسته، گفته به من هم بده، اونم با سنگ زده به چشم بچه. دو روزه چشمش باد کرده. خا یک لقمه مِداد چی مِشد؟..»
جوری تعریف کرد که بوی کتلت پیچید و درد چشم.
.
زمستان بود، پرسید؛ «قابلمه نداری؟ پسرم مریض شده، مخوام براش سوپ درُس کنم، به قدری قابلمم خرابه که از همی بغلش مریزه بیرون»
غیر از اینکه بوی سوپ پیچید، صدای چز چز ریختن آب سوپ روی اُجاق هم آمد و فین فین پسرش هم در زمینهی اتاق سرد اضافه شد به تصویر
.
من را خر کرده بود. همه قابلمه لعابیهای مامان را دادم بهش، پیرهن های مجتبی را، گوشت نذری ها را، بسته های معیشتی را....
صالح دوستش داشت، زنگ که میزد میگفت «مامان همون خانومِ خودمونه» خیلی وقت ها از پول خودش برمیداشت و کمک میکرد
.
چند وقت پیش برای کسی که چند کوچه آنطرف تر است میگفتم من همه صدقه ها را برای همین زن نگه میدارم
گفت « هووَه، اون یک دروغگوییه!» و بعد مفصل تعریف کرد که چطور و به چه حربه از زیر منگنهی یکی از همسایه ها که میخواسته او را برساند خانه اش در رفته و نگذاشته کسی آدرسش را بفهمد و بچه های معلولش هم دروغ است.
دلم چرک شد.
ولی درِ قلبم باز ماند چون قصه هاش خیلی واقعی بودند. بوی کتلتش هنوز توی دماغم بود! هنوز نتوانسته بود تیر چوبی سقف را از روی پای یکی از بچه هاش بردارد. هنوز توی قابلمه لعابی های مامان سوپ میپخت و ریزکی به جبر روزگار میخندید.
.
هنوز هم می آید. دیگر خودم نمیروم دم در، صالح یا مشتبا کارش را راه می اندازند و من از پشت پنجره نگاهش میکنم. او هم دیگر داستان تعریف نمیکند چون مشتبا و صالح بلد نیستند گوش کنند.
.
دیروز داشتم فکر میکردم اگر مادر بوده که هیچ! اما اگر گولم زده باشد هم اشکال ندارد. نانِ خلقِ شخصیت های جاندارش را خورده. نانِ تعریف کردنِ نقش یک مادرِ رقیق که دستور پخت سوپ و کتلت را خیلی بلد است و همیشه میخندد و لباس کهنه های پسرش را عوض میکند.
همه باید بلد باشند برای راه انداختن کارشان قصه تعریف کنند. قصه آدم را رام میکند.
@roozname66
293
حتما شنیدید که کشورهای دنیا رو به چند دسته کشورهای توسعه یافته، کشورهای در حال توسعه و کشورهای توسعه نیافته تقسیم بندی میکنن.
امروز داشتم فکر میکردم شاید این واژهها، معادل مناسبی برای اون مفاهیم اصلی نباشن یا شاید اون مفاهیم اصلی، کمی ایراد داشته باشن و بشه بهتر و دقیقتر بازتعریف بشن.
ما میگیم کشورهای توسعه یافته. در صورتی که من فکر میکنم درستترش اینه که به اون کشورها بگیم کشورهای در حال توسعه. چرا؟ چون توسعه یه فراینده و اتفاقاً نقطه تمایز اون کشورها با بقیه کشورها، دقیقا همینه که تو اون کشورها، فرایند توسعه در حال انجامه. یعنی مدام با مشکلات جدید مواجه میشن و سعی میکنن برای این مشکلات، راه حل پیدا کنن و یا راه حلهای بهتر و جدیدتر رو با راهحالهای قدیمی جایگزین کنن و این یعنی این کشورها مدام در حال توسعه هستن.
دسته دوم رو باید گفت کشورهای توسعهجو. این کشورها که مثلا کشور ما هم جزو اینا محسوب میشه، کشورهایی هستند که دربدر دنبال این هستن که بتونن اون فرایند توسعه رو تو کشورشون ریلگذاری کنن. البته خیلی از این کشورها تو این راه شکست میخورن، ولی کلا بیخیال توسعه نمیشن و باز سعی میکنن هر طور شده، حداقل ادای توسعهجویی رو در بیارن.
