وَ ما اَدْراک...؟
Open in Telegram
در خلسهی مدامِ کلمهها...! . . . دو کانال حافظیه و سعدیچه نیز از آنِ من است: @divanche_hafez @saadiche
Show more950
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
خوانندهی مورد علاقهت توی کانالش ویس بزاره و شعر مورد علاقهترت رو بخونه! یا خودش گوش بده مثلا!
آخ! آخ! آخ…
آن زمانها در خانهی مادربزرگم مرسوم بود که زیر فرشها پول میگذاشتند برای لحظههای مبادا. اسکناسهای ۱۰۰ تومنی، ۵۰۰ تومنی. سکههای ۲۵ تومنی. پولها بعد از یک مدت بوی گَرد مورچه میگرفت و خاک کهنه. من و خالههام قرار میگذاشتیم که عصرها یکی یکی گوشههای فرش را بالا بزنیم و مباداهای مادربزرگ و پدربزرگم را جمع کنیم و از این طرف و آن طرف پول روی هم بگذاریم برای یک سور و سات عصرگاهی دخترانه. بعد من میشدم مسئول خرید. روسری میکیموس قواره کوچکم را با آن حاشیهی قرمز رنگش سر میکردم و از اصغر آقا، بقالی محله بستنی زیزیگولو میخریدم یا کیم دوقلو یا پفک نمکی. مباداهای آن روزمان اگر که خیلی پول میشد ساندویچ میخریدم از آقا سوسیسه! آقا سوسیسه اسمی بود که روی مرد ساندویچ فروش محله گذاشته بودیم. الان دلیل این نامگذاری را نمیدانم اما آن موقع حتما دلیل محکمی برای این نامگذاری پرمحتوا داشتیم!
قوی هیکل بود، عینک فریم مشکی داشت و یک موتور هندا و دستهاش پر از مو بود. این را از پشت ویترین یخچالش میدیدم. وقتی که آستینهای پیراهن سفید چرکتابش را بالا میزد و چنگال بزرگی دست میگرفت و میرفت سراغ ظرفهای فلزی مغزهای پخته و ماکارونیهای لهیده و سوسیسهای چرب و چیلیاش. روزهایی که پولمان به ساندویچهای آقا سوسیسه میرسید، سرخوشتر بودیم. لذت باز کردن کاغذهای کاهی چرب و زدن اولین گاز به خوشمزهترین ساندویچهای دنیا، بی که سر و ته خالی نان باگتِ یک لا قبایش را جدا کنیم.
آقا سوسیسه هممحلی ما بود و همهی ما را میشناخت. گذشت و بعد از مدتی مداح مسجد محل شد. عصرها دستهاش را توی ظرفهای فلزی مغز و ماکارونی لهیده میکرد و شبها پشت میکروفن مسجد روضه میخواند. من در عالم بچگی روضه میرفتم و دنبال دوست میگشتم تا خوراکیهایمان را با هم بخوریم و دربارهی عکس برگردانهای آدامس پولا حرف بزنیم. وقتی ساکت میشدیم که دیگر صدای هیس هیس پیرزنهای بیاعصاب مسجد بلند میشد و صدای آشنای آقا سوسیسه توی بلندگوها بسمالله میگفت. چه شبهایی! روضههاش را گوش میکردم در حالی که دلم پیش همبرگرها و ساندویچهای مخصوصش بود.
آقا سوسیسه بعد از مدتی معروف شد و ساندویچی را رها کرد. مغازهش یک مدتی املاکی شد، بعد لباس فروشی و بعد چیزهای دیگر. خالهها یکییکی ازدواج کردند و رفتند پی زندگیشان. من هم بزرگتر شده بودم و سور و سات دخترانهمان کور شده بود دیگر . مادربزرگ و پدربزرگ از آن محله رفتهاند. رسم گذاشتن پول زیر فرشها هم از میانمان رفته. من اما هنوز دلم فراغتی میخواهد از جنس آن عصرها که پولهای توی دستم بوی گَرد مورچه میداد و دلم ذوق رسیدن به ساندویچهای آقا سوسیسه را داشت. بیکه بترسم از بزرگ شدن. و از نبودن!
#نرگس_راد
@Naargesrad
به فاطمه گفتم این آزادترین اجتماع زنانهای بود که تا به حال دیدهام! پر از نور. پر از رنگ. پر از آواز و پر از رقص.
امروز هم آنها که روی صحنه بودند و هم ما که به تماشا، آزاد بودیم. پر رنگ بودیم و زن بودیم… به تمامیت.
