فرزندِ ابوتراب ! 🇵🇸
Open in Telegram
میفرمایند: "خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ که ما انسان را در رنج آفریدیم..." و چه رنجی بالاتر از فراق تو، یاعلی(ع)؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1773553648
Show more536
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1230 days
Posts Archive
شام پنجم | أحد
چند ساعتی از رسیدن لشکر چندهزار نفرهی شبث میگذشت. مشغول تیز کردن شمشیرم بودم که صدای فریادی توجهم را به سمت خودش کشاند. عدهای کنار آتش دورهم بودند و انگار شخصی عیششان را بر هم زده بود "ای مرد احمق. هیچ میدانی آن یک کوزه چه ارزشی داشت؟" پیرمردی که طرف دیگر دعوا بود با فریاد ضربهای به سینهی جوان زد و گفت "حماقت را تو و پستهایی مثل تو انجام میدهند که در این وقت شب دست به چنین کاری میزنند و هوش برای خود نمیگذارند. انتظاری از تو نمیرود. حتما پدرت هزار کاره بوده که چنین پسری دارد." جوان نعرهای کشید و به جان مرد پیر افتاد و دوستانش هم به تبعیت از او. چندنفری سعی کردند پیرمرد را نجات دهند اما انگار زور جوان بیشتر از همیشه شده بود. خسته از این همه هیاهو، به سراغ خلوت رفتم. پشت خیمهها، تخته سنگی پیدا کردم و نشستم. مردی در خیمهگاه حسین هم به حال من دچار بود انگار. زانوی ادب به زمین گذاشته بود و چشم به آسمان داشت. چه در میان آن نقطهی صحرا میگذشت که این چنین آرامش به افرادش میداد؟ خیمهگاه حسین واحد بود و این سمت جماعت تکه تکه. به اسم لشکر آمده بودند و هر که نگاه به نفع خود دوخته بود. حسین مثل شمعی هر آنکس که هوای نور و سوختن داشت دور خود جمع کرده بود و در مقابل، ظلمت بود..؟
غروب چهارم | حرمت
عمر سعد که به کربلا رسید، عدهای از امضاکنندگان نامهی حسین بن علی را که در سپاه بودند جمع کرد. یکنفر را میخواست که به سمت حسین برود و از او بپرسد برای چه به کربلا آمده است. هیچیک از آنها حاضر نشدند به پیش حسین بروند. زمزمههایشان در غیاب ابن سعد میگفت از حضور در برابر حسین شرم دارند. شرمی از جنس شرم حر، یا بیشتر از آن؟ شرم از احترام برمیآید، و اگر حرمت و احترام بود، این لشکرکشی به مقابل چه معنا بود؟ ساعتی که گذشت، عمر سعد، حر را به خیمهی خود خواند. حر پریشانتر از همیشه از خیمه بیرون آمد. انگار امر مربوط به چیزی میشد که در سه روز گذشته از آن فراری بود! اسم مرا هم بین چند تن سربازی که بنا بود همراهشان راهی فرات شوند صدا کردند. قرارمان، مذاکره با حسین بود، به درخواست خودش. از میان سپاه گذر کردیم و به میانهی راه رسیدیم. تاریک بود ولی چهرهی حسین مشخص. او بود و برادر و پسرهایش و چند یار دیگر. عمر سعد با اقتدار اسبش را نزدیک به اسب حسین کرد. در سمت راست، پسرش سینه ستبر کرده بود و در سمت چپ، حر و پسرش سر به زیر انداخته بودند و در سکوت جلو میرفتند. ابن سعد سینه پر کرد تا حرف بزند که حسین محکم گفت "وای بر تو ابن سعد. از خدایی که به سوی او باز میگردی هراس نداری؟" کوه عمر بن سعد در لحظه فروریخت. سعی کرد حفظ ظاهر کند "اگر از اینها جدا شوند میترسم خانهام را ویران کنند و فرزندانم را یتیم." حسین گفت "من آن را برای تو میسازم.." چیزی در سینهام لرزید. هرچه عمر میگفت از بدبختیهای نیامدهاش، حسین دنیای آباد برایش میساخت و به او میداد. بهانههای ابن سعد تمام نشدند. حسین سکوت کرد و بعد از دقیقهای گفت "تو را چه شدهاست؟ خداوند به زودی جانت را بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. عمر بن سعد، امید دارم که جز اندکی از گندم عراق نخوری." دستهای لرزان عمر افسار اسب را محکمتر گرفتند.حسین رفته بود و پسر سعد که انگار تازه به خودش آمده بود گفت "اگر گندم نباشد، جو خواهد بود. اگر گندم نباشد، جو خواهد بود.." ستون حرفهای حسین، پایم را به زمین میخکوب کرده بود. گویی آنچه در سینهام خود را به تکاپوی حیات میانداخت، قلب نبود، کلمات حسین بود. حر را نگاه کردم، پریشان بود. حسین معادلات عقلم را به هم ریخته بود..
