کانال شعر هیلان
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 114
المشتركون
+324 ساعات
+127 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
1 114
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایهٔ عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پردهٔ رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ... ای مایهٔ عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسهٔ خورشید جنوب
فروغ- فرخزاد
1 114
شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست
عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست
تطاول سر زلف تو و شبان دراز
چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست
حدیث شوق، چو زلف دراز گشت، دراز
بجان دوست، که یک موی، زیر بالا نیست
خیال زلف و رخت، روز و شب برابر ماست
کجاست، نقش دهانت که هیچ پیدا نیست
من از طبیب، مداوای عشق پرسیدم
جواب داد، که سلمان بجز مدارا نیست
سلمان -ساوجی
1 114
اشک مهتاب
با صدای: محمد رضا شجریان
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
به من گفتی؛ که دل دریا کن، ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن، ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
تنِ بیشه؛ پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی؛ دلی سامون گرفته
دل من در تنم؛ بی تابه امشب🍦💕
1 114
هر درد را که مینگری هست چارهای
درد محبت است که درمانپذیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچَکسم دستگیر نیست
وحشی_بافقی
1 114
اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیست
برو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست
منظر دوست چرا از نظری اشک فشان
نوبهاریست که دروی اثر از باران نیست
روی بیگانه چو روز است ولی روز فراق
طره ی یار چو شب لیک شب هجران نیست
یار باز آمد و آشفتگی از دل نه برفت
این چه دردیست که دروی اثر از درمان نیست
هر که روی تو ندیدست زگفتار نشاط
عجبی نیست که دروی اثری چندان نیست
ناله ی بلبلش از جا نبرد دل چه عجب
هر کرا دیده به دیدار گلی حیران نیست
نشاط اصفهانی
1 114
چو شَمعَم در غَمَت سوزان و اشک از دیدہ میبارَم
بہ روزَم مُردہ از هِجران و شَب را زندہ میدارَم
سلمان_ساوجی
1 114
شب آمد و دل باز نیامد ز در او
یا رب دگر امروز چه آمد بسر او
یار آمد و از دل خبری نیست خدا را
دیگر ز که پرسیم ندانم خبر او
نشنیده نداد او ز چه بر قصه ی ما گوش
نا دیده فتادیم چرا از نظر او
ظلم است که بر بام تو بالی نفشاند
آن مرغ که دردام تو رسته ست پر او
در چشم خود او راند هم جای که ترسم
بر مردم بیگانه بیفتد گذر او
یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم
زینگونه چرا مختلف آمد اثر او
کس نیست که بی مشغله ای روز گذارد
یا مشعله ی شب ننهد دل ببر او
آنرا که نه کاری نه غم عشق نگاریست
بیچاره نشاط است و دل در بدر او
نشاط اصفهانی
1 114
سیل را گنج شمارد دل ویرانه ما
برق را تنگ در آغوش کشد دانه ما
از دل و چشم بود شیشه و پیمانه ما
نه فلک موج حبابی است ز میخانه ما
دو جهان در نظر ما دو صف مژگان است
نور حل کرده بود باده میخانه ما
شکوه در مشرب ما سوخته جانان کفرست
شمع داغ است ز خاموشی پروانه ما
زیر شمشیر حوادث مژه بر هم نزنیم
بر رخ سیل گشاده است در خانه ما
مهره گل پی بازیچه اطفال خوش است
دل صد پاره بود سبحه صد دانه ما
روزگاری است که در دیر مغان می ریزد
آب بر دست سبو، گریه مستانه ما
صائب -تبریزی
1 114
بی ابرِچشمم آسمان اشکی ندارد
من پاره پاره می شوم تا او ببارد
صحرای مِه آلود مهتابم که مجنون
بر شانه های بید من سر می گذارد
نقشی نمی بندد خیالم جز تو ای عشق
دنیای من رویای شیرینی ندارد
وقتی نگاهم می کنی انگار موجی
این تشنه ماهی را به دریا می سپارد
شیون- فومنی
1 114
باز کن نعمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کسی عقده اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم ازدست تودارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم اواز امشب
زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آن است که از پرده فتد راز امشب
شهریار
1 114
تا نپاشی تخم طاعت، دخــل عیش
برنگیری، رنج بیـــــــــن و گنج یاب
چشـــــمهٔ حیوان به تاریکی درست
لؤلؤ اندر بحـــــر و گنج اندر خراب
هر که دایم حلقــــــه بر سندان زند
ناگهش روزی بباشد فتـــــــــح باب
رفت باید تا به کام دل رسنــــــــد
شب نشستن تا برآیــــــــــد آفتاب
سعدیا گــــــر مزد خواهی بیعمل
تشنه خسبـــــد کاروانی در سراب
ﺣﻀﺮﺕ سعدی
1 114
غافلنــــــد از زندگی مستان خــواب
زندگانی چیست مستی از شـــــراب
تا نپنداری شـــــــــــــــــرابی گفتمت
خانه آبادان و عقل از وی خـــــراب
از شراب شوق جانان مســـــت شو
کانچه عقلت میبرد شــرست و آب
قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ
جامگی خواهی سر از خدمت متاب
خفتــــــــــه در وادی و رفته کاروان
ترسمش منــــزل نبیند جز به خواب
ﺣﻀﺮﺕ سعدی
1 114
درودهاشب تون بخیر
براتون شبے پر از شادی
نشاط و خوشبختی
آرزومیڪنم
امیدوارم شب را
با سلامتے و دلخوشی
درڪنارعزیزانتون سپرے ڪنید🍦💕
1 114
ای دل آشفته در هجران آن آرام جان
در جهان سرگشته شو از بهر سامان غم مخور
گر شکیبا نیستی ای دیده از دیدار یار
گر بدوزد هر زمان چشمت به پیکان غم مخور
چون نئی واقف بر اسرار ضمیر روزگار
عاقبت خواهد گذشت این جور دوران غم مخور
جهان ملک خاتون💕
1 114
رخ زیبای تورا
در شب مهتابی دل
در نگاه گذرِ خاطره ها
می بینم
ماه می خندد؛
و یک بوسه به چشمان ترم
می بخشد
و خیال؛
خواب تورا در پس رویای محال
می جوید
#لیدا_غلامی✍️
شبتون مهتابی دوستان خوب همراه✨️
