فرزندِ ابوتراب ! 🇵🇸
Open in Telegram
میفرمایند: "خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ که ما انسان را در رنج آفریدیم..." و چه رنجی بالاتر از فراق تو، یاعلی(ع)؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1773553648
Show more536
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1230 days
Posts Archive
نیمه شب نهم | مجال
خواب به چشمانم نمیآمد. روز عجیبی را از سر گذرانده بودم و ترس فردا چشمانم را خشک کرده بود. شمر که به کربلا رسید، دانستم اوضاع قرار است از آن چیزی که هست بدتر شود. با لشکر چندهزار نفرهی خود، نامهای را به عمر سعد رساند. عمر نامه را که باز کرد، رنگ رویش پرید. رو به شمر کرد و گفت "اینها همه زیر سر توست شمر. حسین را که میشناسی، پسر علیست. حرفی بزند محال است کوتاه بیاید. اگر زیر گوش امیر چیزی نمیخواندی، میتوانستم غوغایش را با مذاکره و مصالحه آرام کنم و قید جنگ را بزنم." شمر با بیخیالی پاسخ داد "به من ربطی ندارد. حال بگو چه میکنی؟ فرمان امیر را اطاعت میکنی یا به سوراخ موشی فرار میکنی و فرماندهی لشکر را به من واگذار میکنی؟" عمر عصبانی نامه را مچاله کرد و با چهرهای کبود از خشم گفت "تو را لایق امارت لشکر نمیدانم. بیعرضهتر از اینهایی شمر. فرماندهی پیاده نظام با تو باشد بهتر است." و به خیمه بازگشت. شمر به سمت اردوگاه حسین برگشت. نگاهی کرد و زیرلب زمزمه کرد "حالا وقت تمام کردن کار نیمه تمام است." و رفت به سمت خیمهگاه حسین. نمیدانم در آن یکساعت چه گذشت که وقت بازگشتش، رنگ و رویش چنان آهن گداخته سرخ بود و دستانش چنان کفتار ترسیده لرزان. داد میزد و میگفت "اگر عباس اماننامه را قبول میکرد، کار حسین تمام میشد. اصلا میتوانستیم همین امشب شرش را کم کنیم و به کوفه بازگردیم!" عباس از جانش گذشت برای حسین؟ آن هم در این شب هولناک؟.. در همین فکرها بودم که صدای فریاد لشکریان بلند شد و فرمان حملهای صادر. انگار فکر حسین مرا از عالم و آدم جدا میکرد، گذر لحظهها را از دست داده بودم و فقط به اعجاب پسر علی فکر میکردم.. شمشیرها در هوا میرقصیدند و عطشان خون بودند و من، چشم میچرخاندم که شاید بهانهای پیدا کنم برای قدم ثابت کردن.. من بین صفوف حیرتن میگشتم و عباس و حبیب مقتدرانه میآمدند که مجالی بگیرند برای دیدار و عبادت.. حسین را مرتد و بیدین خوانده بودند، حال برای عبادت فرصت خواسته بود؟ چگونه عقل سلیم میتوانست بنگرد و بگوید حسین شورشیای بود که باید هرچه زودتر کارش تمام میشد؟ او که چنین بیباک ایستاده بود در میان این مردان عقل به زر فروخته، چطور میتوانست ذرهای نترسد و عقب نرود؟ مگر نمیدید این دهنهای به کف آغشته را؟ دیگر نتوانستم تحمل کنم، به خلوتی گریختم و به زمین افتادم! زمین و زمان دور سرم میچرخید و مسلم به قامتی مقتدر جلوی چشمانم ایستاده بود. دستی دراز کرد به سمت حسین و گفت "دیر میشود.." و بیآنکه خواهشم را بشنود، مشتاقانه به سمت عزیزش دوید! من ماندم و یک صحرا شک.من ماندم و یک قامت ترس. ترس از طلوع آفتاب و فردایی که بوی خون میداد..
باور ندارم که ابوفاضلع به بهانهی رفع تشنگی دست به زیر آب ببرد! او عباسع است. پسر امالبنینس، مادر ادب. یقین دارم مشتی آب بالا آورد تا به فرات خجالت بدهد. تا بگوید لبهای تشنهاش را به نیابت پارهترکهای لبان خشک حسینع ببیند و شرم کند؛ شرم و راه کج کند به سمت خیمهگاه ابن علیع. به احترام موجی بلند کند و سرش را خم، تعظیم فرود آورد و در برابر موسی زمان، زبان باز کند به عرض معذرت برای جسارتش. عباس آب را بالا آورد تا در گوشش بگوید
"آب مهر مادرش بود فرات، مهر مادرش..."
