en
Feedback
‌داستان های ترسناک (واقعی)

‌داستان های ترسناک (واقعی)

Open in Telegram

افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی) داستانهای ترسناک رویت جن فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇 @edriisam چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻 @scarystv ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻 @HorrormovieBot تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻 @tarefeh_scary

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel ‌داستان های ترسناک (واقعی)

Channel ‌داستان های ترسناک (واقعی) (@storiscary) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 49 564 subscribers, ranking 5 554 in the Movies category and 6 959 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 49 564 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 751 over the last 30 days and by -26 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.88%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.31% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 418 views. Within the first day, a publication typically gains 1 639 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 149.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as وقت, کس, صدا, چیز, تعریف.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی) داستانهای ترسناک رویت جن فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇 @edriisam چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻 @scarystv ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻 @HorrormovieBot تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻 @tarefeh_...

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Movies category.

49 564
Subscribers
-2624 hours
+2107 days
+75130 days
Posts Archive
#ارسالی سلام من امیرعلیم این داستانی که میگم واقعیه و تقریبا برای ۵ساله پیش هست اون موقع من کلا ۱۶سال سن داشتم من یه مادربزرگ دارم که قبلا توی قرچک یکی از شهر های تهران خونه داشت ولی نه یه خونه عادی خونه ای که ۳۰سال ساخت بود و به شدت سنگین اینجوری بود که ما از در حیاط وارد میشدیم انگار یه چیزی بیفته روی ما توی اون خونه کل اعضای خانواده یه چیزی دیدن عمم اخر شب میخواست بره دستشویی میگفت ساعت۲یا۳شب که از خواب بیدار شدم رفتم حیاط برم سرویس. سرویس بهداشتی آخر حیاط بود میگه داشتم میرفتم یه گربه دیدم تقریبا اندازه ی ماشین بود دستاش رو انداخته بود روی هم و لبخند زد و حین لبخند زدن گفت: سللام خیلی کشیده و با خنده الان که دارم میگم مو به تنم سیخ میشه حقیقتا عمم گفت گربه است دیگه ولش کن رفت سرویس برگشت اوند در خونه رو باز کنه پیش خودش گفت خدایا این چی بود من دیدم میگه مو به تنم سیخ شد سریع رفتم خونه خوابیدم یه سری اتفاقی هم برای من افتاد کل خانواده جمع شده بودیم و بابام به من گفت برو از آشپزخونه یه قاشق بیار کمه رفتم. آشپزخونه داخل اتاق بود رفتم اشپزخونه قاشق رو اومدم بردارم یهو یه صدای عجیبی اومد خم شدم دیدم زیر کابینت یکی هست که فقط چهره بود مشکی چشم های خیلی گنده و صورتش شبیه یه گرگ بود که انگار با ماهیتابه بزنی تو صورتش و لح شده باشه اونجوری بود حقیقتا جراعت نکردم و فرار کردم به قران اینا واقعین همین الان که دارم میگم مو به تم داره سیخ میشه ما چندتا حرفه ای اوردیم اونجا با یه دستگاه روی زمین میکشیدن و وقتی چیز عجیبی پیدا میشد دستگاه بوق میزد همه جا گرفتیم هیچی نشد تا رسیدیم به اتاق یه تیکش رسیدیم دستگاه یه جوری بوق میزد ما گفتیم الان میترکه اونجارو‌حدودا ۵تا۶متر کندیم‌و رسیدیم به یک کتاب دعا نویس اوردیم کتابو دید و گفت اینجا قبا خونه ی یک ادمی بوده که الان روحش در اینجا زندگی میکنه و دوست نداره شما اینجا باشید همین شد که مادربزرگم اون خونه رو فروخت و رفت شمال خونه گرفت. تمام چیزی که گفتم واقعی بود میخواید باور کنید میخواید نکنید ولی این حقیقته. صاحب کانال محترم این داستان خیلی زیاده و قول میدم تقریبا همشو تایپ کنم ولی فعلا در حد توانم این بود با اجازه... 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0 اخرین باره میزارم⛔️