@Naargesrad
برای اجرای پنجشنبه
۵ بلیط برای بالکن
و ۲ بلیط برای همکف موجود است.
اگر مایل به تماشا هستید، به آیدی زیر پیام دهید:
@naarges_rad
Repost from از دلخوشیهای کوچک
مامان میگوید یک خویش دور را دیده، احوالم را پرسیده و برایم پیغام فرستاده. گفته او را ببینم که با دو بچه چشمش یکسره به در خشک میشود و به یک بچه اکتفا نکنم.
بابا از پیرمردی میگوید که امروز فوت شده. یک هفته پیش خواهرزادهاش برایش دنبال پرستار میگشت. گفتم پس بچههاش؟! سری به تاسف تکان داد.
به مامان گفتم یکی و چندتا ندارد مادر من. چشم به راهی عاقبت همه است انگار.
کاش که عمر مادرانگیام برایم همین یکدانهی دردانه بسیار باشد حتی اگر دیر و دور ببینمش.
نمیدانم شایستگیاش را داشتم یا نه، اما خوشحالم به خاطرش. دنیا قبل و بعد مادر شدن جور دیگری است. خدا را برای این موهبت شکر میکنم.
شب و روز همهی زنها پربرکت و مبارک باشد؛ چه مادرند، چه آرزویش را دارند و چه ندارند.
به مبارکیِ امشب و شبهای پیشِ رو:
https://www.instagram.com/halavat_halva?igsh=MW00a3Mycjlzcmdoag==
قصهی خاله لیلی مرا اگر نمیدانید، از اینجا بخوانید!
بعد اگر که خواستید به تماشای سماعش بنشینید، از نشانی توی پوستر برای ۲۸ام همین ماه بلیط تهیه کنید.
@Naargesrad
پاییز به انتها، یلدا در پیش، زایش و رویش نرگسها بیش، دیگر چی بهتر از این نازنینترین پیشکش تولدم که هرسال همین موقعها غرقِ عطرِ مستش میشوم، بیش از پیش!
چند سال قبل اینجا نوشتم: امروز تولد من است. به من چیزکی هدیه بدهید!
بعد صفحههای گفتگویم با شما پر شد از آهنگها و شعرها و عکسها و متنهای کوتاه دلنشین و چیزهای بامزه حتی. حالا امسال هم دلم چیزهایی میخواهد از شما که میخوانید مرا. هرچه که از جنسِ مهر و محبتتان.
@Naarges_rad
تکراریترین چیزِ عزیزی هم که روز تولدم هدیه میگیرم، همین نرگسهان! هر سال و هر سال.
و بله! تولدم [باز هم] مبارک…
من بندهی شعورِ آدمهایی هستم که وقتی چیزی اینجا مینویسم و برخلاف نظر، عقیده و عرف اونهاست، بدون حتی دیسلایک، بدون حرفهای رکیک، بدون فرو کردن اعتقادات خودشون توی چشم من و بقیه و بدون اینکه خودشون رو مرکز جهان بدونن فقط لفت میدن و کانال رو ترک میکنن! واقعا رحمت بر فهم و شعورتون.
و فکر کن به استخوانی که مانده توی گلویش و خاری که به چشمش. چه کسی؟ علی! بزرگمردِ آرام ِ شقشقیه نویس. که خلافت را بهانه بود فقط تا روزگار را شرم نیاید از به تصویر کشیدن حقارت! که اینجا علی نه! حضرتِ صبر نه، مولایِ سکوت لب به سخن میگشاید! نبضِ هستی به حرمت واژههای علی علیهالسلام خم میشود. که تو میگویی شقشقیه یعنی شکایت؟ یعنی گِله؟ چه کسی؟ علی؟ نبضِ شریان ِ تسلیم و رضا؟ که تشبیه را بهانه بود فقط تا کمر راست کند عالم از کوچکیِ درکِ ماوقع... که من میگویم شقشقیه خطبهی تماما مخصوص علیست... که فقط ردای طوفانِ کلماتش به فهم ما رسیده و مابقیش مانده هنوز در دل پردردِ علی علیهالسلام... یک خطبهی تماما مخصوص که از یک جایی به بعدش، درست همان جا که خیال میکنیم سخن قطع میشود، که سکوتِ هستی به اوج میرسد، همان جا که دریایِ دلِ علی علیهالسلام به تلاطم میآید، که کائنات چشم میبندد و داغِ دل علی علیهالسلام تازه میشود، که دری و دیواری خاطره میسازد باز... از همان جاست که چاه میشود مرهمِ علی علیهالسلام. که میشود سنگ صبورِ شبهای بی فاطمهی علی علیهالسلام. از همان شقشقیه به بعد است که علی میشود کهکشان ِ درد، که میشود تمامِ حجمِ عظیمِ غربت... که میشود شبگرد آرام ِآسمان... که میشود به پهنای صورت اشک... که میشود بی تو... فاطمه سلاماللهعلیها!