دسته سوم کشورهای توسعهگریز هستن. یعنی کشورهایی که اصلا اعتقادی به اینکه مشکلی تو کشورشون وجود داره ندارن و لذا هیچ سعی و تلاشی برای حل کردن مشکلات و رفاه بیشتر و آسانتر زندگی کردن ندارند.
بعد به این فکر کردم که این تعاریف رو میشه به آدمها هم تسری داد. بعضی آدمها در حال توسعه هستن. یعنی سبک زندگیشون طوریه که روز به روز بهتر از قبل میشن. مطالعه دارن، ارزیابی درونی دارن، ثبت تجربیات دارن و ... .
بعضی آدما توسعهجو هستن. یعنی الزاما هر روز بهتر نمیشن ولی اینجوری هم نیست که کلا بیخیال توسعه فردی شده باشن. هر از چند گاهی برنامهریزی میکنن، کتاب میخونن، پادکست گوش میدن، ولی هنوز سبک زندگیشون طوری نیست که این توسعه ریلگذاری شده باشه و خود به خود اتفاق بیفته.
بعضی آدمها هم توسعه گریز هستن. یعنی اصلا مخالف تغییرن و ... .
اگه تصمیم داشتم برای سال جدید شمسی و همچنین ماه مبارک، آرزویی برای همه مون داشته باشم، این آرزو و دعا بود که از توسعهجویی کم کم لیز بخوریم به در حال توسعهگی. ولی خب امسال تصمیم گرفتم هیچ آرزویی برای هیشکی نداشته باشم و ببینم اینجوری چطور میشه. شاید ما اشتباه میکردیم که سالو با آرزوهای خوب شروع میکردیم و اصلا درستش این بیآرزویی باشه!
#مج
@roozname66
293
عطیه (رفیق) برایم لینک مقالهای فرستاده بود که حدت احکام اسلام در حوزه زنان را رفع و رجوع میکرد.
من فکر میکنم هر زنِ مسلمانِ اهلِ مطالعه ای (و سخت تر میشود اگر بگویم اهلِ مطالعهی منابع اسلامی ای) دست کم یک بار در زندگیش به چالهی «چرا نظر اسلام راجع به زنا همچینه؟» گیر کرده و دهنش گس شده باشد. چالهای که به راحتی نمیشود از روش پرید و باید برای خوشبین ماندن و تسلیم بودن انرژیِ توجیهی زیادی خرج کرد. (سر کلاس وقت و زمانِ زیادی پای همین مساله میرود تا بدبینیِ دختران نوجوان نسبت به اسلام را بشورم و خیلی هم موفق نیستم)
مقاله را خواندم و برای عطیه نوشتم «این بنده خدا خودش را به زحمت انداخته واقعا، توجیه یک دنیا نص و سنت در باب زنان در اسلام یک ذبیح الله منصوری میخواهد که فقط ببافد».
.
ولی مساله برای من یک شکل دیگر هم دارد.
من برای توجیهِ چیزی که دلبستهی آنم از هر چیزی طرفی میبندم.
یک دلیلِ بخصوص من را در همه ساعات و همه احوال همراهی نمیکند، آدم برای هر حالی که دارد؛ حالِ طغیان، حال عصیان، حالِ تسلیم، حالِ حب نیاز به یک دلیلِ متفاوت دارد که به تن آن لحظه شود و رنگش به زمینه بیاید.
مثلا گاهی فکر میکنم احکام در همان زمان یک گامِ مترقی بوده
گاهی فکر میکنم عملاً و در سیره خود معصومین (بر خلاف روایات) مواجهه با زن فمنیست طور بوده.
گاهی یاد حرف مامان میافتم که جور عجیبی چشم میبندد، سرش را سبک میکند و خودش را به رهایی میسپارد و میگوید همش جعلیه😀!
گاهی حکم میدهم، میگویم ظلم است و باید درست شود...
ولی گاهی وقت ها، فقط گاهی وقتهای نادر! در لحظاتی که حالم خوش است، نسیمِ دوستی در دشتِ روحم وزیده و با خدام در صلحِ «من مرده و تو زنده» قرار گرفته ام فکر میکنم «به دّرکّ!» همه چیز را رها میکنم و به گمانِ «کم بودن حقوق» رضایت میدهم.
