⦗ ⚚𝐬𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞 🏁 ⦘
الذهاب إلى القناة على Telegram
- تورا در گذشته گم کردم و پیدایت نکردم، میفهمم هیچگاه دیگر پیدایت نخواهم کرد و امیدی به بازیافتن تو در آینده وجود نخواهد داشت اما..! #پنجره🩶🎵「 تمام 」 #طلسمپنجره🖤⛓「 تمام 」 #سوداد🤍🏎「 در حال تایپ 」
إظهار المزيد1 191
المشتركون
+2224 ساعات
-27 أيام
+4430 أيام
أرشيف المشاركات
1 191
Repost from N/a
آرام دختری شر و شیطون است که برخلاف خواستهی خانوادهاش، مسیر خودش را انتخاب میکند.اما... یک ازدواج اجباری همهچیز را به هم میریزد🔞
آرام مخالفت میکند و همین مخالفت، جرقهی یک دعوای بزرگ را میزند.
از خانه میزند بیرون...
و ناگهان گروگان گرفته میشود.🌟
درست وقتی آرام فکر میکند دیگر امیدی نمانده، مردی نقابدار از راه میرسد و نجاتش میدهد.💚
مردی که همه او را با نامی ترسناک میشناسند:
⏩اژدهای دیوونه ⏪
🤩اما این تازه شروع ماجراست...🥂
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
1 191
#عشق_غرور_دکتر🔥💦
+بکارت دخترت چند؟🔞
پدر معتادم با شنیدن این حرف از خوشحالی پر زد و گفت:
_
مفت،مفت ارباب،شما فقط بپسندین،نبینین اینطوری لاغر مردنیه اون زیر یه هلو🍑داره بهشتتت،مطمئنم چشمتون و میگیره فقط حساب منو صاف کنید.💢
مرده نزدیک بابام شد و با صدای خشداری گفت:
_پیر خرفت دخترت و دیدی میزنی؟❤️🔥
بابام با ترس قدمی به عقب برداشت و با تته پته گفت:
_نه...نه ارباب...
مرده نذاشت بابام حرفش و کامل بزنه و با داد خشمگینی گفت:
_ببر صداتو.
حالم از خودم و بابام و این زندگی لعنتی که داشتم بهم میخورد،چشمام مثه ابر بهار می باریدن ولی غرورم اجازه نمیداد سرخم کنم
.
مرده🫦 نگاه گذرایی بهم کرد و رو به افرادش گفت:
_ببریدش تو اتاق معاینه اش کنم،اگه دختر بود می برمش👅🔞
https://t.me/+b1Jxg2YnlBIwOTA8
پسر ارباب برا طلب پول باباش میره که دختره طرف و می بینه و خوشش میاد و میبرتش تو اتاق تا اون رو معاینه کنه پرده داره یا نه…که همونجا…🔥👅
1 191
Repost from N/a
خون لباسش رو خیس کرده بود. دستم رو بردم جلو که بذارم روی زخمش تا شاید بشه یکم جلوی خونریزی رو گرفت. اما دستِ پر از خونش پیچید دور مچم.
دستش داغ بود. گرم نهها... داغ. انگار داشت توی کورهی آتیش میسوخت.
+ گمشو‼️
_داری خونریزی میکنی احمق!
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
1 191
Repost from N/a
آرام دختری شر و شیطون است که برخلاف خواستهی خانوادهاش، مسیر خودش را انتخاب میکند.اما... یک ازدواج اجباری همهچیز را به هم میریزد🔞
آرام مخالفت میکند و همین مخالفت، جرقهی یک دعوای بزرگ را میزند.
از خانه میزند بیرون...
و ناگهان گروگان گرفته میشود.🌟
درست وقتی آرام فکر میکند دیگر امیدی نمانده، مردی نقابدار از راه میرسد و نجاتش میدهد.💚
مردی که همه او را با نامی ترسناک میشناسند:
⏩اژدهای دیوونه ⏪
🤩اما این تازه شروع ماجراست...🥂
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
https://t.me/+eKuR3TMZH35lYjRk
1 191
Repost from N/a
+ هیس… بذار بغلت کنم.
با حرص هُلش دادم:
ـ الان وقت این کارا نیست!
لبخند کمرنگی زد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم:
+ پس چرا وقتی ازت دور میشم، خودت محکمتر بغلم میکنی؟
خواستم جوابشو بدم که لباشو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد:
+ هنوزم فکر میکنی میذارم یه تار موت کم بشه؟
چشمامو بستم… لعنت بهش که حتی وقتی ازش دلخور بودم، با یه جمله تمام دیوارای دلمو میریخت.
