259
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
259
Repost from | حسْبِ حال |
حالا که خودم هم نمیدانم چه میکنم و کجا ایستادهام و بعدش چه میشود، او ، زبانِ من است. خالیام و نمیتوانم بگویم نیازم چیست. ابراز کردن خودم را به کل از دست دادهام. نمیتوانم حرف بزنم. لالم. همه جا و با همه کس، گوشم. میشنوم. حرفهایم را میخورم.
او زبانِ من است. مثل زنهایی که کف دستت را میبینند و فالت میگیرند، نگاهم میکند و سرش را پایین میاندازد و بعد تا تهِ تهِ تهش مرا میخواند. مرا کلمه میکند. کلمههایی که حتی جرئت به زبان آوردنشان را ندارم، بیتعارف میکوبد توی صورتم که تو این هستی.
مینشیند روی تخت، با کتابهای کتابخانهام دورش حصار میکشم، شاید میخواهم نرود. میخواهم نگهش دارم. با دستمال، گرد نشسته به کتابهایی که مدتهاست نخواندمشان را پاک میکند، چای میخوریم، حرف میزند، حرف میزند و حرف میزند، بغلم میکند و بعد چادر چاقچور میکند و میرود.
259
| دلتنگیِ مبهوت. نوعی خلا مشوش که در سطحش بحثهایی دربارهی هوا، دربارهی بازار و دربارهی تمام چیزهایی که میشود به درازا صحبت کرد، بی آنکه به عمق رفت. بی رنجاندن و بیآنکه رنجیده شد. یک وز وز طولانی و آرامِ پشه.|
259
پارسال همین روزا به همه گفتم یا تا اخر تابستون پروژههامو تو سوشال مدیا مرتب اپلود میکنم، تعامل میکنم و به اینستا حکم طوفان میدم یا دوربینمو میفروشم 🌝.
🌝🌝🌝🌝
259
نشستم به این دوران تازهای که توشم نگاه کردم. تازه دیدم بین این همه حس جدید خیلی کم دلتنگ شدم. از روزی که بابا رفته سفر دیگه روزی بیست بار بهم زنگ نمیزنه، چراغای خونه روشن میمونه، از اولین بار شاهتوت برام نخریده، چند ماهه تلویزیون روشن نشده، مسواک زدن یادم میره و همهی چیزایی که امضای شخصیِ حضور بابا توو این خونه و بین ما دوتاست. ظرف دلتنگیم با طاقت کمم پر شده. نبودنش فقط جای خالی خودش نیست. از بهمن ۰۱ دنیا خیلی بزرگتر، راه خیلی دراز تر و من آسیب پذیرتر به نظر میام.
259
Repost from | حسْبِ حال |
ببین به کجا رسیدیم دختر! باورت میشه امسال رو.
میبینی کجا وایستادیم؟
میدونی خوشبختترین آدمِ جهان بودم وقتی تو این لحظه، مجالی بود برای اینکه دقیقتر تماشات کنم.
امسال زیاد رقصیدیم با هم، دو تایی، خودِ خودمون، شرشر عرق میریختیم ولی دلمون چایی میخواست. باز هم باشکوهترین لحظه همون جایی بود که تو با لباس سفید و تور روی سرت با چشمهایی که خیلی مضطرب بودن رقصیدی. زیبایی همینی بود که چشمام میدید.
وقتی غمگینترین آدم جهان بودم، تو بودی، بغلت بود. صدات بود.
وقتی خوشحالترین آدم جهان بودم، تو بودی، بغلت بود، صدات بود.
با تو میشه به چرتترین مسائل دنیا خندید، از کامو شنید، حافظ و براهنی خوند، آشپزی کرد، گریه کرد، نصفه شبی مبتذلترین گفت و گوها رو داشت، از فلسفه حرف زد، از ادبیات گفت. نق زد، سکوت کرد، با تو میشه رفاقت کرد.
بیباده مست میکنی مرا. تولدت مبارک. بدجوری دوستت دارم.
259
دقت کردین رنگ برگها توو اردیبهشت با رنگ بقیهی ماهها فرق داره؟ هنوز خیلی تر و تازه هستن. آفتاب ضمختشون نکرده. انگار اگه طراوت و نونواری رنگ بود، اسمش سبزیِ اردیبهشتی بود.