انتخاب کردین ؟ بردارم ؟

Repost from N/a

ادریس بیداره بیاید چت جواب همتونو میدم😁❤️👇 @Edriisam

اگر این متن رو داری میبینی یه نشونه‌ست برای آغاز مسیری جدید از زندگیت تا یاد بگیری که چطوری،خیلی سریع به موفقیت برسی! 💸✅ اگه
اگر این متن رو داری میبینی یه نشونه‌ست برای آغاز مسیری جدید از زندگیت تا یاد بگیری که چطوری،خیلی سریع به موفقیت برسی! 💸✅ اگه میخوای درآمدت چندبرابر بشه 💰 اگه میخوای لایف استایل زندگیت متحول شه 💡 وارد کانال شو بهت یاد میده چطور دلاری پول در بیاری اینجا میتونی روزانه درامد داشته باشی و سرمایتو چن برابر کنی. لینک عضویت کانال وی ای پی✅👇👇 https://t.me/+Nvc7aCDJvXJjNWQ8 https://t.me/+Nvc7aCDJvXJjNWQ8

داستان ترسناک : خانواده ای از آل و طایفه جن تو گرمسار ! - پیدا کردن طلسم به کمک گربه!😱❌ 🎬فوبیا 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#ارسالی سلام من امیرعلیم این داستانی که میگم واقعیه و تقریبا برای ۵ساله پیش هست اون موقع من کلا ۱۶سال سن داشتم من یه مادربزرگ دارم که قبلا توی قرچک یکی از شهر های تهران خونه داشت ولی نه یه خونه عادی خونه ای که ۳۰سال ساخت بود و به شدت سنگین اینجوری بود که ما از در حیاط وارد میشدیم انگار یه چیزی بیفته روی ما توی اون خونه کل اعضای خانواده یه چیزی دیدن عمم اخر شب میخواست بره دستشویی میگفت ساعت۲یا۳شب که از خواب بیدار شدم رفتم حیاط برم سرویس. سرویس بهداشتی آخر حیاط بود میگه داشتم میرفتم یه گربه دیدم تقریبا اندازه ی ماشین بود دستاش رو انداخته بود روی هم و لبخند زد و حین لبخند زدن گفت: سللام خیلی کشیده و با خنده الان که دارم میگم مو به تنم سیخ میشه حقیقتا عمم گفت گربه است دیگه ولش کن رفت سرویس برگشت اوند در خونه رو باز کنه پیش خودش گفت خدایا این چی بود من دیدم میگه مو به تنم سیخ شد سریع رفتم خونه خوابیدم یه سری اتفاقی هم برای من افتاد کل خانواده جمع شده بودیم و بابام به من گفت برو از آشپزخونه یه قاشق بیار کمه رفتم. آشپزخونه داخل اتاق بود رفتم اشپزخونه قاشق رو اومدم بردارم یهو یه صدای عجیبی اومد خم شدم دیدم زیر کابینت یکی هست که فقط چهره بود مشکی چشم های خیلی گنده و صورتش شبیه یه گرگ بود که انگار با ماهیتابه بزنی تو صورتش و لح شده باشه اونجوری بود حقیقتا جراعت نکردم و فرار کردم به قران اینا واقعین همین الان که دارم میگم مو به تم داره سیخ میشه ما چندتا حرفه ای اوردیم اونجا با یه دستگاه روی زمین میکشیدن و وقتی چیز عجیبی پیدا میشد دستگاه بوق میزد همه جا گرفتیم هیچی نشد تا رسیدیم به اتاق یه تیکش رسیدیم دستگاه یه جوری بوق میزد ما گفتیم الان میترکه اونجارو‌حدودا ۵تا۶متر کندیم‌و رسیدیم به یک کتاب دعا نویس اوردیم کتابو دید و گفت اینجا قبا خونه ی یک ادمی بوده که الان روحش در