en
Feedback
une âme perdue

une âme perdue

Open in Telegram

” To love is to suffer, not to love is to suffer, to suffer is to suffer. “ — زن، زندگی، آزادی. برای همیشه.🍃

Show more
Iran115 222The category is not specified
698
Subscribers
+124 hours
+87 days
+5830 days
Posts Archive
این آهنگ رو امشب (در اصل دیشب) در پایان اجرای تئاتر «امشب به صرف بورش و خون» از صابر ابر شنیدم و تبدیل شد به تنها آهنگ جدیدی که این اواخر شنیدم و دلم خواست دوباره برگردم و بهش گوش بدم. @LaPerdue

این روزها مدام به دنبال آهنگی می‌گردم که کمی تسکینم بده، اما هر بار شکست می‌خورم و در آخر می‌رسم به این وویس. گوش دادنش طوریه که همزمان با دردی غیر قابل وصف، وجودم رو در هم می‌شکنه و بعد تکه‌های وجودم رو یکی‌یکی جمع می‌کنه و دوباره سر جاشون می‌ذاره؛ هم درد می‌ده و هم مرهمه. ترجمه حرف‌های عزیزکم: «عزیزِ من، خوشحالم، واقعاً خیلی خوشحالم که با هم آشنا شدیم. دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. این روزها خیلی دوست دارم به ایتالیایی حرف بزنم، خیلی زیاد. وای خدای من، چرا اینطوری شدم؟ دلم می‌خواست… آره، دلم می‌خواست به ایتالیایی بهت بگم: دوستت دارم، دوستت دارم، باشه؟ دوستت دارم، دوستت دارم، آره، فقط همین.» 💚

Voice message00:43

تغییر شکل فیزیکی قلبم رو حس می‌کنم؛ مچاله‌ می‌شه، می‌شکنه، می‌لرزه، یه جور عجیبی بزرگ می‌شه، انگار دیگه توو قفسه سینه‌ام جا نمی‌شه و می‌خواد خودش رو از این بدن پرت کنه بیرون، می‌خواد که تموم بشه همه‌چیز و مجبور نباشه دیگه بتپه. نمی‌دونم اسمش رو باید چی بذارم. اگه دلتنگیه، پس دلم تا بی‌نهایت تنگ شده. برای تو، برای حس کردن «بودنت». دلم می‌خواد در آغوش بگیرمت، توی چشم‌هات نگاه کنم، دست‌هات رو بگیرم، صدات رو بشنوم، صورتت رو ببینم، ببینم آنلاین شدی، داری زندگی می‌کنی، می‌نویسی، چیزی خوشحال یا غمگینت کرده، به چیزی امید داری یا از چیزی ناامیدی. دلم دوباره شنیدن صدای نفس‌هات رو می‌خواد وقتی که راه می‌ری و با هیجان یا خستگی از جزئیات روزت برام تعریف می‌کنی. دلم برای تمام شکل‌های بودنت تنگ شده و درد می‌گیره و تنها چیزهایی که دارم پیام و وویس‌ و عکس و ویدئوـه؛ تکه‌هایی از بودنت که می‌تونم بارها بخونم و ببینم و بشنوم، اما نمی‌تونم باهاشون به خودت برسم. تو هستی اما انگار دستم بهت نمی‌رسه. هر چیزی رو می‌دم فقط برای اینکه یك لحظه دوباره حضورت رو حس کنم؛ نه توی یك عکس، نه توی یك ویدئو، نه از صدای ضبط‌شده‌ات، نه از کلمات قشنگی که ازت مونده. خودِ خودِ تو. بدون واسطه. همون‌طور که بودی، همون‌طور که هستی، زنده.

