〔⚚ sᴀᴜᴅᴀᴅᴇ 🏁〕
Open in Telegram
- تورا در گذشته گم کردم و پیدایت نکردم، میفهمم هیچگاه دیگر پیدایت نخواهم کرد و امیدی به بازیافتن تو در آینده وجود نخواهد داشت اما..! #پنجره🩶🎵「 تمام 」 #طلسمپنجره🖤⛓「 تمام 」 #سوداد🤍🏎「 در حال تایپ 」
Show more565
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
Repost from N/a
با هر قدمی که جلو میآمد، من عقب میرفتم…
تا وقتی پشتم به دیوار خورد.
لبخند کجی زد
آهسته نزدیک شد… آنقدر که نفسش روی پوستم نشست.
— پرنسس… چرا فرار میکنی؟
گلوی خشکم را صاف کردم.
— ولم کن مارتیلیو…
دستش دو طرفم به دیوار خورد.
راه فرار بسته شد.
خم شد.
نگاهش از چشمهایم پایین آمد… مکث کرد 👀
— اگه واقعاً میخواستی برم…
زمزمهاش آرام بود، اما خطرناک:
— اینقدر نمیلرزیدی…
قلبم دیوانهوار میکوبید
دستش زیر چانهم نشست و صورتم را بالا آورد.
— یه بار دیگه بگو ولم کن…
ولی اینبار سعی کن دروغ نگی.
لبهاش فقط چند نفس با من فاصله داشت…
و درست همون لحظه که انگار قرار بود همهچیز تغییر کنه....👀🫦💥
https://t.me/+S6KDSRy50iA4NmU0
9صب بپاک
Repost from N/a
+هنوز باورم نمیشد بعد تجــاو..ز و بخـــیه هایی که خوردم، این بوکــسور وحــشی که شب تنمو دریــد، الان داره بهم لقمه ی کاچـــی و جگـــر میده....بوکسور خفن و خشنی که با هیچ رحمی تو وجودش نداره! به اجبار، و انتقام دختر عموشو عقد میکنه و اسیر چشمای اون دختر میشه...🔥🥹 16:30بپاک
Repost from N/a
گفتم:
«گوسفند جونم چرا ناراحتی؟ 🐑
بخدا اگه اینجوری اخم کنی منم ناراحت میشم. بگو ببینم شوهرم واران کاری کرده؟»
بره کوچولو یه «بِ ب» مظلوم گفت و سرشو تکون داد 🥺🐑
با حرص برگشتم سمت واران:
«شوهر جون، ارباب کل این دیار… زورت به این بچه گوسفند رسیده؟»
اخم کرد و گفت:
«یعنی الان حرف این بره از من باارزشتره؟»
نگاش کردم، شونه بالا انداختم:
«فعلاً آره… حداقل این یکی بعبع نمیکنه اعصابمو» 😌🐑😁
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
19بپاک
Repost from N/a
ساواش🔥❌
پسر بوکسوری که خشن بودن تو رگاش جریان داشت. تموم خشمشو رو کیسه بوکس پیاده میکرد اما یه روز به خاطر یه تهمت مجبور شد نفس، دختر عموی 18سالشو کیسه بوکس خودش کنه😭❌
اون دختر نو دانشجو رو زن خودش میکنه طوری که روز اول دانشگاهی دختره مجبوره با خونریزی شدید بره دانشگاه🩸😭
بلاخره چشمای اون دختر ساواش هرکول رو تحت تاثیر قرار داد❌
مردی که قسم خورده بود عاشق نشه تا انتقامشو از اون دختر بگیره اما...🥲🔥
https://t.me/+7EH3072y9ckxODI0
18:30بپاک
Repost from N/a
— خانم آنیدا ؟
— بله… آقای دکتر؟
نگاهم کرد و گفت:
— جواب آزمایشهاتون اومده و متأسفانه مشخص شده که شما سرطان دارید؛ از نوعی که قابل درمان نیست.😔
صداش دور بود، انگار از تهِ یه تونل.
خشکم زد. لبهام لرزید.🥺
— ولی… قرارِ من مادر بشم…
سرش رو پایین انداخت.
— میشی. بچهتون به دنیا میاد، اما بعد از زایمان شما زنده نمیمونید.
