دَِلَِدَِاَِدَِهَِگَِــاَِنَِ🖇🫀
Open in Telegram
بسماللهرحمانرحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد و نظریات شما عزیزان قابل قدر است میتوانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال
Show more351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۴۸
آرزو : الطاف دست های خوده به پشت خود قفل کده پیشانی خوده نزدیک آورد که گفتم
— پُر رو نشو دگه
الطاف : ههههه
(الطاف)
صبح شد و طرف وظیفه رفتم...
خیلی دلم بالای علی پست فطرت پُر بود امروز وظیفه رفتم ولی دو بجه روز بود زود از دفتر بر آمده به موتر شیشتم موبایل ره گرفته راستاً به علی زنگ زدم چون ده گروپ وتسپ باهم بودیم و شماره اش پیشم بود
بعد از سه بوق....دیدم که قطع کد دوباره زنگ زدم که خاموش....
یعنی اقدر بیغیرت بودی....از اول میفهمیدم که ترسو استی موبایل ته خو خاموش کدی ولی خوده چی رقم پنهان میکنی....هر جای باشی پیدایت کده خودم گم ات میکنم....
موتر ره روشن کده از پارکینگ کشیدم
و دور داده حرکت کدم...
جای کار علی ره دیده بودم روزی گفته بود که به وزارت کار امور اجتماعی کار میکنه
مه هم راستاً رفتم همونجه....حیف وزارت که تو اونجه کار میکنی....
بعد از چند دقه رسیدم از موتر پایین شده داخل میرفتم که محافظ صدا کده گفت
محافظ : کجا میری بچه جان؟
الطاف : به دیدن یک دوستم میرم کاکا جان
حیف نام دوست که سر تو احمق بانم
محافظ : نام و تخلصش چیست
الطاف : پیش خود گفتم نام و تخلصش ترسوی بیشرف....
— علی احمدزی
محافظ : ها آمده میتانی بری ، ولی دفترش خیلی یک جای گوشه است خدا کنه پیدا بتانی ، داخل برو از یکی پرسان کو دفتر شه برت نشان میتن
الطاف : پیش خود گفتم هنوز خوب که جای گوشه است به دل مه و کارم آسان
سر تکان داده داخل رفتم از یکی پرسیدم که مره تا دفترش رهنمایی کده خودش رفت دروازه ره به شدت باز کدم که سر چوکی راحت شیشته بود
پیش خود گفتم حیف ای جای و ای مقامی که بر تو لوده دادن اگر به دل مه میبود جای تو فقط پیش حیوان ها بود
با دیدن مه وارخطا شد از جای خود بلند شده گفت
علی : الطاف...
الطاف : دروازه ره بسته کده پیش رفته گفتم
— حالی دگه به زنگ های مام جواب نمیتی هممم....؟؟؟
موبایل ره سر مه قطع کده خاموش میکنی....
گفتم باش یکبار از نزدیک آمده تره ببینم
علی : هههه نی که دق شده بودی پشتم هممم؟؟
الطاف : بسیااار.....امشب از فکر تو تا صبح خوابم نبورد
با گفتن ای گپ علی پوزخند زده گفت
علی : هههه خی اینه رفیق صمیمی و مهربان
الطاف : بیا بیرون همرایت گپ میزنم
علی : ولی مه ده باره هیچ موضوعی همرای تو گپی ندارم
الطاف : ولی مه خیلی چیزها به گفتن دارم.....اگر نمیخوایی که به ای وزارت آبرویت پیش همه گی رفته و پیش شان به یک پیسه شوی پس بیا پشت همی وزارت گپ میزنیم.......بازهم اختیارت بر مه کدام مشکلی نیست مه میتانم همینجه هم خوب بزنم ات ولی ای که ترسو معرفی شده اینجه دگه روی نداشته باشی چی فایده....باز او وقت دگه هیچ طرف ای وزارت دور نخوری.....پس کاری نکو که هم تره جزا داده و هم ازی وزارت بر همیشه محروم ات بسازم....