انگار که یک کم بهرهی هوشی، یک کم بهرهی سلامتی، یک کم بهرهی مالی بخواهد خودش را رضا کند که «چکار کنم؟» همین است که هست. انگار که بگویم در «کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای»
همهی تبعیض را میپذیرم و میگویم «کم داده ای، کم هم بخواه!» و جانم را راحت میکنم.
یکی دو دقیقه دوام می آورد و دوباره میروم سر خانه اول و صرف انرژی فراوان!
@roozname66
293
با اینکه عمر مثل خط مستقیم است و یک بار شروع میشود و چهار نعل میرود تا پایان، ولی بدم نمی آید انتهای سال فکر کنم با خط مواجه نیستیم؛ با دایره طرفیم،
دایره ای که میچرخد و هی میرسد به سر دور!
با امکانِ ده ها بار شروع و ده ها مرتبه پایان.
شاید تصور دایره ای بودن از شکل ساعت های کلاسیک در سرمان ایجاد شد.
شاید از چرخیدن زمین دور خودش و یا از چرخیدنش به دور خورشید، فکر کردیم جهان دایره ایست و به ما امکان شروعهای دوباره را میدهد.
نزدیکترین و کاملترین تصویری که از زمانِ دایره ای دارم حلقه های عمر یک درخت است در تنهاش، انگار عمر درخت گِرد میگذرد و خوشتر اینکه باز دایره هاش وفادارند به دایره های مدار زمین به دور خورشید. هر بهار شروع یک حلقهی دیگر است و درخت میتواند دوباره شروع کند، ده ها بار! حتی پس از زمستان های سخت و این رشک برانگیز است.
.
شاید برای ترمیمِ زخم ها بود که فکر کردیم زمان دایره ایست، برای احیای از دست رفتهها، برای برگشتن پرندههای سبزقبای خیال ، برای امید بستن به دوبارهگی و برای جوانه زدن!
نرمیِ انحنای دایره ترسمان را از چهرهی خطی و عبوس زمان میریزد و در آغوشش اضطرابمان را به انس بدل میکند.
.
پس از خزان و زمستانِ استخوان سوز سالی که گذشت سر دور بعدی گرامی باشد و سبز و مثمر. (که درختها بعد از زمستانهای سخت تر، سنگین تر بار خواهند داد)
293
همونطور که احتمالا شنیدید، با مصوبه مجلس، از این به بعد تو شش ماه اول سال، ساعت جلو کشیده نمیشه و دیگه چیزی به نام ساعت جدید و قدیم نخواهیم داشت. یادمه همون موقعی که مجلس داشت این قانون رو تصویب میکرد، با خودم میگفتم این نماینده ها یا مسلمون و نمازخون نیستن، یا آدم معمولی امروزی نیستن! چرا؟ چون اگه ساعت جلو کشیده نشه، اذان صبح تو استانهای شرقی کشور میفته ساعت دو سه صبح و قاعدتاً حدود ساعت چهار صبح، نماز قضا میشه. یا باید شبو نخوابی و نماز صبحو بخونی و بخوابی، یا باید شب همون ساعت یازده و اینا بخوابی و صبح ساعت سه و نیم پاشی نماز بخونی و باز بخوابی و سعی کنی بدخواب نشی، یا باید شب ساعت نه بخوابی و صبح که نمازتو خوندی، دیگه نخوابی. هر حالتشو نگاه کنی، خالی از حرج نیست.
امروز دیدم که چند تا پیج تلگرامی، به این مسئله توجه کردن که خب این توجه باید همون موقعی که داشت تو مجلس تصویب میشد، صورت میگرفت.
حالا من اصلا در این مورد نمیخوام صحبت کنم. حرف من درباره اینه که احکام دین، چقدر و تا کجا میتونه زندگی آدم رو سخت کنه و از کجا به بعد باید شک کرد که نکنه حکم الهی این نیست؟! خدا تو قرآن گفته: ما جعل علیکم فی الدین من حرج. یعنی دین هیچ سختی و حرجی نداره. حدیث نبوی هم میگه: بُعثتُ علی الحنفیة السمحة السهلة. یعنی دین من، یه دین آسون و خطاپوشه. اگه بریم به هزار و چهارصد سال پیش، میبینیم که اون موقع، خیلی از احکام، عسر و حرج نامعقولی برای یه آدم معمولی ایجاد نمیکردن. یه آدم معمولی تو عربستان هزار و چهار صد سال پیش، صبح که کار میکرد، ظهر دست از کار میکشید و همون موقع نماز ظهر رو میخوند. بعد ناهار میخورد و یه خواب قیلوله میزد و وقتی از خواب پا میشد، نماز عصرو میخوند. باز خودشو مشغول میکرد تا وقتی که آفتاب غروب میکرد که برمیگشت خونه یا میرفت مسجد و نماز مغربو میخوند. بعدش شام میخورد و قبل از خواب، نماز عشا رو میخوند و میخوابید. چون سر شب میخوابید، از اون طرف قبل از طلوع آفتاب، خود به خود بیدار میشد و همون موقع نماز صبح رو میخوند و کاراشو شروع میکرد. یعنی نماز تو روتین زندگی معمولیش هیچ مشکلی ایجاد نمیکرد.