•
پسر عباس گفت: ای امیرمومنان چه شود که به خطبه بپردازی و سخن را از آنجا که ماند، آغاز کنی؟ فرمود: پسر عباس، هرگز! آنچه شنیدی شعلهی غم بود که سر کشید... (بخشی از خطبهی شقشقیه)
#نرگس_راد
@Naargesrad
زندگی هر چند وقت یکبار پیش چشمانم رنگ میبازد و به یکباره معنایش را از دست میدهد. پیچش ناموزون پرسش «آخرش که چی؟» در رگهای روزمرهام قوت میگیرد و انزوا اصلیترین رکن برای ادامهام خواهد شد. آنوقت باید بیوفتم دنبال دستآویزی برای نجات. برای وصل شدن دوباره به زمان. ناجی اینبار، موراکامی بود. درگیر جهانبینیِ رک و پوستکندهی این بشر در کتاب «وقتی از دویدن حرف میزنم، از چه چیزی حرف میزنم» شدم که سادهترین شکل حقیقت را که البته ترسناک است و ناخوشایند، همچون تکه کاغذهای دستنویسِ سیاه شدهای روی وجودم آوار کرد و تا حدود زیادی به پرسش خانهخراب کن «آخرش که چی؟» پاسخ داد.
بله دوستان! زندگی همین است و به قول سلطانِ فعلی قلبم، حضرت هاروکی موراکامی: «تقصیر کسی نیست. اینها قوانین بازی هستند. درست مثل وقتی که رودخانه به سوی دریا جریان پیدا میکند، حرکت و کاهش سرعت آن بخشی از چشمانداز طبیعت است و من باید این مهم را بپذیرم. شاید مرحلهی لذتآوری نباشد و نتیجهای که از آن میگیرم ناخوشایند باشد. اما انتخاب دیگری ندارم. تا حالا از زندگیام لذت بردهام. حتی اگر نتوانم بگویم که کاملا لذت بردهام!»
#نرگس_راد #گزیده_کتاب
@Naargesrad
Repost from مادر شاد
@madare_shad_
میلیون ها نفر در آرزوی جاودانگی هستند
در حالی که نمیدانند
با عصرِ بارانیِ روز تعطیل خود چه کنند…
روزتون سرشار از حال خوب
یکشنبه ۲۱/آبان
از قضا، صبح این شنبه محکوم به یک تراژدی مغموم بود. شبیه مادری ناکام که سر صبحی با ذوقِ آغاز هفتهای نو، چای دم کرده، مواد پنکیک خانگی را همزده، دمای ماهیتابه را به دقت چک کرده، مواد را که تویش ریخته، بالای سرش ایستاده تا حبابهای ریز بزند و بعد پنکیک خوشرنگِ آماده را قالب زده. بعد قریحهی داستانسراییاش را ریخته توی بیضیِ بشقاب، خرس کوچولوهاش را با هم دوست کرده، برایشان خانه ساخته، توی آسمانش ماه و ستاره کاشته و بعد داستان کوتاهِ شیرینش را وسط سفرهی صبحانهی قلمکاری گذاشته و باز برای کودکش قصهی دوستی گفته و کودک بیکه حتی گاز کوچکی به شیرینی آن قصه بزند، مزهی خرس کوچولوها را پس زده، خانهشان را پس زده، ماه و ستاره را پس زده، سفرهی قلمکاری را پس زده و به گمانم با این اوضاع کل شنبه را پس زده باشد!
خواستم بگویم که بعضی شنبهها هم اینطورند. نه با عطرِ قهوه شروع میشوند و نه با کنار زدن پردهها و نه با بویِ چنارهای نمناک. خالی از هر انگیزهی کوچکی. خاصه اگر مادر باشی و کودکت از قضا، با دندهی چپش صبح کرده باشد!