نفس توی سینهم شکست.
ادامه داد، دقیق و بیرحم:
— از الان باید شوهرتون رو آماده کنید؛ یا یک زن دیگه، یا حداقل یک پرستار. کسی که دو ماه دیگه، وقتی ونیا به دنیا اومد، براش مادری کنه.😨🥺🤕
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
9صب بپاک
Repost from N/a
رمانی تازه و جذاب ،اَســیرِ چِشـماتَـم🔥🔞(روایتی اَز زندگی واقعی،در قالب رمانِ اِمروزی)
ساواش خان زاده ، مرد جذابی که بوکسور وحشی و غیرتی هست که با زور و اجبار دختر عموش نفس رو به خاطر سوتفاهمی عقد میکنه!
شـب اولـشون با تجـاو..ز شروع میشه و نفس صبحش چشماشو تو بیــمارستان باز میکنه، درحالیکه ۳تا بخــ.ـیه خورده به پایـین تــ..ـنه ش! پسرمون تو این رمان معــتقده که خودش میتونه هر بلایی سر زنش بیاره ، ولی کسی حق نداره به زنـش بگه بالا چشمت ابروعـه🔥🤤ساواش از اون مرداییه که میگه:«زنِ من، خط قرمز منه!
https://t.me/+7EH3072y9ckxODI0
9صب بپاک
Repost from N/a
نریمان گلوم ول کرد و ناقافل چک محکمی زد و گفت :
- میکشمت زن..... لال شو ...
نزار حرمت مرد بودنم ببرم زیر سوال و کاری کنم که نباید .
در حالی دستم روی لب خونی بود گفتم :
- مرد !!!
مگه تو مردی؟!!!!
من فکر کردم مثل داداشت ....زیر خواب ....
هنوز حرفم کامل نشده بود که نریمان موهام توی چنگ گرفت و با صورت سرخ زیر گوشم با صدای پراز خشم گفت:
- حالا مرد بودنم نشونت میدم.
بعد بدون ثانیه تعلل یقیه لباسم گرفت و کشید جوری که هر دکمه به هر طرف پرت شد
https://t.me/+1Z24P_QxOcc5MjNk
https://t.me/+1Z24P_QxOcc5MjNk
9صب بپاک
Repost from N/a
Repost from N/a
بیپناهتر از همیشه، صدام از ته گلو دراومد:
«خاله… تورو خدا… به خدا بذار برم. یه چیز بردارم بچم داره یخ میزنه… قول میدم دیگه پامو تو این خرابشده نذارم…»
با تمسخر خندید.
«عه! فکر کردی ادم دل داری هستم ؟ الان تو خونم رات میدم ۰ کور خوندی هیچی بهت نمیدم، دختری پاپتی.»
سرم گیج رفت.
داد زد:
«چرا نمیفهمی؟ یاشار نه خودتو میخواد، نه اون چیزیو که انداخت تو شکمت! خیال کردی براش مهمی ؟ اون الان زن داره »😱😔😫🔥
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
17بپاک
Repost from N/a
خبرررررر داغ واسه رمان بازا❌❌❌
لیستی از بهترین و کامل ترین رمان های تلگرامی، اونم با کلی پارت آماده رو براتون آماده کردم🤌🏻
رمان های که اکثرا حق عضویتیه اما بخاطر شرایط تلخ این روزا برای شما عزیزان امروز به صورت رایگان در دسترستونه🖤🔥
همشون جذاب ترین و عاشقانه ترین رمان های تلگرامن که هیچ کجا مثلشو پیدا نمیکنی❤️🔥
~♡~
رمان های عاشقانه 💔اروتیک🫦 بزرگسال💦 مثلث عشقی☘ ممنوعه🔞 ددی لیتل گرل🔗 و ...
https://t.me/addlist/7W2Pdl2wn_5lZGQ0
رمانا همه بزرگساله پس زیر🔞 نیاد !
فولدری نگ🥀ـار
همین الان عضو بشین که لینگ ها محدوده و بعد از یه تعدادی همشون منقضی میشه🫣⭕️https://t.me/addlist/7W2Pdl2wn_5lZGQ0
Repost from N/a
در رو قفل کرد؛ تکیه داد به چارچوب و گفت:
«از اون روزی که جواب رد دادی… حساب بینمون باز موند.»