علی : وااااا چقدر ترسیدم ههههه فکر میکنی مه از تو میترسم
الطاف : صد فیصد چون اگر نمیترسیدی وقتی زنگ زدم مرد واری موبایل خوده جواب میدادی
با ای گپی که گفتم علی حیران مانده بود که چی جواب بته
و مه دوباره ادامه دادم
الطاف : میری همرایم بیرون یا همینجه حق ته برت بتم...هنوز هم خیلی به حق ات لطف کدیم که تا حالی خوده کنترول کده مانع خود میشم تا با مشت به صورتت نزنم
الطاف : علی از پشت میز خود بیرون آمده و نزدیک مه استاد شده گفت
علی : به فکرم آرزو همه گپ ها ره برت گفته که حمله زده ای تا جای کارم آمدی ههههه...
با دو دستم از یخن علی محکم گرفته او ره طرف خود کش کده گفتم
— نام آرزو ره با زبان کثیف ات نگی...چند بار به تو اخطار داده بودم که از آرزو دور باش هممم...نی که چشم ترس نداری؟؟؟
علی : ایلا بتی یخن مه الطاف که باز برت خوب نمیشه
الطاف : یک باره به آشپز خانه تره با آرزو دیدم گفتم خیر.....چند بار متوجه نگاه های کثیف ات به آرزو بودم گفتم خیر....ده ختم بی بی جان ده دهلیز همرایش گپ زدی باز هم لحاظ ته کدم.....ولی با کار آخری ات بی حد از حد ات گذشتی.....حالی جواب هر کدام شه با مشت برت میتم دگه رقم خو نفهمیدی
علی : هههههه پس آرزو از سیلی که به صورتش زده بودم هم برت گفته که خیلی ای کار آخرم تره عصبانی کده همم ههههه
الطاف : با ای گپی که علی گفت جام کدم یعنی چی.....نی که آرزو ره با سیلی هم زده بود.....ولی آرزو که ده ای باره بر مه چیزی نگفت یعنی ای کار علی ره باز هم از مه پنهان کد تا مه قهر نشم....
ای دفه دگه خوده کنترول نتانسته دگه هم از یخنش محکم گرفته و با صورت به بینی اش زدم که عقب رفت...
نردیکش رفته دو مشت پشت ده پشت به صورت اش زدم که به زمین افتاد از پشت کُرتی اش گرفته و از زمین بلندش کدم میخواست با مشت به صورتم بزنه که دست شه محکم گرفته با لغت به شکم اش زدم...
دوباره از یخن اش گرفته با شدت و محکم به دیوار زدم اش که کمر اش به دیوار خورد.....یک دو مشت دگه هم به رویش زدم که سرفه کده به زمین شیشت
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۴۷
با گفتن ای گپ به زمین شیشته و گریه داشتم که چند دقه بعد الطاف نزدیکم آمده پیش مه زانو زد به طرفش دیدم که او هم گریه داره با دست خود موهای مه نوازش کده مره به آغوش گرفت و مه هم محکم به آغوش گرفتم اش و تا جان داشتم گریه کدم.....
بعد از چند دقه که آرام شدم الطاف گفت
الطاف : آرزو...یعنی.....یعنی هیچ باورم نمیشه تو واقعاً مره دوست داری؟؟؟؟؟
آرزو : حتی بیشتر از جانم الطاف...بی اندازه
الطاف : آرزو میفهمی چقدر منتظر ای روز بودم... میفهمی چقدر در خلوت اشک میریختم و تره از خداوندم میخواستم...
و مه از خداوندم سپاسگذار استم که هیچ وقت دعای مره بی جواب نمانده.....ولی حالی که فهمیدم عاشقم استی و دوستم داری اگر بمرم هم غم ندارم
آرزو : اتو نگو الطاف وقتی تو نباشی مه هم نیستم چون بدون تو نمیتانم....
با گفتن ای گپ الطاف سر مه بوسیده گفت
الطاف : بعد ازی دگه نمیمانم که حتی یک قطره هم اشک بریزی تمام دنیا ره پیش پاهایت هموار میکنم مقصد که تو خوش بوده بخندی و مه هر بار طرف لبخند زیبای تو دیده جان بگیرم چون نفس الطاف به نفس آرزویش بند است....
آرزو : خیلی دوستت دارم الطاف
الطاف : ولی موی جنگلی و چشم وحشی ات ، بیشتر و بیشتر و بیشتر تره دوست داره میفهمی
آرزو : .....
