حآش
Open in Telegram
حیف و کاش. برای گفتن آنچه ناگفتنیست: http://t.me/HidenChat_Bot?start=117788046
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
470
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
470
Repost from اَرغوانی_اَم
حآش پرسید
«خوبی ئهوین؟»
بعد انگار خودش جواب سوالرو از قبل بدونه گفت:
«نه سوال مسخرهای پرسیدم»
گفتم:
«خوب میشیم یه روز»
گفت:
«امیدوارم. به همین یه روزه که امیدوارم و ادامه میدم»
#friends
470
کل جلسه خواهرم با آرایش ناشیانه یه گوشه نشسته بود. حتی یک کلام هم حرف نزد. (اصلا وارد بحثش نکردن. سوالی نپرسیدن و گفتوگویی هم شکل نگرفت.)
حالم به هم خورد، میخوره و خواهد خورد از این دو ساعتی که گذروندم.
470
اون وسط برگشتن میگن برادرش هم وابستهست به خواهرش!
واکنش من: 😳
تائید کنم که دروغه. تکذیب هم کنم اونها بُل میگیرن و ازدواج راحتتر میشه.
خفه شم بهتره.
470
حالا کل مشکل خانوادهی ما با آقا داماد چیه؟
اینکه ما به دخترمون خیلی وابستهایم و باید یه خونه نزدیک ما بگیرید.
مشکلاتتون هم کوچک و ناشی از ضعف شخصیتیه.
470
داره میگه هر کی تو جد ما فامیلیش رو عوض کرده نسلش منقرض شده.
حالا منظورش چیه؟ اینکه دختردار شدن اونها :/ واسه همین فامیلیش رو عوض نخواهد کرد :/
شوخی یا جدی، به هر صورت چرکه و نمیتونم بخندم.
470
خب مهمونها اومدن. باباش حفاظت اطلاعاته و داداشش سپاه؛ خودش وزارت دفاع.
بعد میگن چطور ندیده وایب منفی میگیری!
470
من شام نخوردم و دو ساعت منتظر بودم برسه. بهش تذکر هم دادم. توجه نکرد یا گمون میکرد هر موقع بیاد خوش اومده. اما اون ساعت من دیگه حوصلهی مهمونداری نداشتم.
البته که از دلم درآورد ولی ابدا پشیمون نیستم که تو رابطهم خطوط قرمز تعیین کردم.
470
عزیزترین پارتنرم بود؛ بسیار خوب و دوستداشتنی.
اما اون شب ناخواسته بهم بیاحترامی کرده بود و پاسخ من هم نه از روی کینه که واکنش طبیعی روانم بود.
470
دوستدخترم شب قرار بود بیاد خونهمون اما ساعتی مشخص نکرده بودیم. از ده منتظر بودم. یازده پیام دادم تا نیمساعت دیگه نرسیدی دیگه نیا. دوازده تا دو نصفهشب هم تو لابی نگهش داشتم و گفتم نمیخوام و نمیذارم بریم بالا.
چرا خودتون رو تو موقعیتی قرار میدید که بهتون بیاحترامی بشه؟
470
باورم نمیشه! من تا به حال با هیچکدوم از دوستها و رفقای نزدیکم هم اینطوری قرار نذاشتم که مثلا ساعت سه یا چهار یا پنج میام خونهت یا میبینمت! کسی هم اینطوری بخواد مهمونم بشه میگم کسخل توام مگه؟
حالا اولین جلسهی آشنایی خانوادهها رو اینطور چیدن و در نهایت تعجب میکنن که چرا داره مغزم منفجر میشه.
470
از بابام میپرسم مگه قرار نبود سه اینجا باشن؟
لبخند میزنه میگه چی بگم؟
از مامانم میپرسم
میگه تا یک ساعت دیگه میان! چون مامانش گفته بود سه، چهار، پنج!
گفتم احمقید که بیشعور راه میدید تو خونه و اومدم تو اتاق.
470
یک هفتهست که میدونن پسره قراره برای آشنایی خانوادهها بیاد خونهمون اما همین الان بهم خبر دادن ساعتش رو.
خواهرم هم که رفته بود جلسهی آشنایی با پسره به من نگفته بودن. وقتی برگشت من خودم رو به خواب زده بودم و یواشکی از مکالماتشون فهمیدم چه خبره.
واقعا حس اضافی بودن میکنم و عصبیام.
470
دیشب مهمون اومد. امروز بیدارم کردن که ظهر مهمون دارید. الان برای شب هم مهمون دعوت کردن. و این در شرایطیه که میدونن من از لحاظ روانی نمیتونم پذیرای مهمون باشم.