#نرگس_راد
@Naargesrad
متر برداشتهام و عرض شانههام را اندازه میگیرم. از سرشانهی سمت راست تا سرشانهی سمت چپ. بعد عددها را میگذارم توی یک جدول سایزبندی که قبلا سرچ کرده بودم برای خرید آن بارانی یشمی رنگ که هیچوقت نخریدمش. همه چیز نسبت به سایزم نرمال است. من اما چند روزیست که فهمیدهام شانههایم برای این زندگی زیادی کوچکاند. و این موضوع آنقدر درگیرم کرد که آخر سر با خودم فکر کردم که ای کاش من هم شبیه آسترولوژیستها به چیزهایی اعتقاد داشتم. آنوقت حالِ بد و انرژی نداشتهی روز و ماه و سالَم را ربط میدادم به چِفت نبودن سیاره زهره با ستارهی فلان در لحظهی تولدم. یا شاید سنگینی شانههام، مخصوصا وجود آن دو نقطهی سفتِ متورمِ بالای کِتفم را بیربط نمیدانستم با جزییات گودالهای ماه و جزر و مدِ اقیانوسها. و بعد همه چیز تمام میشد.
نویسندهی کتابی که به تازگی خواندهام حس میکرد انرژی کل بدنش در انگشت سوم پای چپش مسدود شده چون آن نقطه متورم شده بود. به انگشت کوچک هر دو پام نگاه میکنم که همیشهی خدا متورم و ملتهباند. بعد فکر میکنم که رفتهرفته لابد آنقدر انرژی روی این نقطه جمع میشود تا انگشت کوچک هر دو پام اندازهی انگشت شَستم شود. و بعد از تصور داشتن چهار تا انگشت شَست روی پاهام خندهام میگیرد و همه چیز باز محو میشود.
انرژیای اگر درون من جاری بوده باشد، بیشک حالا توی دستهای من مسدود است. روی شانههام بیشتر. دستهام دیگر نمینویسند و بازوهام برای آغوشهای مکرر زیادی خستهاند. همین است که حس میکنم چگالی هزار کهکشان بر مدار شانههای من میگردد و شانههای من اما این روزها برای تحمل این همه بار زیادی کوچکاند.
#نرگس_راد
@Naargesrad
همیشه همین است؛ هرچقدر هم آدم برای رسیدن به چیزی انتظار بکشد، از خواب و خوراک بیفتد، با خودش بگوید اگر به خواستهی دلش نرسد میمیرد، باز هم وقتی به خواستهاش میرسد، هرچقدر هم که انتظار خون به جگرش کرده باشد، باز حس میکند زمان بیشتری نیاز داشته، میفهمد در آرزوی چیزی بودن از رسیدن به مقصود بهتر است.
شرم
#مکنا_گودمن #گزیده_کتاب
@Naargesrad
همیشه همین است؛ هرچقدر هم آدم برای رسیدن به چیزی انتظار بکشد، از خواب و خوراک بیفتد، با خودش بگوید اگر به خواستهی دلش نرسد میمیرد، باز هم وقتی به خواستهاش میرسد، هرچقدر هم که انتظار خون به جگرش کرده باشد، باز حس میکند زمان بیشتری نیاز داشته، میفهمد در آرزوی چیزی بودن از رسیدن به مقصود بهتر است.
شرم
#مکِنا_گودمن #گزیده_کتاب
@Naargesrad
کلمههایی هست که آرزو داشتم قلم من بر روی صفحهی کاغذ مینوشت. جملههایی هست که دوست داشتم نقطهی پایان آنها را من گذاشته بودم. متنهایی هست که کاشکی از دهان من خوانده میشد برای اولین بار.
این قسمت از وصیتنامهی خیالی مکِنا گودمن نویسندهی کتاب شرم که از ترس مرگ برای بچههای کوچکش نوشته و هرچند روز یکبار آن را بازبینی میکند و چیزهایی به آن اضافه میکند تا به تعبیر خودش با خیال راحتتری بمیرد، از همان متنهاست: «سخت تلاش کردم تا دوستتان داشته باشم، تا کاری کنم که بفهمید دوستتان دارم و کاری کنم که همه دوستتان داشته باشند. در یک چشم بههم زدن پیر شدم. عاشق و دیوانه شدم و دل به دریا زدم، همین کارهایم هم دستم را بست. مسیر همواری نبود؛ کاش حداقل تلخیهای این جهان برای شما آسان شود. کاش بودم تا از خودم دفاع میکردم.»
#گزیده_کتاب
@Naargesrad
Repost from N/a
دیدهی بدبین بپوشان ای کریمِ عیبپوش
زین دلیریها که من در کنجِ خلوت میکنم!
#غزلیات_حافظ