الطاف : صبر داشته باش جزای علی بیشرف و پست فطرت ره هم میتم
آرزو : با ای گپ الطاف سر مه بلند کده گفتم
— الطاف عذر میکنم همرای علی کار نداشته باش چندان آدم نیست عیاش تمام عیار است لطفاً همرایش کار نداشته باش بخاطر مه لطفاً الطاف.....حالی که تره به دست آوردیم دوباره خوده به درد سر ننداز
الطاف : نخیر آرزو ای خواست ته قبول نمیتانم پس ناحق خوده خسته نساز
آرزو : لطفاً الطاف
الطاف : نمیشه آرزو ناحق شله نشو خیلی کارهای کده که باید همرایش تصفیه حساب کنم
آرزو : بعنی همرایش چی میکنی؟
الطاف : او دگه کارت نباشه....فقط چند روز بعد ببین که مه ازو چی جور کدیم هههه
آرزو : الطاف لطفاً همرایش جنگ نکو باور کو او نورمال نیست
الطاف : مزاق کدم....خو ای گپ هاره بان....
دیدی که مه برنده شده آخر قلب تره از خود ساختم و تو بازنده شدی
آرزو : ها الطاف دیدم که عشق واقعی تو پیروز شد که حتی مه نتانستم در مقابلش مبارزه کنم ، عشق واقعی تو بود که قلب یخ بسته مره با گرمی خود تبدیل به قلبی کرد که فهمیدم همه مردها یک قسم نیستم....
و آخر گپ ای که عشق در مقابل نفرت برنده شد.....چون قدرت عشق ات بی اندازه زیاد بود
بلاخره تو پیروز شدی و مه عاشق ات......
الطاف : زمرد الطاف خود
آرزو : چی.....زمرد؟؟؟؟
الطاف : ها زمرد....
آرزو : الطاف چرا هر بار ای کلمه ره بر مه گفته مره جگرخون میسازی دگه نام او دختر ره بر مه نگی
الطاف : ههههههه
باش خی واضیح برت بگویم که ای دختر کی است
چشم هایت چی رنگ است؟؟؟
آرزو : معلوم دار است دگه سبز
الطاف : زمرد چی رنگ است؟؟؟
آرزو : او هم سبز
الطاف : پس نام تو حالی چی است؟؟؟؟
(الطاف)
با ای گپی که گفتم آرزو به چرت رفت.....چند دقه بعد سر بلند کده با شیطنت گفت
آرزو : زمرد ات
الطاف : آفرین زمردم تو استی....
چند بار دگه هم برت یاد کده بودم ولی تو فکر میکدی که راستی زمرد کسی دگه است اما نمیفهمیدی که خودت استی....میفهمی حتی نام ته به موبایل بنام زمردم سیف کدیم
آرزو : واقعاً که الطاف....یعنی تو هر باری که از زمرد یاد میکدی مه ناحق....خوده هر چیز میگفتم چقدر خودم از پیش خود بیاب شدیم خی هههههه......مه فدای چشم وحشی و موی جنگلیم شوم
الطاف : بخیز دگه اشک های ته پاک کو و برو روی ته بشوی که چشم هاره چی جور کدی
آرزو : از جایم بلند شده رفتم حمام دست روی مه ششته دوباره اتاق آمدم که کتابچه ام دست الطاف بود
— باز چی ره میخوانی مگر یکبار نخواندی همی ره
الطاف : به راستی تو سر مه نام مانده بودی آرزو....موی جنگلی و چشم وحشی.....او وقت از چی خاطر مره اتو میگفتی؟؟
آرزو : موی جنگلی بخاطریکه موهایت چنگ چنگ استن و چشم وحشی بخاطریکه.......
بخاطریکه چشم هایت اقدر زیبا استن که با یکبار عمیق دیدن ، مره دست پاچه ساخته و عاشق بودن مه بر تو افشا میساخت به همی خاطر هم نگاه های خوده از تو می دزدیدم
الطاف : ولی تو نمیفهمی که چشم های خودت چقدر زیبا استن مثل جنگل سبز که وقتی بطرف شان میبینم بین زیبایی اش خود ره گم میکنم....