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
1 191
🚨اطلاعیه 🚨
انجمن رمان نویسان، لیستی از بهترین و تکمیل ترین رمان های تلگرام که حسابی سروصدا کردن رو، در هر ژانری و مطابقِ سلیقه هر مخاطبی به صورت رایگان اما محدود برای شما جمع کردن🤌🔥
1 191
Repost from N/a
باردار بودم اما شوهرم نمیدونست
اشکام از گوشهی چشمام چکید و :
- فقط تو بهم ضربه نزده بودی..، چجوری تونستی؟
دستامو گرفت و گفت:
+ گوش بده بهم..
- گوش بدم؟! چیو؟! اینکه بچتو ازم پنهون کرده بودی؟
کوبیدم به سینش و :
- من به خاطر تو با عالم و آدم جنگیدم...
فقط به خاطر تو!
اشکی از گوشهی چشمم چکید و پاهامو تو شکمم فشار دادم...
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
1 191
Repost from N/a
پسری که روی تختش اسیر شده بود، تا اینکه یه پرستار جدید وارد زندگیش شد…
دختری که قرار بود فقط مراقبش باشه، کمکم شد دلیل لبخندهاش؛ کسی که با شیطنتهاش اخمهاشو باز میکرد و با موندنش، تنهاییشو میگرفت.
تا شبی که رهام، وقتی دختر قصد رفتن داشت، دستش رو گرفت و آروم گفت:
«نرو… وقتی تو نیستی، این اتاق از همیشه سردتره!»
رهام داشت عاشق کسی میشد که شاید قرار بود یه روز برای همیشه ترکش کنه؛ و دختر، داشت دل میبست به پسری که اومده بود فقط ازش مراقبت کنه، نه اینکه صاحب قلبش بشه…
اما اگه عشق بتونه دوباره امید رو به زندگی رهام برگردونه، میتونه برای این دو نفر هم معجزه کنه؟ 🥹❤️🔥
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
1 191
Repost from N/a
- #دوسِت دارم!
چشمکی بهش زدم که از زیر #ماسک اکسیژن خندهی با نمکی زد..
تا خواستم از اتاق برم بیرون #دستمو کشید و :
- جونم؟!
ماسک #اکسیژنشو کشید پایین و با #صدایی که از ته چاه میومد لب زد:
+ منم #همینطور..
لبخندی #تحویلش دادم و :
- #مطمئن باشم؟
#چشماشو باز و بسته کرد و :🥹🥹👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻🩷🩷🩷🩷
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
1 191
Repost from N/a
_کسی_نیاد_تو_رهام!..
رهام:
- نه داشتم میومدم دیدم همه #خوابن
با #لبخند اومد سمتم و گیتارم رو از #بغلم در آورد و بغلم کرد
رهام:دوش به خواب دیدهام روی ندیده تو را/وز مژه آب داده ام باغ نچیده تو را♥️ #صدایی از بیرون اومد #ترسیده از بغل رهام بیرون اومدم که .....👇🏻👇🏻👇🏻
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
1 191
Repost from N/a
_آقاییاسینی آبان کجاست که چند روزه جواب منو نمیده؟..
علی تو روباه مکاری بگو چه بلایی سر خواهر من اوردی؟..
از پشت میز بلند شد و گفت:من کاریش نداشتم اومد خونه...
_من میشناسم چه پست فترتی هستی تو خیلی تلاش کردم ازت دورش کنم
+از اداره پلیس تماس میگیرم یه #جنازه با مشخصاتی که دادید پیدا شده...😱😱😱
https://t.me/+rd7WMKmfKzxhYmJk
1 191
Repost from N/a
رهام بعد از تصادف دیگه هیچچیز برای از دست دادن نداشت…
پسری که زندگی تمام رویاهاشو ازش گرفته بود و حالا روی تختش اسیر شده بود تا اینکه یه پرستار جدید وارد زندگیش شد…🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️🙂↔️
دختری که قرار بود فقط مراقبش باشه، کمکم به تنها دلیلش برای ادامه دادن تبدیل شد.
اما کی فکرشو میکرد پشت اون نگاههای سرد و سکوتهای طولانی قلبی پنهان شده باشه که هنوز بلدِ عاشق بشه؟
اون اومده بود ازش مراقبت کنه؛ نه اینکه قلبش رو تصاحب کنه…🥀
اگه عشق قراره معجزه کنه، میتونه زندگی اونو هم تغییر بده؟❤️🔥🥹
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
1 191
Repost from N/a
1 191
Repost from N/a
رهام برای یه دختر دیگه لباس خریده بود...💔
اما وقتی #جعبه رو باز کرد، همهی #تصورهاش فرو ریخت...
