en
Feedback
حَ نَ نَ

حَ نَ نَ

Open in Telegram

ميشه نقش اول داستان من باشم؟! IG: hanaapic @hananevis_bot

Show more
259
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نه‌ام با تاخیر
+1
نه‌ام با تاخیر

حالا که خودم هم نمی‌دانم چه می‌کنم و کجا ایستاده‌ام و بعدش چه می‌شود، او ، زبانِ من است. خالی‌ام و نمی‌توانم بگویم نیازم چیست. ابراز کردن خودم را به کل از دست داده‌ام. نمی‌توانم حرف بزنم. لالم. همه جا و با همه کس، گوشم. می‌شنوم. حرف‌هایم را می‌خورم. او زبانِ من است. مثل زن‌هایی که کف دستت را می‌بینند و فالت می‌گیرند، نگاهم می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد و‌ بعد تا تهِ تهِ تهش مرا می‌خواند. مرا کلمه می‌کند. کلمه‌هایی که حتی جرئت به زبان آوردنشان را ندارم، بی‌تعارف می‌کوبد توی صورتم که تو این هستی. می‌نشیند روی تخت، با کتاب‌های کتابخانه‌ام دورش حصار می‌کشم، شاید می‌خواهم نرود. می‌خواهم نگهش دارم. با دستمال، گرد‌ نشسته به کتاب‌هایی که مدت‌هاست نخواندمشان را پاک می‌کند، چای می‌خوریم، حرف می‌زند، حرف می‌زند و حرف می‌زند، بغلم می‌کند و بعد چادر چاقچور می‌کند و می‌رود.

photo content

| دلتنگیِ مبهوت. نوعی خلا مشوش که در سطحش بحث‌هایی درباره‌ی هوا، درباره‌ی بازار و درباره‌ی تمام چیزهایی که می‌شود به درازا صحبت کرد، بی آنکه به عمق رفت. بی رنجاندن و بی‌آنکه رنجیده شد. یک وز وز طولانی و آرامِ پشه.|

photo content
+1

پارسال همین روزا به همه گفتم یا تا اخر تابستون پروژه‌هامو تو سوشال مدیا مرتب اپلود می‌کنم، تعامل می‌کنم و به اینستا حکم طوفان میدم یا دوربینمو می‌فروشم 🌝. 🌝🌝🌝🌝

photo content
+1

نشستم به این دوران تازه‌ای که توشم نگاه کردم. تازه دیدم بین این همه حس جدید خیلی کم دلتنگ شدم. از روزی که بابا رفته سفر دیگه روزی بیست بار بهم زنگ نمی‌زنه، چراغای خونه روشن می‌مونه، از اولین بار شاه‌توت برام نخریده، چند ماهه تلویزیون روشن نشده، مسواک زدن یادم می‌ره و همه‌ی چیزایی که امضای شخصیِ حضور بابا توو این خونه‌ و بین ما دوتاست. ظرف دلتنگیم با طاقت کمم پر شده. نبودنش فقط جای خالی خودش نیست. از بهمن ۰۱ دنیا خیلی بزرگ‌تر، راه خیلی دراز تر و من آسیب پذیرتر به نظر میام.

photo content

photo content

اخیرا غم بزرگ تبدیل به کار بزرگ نمی‌شه. هی تبدیل به غم های بزرگ‌تر میشه.

ببین به کجا رسیدیم دختر! باورت می‌شه امسال رو. می‌بینی کجا وایستادیم؟ می‌دونی خوشبخت‌ترین آدمِ جهان بودم وقتی تو این لحظه، مج
ببین به کجا رسیدیم دختر! باورت می‌شه امسال رو. می‌بینی کجا وایستادیم؟ می‌دونی خوشبخت‌ترین آدمِ جهان بودم وقتی تو این لحظه، مجالی بود برای اینکه دقیق‌تر تماشات کنم. امسال زیاد رقصیدیم با هم، دو تایی، خودِ خودمون، شرشر عرق می‌ریختیم ولی دلمون چایی می‌خواست. باز هم باشکوه‌ترین لحظه همون جایی بود که تو با لباس سفید و تور روی سرت با چشم‌هایی که خیلی مضطرب بودن رقصیدی. زیبایی همینی بود که چشمام می‌دید. وقتی غمگین‌ترین آدم جهان بودم، تو بودی، بغلت بود. صدات بود. وقتی خوشحال‌ترین آدم جهان بودم، تو بودی، بغلت بود، صدات بود. با تو می‌شه به چرت‌ترین مسائل دنیا خندید، از کامو شنید، حافظ و براهنی خوند، آشپزی کرد، گریه کرد، نصفه شبی مبتذل‌ترین گفت و گوها رو‌ داشت، از فلسفه حرف زد، از ادبیات گفت. نق زد، سکوت کرد، با تو می‌شه رفاقت کرد. بی‌باده مست می‌کنی مرا. تولدت مبارک. بدجوری دوستت دارم.

نیمه شب.
نیمه شب.

-تورا ترسان، با شوق، امیدوار و هراسان می‌خوانم-

دقت کردین رنگ برگ‌ها توو اردیبهشت با رنگ بقیه‌ی ماه‌ها فرق داره؟ هنوز خیلی تر و تازه‌ هستن. آفتاب ضمخت‌شون نکرده. انگار اگه طراوت و نونواری رنگ بود، اسمش سبزیِ اردیبهشتی بود.

photo content
+1

photo content

4_5931349328969860208.mp315.48 MB

photo content

🤌🏻 Let the journey entice you to stay Draped in water seduced to immerse