راستی آرزو هنوز هم باورم نمیشه یعنی مره دوست داری
آرزو : اهممم
الطاف : تو مره یک سیلی بزن که خواب نباشم؟؟؟
آرزو : سیلی خو زده نمیتانم ولی پیشانی ته بوسیده میتانم تا بفهمی خواب نیست...
ای گپ یادت آمد الطاف؟؟؟
الطاف چند دقه به چرت رفته بعد گفت
الطاف : هاا یادم آمد روزی که تو از خوشحالی کورس رفتن گفتی مره سیلی بزن ولی مه ای گپ ره به تو گفته بودم هااا؟؟؟
آرزو : اهممم
الطاف : گپ خود مه سر خودم تکرار میکنی اتو چیزی استی آرزو ههههه
آرزو : هههههه
الطاف : خی بیا ببوس
💙رنگ سال آبی و بنفش🩷
🐍 نماد این سال، #مار است.
🐉 مار نماد هوشمندی، شوخطبعی و خوشسلیقه گی است و سال مار، سالی پر از چالشهای مثبت و فرصتهای تازه ؛
انتظار میرود زندگی شما نیز دستخوش
تحول های مثبت و هوشمندانه شود.
🤍ان شاءالله سال جدید برای همه شما عزیزان سرشار از موفقیت های شیرین و افتخار آمیز باشد.💎
@ALTAF_EHSAN
قلب خودتو دنبال کن اما
عقل خودت هم با خودت ببر .
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
من "نبود رو به کمبود" ترجیح میدم
به قول یارو گفتنی :
عزتی در هیچ است؛ که در کم و کاستی نیست!
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
❤️🌿ذکر بگیم🌿❤️
🦋🤍سُبْحَانَ اللهِ
🌱🤍الحَمْدُ للهِ
🦋🤍لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ
🌱🤍اللَّهُ أَكْبَرُ
🦋🤍سُبْحَانَ اللهِ وَبِحَمْدِهِ
🌱🤍سُبْحَانَ اللهِ العَظِيمِ
🦋🤍حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
🌱🤍حَسْبِيَ الله وَنِعْم اَلوَكيْل
🦋🤍أستَغْفَرُ اللهَ العَظِيمَ وَأتُوبُ إلَيْهِ
🌱🤍أسْتَغْفِرُ اللهَ وَأتُوبُ إلَيْهِ
🦋🤍أستَغْفَرُ اللهَ العَظِيمَ
🌱🤍أَسْتَغْفِرُاللّٰه
🦋🤍لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إلَّا بِاللهِ
🌱🤍لَا إلَهَ إلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إنِّي كُنْتُ
مِنَ الظَّالِمِينَ
🦋🤍لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيم
🌱🤍سُبْحَانَ اللهِ العَظِيمِ وَبِحَمْدِهِ
🦋🤍أسْتَغْفِرُ اللهَ العَظِيمَ الَّذِي لاَ إلَهَ إلاَّ هُوَ،
الحَيُّ القَيُّومُ، وَأتُوبُ إلَيهِ
🌺لاٳلہَ ٳلااللّہَ🌺
@ALTAF_EHSAN
باز کن پنجره را که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
سال نو مبارکـ 🌹❤️
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
+1
نوروز فرا رسیده، بهار با طراوت از راه آمده و زمین، سبزپوش و خندان، نوای تازگی سر داده است. این جشن کهن، پیامآور امید، عشق و دوستی است، همانگونه که در شعرمان از گلزارهای مزار، باغهای لغمان، درههای پنجشیر و کوههای بدخشان گفتیم، بیایید با دلهایی پر از شور و شادمانی، سال نو را با نگاهی تازه آغاز کنیم.
سال نو، سالی سرشار از صلح، خوشبختی و کامیابی برای همهی عزیزان آرزو دارم. امید که این بهار، دلهایمان را به گرمای محبت و دوستی گره بزند و سرزمین عزیزمان، افغانستان، همیشه شکوفا و آباد باشد.
نوروزتان پیروز، دلتان پر از بهار!
🌱🕊💐
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:246
الطاف : آرزو حاشیه رفته و گُنگ گُنگ گپ نزن بگو علی بیشرف دگه بر تو چی گفته اگر نگویی بخدا قسم همیالی خانه شان رفته دنیا ره سرش به دگه روی میکنم باز او وقت عاقبتش هر چی شد مره غرض نیست
آرزو : پس حالی که اسرار داری بشنو......