رهام: تو برای من غریبه نیستی... اگه تو نیای، منم نمیام...❌
امیر هر لحظه #تماس میگرفت که زودتر راه #بیفتن و بقیهی خانواده #منتظر بودن، اما #هیچکس نمیدونست شب #یلدا قراره با یه #سورپرایز، چند تا اعتراف و چند تا اتفاق #غیرمنتظره، مسیر #زندگی همه رو #عوض کنه...‼️‼️‼️‼️👇🏻
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
1 191
Repost from N/a
رهام: من با فلج شدنم کنار اومدم من این وضعیتم رو قبول کردم با همین وضع زندگی میکنم احتیاجیم به کسی ندارم
امیر: حتی حوصله منم نداری دیگه باشه!
من از اینجا میرم ولی بدون من کار خودم رو میکنم
رهام:حالا تو کار خودت رو بکن ببین من چی کار میکنم
امیر: میبینیم این رو بدون من میدونم دارم چی کار میکنم مثل تو نیستم که کور کورانه تصمیم بگیرم
رهام: منظورت چیه
اگه میخواین بدونین منظورش چیه ببابد بخونید
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
1 191
Repost from N/a
رهام هرچی سعی کرد آروم بمونه نتونست و با عصبانیت ازش دفاع کرد. وقتی دید حرفاش تمومی نداره، #گوشیش رو درآورد و گفت: «اگه خیلی دوست داری حقیقت رو بدونی، این پیامها رو بده به #مرتضی...» منم گوشی رو بردم دادم دست مرتضی... فقط چند لحظه طول کشید تا رنگ صورتش عوض بشه، از شدت عصبانیت از جاش بلند بشه و اتفاقی بیفته که همه مهمونها رو تو شوک فرو برد...👇🏻👇🏻👇🏻
💢💢برای ادامهش جوین شو💢💢
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
https://t.me/+ziTHq7A7MuVkOTM8
1 191
Repost from N/a
بهناموسشنگاهچپکردهدستشوقطعکرده🥶🩸
_ قسم می خورم از زبون به آدم راستگو شنیدم. میگفت فرمانده اینقدر با پتکش به دستش ضربه زده که فرقی بین گوشت و استخونش نمونده ، فقط بخاطر اینکه اون به معشوقش سیلی زده. اونم برای اینکه بیشتر زجر نکشه خودش دستشو قطع کرده.
لب زیرینم را گاز گرفتم که زخم گوشه لبم سوخت.
خدای من
باورم نمیشد بخاطر یک سیلی دست آن مردک را با پتکش خرد کند.
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
اینجا یه آهنگر خشن داریم که هرکی به معشوقش نگاه کنه با پتکش طرفه☠🫣
1 191
Repost from N/a
_تاشبمیخوایبدنمووجببزنی؟
جلو اومد و سینه به سینم وایستاد.
_من و هیزی؟ یه نظر نگاه کردم فقط... یه بارم که مشکلی پیش نمیاره!
دستشو بند سینههام کرد و خیرهشون شد.
_فقط توی این یه نظر سایز این خوشگلا دستم نیومد...
وحشتزده دستشو پس زدم که بین خودش و دیوار قفلم کرد و اینبار جفت دستاشو روی سینههام گذاشت....
_داری چی کار میکنی سورنا؟ حق نداری به بدنم دست بزنی... تو فقط محافظ منی...
_یه جوری دلمو بردی که دیگه هیچی برام مهم نیست گیسو... تا زیرم آه و نالهتو درنیارم آروم نمیشم...
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
دختر خوشگلمون بدجور دل محافـظ جذاب و هیکلیشو با ممــههاش برده😈🔞
1 191
Repost from N/a
سرم را بالا گرفته و به چشم های آبی منزجر کننده اش نگاه کردم. همینطور که درب خمره را می بست جملات را ادا میکرد
_ نترس خانوم پیشگو ، ما هنوز کلی کار .....
_ جناب وزیر... فرمانده... فرمانده اینجاست
صدای فریاد بلند و هراسانی آمد.
چشمانم با آرامش بسته شد ، بالاخره آمد
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
1 191
Repost from N/a
_ اگه تنها راه نگه داشتنت این باشه که ازم متنفر بشی... همونم قبول میکنم.
دستم را از میان میلهها به سمتش دراز کردم
_ تو نمیتونی منو برای همیشه اینجا نگه داری. بالاخره فرار می کنم.
لحظهای سکوت کرد.
بعد آرام پیش آمد دستم را گرفت و انگشتانم را نوازش کرد
_ تا وقتی نفس میکشم... اجازه نمیدم به اون ماشین زمان برسی.
بوسه ای پشت انگشتان دستم زد و به سمت خروجی سیاهچال رفت.
میله های سلول را فشردم و صدایم را بالا بردم
_ خودم و میکشم. شنیدیییییییی؟ اگه وقتش برسه و من به زمان خودم برنگردم خودم میکشم. قسم میخورم.
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
https://t.me/+BXkEBzuEl6s3ZTNk
جمله آخرم باعث شد با چشم های خون بار تند به سمتم برگردد😱