أنَا بُکَیْرِ وَ أَنَا بنِ الحُرِّ، افْدی حُسَیْناً مِن جَمیعِ الْضُّرِّ
أَرْجُو بِذاکَ الْفَوْز یَوْمَ الْحَشْرِ، مَعَ النّبی والأمامِ الطُّهرِ
-بکیر بن حر بن یزید ریاحی
روز سوم | قرار
کاروان که به کربلا رسید، خیمههایشان بر پا شد. در اردوگاه حر، کمی آنطرفتر از حسین به روی تخته سنگی نشسته بودم و در فکر. در اردوگاه حسین، کودکانی به اطراف عباس میگشتند. عباس که قد خود را کوتاه کرده بود، با همهشان در کمال محبت رفتار میکرد، اما تا نوبت به دخترکی خردسال رسید، بلندش کرد و او را به روی شانهاش گذاشت. دخترک با دستان کوچکش سر عباس را گرفت و به روی آن بوسه زد. عباس در همان به کارهایش پرداخت و گهگاهی به پای دختربچه بوسه میزد. علیاکبر که به کمک عموی خود آمده بود، تا به دید دخترک رسید دستهایش را باز کرد و با خنده او را فرا خواند. دخترک از شانههای عباس پایین آمد، روی ابن علی را بوسید و به سمت علیاکبر دوید و خود را در آغوشش انداخت. ابن حسین با خندهای زیبا، او را بلند کرد و محکم به سینه گرفت. زمزمههای اطرافیان توجهم را سمت خود جلب کرد "هزار نفر را فراخواندهاند برای جنگ با کسانی که تعدادشان به صد نفر هم نمیرسد؟" کسی پاسخ داد "من شنیدهام گروه دیگری هم به ما ملحق میشوند. ما را اجیر کردهاند برای جنگ با این خانواده که زن و بچه هم در کاروان دارند؟" مرد عبوسی که آن طرفتر نشسته بود سر برگرداند و با یک چشم سالمش نگاهی انداخت و گفت "ای احمق، هیچ میدانی همین جماعتی که کوچک میخوانیدش چه کسانی هستند؟" مرد سینه سپر کرد و خواست تا جواب توهینش را بدهد "مرتدان دین و سرکشان حکم امیر یزید." مرد تک چشم پوزخندی زد و شمشیرش را روی خاک انداخت. "آنها فرزندان و نوادگان علیـند. هر ضرب شمشیرشان جان دست کم ده نفر را میگیرد. آنچنان فنون رزم را خوب بلدند که انگار در میدان نبرد جای جنگ، با شمشیر خود عشقبازی میکنند و شعر میسرایند. کوچکترین اینها هم خطرناکند." با غضب بلند شد و نگاهی به خیمههای حسین انداخت "مالک چشم مرا در جنگ صفین گرفت. با خود عهد بستم کاری که نتوانستم با مالک و امیرش بکنم با این جماعت کنم. سخت منتظر فرمان امیرم تا خود در صف اول ضربهای به قلب حسین بزنم و کار او را تمام کنم." با خندهای مست ادامه داد "میخواهم برای تازه عروس شامیام طلاهایی به غنیمت ببرم که همه در حسرتش انگشت به دهان بمانند. یقین دارم زیورآلاتی که در کاروان حسین است جای دیگر پیدا نمیشوند." و قهقههای سر داد. در قلبم آشوبی به پا شد. درهمی خاک، عقل و حسابها را هم در هم کرده بود. تشویش حر و مسلم مضطر، منطقم را از من ربوده بودند. جنگ با یاغیها کار شایستهی هر حکومت است، اما یاغیها را چه به این آرامش؟ چه کار به این اطمینان و صلابت؟ اینها مگر از قصدی که علیهشان صف کشیده خبر ندارند؟ چطور آب میدهند و دست و دلبازی میکنند و ذرهای ترس به احوالشان راه ندادهاند؟ صدای خندهی بچهها نگاهم را به سمت خیمهگاه حسین خواند. حرفهای مسلم در سرم چنان تیر میپیچید. کار ما جنگ با حسین است، نه اهل و عیال او. نگرانیاش بیهوده بود، نه؟..
