en
Feedback
Liberation~

Liberation~

Open in Telegram

نامه‌های نوشته نشده، برگ‌های کنده شده از خاطرات، قلب‌های فراموشکار، زخم‌های تا همیشه باز. |لطفا بدون ذکر منبع نوشته‌ها رو کپی نکنید.|

Show more
410
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days
Posts Archive
می‌خوام دوباره بنویسم. می‌خوام اون ارتباط گمشده رو‌ پیدا کنم. می‌خوام به کلمات شکل بدم و جوهر قلم رو با جملات سنگین و چند کیلویی ورز بدم. می‌خوام دوباره همه چیز رو ببینم. می‌خوام با چشم‌های خودم تو رو ببینم. می‌خوام خودم رو ببینم. می‌خوام تو رو جایی ببینم که نه گذشته وجود داره و نه آینده. می‌خوام بفهمم که این‌جا نبودن برای بقیه چه حسی داره. برای اون‌ها که از این مرز رفتن و برای تمام کسانی که از یاد رفتن. می‌خوام فقط یک بار دیگه لبخند بزنم. می‌خوام بخاطر خنده‌های تو، لبخند بزنم. می‌خوام چین‌ و چروک گوشه‌ی چشم‌هات رو این بار بخاطر چیزی جز اخم و اشک ببینم. می‌خوام کنارت آروم حرف بزنم. می‌خوام دیگه داد نزنم. می‌خوام فریادهام رو برای مردمک‌های سرد و خشمگین بدرقه نکنم. می‌خوام ببینم تنها نبودن چه حسی داره. می‌خوام بفهمم که وقتی برمی‌گردی قلبم چه رنگی داره. می‌خوام دنبالت بگردم و زیر این آوار خم نشم. می‌خوام به جایی نگاه کنم و از غم، قفسه‌ی سینه و دنده‌هام تیر نکشن. می‌خوام بشنوم. می‌خوام راه برم روی چمن‌هایی که از بارون سپیده‌دم تازه شدن. می‌خوام اون هوایی رو نفس بکشم که سرب دروغ درش وجود نداره. می‌خوام خوب بشم. می‌خوام دردها محو بشن. می‌خوام غم‌ها از تن ‌خسته و رنجور آدم‌ها پاک بشن. می‌خوام دیگه کابوس نبینم. می‌خوام دیگه اون پرواز رو در حال سقوط نبینم. می‌خوام برات قصه بشم، آواز بشم. می‌خوام برای تو، صدا و رقص و شور بشم. می‌خوام بخاطرت بال پرنده بشم. می‌خوام اون مرغابی آبی کنار دریا بشم. می‌خوام بیدار بشم و خواب‌ها تموم شده باشن. می‌خوام صبح رو ببینم و سرسره‌ی احساسات رو که از شادی و رهایی پر می‌شن. می‌خوام شب‌ها به ترس فکر نکنم. به اون اتاقک یک در یک و قفس فکر نکنم. می‌خوام به میله‌های آهنی و زمین خشک و سنگی فکر نکنم. می‌خوام اون روز رو ببینم. می‌خوام تو رو، اون روز ببینم. می‌خوام آدم‌ها رو توی اون روز خوب تماشا کنم. می‌خوام به ستاره‌‌ی دنباله‌دار چشم بدوزم و آرزوی کلمه‌ای با سه حرف رو نکنم. می‌خوام میم، ر، گاف رو از خودم و تو دور ببینم. می‌خوام فقط برای زنده موندن تلاش نکنم. می‌خوام برای اون لحظه، زندگی کردن رو یاد بگیرم. می‌خوام بمونم. می‌خوام گوی‌های طلایی خاطرات و رویاها رو پس بگیرم. می‌خوام از یک زندگی نو، نفس بگیرم. می‌خوام غبارهای این روح رو با دست‌هایی که هنوز توان و قدرت جوانی رو دارن پاک کنم. می‌خوام برات نجنگم. می‌خوام بخاطرت با خیال آسوده سر روی بالش بذارم. می‌خوام این بار از تو، شونه‌هات رو تنها برای اشک شوق قرض بگیرم.

not_allowed_tv_girl_slowed_instrumental__Uj-uJdUM7Gw_140.mp34.80 MB

اما در پاره‌ای موارد، ادامه دادن، فقط ادامه دادن مافوق قدرت بشر است. –آلبر کامو

Snow_Flower_feat._Peakboy_by_V.hd.mp36.88 MB

Dear 2026, who believes that you came eventually..?