اما روتین زندگی امروز، خیلی با اون موقع متفاوته. اختراع برق باعث شده ما تا حدود نیمه شب بیدار بمونیم و شبا دیر بخوابیم. اختراع ساعت باعث شده ما دیگه امورمونو با اون تنظیم کنیم و به طلوع و غروب آفتاب توجهی نداشته باشیم. برای مسلمان امروزی، بیدار شدن برای نماز صبح به یه مسئله تبدیل شده در صورتی که نه تنها تو صدر اسلام، بلکه تا همین صد سال پیش، همچین مسئلهای به این شدت وجود نداشته.
حالا تو این شرایط، وظیفه فقیه و مرجع تقلید چیه؟ مراجع ما از اونجا که خودشون هنوز به سبک زندگی صدر اسلام وفادارن و با طلوع و غروب آفتاب زندگی میکنن و سبک زندگیشون با مردم معمولی خیلی متفاوته، درکی از مسئله ندارن و مثلا اگه بگیم «آقا ساعت سه و نیم صبح بیدار شدن سخت و حتی بعضی مواقع غیر ممکنه»، جوابی که میدن اینه که: «مومنین سعی کنن شبا زودتر بخوابن، بالاخره تکلیف از ریشه کلفت هست و تکالیف دینی، سخت و تکلفآور هستن.» مراجع ما هیچ وقت جرئت نمیکنن تغییر شرایط رو در نظر بگیرن. چون میترسن به اشتباه، احکام دینی رو تغییر بدن.
من اگه فقیه بودم چه حکمی میدادم؟ خدا رو شکر من فقیه و مرجع نیستم، ولی به اندازهای که سواد دینیم میکشه، فکر میکنم از اینکه پیامبر و معصومین در بعضی مواقع، نمازهای ظهر و عصرو با هم خوندن، میشه استنباط کرد که تجمیع اوقات نماز، امریه که شارع مقدس اجازهشو داده. لذا فتوا میدادم که مومنین اگه تا آخر شب بیدار موندن، میتونن نماز صبح رو بخونن و بخوابن! ولی خب من که مرجع نیستم، لذا من هم مثل سایر مومنین، سعی میکنم در ماه های آینده، ساعت سه صبح به زور از خواب بیدار شم و بین النوم و الیقظه و با چشم بسته، اذکار رو ادا کنم تا خوابم نپره و بدخواب نشم و کل روزم به فنا نره. ببینیم چی میشه.
#مج
@roozname66
293
Repost from چُراز
🔷 مادر همهی بدبختیها
🔸چرا بزغالهها را در دریا پرت میکنند؟
🔹 چرا جوجهها را زنده به گور میکنند؟
🔸کمبود ماسک و انسولین چه علتی دارد؟
🔹دلیل قاچاق شدن روغن و بنزین و دام از مرزهای ایران چیست؟
🔸چرا گاوهای آبستن و شیرده را میکشند؟
📍به نظر شما برای کنترل رشد قیمتها و نجات دادن قدرت خرید مردم چه باید کرد؟
این ویدئو با همکاری مجموعه رسانهای اکوایران ساخته شده است.
📺@ecoiran_webtv
Youtube: Choraz
Instagram: Chorazmedia
Twitter: Chorazmedia
📱@choraz
293
جمعه داشتم برمیگشتم خانه، دیدم یک عاقله مردی توی ایستگاه اتوبوس منظر ایستاده، اشاره کردم که اگر می آید وَر من، سوار شود.
وقتی نشست گفتم «امروز جمعه ست. اتوبوس نیست.»
گفت ؛ «از خاطر کردم دختر جان، رفته بودم اَخلاص بدم و برگردم، بی حواس شدم»
خندیدم که اشکال ندارد همه بیحواس شده اند.