غروب هشتم | نظر
مامور شده بودم به امنیت خیمهی عمر. پشت خیمه ایستاده بودم که سواری از دور نمایان شد. ناخودآگاه نیزه را بالا گرفتم و منتظر ورودش ماندم. به اردوگاه که رسید غرورش همه را متعجب کرد. جسارتی که برای حضور در اردوگاه دشمن داشت ستودنی بود! مستقیم آمد سمت خیمهی عمر. از اسب پیاده نشد، بلند گفت " من یزید بن حصین همدانیام. آمدهام به ملاقات ابن سعد." تا خواستم جوابی بدهم، عمر از درون خیمه پاسخ داد "بگذارید وارد شود." امان دادم و نیزه را پایین آوردم. ابن حصین بدون اینکه سر پایین بیاورد، چادر را کنار زد و وارد شد. سکوت کرد و بیسلام در میان خیمه ایستاد. صدای عمر به گوشم رسید "ای مرد همدانی، چه چیز تو را از سلام دادن به من بازداشته است؟ آیا من مسلمان خدا و پیامبر او نیستم؟" ابن حصین پاسخ داد "اگر خود را مسلمان میخوانی، پس چرا بر فرزند پیامبر شوریدهای و قصد جانش را کردهای؟ چرا آب فراتی را که حیوانات بیابان هم از آن بهره میبرند بر عترت پیامبر بستهای؟" عمر با تاخیر گفت "ای همدانی، من میدانم که ظلم بر این جماعت حرام است، اما چه کنم؟ مرا در فشار گذاشتهاند و سخن از آرزویم، ملک ری را پیش آوردهاند. حال میگویی چه کنم؟ ملک ری را رها کنم در حالی که در اشتیاق آن میسوزم؟ دستانم را به خون حسین آغشته کنم در حالی که میدانم میفرش آتش جهنم است؟ ابن حصین، در من توانایی گذشت از ملک ری نیست.." پس از این سخن عمر سعد، یزید بن حصین بیدرنگ از خیمه بیرون آمد و سوار اسبش شد و رفت. غبار پای اسبش دیدم را به خیام حسین تار کرد و اثرش در فکرم نمایان شد. آب را حرام ابن آدم کردند در حالی که حیوانات از آن آب بدون شرط میخوردند! شنیدهام مشک اردوگاه ابن علی به دوش برادر و پسرش است. عباس را دیدهام. رعناقامت است و شیر صفت. چه دیدهاست این جمال و کمال که دل به حسین سپرده است؟..
برایت هزار هزار گریه دارم و مویه. امروز به کنار خیابان، پسری بلند قامت به کنار مادرش ایستاده بود و دست دور شانههایش میکشید. آنطرفتر نوجوانی چهاردهساله همراه پدر خود راه میرفت و تماما شبیه بود به بابایش. همینها برایم روضهاند. همین دستگیر مادر و پدر شدنها. همین عصای دست شدنها. همین همقدم شدنها. عصا بودی عزیزم، تو را که شکاندند، کمر حسین را دال دیدند و به شکرانه هلهله کردند..
شام هفتم | محاربه
از کنار فرات باز میگشتم. جای اینکه من اسب را راه دهم، حیوان زبان بسته مرا به اینسو و آنسو میکشاند. عصر هنگام بود که ابن سعد بار دیگر به دیدار امام رفت، اینبار به آن دیدار نرفتم و در اردوگاه مانده بودم. مشغول تمیز کردن اسبها بودم که صدای فریادی توجهم را جلب کرد. خولی اصبحی از خیمهی خود بیرون آمد و به پیک کاروان خبری را با عصبانیت سپرد و با لگدی راهیاش کرد که به سمت کوفه برود. گمان میکنم خبرچینی دیدار ابن سعد را به امیر کرده بود. نزدیک غروب، پیک بازگشت. با جدیت تمام به خیمهی عمر رفت و پیغام خود را خواند. ابن زیاد دستور داده بود آب را به خیام حسین ببندیم. تا این خبر به عمر سعد رسید، چهرهاش از عصبانیت سرخ گشت. فریادی کشید و لشکریان را آماده کرد. ما را جمع کردند و فرستادند به سمت فرات. ماه به آسمان رسیده بود که چند سوار و چند پیاده به فرات رسیدند. عمروبن حجاج داد زد "کیستید ای جماعت؟" صدایی پاسخ داد "منم، پسرعمویت. آمدهام آب بنوشم." عمرو گفت "بخور گوارایت" سیاهی گفت "وای بر تو. میگویی من آب بنوشم در حالی که حسین و اهل بیتش تشنهاند؟ هیهات!" عمرو سر به زیر انداخت "راست میگویی. اما دستوری از سمت ابن زیاد رسیده و ما را مامور به منع آب نوشیدن شما کرده." مرد تا این حرف را شنید، فریاد زد "داخل فرات شوید" ابن حجاج شمشیرش را بالا گرفت و گفت "مانع ورودشان به فرات شوید". جنگ بالا گرفت. هر تیغ حسینیان جان دست کم دو نفر را میگرفت. شمشیر میزدم که تیغی زخم عمیق به بازویم وارد کرد. به گیر و دار هیاهو بودم که پایم در آب فرو رفت. فرصتی نبود و زخم آهسته آهسته سوی چشمهایم را میگرفت. خود را به پشت نخلی رساندم تا آنجا نفسی تازه کنم و برای حمله آماده شوم که سایهی مردی رشید به کنار آب نمایان شد. خواستم قدمی بردارم اما تنم مانع شد. به جا ایستادم و مرد را نگاه کردم. جمالش زمینی نبود. مادرم در داستانهای شبانهش سخن از زیبایی مردی میگفت که پیغمبر خدا بود. چشمهای سیه، ابرووان کشیده و صورتی مثل ماه روشن. این مرد همان مرد لالاییهای شبانهی مادرم بود. قصه کودکی انگار به واقع دیده باشم، زبانم بند آمد. خواستم صدایش کنم که بازگردد، چشمهایش را واضحتر ببینم، نشد. مشکش را پر کرد و سوار اسبش شد و رفت. حیران مانده و زخمی، به کنار لشکر نالان رسیدم. کسی گفت "حسین جادوگر است یا کذاب؟ من پیر و سالخورده، رسولالله را دیدهام. مرگش را به خاطر دارم، و حال انگار با وردی، حسین او را زنده کرده و به میان سپاه خود گذاشته است. با همین چشمهایم دیدم که مشک پر میکند و سوی حسین میرود. به خدا قسم حسین جادوگر است!" نگاهم به راه رفتهی پیامبر زنده شده دوخته شد. که بود حسین؟ حقیقتش چه بود که هرروز را مثل سالی برای عقلها طولانی میکرد؟..
پدر دیوان شعرش را ز میدان جمع کرد، امّا
کماکان میچکد هی از عبا، هی از پسر واژه..
شام ششم | تحیر
شبها برایم آن مرکزی شده بودند که در روز در جست و جویش بودم. پشت خیمهها و به دور از شعلهها، تکیه داده بودم به شمشیرم و به صحرا نگاه میکردم. قریب به یک ماه بود که انگار صدای مسلم را بیشتر و پیشتر از هرچیزی که باید میشنیدم. دیدگانم از تلاطم حر پر شده بود و ذهنم چنان فرات خشمگین، آشفته. چشمهایم میگشتند که فقط نشانهای پیدا کنند و مرا از سردرگمی نجات دهند. مسلم در آن لحظههای آخر، از کاشهایش حرف میزد و من تازه متوجه آنچه که او دید شده بودم. ظهر و به هنگام تابش مستقیم آفتاب، جاسوسان خبری رساندند که ابن مظاهر به سراغ قبیلهی بنیاسد رفته به قصد آوردن یاور و کمک. عمر سعد که از این خبر آشفته شد، عدهای را مامور کرد تا به سراغ گروه منتخب بنی اسد بروند و آنها را به سزای عملشان برسانند. چندساعتی که گذشت، بازگشتند و با افتخار از ترس چشمهای مردام قبیله سخن میگفتند و سینهی خود را در برابر ابن سعد بالاتر میآوردند. بعد از این ماجرا، زمزمههای بستن آبراههای فرات در میان مردان جنگی بالا گرفت. گویا دستور آمده بود که دسترسیهای لشکر حسین به آب باید بسته شوند. آنجا بود که مسلم به پیش دیدگانم آمد و بار دیگر گفت "به او بقبولان که بیابان جای نوزاد نیست.."! نگاهم را به کمی دورتر دوختم، مردی به کنار چادرها راه میرفت و سر به زیر انداخته بود. اگر حرفهای مسلم حقیقت داشت، یعنی حسین آن یاغی و طغیانگری که میگفتند علیه حکومت ایستاده، نبوده است؟ سرپیچی عقل از آدمها میرباید و آنها را بزدل میکند، اما کجای رسم بزدلان سفر همراه با خانواده بوده؟ آن هم سفری که نه تنها ردی از فرار، بلکه آرامش و طمانینه درش جریان داشت..
حسینع جان، اگر روزی مرگ میان من و روضههایت جدایی انداخت، سراغم را از کتیبهها بگیر. سپردم اشکهایم را، دوستت دارمهایم را به تو برسانند..