خیلی دوستت دارم ولی فکر کنم اجازه بدم وقتی امشب ساعت از دوازده گذشت؛ برای همیشه، توی این شب باقی بمونی. خاطرات خوب تا وقتی خوب می‌مونن که آدم‌هاش عوض نشده باشن. ما هر دو تغییر کردیم و من وقتی به آینه نگاه می‌کنم؛ دیگه اون اون آدم گذشته رو نمی‌بینم. شاید برات خنده‌دار به نظر بیاد، ولی فکر کنم دیگه همه چیز برای من تموم شده باشه. دیگه برات تلاش نمی‌کنم و دیگه بهت فکر نمی‌کنم. نخ آرزوهام رو از تو جدا می‌کنم و رویاهام رو با غلط‌گیر به یه بوم سفید تبدیل می‌کنم. باید کافی باشه. تا همین‌جا هم راه زیادی رو با من اومدی. توی ذهن من و توی خاطراتم. نمی‌تونم خیلی سر و صدا کنم و بگم این یه پایانه؛ اما احتمالا خودت فهمیده باشی. احتمالا از خیلی قبل‌تر، تو هم این رفتن بدون بازگشت رو دیده باشی.

OND’s random. [October, November, December.]
+9
OND’s random. [October, November, December.]

من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت –سهراب سپهری

غم‌انگیز نیست؟ تو رفتی و خاطرات ما، یکی از خونه‌هاش رو از دست داد. حالا فقط من موندم و خونه‌ای که بی‌شباهت به ویرانه نیست. من و خاطرات شکسته‌ای که به مرور ترک‌های بزرگ‌تری برمی‌دارن و از واقعیت روز به روز بیشتر فاصله می‌گیرن.

You're being naive, Nancy! Those people... they're not wired like me and you, okay? They don't spend their lives trying to get a look at what's behind the curtain. They like the curtain. 🎥Stranger things, S2E5

Repost from N/a

شعر، تا همیشه نجات دهنده است؛ و کلمات، تا به ابد، ناجی‌های بالقوّه و بی‌منت‌اند.

When the times are miraculous, when I stop to think twice; When I sleep in the bushes next to where the treasure lies..

هنوز دلم برای اون خونه تنگ می‌شه. برای اون ساختمون طوسی و باغچه‌ای پر از قاصدک‌ها و گل‌های زرد. دلم برای عصرهای اون حیاط تنگ می‌شه. برای دوچرخه سواری با بچه‌ها و دویدن از پله‌ها. برای حرف زدن‌ با دوست‌ها دم در خونه که انگار هیچ وقت تموم نمی‌شدن. دلم برای اون آسانسور با ظرفیت سه نفره‌اش تنگ می‌شه. برای پهن کردن قالیچه‌ی قرمز رنگ روی سنگ‌فرش راهروها. برای بازی کردن و خندیدن توی پیچ پارکینگ و پشت ماشین‌ها. هنوز دلم برای کودکی تنگ می‌شه. برای بچگی کردن و غصه‌ها رو ریزِ ریز خوردن. این روزها غصه‌ها انقدر بزرگن که نه از گلوم پایین می‌رن، نه توی قلبم ته‌نشین می‌شن. شبیه به آجرهای نپخته می‌مونن. شبیه به یاس‌های حیاط که با یه طوفان زمین ریختن و شیره‌های طلایی‌ش رو خشک و کدر کردن. دلم برای چهارده سال پیش تنگ می‌شه. برای وقتی که تازه به سن دو رقمی رسیده بودم. برای وقتی که بعد از دو سال، دوباره به شهر برگشته بودم. به خونه، به تو، به قلبم. دلم تنگ می‌شه. دلم برای همه چیز تنگ می‌شه و لحظه‌ها خیلی کوتاهن. می‌خوام دوباره بهت بگم دوستت دارم و می‌خوام دوباره بشنوم که دوستم داری. نمی‌شه. نیستی. نیستم. دلم برای تو هم تنگ می‌شه. برای توی چهارده سال پیش. برای اون روز، اون حرف، اون نگاه. فرقی نمی‌کنه من چند بار بگم یا بنویسم؛ بالاخره همه چیز به جایی می‌رسه که تموم می‌شه. تموم می‌شه و من باز هم دلم برای همه‌ی این‌ها تنگ می‌شه. تموم می‌شه و این قلب دوباره توی جاده‌ی بیراهه‌ی غم‌ها گم می‌شه.