روز دوم | استقبال
رفتار ابن یزید عجیب به نظر میرسید. میخواست نه بگوید، میخواست محکم باشد، اما تا نگاه حسین به او میافتاد آرام میشد و سر به زیر. انگار نه انگار که فرماندهای باشد با اصل و نسب. ادبش در برابر یک مردی که از فرمان امیر سرپیچی کرده بود همه را متحیر کرده بود. نامهی ابن سعد که رسید، من آنجا بودم. انگار که نبض حیات را از او بگیرند، میخکوب شد. تب کرده اما عرق سرد به پیشانیاش نشسته بود. همه را از کنار خودش راند. جلو میرفت که این خبر را به ابن علی برساند، چیزی مانعش میشد و برمیگشت. چندین بار این رفتارش را تکرار کرد تا آنکه پسرش به کنارش رفت، صحبتی کردند که زمزمهاش به من میرسید، اما بلاخره راهی شد. اسبش را یک قدم عقبتر از حسین نگه داشت و امر ابن سعد را به او رساند. هرچه راه به او میگفتند برای برقرار نشدن چیزی که برای ما ساده بود و برای ابن یزید سخت، با خجالت نفی میکرد و نمیگذاشت. در تمامی اوقات که مخالفتش را به حسین میگفت، سرش پایین بود. لحظهای چشم به چشمهای نافذ پسرعلی نمیدوخت. حسین که چارهای جز قرار نیافت، از اسبش پیاده شد. مشتی از خاک صحرا را برداشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد، فاصلهی من کمی زیاد بود و تنها شنیدم "کرب و بلا".. کرب را وقتی به کار میبرند که اندوه دم گیری به سراغ بیاید، حرفهای مسلم در سرم پیچید ("میبینی آن غبار حزن را؟").. حر بن یزید سر به زیر بازگشت، در میانهی مسیر ایستاد و به صحرا و کاروان حسین نگاه کرد، به تبعیت از او چشم دوختم به صحرا. غباری میان زمین و آسمان ایستاده بود! انگار معجر زنی به فاصلهی ارض و سما، روضهخوان، عزادار به استقبال میآمد..
روز اول محرم، حضرت زکریا'ع' از خداوند طلب فرزند کرد و اجابت دعا با تولد یحییع به او رسید. پیمبر شهید سر جدا. کسی که به گفتهی علیع، آسمانها و زمین بر او گریست، درست مثل پسرش..
