en
Feedback
فرزندِ ابوتراب ! 🇵🇸

فرزندِ ابوتراب ! 🇵🇸

Open in Telegram

می‌فرمایند: "خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ ‏که ما انسان را در رنج آفریدیم..." و چه رنجی بالاتر از فراق تو، یاعلی‌(ع)؟ ‌ ‌ ‌ ‌http://t.me/HidenChat_Bot?start=1773553648

Show more
536
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1230 days
Posts Archive
جان مرا بگیر حوالی قتلگاه این‌گونه آخرین خبرم باش یا حسین‌ع..

لکنت گرفته‌ام که مقطع بخوانمت ای کشته‌ی مقطع الاعضای من، حسین‌ع.. -یابنت‌الحسین‌ع

پس از حسین کَز او خوب‌تر تراب ندیده چه ها گذشت به زن‌های آفتاب‌ندیده به بزم باده به جز دست‌های رفته به زنجیر چه می‌رود به سر دختر شراب‌ندیده #محمد_سهرابی

خبر داری چقدر از آخرین زیارتم می‌گذره دورت بگردم؟

شنیدم سخت دلتنگ غلامت میشدی گاهی؛ پریشان میشدی روزی که قنبر را نمیدیدی...

"ذوالفقار حسین‌ع است زینب‌س."

تصویری که این مداحی جلوی چشم آدم میاره:
تصویری که این مداحی جلوی چشم آدم میاره:

تنها اسمی که همیشه می‌مونه با حسین‌ع، زینب‌س! @ebn_abutorab

ای شام کربلای تو یا زین‌العابدین‌ع.. @ebn_abutorab

ای شام کربلای تو یا زین‌العابدین‌ع..

پریشان‌خوانی‌ام را خود ببخش ای شاه والا به رسم زلف حیرانت احوالم پریشان است..

حدیث خون تو را با گلوی زخمی خویش چنان بلند بخوانم، که ابر تندر را ...

سینه‌ات جای سرم بود، خرابش کردند..

انا لله و انا الیه راجعون، خرجت زینب.. @ebn_abutorab

عصر دهم | اختتام ماه در آن شب سخن می‌گفت. خون مسلم را نشانم داد و چشمان ابن یزید. قامت عباس و هیبت حسین را ز پیش دیدگانم کنار نمی‌برد. چنان طفلی که از بطن مادر جدا شده باشد، حیران و بودم و اشک امانم نمی‌داد. به کدام سو باید می‌رفتم؟ حسین و صداقتش، یا یزید و دنیایش؟ به خداوندی خدا قسم، مرگ از آن روز تمام خواسته‌ی من است. حاضر بودم هرآنچه داشتم را بدهم، اما خورشید طلوع نکند. هرچه زمان جلوتر می‌رفت، غوغای قلب من هم بیشتر می‌شد. دنیا و آخرتم جلوی چشمانم بود و قدرت انتخاب را از من ربوده بودند. نمی‌توانستم با آن مردان دو رو، رو به رو شوم. به میان نخلستان ماندم. خورشید به میان آسمان آمد و من ماندم. صدای چکاچک شمشیر بلند شد و توان من بازنگشت. فرات مواج بود و هر موج انگار سیلی‌ای می‌زد تا به هوشم کند. آسمان سرخ شد و آب به تعظیم کشیده شد و من ماندم. حسین مرا بی‌چاره کرده بود. حسین دلم را آواره کرده بود و در این صحرای بی‌انتها تنهایش گذاشته بود. غروری که اندازه عمر تلاش بر جمع آن کردم را به نگاهی خرد کرد و حال، عقلم را هم به زوال رسانده بود. به همین فکرها بودم که ناگه صدایی شنیدم. حسین بود. صدای خودش بود. چنان پیکر رعد زده‌ای، به پا خواستم. به سمت صدا دویدم که نوایش را بهتر بشنوم. گفت "هل من ناصر ینصرنی؟" و میخکوب زمین گشتم. حسین یاور می‌خواست. حسین تنها شده بود. آنچه که از آن هراس داشتم به وقوع پیوسته بود. بار دیگر سخنش را تکرار کرد و زره از تنم افتاد. و سومین بار که گفت، مرا آواره کرد. دل از دنیا کندم و تا توانستم دویدم. شوریده و بیابان‌گرد بودن شرف داشت به مقابل حسین ایستادن. یک نفر از آن هزاران هزار نفر کمتر باشد، خود یاری‌ست، نه؟ من هم حسین را یاری کردم. من هم حسین را یاری کردم. من هم حسین را یاری کردم بیابان. نماندم که سر ز تنش جدا کنم. نماندم که تنش را عریان کنم. من گریختم به صحرا که نبینم و عضوی از قاتلان حسین نباشم. آری. من فرار کردم. من مردانگی فروختم که سر به نیزه نکوبم. من به بیابان ماندم که دستانم به خون فرزند رسول خدا آغشته نباشد. من گریختم گمان کردم از ورطه نجات یافتم. من گریختم قاتل نباشم. گریختم و حسین تنها ماند... آه از جگرم، آه از حسرتی که تا ابد با من است. "هر مسیری جز حسین‌بن‌علی(ع)، عاقبتی جز حسرت ندارد..."

ابوعباس رو یادتون نره..

برای مال دنیا، امام فروختند..