علی....مستقیم به چشم های مه دیده با بیشرمی گفت که مره دوست داره.....میخواستم از تهکو بیرون شوم اما مره اجازه نداد ولی مه با سیلی به رویش زده جواب های برش دادم که تا زنده است یادش نمیره اصل گپ همی بود و سر همی بحث داشتیم
الطاف : چی...؟؟؟؟
یعنی تا ای حد بیشرررررف....تره تنها گیر کده ، مره دور دیده بود....فکر میکنه ای کار شه بی جواب میمااااانم........باز فکر میکد که با او کارهای خود مه دگه تره رهاااا میکدم.....چند بار از بعضی کارهایش گذشتم ولی ایبار......میکُشم اش
با ای گپی که گفتم آرزو با صدا گریه کده گفت
آرزو : الطاف لطفاً عذر میکنم چی میشه با علی کار نداشته باش چون مه نمیخوایم تره چیزی شوه لطفاً الطاف....
مه چرا ازی گپ ترسیده و برت نگفتم به همی خاطر که تو بی حد عصبانی شده کدام کاری اشتباه ازت سر نزنه که او وقت مه دگه تحمل اقدر درد و رنج ره ندارم چرااا نمیفهمی
الطاف : گفتی مره چیزی نشه که تحمل نمیتانی؟؟ ولی تو کجا ده قصه مه استی آرزو....کجا شوهر گفته با مه درست رویه کدی ، کجا اجازه دادی که هردوی ما زندگی خوده جور کده خوش بگذرانیم.....از هر راه پیش رفتم به گپ نشدی.....حالی هم تره به حال خود رها کدم چون دوستی که به زور نمیشه....مه ناحق اقدر بخاطر بدست آوردن قلب تو تلاش کدم ولی باز هم برنده نشدم یعنی تا ای حد سنگ دل بودی....خیلی سنگ دل بودی و استی.....راستی هم مه بازنده شدم و گپ تو حقیقت شد.....راستی هم قلب تره به دست آورده نتانستم....ده ای دنیا به هر چیزی که میخواستم رسیدم ولی بدست آوردن قلب تو اولین چیزی بود به زندگی مه ، که از خدا خواستم ولی......کمک ام نکد
(آرزو)
آرزو : الطاف بعد از گفتن ای گپ گلونش ره بغض گرفت و سر خوده پایین کده از مه دور شد
آرزو : نزدیکش رفته دست مه سر شانیش مانده با گریه گفتم
— الطاف باور کو اگر همو وقت میگفتم میفهمیدم که بین تو و علی جنگ میشد خودت هم علی ره میشناسی دیدی چی کار به حقت کد اگر همو وقت میگفتم یکی خو بر بی بی جانم ختم گرفته بودیم که اصلاً وقتش نبود و دگه ای که ترسیدم علی پست فطرت کاری به حق تو نکنه ولی او بیشرف وقت کار خوده کد ، اگر نی مه چیزی ره از تو پنهان نکدیم و نمیکنم
الطاف با قهر رو به طرف مه کده گفت
الطاف : اگر خبر میشدم و جنگ میکدم باز مره چیزی میشد چی میکدی هممم تو که به نبودن مه خوش است نیستی؟؟؟؟
آرزو : چند دقه طرف چشم های بادامی و زیبایش دیده خیلی آهسته و عمیق گفتم
— نی نیستم الطاف چون اگر تره چیزی میشد باز او وقت مه.....میموردم الطاف ، اصلاً تحمل دوری تره ندارم
با ای گپم الطاف یک چند دقه با تعجب طرفم دیده گفت
الطاف : ولی تو که مره دوست نداری؟؟؟؟؟
پس....پس چرااا داااد از دوست داشتن میزنی آرزووو
آرزو : دگه تحمل نتانستم و گفتم
— دااارم الطاف بیشتر از جانم دوستتت دارم....پنج ماه شد الطاف پنج ماه که عاشق ات استم ولی برت نگفتم چون نمیخواستم که تره از دست بتم....چرا همیشه ازت به فرار بودم؟؟؟چرا همیشه نگاه های خوده ازت پنهان میکدم؟؟؟همیشه میگفتی که چرا همرایم درست رویه نمیکنی و خوش نیستی تو چی میفهمیدی که مه چی میکشیدم الطااااف
الطاف : دروغ میگی....نی باور نمیکنم چون دروغ میگیییی......مره دوست نداری فقط میخوایی رازهای کتابچه ره پنهان کنی تا دوباره به چشم مه خاک زده حقیقت ها ره پنهان کنی......به گپ ات باور ندارم....همرایم بازی نکو آرزووو
آرزو : الطاف تو مره چی رقم آدم فکر کدی میگم قسم میخورم مه برت خیانت نکدیم...بخدا دوستت دارم تمام چیزی های ره که ده ای کتابچه خواندی تمام شه به تو نوشتیم چرا باور نمیکی.......اگر به گپ های مه باور نداری رفته از تبسم پرسان کو او از همه گپ های مه با خبر است....