امروز تولد لیامه. بخش قابل‌توجهی از سوگ من از همون اول با لیام گره خورده بود. چون وقتی لیام رفت و رها به اون شکل تحت‌تأثیر نبودنش بود، من همه‌اش سعی داشتم بفهمم چه‌طور می‌تونم بیشتر کنارش باشم، چه‌طور می‌تونم کاری کنم که حتا برای چند لحظه کمتر غمش رو احساس کنه. واقعاً کاری از دستم برنمی‌اومد جز اینکه ازش بخوام برام بنویسه؛ از دلخوری‌اش از زندگی‌ای که دوستش داشت، اما برای گرفتن لیام ازش دلخور بود. یادمه کلماتش برای لیام رو می‌خوندم و جدا از غمی که برای نبودن لیام داشتم، خودم هم از اینکه نمی‌تونستم کاری برای عزیزترین آدمم بکنم عذاب می‌کشیدم؛ برای رها که یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش (گاهی فقط خودمون متوجه این احساس هستیم که یك فرد به این شکل دور چه‌قدر می‌تونه بهمون نزدیك باشه) دیگه نبود و نبودنش داشت روح و جسمش رو آزار می‌داد. حالا اما همون کلمات رو می‌خونم و دیگه حس قبلاً رو برام ندارن. انگار که رها اون‌ها رو از زبان من، برای خودش نوشته باشه. انگار از قبل می‌دونسته روزی می‌رسه که من قراره برای نبودن خودش کلمه کم بیارم؛ که تمام چیزهایی که قراره بتونم درباره‌اش بنویسم، هیچ‌وقت به اندازه‌ چیزی که درونم می‌گذره نباشن. نزدیك به هشت ماهه که دارم از نداشتنت می‌نویسم عزیز قلبم، و هنوز هیچ‌کدوم از این کلمات حتا ذره‌ای کافی نیستن. نه من بلدم چطور باید این حجم از غم رو به زبان بیارم، نه اصلاً فکر می‌کنم کلمات برای چنین چیزی کافی باشن. تو لیام رو نداشتی و این‌ها رو احساس می‌کردی؛ و حالا من تو رو ندارم. و عجیب‌ترین بخشش اینه که هنوز هم نمی‌دونم دقیقاً چه احساسی دارم. فقط می‌دونم گاهی دلم برای همون عذابی که وقتی نمی‌تونستم حالت رو خوب کنم می‌کشیدم هم تنگ می‌شه. برای روزهایی که می‌دونستم جایی در این دنیا هستی؛ حتا اگه غمگین بودی، حتا اگه زندگی با بی‌رحمی تمام باهات رفتار می‌کرد، باز هم این خودت بودی که شاهد تمام این‌هایی. برای اینکه حداقل می‌تونستم از اینکه هنوز هستی خوشحال باشم؛ از اینکه هنوز می‌تونستی روز تولد لیام به نبودنش فکر کنی و غمش رو احساس کنی. الان دیگه اصلاً چیزی احساس می‌کنی؟ فکر کردن به تمام این چیزهایی که دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم ازشون مطمئن بشم، با سنگینی عجیبی سعی می‌کنه من رو مجبور کنه نبودنت رو بپذیرم. اما هنوز نمی‌تونم. چون تصور «نبودنت» هم برای من قبل از غمگین بودن، پوچه. چون چه‌طور ممکنه نباشی؟ امیدوارم دنیایی بعد از اینجا وجود داشته باشه، و تو امروز پیش لیام باشی. امیدوارم جایی باشی که دیگه مجبور نباشی غم نبودنش رو با خودت حمل کنی؛ جایی که شاید دوباره پیداش کرده باشی. با تمام خودخواهی‌ای که توو این آرزو هست، هنوز دلم می‌خواد باور کنم که جایی، به شکلی که من نمی‌دونم، به «بودن» ادامه می‌دی. حتا اگه نه اینجا، حتا اگه نه در دنیایی که من می‌تونم ببینمش، حتا اگه خیلی دور از من. چون پذیرفتن اینکه تو واقعاً دیگه هیچ‌جا نیستی، از پذیرفتن اینکه فقط دیگه در کنار من نیستی، خیلی سخت‌تره. تولد لیام مبارك، رها. کاش امروز فقط یك روز تولد بود، نه یادآوریِ دو تا نبودن.