"رب هب لی من لدنک ذریةً طیبتاً حسینیا"
شب اول | اضطرار
پشت در مجلس نگهش داشته بودند. با آنکه خسته بود و رنجور، اما سنگینی ابهتش، چنان گودالی همه را به سوی خویش میکشاند. رسول عبیدالله که آمد، با وجود آنهمه زنجیر، مثل کوه ایستاد. قدمهای با صلابت ولی ضعیفش را به سمت تالار برداشت و کمی به دیدم نزدیکتر شد. عبیدالله که تا آن زمان بر تخت حکومتش تکیه زده بود، از شعاع هیبت این مرد قریشی لرزید و کمرش را صاف کرد. مرد که خواست بر جایش، رو به روی من بنشیند، نگاهی به چشمهایم روانه کرد. موج غم در چشمهایش تلاطمی به راه انداخته بود که از این فاصلهی دور هم نمایان بود، اما نه غمی از جنس ترس جان. غمی بزرگتر. غمی فراتر. مرا که ساحل زخم خوردهای شدم با رد نگاهش تنها گذاشت و به نقطهای نامفهوم خیره شد. به خود آمدم دیدم صدایی بلند است و مرا به وظیفه میخواند. به سمت مسلم رفتم، بازوانش را گرفتم و به پیش بردمش. تا بام دارالامارة صد پله بود و نفسهای این مرد، به یک شماره هم نمیرسید.. صدایی مرا خواند که کمکش کنم. از آخرین پله که گذر کرد، به جلو خیره شد. به آن دوردستها، انگار که کاروانی از هندوستان را دیده باشد، چشمانش را دوخته بود. زیر لب گفت "میبینی آن غبار حزن را؟" ابری به انتهای بیابان پیدا بود. گفتم "چه غباری. چه اندوهی. هراس مرگ هوش و حواست را ربوده پیرمرد!" اشکی از چشمش چکید. آرام گفت "آن روز که امر به پیگیری کرد، دلم را به کنار کاروانش گذاشتم و بیمیل از او جدا شدم. نجوایی در گوشم میگفت بازگرد و سیر نگاهش کن. بازگرد و راضیاش کن که زنان را نیاورد. بگو که دختران را در منزلی به احترام جای گذارد. به او بقبولان که بیابان جای نوزاد نیست.." حرفهایش بوی حرفهایی را میدادند که در گوشه و کنار کاخ چنان گردی در هوا پخش شده بودند! او خیره به آسمان بود و من مات او. "مگر حکم نیست که وصیت مومنی مرده را روی زمین نگذارند؟ این جماعت مسلمان کدام خدا و پیغمبرند؟ پس چرا پیکی به راه نمیبینم که این خبر را به او برساند؟ مگر به گوش آن دل نزدیک نرساندم که پیش را بگیرد و نگذارد پا به این شهر بیوفا بگذارد؟ آه حسینع. مرا ببخش.. اینجا دارند برای قامت علیعـت نقشه میکشند! ای نسیم، تو رسم وفا ز صبا بیاموز و پیغامم به او برسان. بگو که نیاید. این جماعت سیر شکمِ گشنه چشم هوای جسارت دارند؛ کوفه هیچوقت دارالوفا نبوده، بگو که نیاید.." دستش را ز دستانم کشیدند. بادی غضبناک به سر و صورتم تاخت و سوزش اشکهایم را به رخم آورد. به ناگه آسمان قرمز شد. ستونهای امارت لرزید و زمین، به زانو افتاد. خون مرد به زمین جوشید و صدا آمد "ابن عقیل اگر زبانش را نگه میداشت، چنین عاقبتش نمیشد. این بنیهاشمیون همه شکل همند. زبان نفهم و لجوج. نمونهاش، حسینع. همان که خبر آوردهاند از دستور امیر سرپیچی کرده و از مکه همراه با خانوادهاش عازم کربلا شدهاست." حسینع، خانواده، کربلا.. چشمم به آسمان دور دست خیره شد. همان جایی که ابن عقیل نگاهش میکرد. صدای گریهی کودکان و عربدهی مردان تا کوفه آمد..
به اذن الله، به اذن رسولالله، به اذن علی ولیالله،
و با رخصت از حضرت زهرا'س'،
بساط عزا رو به پا میکنیم..
{إلهِى رِضًى بِقَضائِکَ تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ یا غِیاثَ المُستَغیثینَ}
