en
Feedback
کانال شعر هیلان

کانال شعر هیلان

Open in Telegram

@Mmkhanii پذیرای نظرات سازنده شما عزیزان هستم،مدیر کانال

Show more
1 106
Subscribers
+224 hours
+107 days
+1730 days
Posts Archive
اگر گل‌های رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی وگر آن جان جان جان به تن‌ها روی بنمودی تنم از لطف جان گشتی و جان من بخندیدی مولانا روتون رو به روی یار تن و جانتون خندان 😍🌺🙏

ظهرتون زیباترین برخے لحظہ ها هستند ڪہ آرزو میڪنے اے ڪاش میتونستی زندگے را در آنهـا متوقف ڪنے ... دراین ظهـر. زیـباے تابستان آرزو میڪنـم 🙏 زندگیتــون سـراسـر از این لحظہ هاے شیرین باشہ   درودها ظهـرتـون خوش 🍦💕

بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم خواجه مجلس تویی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم مولانا

جگر سوخته ماست نهانخانه عشق آتش طور بود در ته خاکستر ما دشمن از صحبت ما کامروا می خیزد نیست چون شمع درین انجمن از ما سر ما آرزو در دل غم دیده ما آه شود رگ خامی برد از عود برون مجمر ما از پریخانه چین باج ستاند فانوس ریخت تا در قدم شمع تو بال و پر ما گریه شادی ما تلخ نگردد صائب آسمان شیشه خود گر شکند بر سر ما صائب- تبریزی

Repost from N/a
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است... #بامدادتان_فرحبخش #باآرزوی_بهترین_ها_برایتان

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد حافظ

این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است بوی بهشت می‌گذرد یا نسیم دوست یا کاروان صبح که گیتی منور است سعدی

درود صبحتون بخیر و نیکی امیدوارم امروزتون پر از انرژی مثبت و پر از اتفاقات خوش باشه در پناه لطف خدا چهارشنبه تون پر خیر و برکت🍦💕

به نام قادر پاک تـوانـا      به نام آنکه جان بخشید مارا ... جـانـا!   گاهی تلخی‌ها و سختی‌ها پیش می‌آیند   روزهایی که فهمیدنِ چرایی‌شان برایم   آسان نیست …   اما ایمان دارم که می‌توانم از میانشان   عبور کنم   و از دلِ همین فراز و نشیب‌ها،   به جایی برسم که آرامشم بیشتر،   نگاهم عمیق‌تر   و زندگی‌ام روشن‌تر باشد. امیـدِ من!   در سختی‌ها پناهم باش،   در انتخاب‌ها راهنمایم،   و در خواستن‌ها، آگاه‌کننده‌ی دلم …   تا آنچه می‌خواهم،   در کنار آنچه به خیرِ من است، قرار بگیرد.   درودهاصبـح قشنگتون بخیر و شادی 🍦💕  

دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد چشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد نرگس مست خوشت، گر چه چو من بیمار است ای خوشا نرگس مست تو که خوابی دارد رسن زلف تو در رشته جان من و شمع هر یک از آتش رخسار تو، تابی دارد سلمان ساوجی

ای دل و جان عاشقان شیفتهٔ لقای تو سرمهٔ چشم خسروان خاک در سرای تو مرهم جان خستگان لعل حیات بخش تو دام دل شکستگان طرهٔ دلربای تو در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان کیست که نیست در جهان عاشق و مبتلای تو؟ عراقی

آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی مولانا دوستان این بیت رو دست کاری کردن اصلش اینه اگه جایی دیدید

خوشا خواب شیرینم که در او تو پیدایی زِ خلقش نهان خواهم بر او پلک می‌پوشم چنان از تو سرشارم که طاقت نمی‌آرم حبابم که می‌ترْکم شرابم که می‌جوشم به چشمِ خریداری نظر می‌کنی در من من از خویش می‌پرسم: چه دارم که بفروشم؟ پس از سال‌ها یاری سلامت گرامی باد که با «والسلام» ای دوست نکردی فراموشم سیمین -بهبهانی