اینجا زندگی میکنه و دوست نداره شما اینجا باشید همین شد که مادربزرگم اون خونه رو فروخت و رفت شمال خونه گرفت. تمام چیزی که گفتم واقعی بود میخواید باور کنید میخواید نکنید ولی این حقیقته. صاحب کانال محترم این داستان خیلی زیاده و قول میدم تقریبا همشو تایپ کنم ولی فعلا در حد توانم این بود با اجازه 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#ارسالی ‌ سلام من اسمم ضحاس و ۱۸ سالمه ساکن همدان هستم... . چیزی که میخوام تعریف کنم حدودا برمیگرده به ۷ سال قبل... . اوایل فروردین پدر من یه خونه قدیم ساخت و بشدت بزرگ زیر قیمت پیدا کرد و خلاصه ما به اون خونه نقل مکان کردیم. من یه خواهر بزرگتر از خودم دارم و توی خانواده به فرد نترس معروفه. از هیچ چیزی نمیترسه. توی این خونه  اتفاقاتی میوفتاد و اعضای خانواده من اذیت میشدن. همه ما توی اون تجربه دیدن و شنیدن داشتیم. موضوع از جایی شروع میشه که بعد از تقریبا چند ماه اولی که ما تو اون خونه بودیم، خواهرم هر شب راس ساعت دوازده صدای خوردن سنگ ریزه به شیشه اتاقمون رو میشنید. این اتفاق هرشب می افتاد. من و خواهرم هر دو تو یک اتاق می خوابیدیم و اتاق پدر و مادرم هم رو به روی اتاق ما بود. شیشه هر دو پنجره رو به حیاط بود و حیاط این خونه خیلی بزرگ بود. بعد از گذشت چندین هفته خواهرم دیگه طاقت نمیاره و به مادرم این موضوعو میگه ولی مادرم باور نمیکنه. خواهرم هم برای اثبات پیشنهاد کرد که مادرم یک شب پیش ما بخوابه. مادرم هم قبول میکنه و خلاصه شب توی اتاق ما میمونه. بعد از چند دقیقه راس ساعت ۱۲ توی حد فاصل یک دقیقه چندین بار به شیشه اتاق از داخل حیاط سنگ ریزه پرت میشه و مادرم هم پی به واقعی بودن این موضوع میبره. بعد از حدود چندین شب ... . اولین تجربه خواهرم این بود. که بعد از اون هم بالغ بر چندین بار اذیت های صورت میگیره. بعد از خواهرم اتفاقات به سمت مادرم برمیگرده. مادر من اکثرا تا ساعت ۳ شب بیدار می مونده و با موبایل کار میکرده که به صورت خیلی اتفاقی تابلو چهارقل از روی دیوار پذیرایی به وسط پذیرایی پرت میشه! مادرم اولش خیلی میترسه ولی بعد از چندین بار آیت الکرسی خوندن و صلوات فرستادن اون چهارقلو برمیداره و دوباره میذارتش روی دیوار. بعد از اینکه مادرم برمیگرده روی مبل بشینه تعریف میکنه که یک نفر به صورت خیلی واضح بهش میگه که "نمیخوای بخوابی؟" داستان ها و اذیت ها ادامه دار میشه تا اینکه ما مجبور میشیم وسط زمستون اون خونه رو بفروشیم و به یه خونه جدید نقل مکان کنیم. شرمنده خیلی زیاد شد... البته خیلی کم نوشتم و قضیه خیلی گسترده تر و بیشتر از این حرفا بود و اگر فکر میکنید دارم دروغ میگم اگه بخواین میتونم آدرس اون خونه رو بدم چون تمام حرفام حقیقت بود. 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