Repost from مرز باریک
بیشتر از فقط نبودن، به این زودی نبودن، به این حالت و شکل رسیدن به نبودن، قبل از تجربه‌کردن این همه اتفاق نبودن، در این زمان و دوره نبودن، تکه‌تکه‌‌ام می‌کنه. تکه‌تکه می‌‌شم. من از زندگی‌کردن خوشم میاد اما باور کن بخشی از عمرم رو به تو می‌دادم تا تجربه‌ کنی چیزهایی رو که براش هیجان و شوق داشتی عزیز من. با چه حالی رفتی؟ قلبت پُر از امید و شور و خواسته بود؟ قبل از لمسشون رفتی؟ من از بین می‌رم. چه‌کار کنم؟

🍏
+1
🍏

از دیروز و بعد از اون حرف‌هایی که زدیم، بیشتر از هر زمانی نیاز به جوابی‌ از رها داشتم و وقتی یادم اومد دیگه قرار نیست جوابی بگیرم، خودم رو در حالی پیدا کردم که داشتم جواب‌های قبلی‌اش رو می‌خوندم. جوابی که می‌خواستم رو مثل همیشه در کلماتش پیدا کردم و می‌ذارمشون این‌جا تا هم شما بخونید و هم هر وقت به خودم شك کردم، خودم از اول بخونمشون. 💚

از دیروز و بعد از اون حرف‌هایی که زدیم، بیشتر از هر زمانی نیاز به جوابی‌ از رها داشتم و وقتی یادم اومد دیگه قرار نیست جوابی بگیرم، خودم رو در حالی پیدا کردم که داشتم جواب‌های قبلی‌اش رو می‌خوندم. جوابی که می‌خواستم رو مثل همیشه در کلماتش پیدا کردم و می‌ذارمش این‌جا تا هم شما بخونید و هم هر وقت به خودم شك کردم، خودم بخونمش. 💚

نمی‌دونم هدفم از نوشتن این‌ها چیه و راستش اهمیتی هم نمی‌دم. تا حالا شده که یک نفر رو ببینی که بهت یاد بده عزت نفس و احترام یعنی چی؟ بهت یاد بده می‌شه خیلی خوب اطلاعات مفید و مطمئنی در برابر موضاعاتی داشت؟ بهت یاد بده که خودت رو دوست داشته باشی و خودت رو با همه‌ی چیزهایی که هستی بپذیزی؟ بهت یاد بده که برخلاف تموم پوچی‌ها و آزادهنده‌های زندگی حرکت کنی و بری جلو؟ کسی رو ببینی که درگیر ادبیاته؟ فیلم می‌بینه، آهنگ گوش می‌ده، می‌خونه و می‌شنوه و فکر می‌کنه؟ سعی می‌کنه پیشرفت کنه و خودش رو نجات بده حتا اگه اطمینان کامل هم داشته باشه که راه نجاتی نیست؟ کسی رو ببینی که برات یادآور روشنی باشه و باعث شه روشن‌تر شی و ادامه بدی؟ بهت یاد بده به چیزهایی که واقعا برات اهمیت داره، اهمیت بدی؟ (دو دقیقه دیگه کنسرت هری شروع می‌شه و بقیه‌ش رو بعدش می‌نویسم.) کسی رو ببینی که به طور کل عمیقه حتا اگه هیچ سعی‌ای براش انجام نده؟ کسی که دایره‌‌ی لغات و جملاتش خیلی وسیع و زیبائه و همیشه سعی در بهترین کردن نگارش و دانستنه‌هاش داره؟ کسی رو ببینی که ازش یاد بگیری‌ که آدم‌ها رو درست بشناسی و بخش‌هایی رو که خود شخص هم ازش آگاه نیست رو بفهمی؟ کسی رو پیدا کنی که راه خودش رو بره و بهت شجاعت این رو بده که راه خودت رو بدی هر چند بر خلاف عرف و نظر عمومه؟ کسی که هر آدمی اون رو ببینه محاله که ازش تأثیر هر چند کوچیکی نگیره و فراموشش کنه؟ ببین، همه‌ی این‌ها خودتی، خودت، خودت. همه‌ی دفعه‌هایی رو که حس کردی دیگه تمومی، دیگه نمی‌تونی، دیگه الان از هم متلاشی می‌شی و از هم وا می‌ری رو به یاد بیار. تو از همه‌شون گذشتی. و گاهی هم اتفاقاتی افتاد که حس کردی ارزشش رو داره و چه خوب که تونستی. بهت افتخار می‌کنم که هستی و تا اینجا اومدی، خیلی زیاد. لطفاً ادامه بده و هوای خودت رو بیشتر داشته باش، یه‌کم بیشتر خودت رو بغل کن و درکش کن و بهش حق بده برای همه چیز. هوای خودت رو داشته باش برای همه چیزایی که قراره تجربه کنی و حس کنی. یه بار گفتی که روزی که خودت رو پیدا کردی شاید اسم چنلت رو عوض کنی. من منتظر اون روزم. منتظر همه‌ی وقتایی‌ام که بیای بنویسی «حس کردم». دوستت دارم و ازت ممنونم برای همه چیز. و می‌خوام یادآوری کنم که همیشه‌ی همیشه، مهم نیست چه وقت و شرایطیه، اگر که نوشتن و حرف زدن چیزیه که بهش نیاز داری یا اصلا نیاز نداری و می‌خوای انجامش بدی، من بهت بدون قضاوت گوش می‌دم. حتا به خودم اجازه نمی‌دم که ذهنم یه ذره هم سمت قضاوت کردنت بره. تو زیبا و فوق‌العاده‌ای و هر کسی که شانس شناخت تو رو داشته باشه واقعا خوشبخته. مواظب خودت باش خیلی زیاد.