الطاف : خی چرا اتو میکدی آرزو.....وقتی که مره دوست داشتی چراااا نگفتی.....چرا تا حالی هم خوده زجر دادی و هم مره آرزو.....چراااا
آرزو : میترسیدم الطاف......
چون ده ای دنیا هر چیزی ره که خواستیم یا میخواستم برش برسم دنیای نا مهربان از پیشم گرفت.....هر چیزی ره که میخواستم پیش از بدست آوردن از دست میدادم.....و ترسیدم پیش ازی که تره هم بدست آورده و طعم خوشبختی ره با تو بچشم......تره هم از دست بتم
از هر چیز گذشتم ولی حالی که عاشق تو شدیم از تو گذشته نمیتانم الطاف......چون دگه برم توان نمانده که با هر مشکل به تنهایی جنگیده و مبارزه کنم واقعاً خیلی خسته شدیم الطاف......از اقدر گریه ، مشکلات ، جنجال ، درد و رنج واقعاً خسته شدیم....
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:245
دیدی راست گفتم که یکی است به زندگیت ، نمیشرمی که شوهر داری و پیش روی شوهرت با افتخار میگی که کسی ره دوست داری از خوبی های مه استفاده نکو آرزو ، مره ساده گفته هر کار دلت شد نکو ولی مه نی ساده استم نی بی غیرت فقط ساده گی و بی غیرتی مه ای است که دوستت دارم و عاااشقت استم
آرزو : دگه تحمل نمیتانم که الطاف هر بار به چشم هایم دیده مره خیانت کار بگویه
آرزو : الطاف مه برت خیانت نکدیم چرا نمیفهمی او نفری که بر مه مسج میکد و زنگ میزد علی بوووود....
با گپی که گفتم الطاف بر چند دقه همتو مانده بود
الطاف : یعنی چی.... عل... علی
آرزو : ها...دگه بر مه خیانت کار نکو ای گپ ره روز ختم فهمیدم ولی برت نکنم چون نمیخواستم که همرای علی جنگ کنی چون از چشم علی میترسیدم او کسی که تره همرای چاقو زده بود او هم خود عل.....
الطاف : آرزو صبر کو تو همه ای گپ هاره از کجا میفهمی کی برت گفت نی که....نی که همرای علی گپ زده بودی و خودش گفته
آرزو : .....
الطاف : آرزوووو مره دیوانه نکو واضیح واااضیح گپ بزن چی گپ است تو چی میفهمی که زخمی شدن مه کار علی بود مه یک ماه است که پشتش میگردم ولی نفهمیدم که کی بود ولی تو چطو میفهمی هااا...
آرزو : جیغ نزن الطاف روز ختم بی بی جان علی مره تهکو خواسته بود یعنی به نام تو مره خواسته بود رفتم تهکو فکر کدم...فکر کدم که تو استی ولی علی بود نو بیرون میشدم اما علی اجازه نداد گپ های گفت که اصلاً باور نمیتانستم و او کسی که بر مه زنگ میزد خودش بوده و میخواسته رابطه مه و تره خراب بسازه وقتی که مه برش هر چیز گفتم او هم قهرش آمده گفت کاری به حق تو و الطاف میکنم که تا زنده استین یادتان نره و شک ندارم که چاقو خوردن ات هم کار همو بیشرف است...