دوستان ادریس بیداره بیاید چت😂❤️👇 @edriisam

⭕️سلام مریم صالحی ام ۲۲ سالمه و دانشجوم حقوقم ماهی ۳۰۰- ۴۰۰ میلیونه و پولدارترین فرد خانوادم هستم همه میپرسن رمز چی میزنی شوگ
⭕️سلام مریم صالحی ام ۲۲ سالمه و دانشجوم حقوقم ماهی ۳۰۰- ۴۰۰ میلیونه و پولدارترین فرد خانوادم هستم همه میپرسن رمز چی میزنی شوگر داری گنج پیدا کردی انقدی که میپرسن خسته شدم یکبار و برای همیشه میگم این چنل بود که زندگیمو عوض کرد ازش ممنونم جوین بشید👇 https://t.me/+p9u4DlmOGV01NTA0 https://t.me/+p9u4DlmOGV01NTA0

🗣داستان ترسناک : موقوفه اجنه (باغی که میگن موقوفه بسم الله هاست!)😱❌ 🎬ایرانیکا 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#ارسالی سلام من امیرعلیم این داستانی که میگم واقعیه و تقریبا برای ۵ساله پیش هست اون موقع من کلا ۱۶سال سن داشتم من یه مادربزرگ دارم که قبلا توی قرچک یکی از شهر های تهران خونه داشت ولی نه یه خونه عادی خونه ای که ۳۰سال ساخت بود و به شدت سنگین اینجوری بود که ما از در حیاط وارد میشدیم انگار یه چیزی بیفته روی ما توی اون خونه کل اعضای خانواده یه چیزی دیدن عمم اخر شب میخواست بره دستشویی میگفت ساعت۲یا۳شب که از خواب بیدار شدم رفتم حیاط برم سرویس. سرویس بهداشتی آخر حیاط بود میگه داشتم میرفتم یه گربه دیدم تقریبا اندازه ی ماشین بود دستاش رو انداخته بود روی هم و لبخند زد و حین لبخند زدن گفت: سللام خیلی کشیده و با خنده الان که دارم میگم مو به تنم سیخ میشه حقیقتا عمم گفت گربه است دیگه ولش کن رفت سرویس برگشت اوند در خونه رو باز کنه پیش خودش گفت خدایا این چی بود من دیدم میگه مو به تنم سیخ شد سریع رفتم خونه خوابیدم یه سری اتفاقی هم برای من افتاد کل خانواده جمع شده بودیم و بابام به من گفت برو از آشپزخونه یه قاشق بیار کمه رفتم. آشپزخونه داخل اتاق بود رفتم اشپزخونه قاشق رو اومدم بردارم یهو یه صدای عجیبی اومد خم شدم دیدم زیر کابینت یکی هست که فقط چهره بود مشکی چشم های خیلی گنده و صورتش شبیه یه گرگ بود که انگار با ماهیتابه بزنی تو صورتش و لح شده باشه اونجوری بود حقیقتا جراعت نکردم و فرار کردم به قران اینا واقعین همین الان که دارم میگم مو به تم داره سیخ میشه ما چندتا حرفه ای اوردیم اونجا با یه دستگاه روی زمین میکشیدن و وقتی چیز عجیبی پیدا میشد دستگاه بوق میزد همه جا گرفتیم هیچی نشد تا رسیدیم به اتاق یه تیکش رسیدیم دستگاه یه جوری بوق میزد ما گفتیم الان میترکه اونجارو‌حدودا ۵تا۶متر کندیم‌و رسیدیم به یک کتاب دعا نویس اوردیم کتابو دید و گفت اینجا قبا خونه ی یک ادمی بوده که الان روحش در اینجا زندگی میکنه و دوست نداره شما اینجا باشید همین شد که مادربزرگم اون خونه رو فروخت و رفت شمال خونه گرفت. تمام چیزی که گفتم واقعی بود میخواید باور کنید میخواید نکنید ولی این حقیقته. صاحب کانال محترم این داستان خیلی زیاده و قول میدم تقریبا همشو تایپ کنم ولی فعلا در حد توانم این بود با اجازه 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک👍