الهی قربون وجودت برم. این‌قدر برام مهمی و ارزش داری که الان دلم می‌خواست بخش زیادی، بخش زیاد چیه، تمامش رو باور کن ازم خارج کنم برای خودم بردارم. عزیز دلم. می‌خوام این رو بدونی که هیچ‌کس، هیچ‌کس، و واقعا هیچ‌کس ذره‌ای نمی‌دونه توو درحال سروکله‌‌زدن با چه چیزهایی هستی و چه چیزهایی رو تجربه کردی و داری می‌کنی اصلا. فقط به‌خاطر این، این رو می‌گم که خودت و همه‌ی این وجود قشنگت و نفس‌کشیدنت توی این شرایط سخت رو نادیده نگیری. دوستت دارم و نمی‌دونم چطور بهت بگمش که متوجه‌ش بشی، اما حقش رو داری، هر حالی که داری حقش رو داری، و فرصتش رو هم داری‌، این رو هم می‌دونی دیگه؟ چیزی رو از دست نمی‌دی، از چیزی عقب نمی‌افتی، تو و مسیرت فقط و فقط تو و مسیرتین. به خودت و وجودت و ذهنت فرصت جدا‌شدن و آزادانه حس کردن حالت رو بده مدتی عزیز دلم. اصلا نمی‌خواستم این‌ها رو بگم چون خوشم نمیاد وقتی کسی چیزی می‌گه جز گوش‌کردن و کنارش‌بودن کاری کنم اما نگرانم که متوجه‌ش نباشی که همین که هستی خودش چقدر شجاعانه‌س و تلاش و توان زیادی می‌خواد. غذات له گیانم نازارکم به راسی.💚

پاك کردم لینك رو. ادامه پیام‌ها رو در بات جواب می‌دم کم‌کم چون بهم لطف داشتید و طولانی و ارزشمند برام نوشتید و می‌خوام وقت بذارم براشون. پیام‌ها هم به درخواست خودتون فعلاً می‌مونن. ممنونم که برام نوشتید و من رو خوندید دوباره. اگه شما هم در ارشد یا هرچیز دیگری مثل من نتیجه‌ای که می‌خواستید رو نگرفتید، بدونید اشکالی نداره و فقط حسش کنید. شما با تا اینجا اومدن خیلی بیشتر از کافی تلاش کردید. شبتون پر از سیب سبز 🍏🍏🍏

عکس‌‌هایی که از دوران مدرسه دارم، چون بعد از سال اول گرفته شدن همکلاسی نبودیم و کنار هم نیستن. عکس‌هایی که خودش از بچگی‌ش هم
عکس‌‌هایی که از دوران مدرسه دارم، چون بعد از سال اول گرفته شدن همکلاسی نبودیم و کنار هم نیستن. عکس‌هایی که خودش از بچگی‌ش هم قبلاً یکی دوباری برام فرستاده بود به‌خاطر حذف شدن اکانتم چند سال پیش پریدن و الان عکس‌هایی که دارم فقط از دوران نوجوانی و بعدشه و نه کودکی. اما این رو شیوا، دختر عمه عزیز رها به اشتراك گذاشته بود و جای خاصی در قلبم داره. عزیز کوچك من 💚

‎ ماهور عزیزم دردی که تو می‌کشی وصف‌ناپذیره. فکر کن منی که رها رو تا حالا ندیدم هرروز از نبودش درد می‌کشم چه برسه به تو. عکس از بچگی رها نداری؟ احساس می‌کنم لبخندش همیشه همونقدر بزرگ بوده.