خوشا خواب شیرینم که در او تو پیدایی زِ خلقش نهان خواهم بر او پلک می‌پوشم چنان از تو سرشارم که طاقت نمی‌آرم حبابم که می‌ترْکم
خوشا خواب شیرینم که در او تو پیدایی زِ خلقش نهان خواهم بر او پلک می‌پوشم چنان از تو سرشارم که طاقت نمی‌آرم حبابم که می‌ترْکم شرابم که می‌جوشم به چشمِ خریداری نظر می‌کنی در من من از خویش می‌پرسم: چه دارم که بفروشم؟ پس از سال‌ها یاری سلامت گرامی باد که با «والسلام» ای دوست نکردی فراموشم سیمین -بهبهانی

تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر ؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف آور تو اینه دار روزگاری یا در ر
تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر ؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف آور تو اینه دار روزگاری یا در ره عشق پرده داری ؟ یا شدمن جان من شدستی ؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار فرو بگیرد دم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره ؟ بگذار بخواب اندر ایم کز شومی گردش زمانه یکدم کمتر به یاد آرم و آزاد شوم ز هر فسانه بگذار که چشم ها ببندد کمتر به من این جهان بخندد نیما- یوشیج

امشب را پناهم باش شعرهایم را در آغوش بگیر تا تب از تنِ بیمارِ واژهایم ، عطش ازلبِ بوسه هایم،غم از چشمانم و غبارِخستگی از شانه هایم فرو بریزد. برایم بگو با کدام قاصدک میتوان تا آسمان چشمانت سفر کرد؟ کجا می توان تو را پیدا کرد؟ هنوز دستانم از گلهای شب بوی پیراهنت عطراگین است. مینو_پناهپور ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان ی
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت جان یاد لبش می‌کند ای کاش نکردی کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک بی‌آتش رز دیگ هوس خام توان یافت خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر کاین دولت از ایام به ایام توان یافت نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت خاقانی

من از تو می‌مردم اما تو زندگانی من بودی ‌ تو با من می‌رفتی تو در من می‌خواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می‌پیمودم تو با من می‌رفتی تو در من میخواندی ‌ تو از میان نارون‌ها، گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی ‌ وقتی که شب مکرر میشد تو از میان نارون‌ها، گنجشک‌های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی ‌ تو با چراغهایت میآمدی به کوچهٔ ما تو با چراغهایت می‌آمدی وقتی که بچه‌ها میرفتند و خوشه‌های اقاقی می‌خوابیدند و من در آینه تنها می‌ماندم تو با چراغهایت می‌آمدی...   فروغ_فرخزاد

شبی دارم دراز و تیره همچون تار گیسویت دلی دارم پریشان همچو موی عنبرین بویت ز مژگان خارها درجویبار دیدگان بستم که ماندلخت دل و
شبی دارم دراز و تیره همچون تار گیسویت دلی دارم پریشان همچو موی عنبرین بویت ز مژگان خارها درجویبار دیدگان بستم که ماندلخت دل وزصاف اشک آبی زنم کویت دل دیوانهام ملک ملامت را مسخّر کرد طریق مملکت گیری دلم آموخت ز ابرویت شمیم مُشک تا تاری چه باشد پیش آن کاکل عبیر و عنبر سارا کجا و زلف جادویت ز تار موی شبرنگت نموده تیره روز ما بفرما تا برافروزد فروغی شعلهٔ رویت دل افسرده ای اسرار زین زهد ریا دارد چه شد آن برق عالمسوز عشق آتشین خویت ملا هادی- سبزواری

پـــرودگـــارا امشب از تو میخواهم دلهایمان راچون آب روشن زندگیمان را چون گرمای آتش دلچسب وجودمان را چون ماه آسمان آرام و روزگ
پـــرودگـــارا امشب از تو میخواهم دلهایمان راچون آب روشن زندگیمان را چون گرمای آتش دلچسب وجودمان را چون ماه آسمان آرام و روزگارمان را چون نگاهت زیبا کن شبتون_پرازنگاه_خـدا🍦💕