گفت «نهههههه! من اسمال صافکارم، یک عمر صافکاری به او عظمت ر بدون دفتر دستک چرخاندم، همه ر ذهنی! کی چقد بدِکاره کی چقد بستانکار، هَمَه از حافظَه. شما جوانا که فقد خرابین»
.
چند وقت پیش کتابی میخواندم به نام «وقتی که من بچه بودم» از اریش کستنر، نویسندهی کودک و نوجوانِ آلمانی، متولد ۱۸۹۹ که خیلی کتاب خوشمزه ایست و در کتابخانه موجود است و امانت میدهم (تبلیغ شد؟)
او تخم و ترکه کستنرها را از پدر جد خودش توضیح میدهد و از دفتری حرف میزند که تمام شجره ها و سلسله های شهر را در آن ثبت و ضبط کرده اند و پته کلیهی جرائم، خدمات و حالات و آنات و مشاغل اهل شهر را ریخته اند روی آب و فی المثل پدرِ پدربزرگش به خاطر کم گرفتن چانه نان به کم فروشی متهم بوده!
اینها را کستنری که در سال ۱۸۹۹ به دنیا آمده از دست کم صد و پنجاه سال قبلش گزارش میدهد!
یک فرهنگ مکتوبِ تمام عیار. یک عادتِ ثبت و ضبطِ کرام الکاتبین طور
.
چند نفر از ما ماجراهای این چند وقت اخیر را از دید شخصی خودش با تاریخ توی یک صفحه یا فایل نوشت و ذخیره کرد؟
چند نفر از ما ماجراهای مهم و اتفاقهای خوب و بد زندگی خودمان را در یک دفترِ اختصاصی تاریخ میزنیم و ثبت میکنیم؟
تجربه ها را، کشف کردن ها را، تغییر شغلهامان را ...
هَمَه ذهنی، هَمَه از حافظَه!
یک فرهنگِ شفاهیِ گم شونده و میرا که قابلیت تکرار اشتباهات گذشته را طنین میدهد.
برایم جالب بود که آقای اسمال این را نماد قدرت میدانست.
کاش همه جوان ها خراب شوند و مجبور باشند به جای اتکا به حافظه، یادداشت کنند.
.
راستی، شمارهی اسمال صافکار را هم یادداشت کردم. گفت « یَک ذره رنگ به ماشین باشه مِفَمم!» قرار شد وقتی بنز خریدم بروم پیشش برای کارشناسی. شما هم اگر خواستید بگویید شماره بدهم.
@roozname66
293
در کتاب «اعترافات» تا یک جایی «روسو» سرشار از لذت بود، از نان و ماستی که توی کلبهی زنی در گرسنگی خورده بود تا گردشهای مفصل جنگلی و خدمتکاری در خانهی اشراف و صدای پیانو شنیدن و ... همه اش زلال است و پر خیال و ساده، خوش باورنامه و سبکبال و سعادتمند.
اما از یک جایی به بعد آن سرخوشی مثل رودخانهی ریخته در شوره زار کویر، تبخیر میشود، افول میکند و جایش را میدهد به چسناله! که فلانی با من اینجور تا کرد و کیَک من را راند و فلانی حقِ یک عمر مصاحبتم را ضایع کرد و روزگار جفا کرد و ...
حتی خودش یک جا رک و پوستکنده میگوید نمیدانم چرا هیچچیزی مثل گذشته نشد و مردمانِ خوبِ سرِ راهم جایشان را دادند به این نامردمان.
من از این مرحله خیلی میترسم. از آنجا به بعد که زیر ضربه های پتک زیستن، در اثر ناملایمتهای پرفشار و نارو خوردن های باورناپذیر و ساییده شدنهای بیرحم روان، مقاومتت را از دست بدهی و دیواره های چاهِ تابآوریت آرام آرام در خودت فرو بریزد و حوادث و جفاها و بدبیاری ها ... قامتِ کلِ منسجمِ خوشبین و رضایتمندِ روحت را بشکنند و آدم را تبدیل کنند به یک «چسناله» کننده.
از اینکه خوشبینیِ پر اغماض و سفیهانه مان را در مواجهه با هستی از دست بدهیم و تجربه های تلخ و شکستهای حاصل از ساده دلی ما را به «نالیدن» برساند.
@roozname66