سلام عزیزم، حتماً 🍏 در حالت عادی زود پاك می‌کنم بعد چند ساعت اما الان مدت بیشتری می‌ذارم بمونه حتماً. امیدوارم اوکی باشه 💚

‎ سلام ماهور. امیدوارم حالت خوب باشه. میشه لطفا پیام‌ها رو بذاری تو چنلت بمونن؟

این رو رها برای تولد هجده‌ سالگی‌ام راجع به دو بار آشنایی‌مون نوشته. قلبم می‌میره و زنده است همزمان با کلماتش 💚💚💚💚💚💚

Repost from N/a
می‌خوام از تو برای تو بنویسم. من و تو اولین بار، توی دورانی به هم بر خوردیم که هیچ‌چیزی از خودمون، توی وجودمون جا نداشت و فقط وجود داشتیم بدون داشتن هویت. فقط بودیم بدون شناخت و چیز‌هایی که خودمون از دنیا به دست آورده باشیم. بودیم، تنها با افکار و محتویاتی شکل‌گرفته توسط دیگران؛ اما همون موقع هم حتا از نظر من یکی از کول‌ترین و (دنبال یه کلمه‌ی درستمم) درست‌ حسابی‌ترین آدمای مدرسه بودی. اولین چیزی که ازت یادمه، اون برگه جا به جا کردنای سر امتحاناست که اتفاق میفتاد. و چیزی که برام پررنگ تره، اون املای خوبته. راستش یه چیزای مبهمی از نوشتنت توی ذهنم دارم از همون کلاس اول. دومین برخورد ما دقیقن وقتی شکل گرفت که تمام اون‌چیزهایی که توی برخورد اول وجود نداشت، به نسبت وجود داشت. هویتمون شکل گرفته بود. خودمونو تقریبن با شناخت و افکار خودمون شکل داده بودیم و این یعنی خیلی پیشرفت‌ کرده بودیم و بزرگ شده بودیم. و این خیلی جالب بود که می‌شه گفت رشد کردنمون شبیه هم بود. نویسنده و هنرمندای یکسانی رو دوست داشتیم و خلاصه که اگه باهم شروع به حرف زدن می‌کردیم، تا هزارسال دیگه، هنوز حرف می‌زدیم. من و تو توی دو برهه‌ی زمانی مهم به هم برخوردیم: بی‌هویتی، با هویتی. و فقط خودمونیم که می‌دونیم چقدررررر عوض شدیم. برسیم به الان. الان که من می‌تونم بشینم تا هزارسال دیگه باهات حرف بزنم و حرف کم نیارم. الان که می‌تونم به عنوان یه دوست همیشگی، بهت تکیه کنم. الان که اون‌قدری حس وجودت و دوستیت برام منسجم هست که بدونم همیشه هستی. الان که می‌دونم همیشه ازم حمایت می‌کنی. الان که می‌تونم باشم و ازت بخوام باشی. ازت می‌خوام باشی؛ بیشتر و مطمئن‌تر و پروجود‌تر از همیشه. الان که برای ۱۸امین بار باز شروع کردی به بودن، ازت می‌خوام باشی؛ پر‌رنگ‌تر از همیشه، آزادتر از همیشه، رهاتر از همیشه، سبزتر از همیشه، آبی‌تر از همیشه، بی‌نهایت‌تر از همیشه، خود‌تر از همیشه، بی‌محابا‌تر از همیشه، رهاتر‌ از همیشه، پر‌تر از همیشه، زیبا‌تر از همیشه، خوشحال‌تر از همیشه، زندگی‌تر از همیشه، دیوونه‌تر از همیشه، دیوونه‌تر از همیشه، دیوونه‌تر از همیشه، پر سر و صدا‌تر از همیشه، باوجود‌تر از همیشه، پرانگیزه‌تر از همیشه، عاشق‌تر از همیشه، سبز تر از همیشه، سبزتر از همیشه، سبز تر از همیشه، رنگی‌تر از همیشه، خ‌و‌ش‌ح‌ا‌ل‌تر از همیشه. و باعث شی و باعث شی و باعث شی این دنیا قشنگ‌تر بشه. بخندی و انعکاس صدات، توی خونه‌های دنیا بپیچه و به خونه‌ی من به برسه و درحالی که من دارم روی کتابم کار می‌کنم و از بهم ریختگی زیاد اتاقم جایی برای تکون‌خوردن ندارم، با شنیدن صدای خنده‌ی تو، با همه‌ی جونم تکون بخورم و برقصم. داری نفسای ۱۸ سالگی رو می‌کشی، زمان و سن مهم نیست و به قول ساینا شفیعی، اما زادروز مهمه. زادروز تو برای من مهم‌تر از مهمه؛ زادروزت، شروع بودنت، تولدت، سبز شدنت، جوونه‌زدنت، شکل‌گرفتن، پرت‌شدنت به دنیا، رنج‌کشیدنت، خندیدنت، گریه کردنت، رقصیدنت، نفس‌کشیدنت، هرثانیه بودنت، مبارک‌تر از همیشه♥️ - هفت/خرداد/هزاروسیصدونودونه - از طرف زهرآه - برای ملیکالیگولای زیبا