قلبم قراره تا آخر فصل، کنار شومینه‌ی احساسات گرم باقی بمونه. |سومین روز زمستون|
+1
قلبم قراره تا آخر فصل، کنار شومینه‌ی احساسات گرم باقی بمونه. |سومین روز زمستون|

من درباره‌ی چیزهای ساده رویا می‌بافم. در مورد نشستن توی یک کتابخونه که از سقف تا کف با کتاب‌های قدیمی پر شده باشه، چای نوشیدن توی فنجون‌های گل‌دار، ورق زدن کتابی که بعد مدت‌ها پیداش کردم و احتمالا فراموش کردن تمام چیزها. فراموش کردن همه‌ی اتفاقاتی که توی دنیایی به اسم جهان بیرون در حال رقم خوردنه.

photo content

اگه دوست داشتین می‌تونین برام نامه‌ بنویسین؛ با اینکه فقط یک روز باقی مونده!📬

جای زخمت روی من مونده. جای زخمت تا همیشه روی من می‌مونه. متاسفم که امشب هم دوباره به تو فکر کردم. متاسفم که یک دقیقه بیشتر، دوباره توی ذهنم و قلبم و انگشت‌های خسته‌ و قلب شکسته‌ام نگهت داشتم. هنوز سنگینم. هنوز شبیه به یک سنگ، ته یک دریای عمیقم. همون ‌قدر ساکن و همون قدر غیرقابل انکار. برای تو می‌نویسم؛ هنوز، هر روز، همیشه. انگار که دلتنگی تنها دردی‌ست که چاره نداره. شبیه به یک تهوعِ بی‌زمانه. شبیه به حالتی که نه صبحه نه شب. شبیه به وقتی که نه حالت خوبه و نه بد. متاسفم. متاسفم که نگاهم رو دوباره روی تو نگه داشتم. باید برم. تقریبا هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که باید از توی خاطراتم و از کنار تو بودن فرار کنم. باید دست بردارم و این سری که همیشه درد می‌کنه رو دوباره با یک دستمالِ زبر و محکم‌تر نبندم. خسته‌‌ام، خواب ندارم و بیداری‌ها رو برای یک ثانیه بیشتر رویای تو رو دیدن کنار می‌زنم. متاسفم که بهت فکر کردم. متاسفم که باز هم بهت فکر می‌کنم. تو همیشه این‌جایی. تو هنوز هستی. حتی وقتی که من از پشت این پرده‌ی مه گرفته با دست‌هام کنارت می‌زنم؛ تو باز هم وجود داری. مطمئنا تو یک جایی برای من وجود داری و من فقط نمی‌تونم بهت برسم. چون که تو هم‌زمان که نزدیکی؛ خیلی از من دوری. انگار که عکس من باشی؛ نه خود من. انگار که خط موازی من باشی؛ نه اون خط متقاطع و رسیده به خط من. انگار که این‌جا باشی؛ ولی نه توی دنیای شبیه به من. متاسفم. متاسفم که باز برات می‌نویسم. متاسفم که چهره‌ها هر چقدر هم تلاش کنی؛ از توی ذهنت پاک نمی‌شن. من فقط غم‌ها رو می‌بینم و عینکی برای ترجمه‌ی احساسات خوش ندارم. من بخاطر تو نه، اما بخاطر ما هنوز هم غصه دارم. غصه‌های بزرگ، غصه‌های زیاد؛ شبیه به سنگ‌های نشسته پایین کوه‌ها، شبیه به صدف‌های جامونده کنار ساحل‌ها. کاش می‌دونستی که من برای تو، هنوز هم یک قلب دارم. یک قلب شکسته‌ی کم‌رنگ. یک قلب از دست‌ رفته‌ی غرق شده با صدها سنگ. ولی نمی‌دونی و منم بهت نمی‌گم. پس فقط، دوباره متاسفم. متاسفم که بدون تو حتی یک روز هم ندارم و فقط شب دارم. که تنها، ساعت‌های طولانی و تاریکِ بدرنگ دارم.

احتمالا، دوباره قصه‌ها؛