با صدای لرزون گفتم:
«تمومش کن… کاری نکردم که اینجوری دنبال انتقام افتادی…»
اخم کرد؛ نزدیکتر شد:
«تو فقط جواب رد ندادی… غرورمو له کردی. حالا نوبت منه که دلیل برگشتنتو بدونم.»
یه حقیقتِ پنهان بینشون روشن شده…
و داستان داره وارد تاریکترین جاش میشه.
لینک گروه برای ادامهٔ
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
10صب بپاک
Repost from N/a
خبرررررر داغ واسه رمان بازا❌❌❌
لیستی از بهترین و کامل ترین رمان های تلگرامی، اونم با کلی پارت آماده رو براتون آماده کردم🤌🏻
رمان های که اکثرا حق عضویتیه اما بخاطر شرایط تلخ این روزا برای شما عزیزان امروز به صورت رایگان در دسترستونه🖤🔥
همشون جذاب ترین و عاشقانه ترین رمان های تلگرامن که هیچ کجا مثلشو پیدا نمیکنی❤️🔥
~♡~
رمان های عاشقانه 💔اروتیک🫦 بزرگسال💦 مثلث عشقی☘ ممنوعه🔞 ددی لیتل گرل🔗 و ...
https://t.me/addlist/7W2Pdl2wn_5lZGQ0
رمانا همه بزرگساله پس زیر🔞 نیاد !
فولدری نگ🥀ـار
همین الان عضو بشین که لینگ ها محدوده و بعد از یه تعدادی همشون منقضی میشه🫣⭕️https://t.me/addlist/7W2Pdl2wn_5lZGQ0
Repost from N/a
واران، پسری، از بچگی طرد شده از خانه و خانوادهاش. سالها در یک عمارت تاریک و سرد، تنها و بیکس زندگی کرده، تا اینکه روزی یک نامه مرموز به دستش رسید. ارباب او را جانشین خود کرده و از او خواسته تا برگردد و راه پدرش را ادامه دهد. 🌻
اما این خبر برای نامادری واران که هیچگاه نمیخواست او جانشین شود، قابل قبول نبود. دستور داد او را بکشد. 🍂 و افرادش، بدون هیچ رحمی، وارد عمل شدند.
اما در همان لحظه، یک دختر ۱۳ ساله به نام آنیدا وارد صحنه شد. یک دختر معمولی به نظر میرسید، اما از هیچ چیزی نمیترسید. با جسارت نقشهها را خراب کرد و همهچیز را تغییر داد... 😱😵
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
17بپاک
Repost from N/a
نفسنفس میزدم.
جلوی پاش ولو شدم، دستام میلرزید.
«اگه فقط یه تیکه پارچه کهنه هم بدی کافیه بچم سردشه… قول میدم محو شم…»
چشماش برق زد.
با عصبانیت اومد سمتم، هلم داد.
بدنم از روی پلهها رها شد و با یه صدای خشک کوبیده شدم روی زمین.
سردی زمین، سردتر از حرفاش نبود ، خورد تو تنم درد زیادی توی شکمم پیچید ۰۰۰😭🤕🔥
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
https://t.me/+fGILBX7B8T5jZWU0
9صب بپاک
Repost from N/a
ـ تنها کسی که نباید از من بترسه تویی گیسوکمند!
لب هاش رو بهم نزدیک کرد که سرم و عقب کشیدم.
ـ اگه بخوای اینطوری اذیتم کنی و بهم زور بگی و بخوای این کارای خطرناک و کنی اونوقت منم پیشت نمیمونم!
خنده ای کرد که وحشت وجودم و گرفت، اون خنده ها خنده نبود!
ـ حرفت و تکرار کن گیسوکمند... اگر جونت و دوست داری حرفتو تکرار کن! البته حیف شد!
منم جونت و دوست دارم...
وقتی یه دختر مثل خودت توی دلت کاشتم اونوقت دیگه جرعت نمیکنی حرف از رفتنت بزنی!
https://t.me/+0WHmlS4Yf4IzMWU0
https://t.me/+0WHmlS4Yf4IzMWU0
9صب بپاک