من و رها داستان خیلی جالبی داریم. در واقع زندگی ما رو به هم برگردوند و روبه‌روی هم قرار داد و چه قدر خوب که اینکارو کرد. تا حالا ننوشتم و خوشحال شدم که پرسیدی ازم. ما اولین‌بار در ۷ سالگی و کلاس اول دبستان همدیگه رو دیدیم در یك کلاس و بلافاصله به دوست‌های صمیمی و هم‌نیمکتی تبدیل شدیم :)) از اون بچه‌های ریزه میزه خجالتی و درس‌خون بودیم، اما بلافاصله صمیمی شدیم. سال بعدش کلاس‌هامون متأسفانه جدا شد و ارتباطمون ادامه‌دار اما کمی دور شد به‌خاطر همین قضیه و باعث شد هر کسی دایره دوست‌های جدید همکلاسی خودش رو پیدا کنه. از دور از هم خبر داشتیم اما به نزدیکی سال اول نبود. بعدش یه همین منوال گذشت و دوباره در ۱۷ سالگی، کلاس دهم همدیگه رو دوباره دیدیم و باز همکلاسی شدیم. رها می‌گفت ۷ سالگی بی‌هویت بودیم و کودك و دوست شدیم و بعد وقتی ذره‌ ذره هویتمون در حال شکل گرفتن بود در ۱۷ سالگی همدیگه رو دیدیم و باز هم دوست شدیم! این‌دفعه چون بچه نبودیم، نزدیکی عمیق‌تری بینمون شکل گرفت که دیگه فاصله و مسافت، نتونستن نقشی در کمرنگ کردنش داشته باشن. بلکه هر روزی که گذشت از قبلش پررنگ تر شد. حتا وقتی دبیرستان تموم شد، حتا وقتی من به‌خاطر دانشگاه اومدم شیراز، حتا وقتی رها به‌خاطر دانشگاه رفت تهران، مسافت برای ما تعیین کننده نبود و روزبه‌روز نزدیکتر شدیم. این‌قدر که کلمات کافی نیستن برای وصف چیزی که داریم و داشتیم. چه‌قدر خوشحالم از اینکه در زندگی‌ام به این شکل روبه‌روش قرار گرفتم، و چه‌قدر قلبم مچاله می‌شه از اینکه نتونستیم دیگه بدون جدایی تا ۲۷، ۳۷، ۴۷، ۵۷ سالگی و تا ابد بریم با هم. دقیقاً وقتی جداناپذیر شدیم، دنیا ما رو از هم جدا کرد. می‌میرم

‎ ماهور جانم، من خیلی وقت نیست که عضو شدم میشه بگید دوستی شما با رها از کجا شروع شد؟ 🫠