همو وقتی که تو پیش تهکو آمدی همو وقت گفته بود ولی مه برت نگفتم
چون....چون نمیخواستم که جنگ کنی و تره چیزی شوه
(الطاف)
الطاف : پیش خود گفتم چرا نفهمیدم که کار علی بود چند بار متوجه کتره و نگاه های کثیفش به آرزو بودم چطو نفهمیدم خدایا
— باز یک پنهان کاری آرزوووو؟؟
چی وقت همی عادت ته ترک میکنی بخدا خسته ساختی مره آرزو باور کو....چرا از مه پنهان کدی...چنددد بار برت گفتم که چیزی ره از مه پنهان نکو نکو نکوووو.....
یعنی مه تا خودم از یک طریقی خبر نشم تو هیچ گپی ره بر مه نمیگیییی
کدام روز بخاطر همی عادتت باور کو اتو جزا بتم ات که دگه تا یادت باشه چیزی ره از مه پنهان نکنییی
یک بار ، دو بار ، سه بار ، گفتم خیر دگه نمیکنننه تمام شد ولی هیچچچ به گپپپ نیستی
آرزو : الطاف بخدا برت میگفتم چون همو روز ، ختم بی بی جان بود نخواستم بین تو و علی جنگ شوه چون اونجه مهمان زیاد بود گپ جور میکدن....
الطاف : آرزو تا حالی هر گپی که شده تمام شه از مه پنهااان کدی ولی ببین خدا طرف مه است که هیچ کارت از مه پنهان نمیمانه....ایره بفهمم که هر کار یا گپی ره پنهان کنی......یک روز ، دو روز ، یک هفته ، یک ماه ولی هیچ وقتی هیچ گپی تا آخر پنهان نمیمانه از ختم بی بی جان شش ماه شد ولی ای گپ پنهان ماند؟؟؟؟؟ نی
آرزو : الطاف.....
الطاف : بگو علی تهکو همرای تو چی میگفت؟؟
آرزو : .......
الطاف : بگووو میگم....هر گپی که بین تان شده تمام شه برم میگی....بخدا قسم که باز بر مه دروغ ، دروغ هر چیز جور کده بگویی باز مه همرایت میفهمم....آدم واری گپ بزن زود
آرزو : الطاف....علی......
میگم برت اما لطفاً سر مه قهر نشو بخدا وقتی بی حد عصبانی میشی مه ازت میترسم.....لطفاً
الطاف : پنهان کاری نکو و هر گپی که همو لحظه شد راستاً آمده آدم واری بر مه بگو تا سرت قهر نشم روز ختم بی بی جان پیش دروازه تهکو ازت پرسیدم چی گپ شده ولی پنهان کدی........اینجه دگه مه خود سر تو شک کده بگویم که با علی.....واقعاً که آرزو هزار دفه برت گفتم پنهان کاری کده دروغ نگو ولی شوهر گفته هیچ به گپ مه نیستی بخدا مه از اقدر تکرار کدن خسته شدم
آرزو : .....
الطاف : شش شش دفه ازت بپرسم....بگووو میگم با علی ده تهکو چی میگفتین
آرزو : الطاف لطفاً پشت شه رها کو مه ای گپ ره فقط بخاطری گفتم تا تو دگه مره خیانت کار نگویی....
الطاف : پشت شه رهااا کنم؟؟؟؟او بیشرف تره یک جای گوشه خواسته و ترسانده باز خدا میفهمه بر تو چی گفته....باز مه پشت شه رها کنم؟؟؟؟؟نی که مه کدام بیغیرت استم؟؟؟؟؟؟
اقددررر گپ جدی است ولی مه ازش گذشته و بگذرم...فکر کدی مه علی ره همتو میمانم؟؟؟؟
آرزو : الطاف لطفاً
الطاف : آرزو بخدا میفهمم که اصل گپ ره از مه پنهان کده و گپ ره تیر میکنی بگووو میگم چرااا به گپ نیستی
آرزو : اگرررر مه بگویم تحمل شنیدنش ره داری؟؟؟؟
الطاف : یعنی چی؟؟؟؟؟
آرزو : الطاف لطفاً مه میترسم که تو شنیده و کدام کاری نکنی باور کو ای بار دگه تحمل دوری ت.....لطفاً الطاف از همی گپ بگذر و دگه پشت اش نگرد
@ALTAF_EHSAN