#ارسالی ‌ سلام من اسمم ضحاس و ۱۸ سالمه ساکن همدان هستم... . چیزی که میخوام تعریف کنم حدودا برمیگرده به ۷ سال قبل... . اوایل فروردین پدر من یه خونه قدیم ساخت و بشدت بزرگ زیر قیمت پیدا کرد و خلاصه ما به اون خونه نقل مکان کردیم. من یه خواهر بزرگتر از خودم دارم و توی خانواده به فرد نترس معروفه. از هیچ چیزی نمیترسه. توی این خونه  اتفاقاتی میوفتاد و اعضای خانواده من اذیت میشدن. همه ما توی اون تجربه دیدن و شنیدن داشتیم. موضوع از جایی شروع میشه که بعد از تقریبا چند ماه اولی که ما تو اون خونه بودیم، خواهرم هر شب راس ساعت دوازده صدای خوردن سنگ ریزه به شیشه اتاقمون رو میشنید. این اتفاق هرشب می افتاد. من و خواهرم هر دو تو یک اتاق می خوابیدیم و اتاق پدر و مادرم هم رو به روی اتاق ما بود. شیشه هر دو پنجره رو به حیاط بود و حیاط این خونه خیلی بزرگ بود. بعد از گذشت چندین هفته خواهرم دیگه طاقت نمیاره و به مادرم این موضوعو میگه ولی مادرم باور نمیکنه. خواهرم هم برای اثبات پیشنهاد کرد که مادرم یک شب پیش ما بخوابه. مادرم هم قبول میکنه و خلاصه شب توی اتاق ما میمونه. بعد از چند دقیقه راس ساعت ۱۲ توی حد فاصل یک دقیقه چندین بار به شیشه اتاق از داخل حیاط سنگ ریزه پرت میشه و مادرم هم پی به واقعی بودن این موضوع میبره. بعد از حدود چندین شب ... . اولین تجربه خواهرم این بود. که بعد از اون هم بالغ بر چندین بار اذیت های صورت میگیره. بعد از خواهرم اتفاقات به سمت مادرم برمیگرده. مادر من اکثرا تا ساعت ۳ شب بیدار می مونده و با موبایل کار میکرده که به صورت خیلی اتفاقی تابلو چهارقل از روی دیوار پذیرایی به وسط پذیرایی پرت میشه! مادرم اولش خیلی میترسه ولی بعد از چندین بار آیت الکرسی خوندن و صلوات فرستادن اون چهارقلو برمیداره و دوباره میذارتش روی دیوار. بعد از اینکه مادرم برمیگرده روی مبل بشینه تعریف میکنه که یک نفر به صورت خیلی واضح بهش میگه که "نمیخوای بخوابی؟" داستان ها و اذیت ها ادامه دار میشه تا اینکه ما مجبور میشیم وسط زمستون اون خونه رو بفروشیم و به یه خونه جدید نقل مکان کنیم. شرمنده خیلی زیاد شد... البته خیلی کم نوشتم و قضیه خیلی گسترده تر و بیشتر از این حرفا بود و اگر فکر میکنید دارم دروغ میگم اگه بخواین میتونم آدرس اون خونه رو بدم چون تمام حرفام حقیقت بود. 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

اقا زدن هر چی امکانات پولی ربات هست رو هک کردن پخشش کردن 😹👽

ربات جدید هک شده پابلیک شد !!!!!!! این ربات توسط انانموس کرک شده همه امکانات پولشو هک کردن رایگان کار میکنه !!! دهنشون سرویس 💀😈 @Instagramdownloderplus_bot @Instagramdownloderplus_bot

هرینه ورود 25 میلیون تومان!!🤯🤯

Repost from N/a
✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️ کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐
✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️✔️ کانال VIP به مناسبت تولد ادمین رایگان شد🌹 قیمت اصلی : 299 هزار تومان عضویت در کانال VIP ⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