دَِلَِدَِاَِدَِهَِگَِــاَِنَِ🖇🫀
Open in Telegram
بسماللهرحمانرحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد و نظریات شما عزیزان قابل قدر است میتوانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال
Show more351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:244
غذا خورده شد و مه ظرف هاره ششته بالا رفتم که دیدم الطاف تلویزیون میدید از پهلویش تیر شده نزدیک الماری رفتم ، الماری مه هم پهلوی تلویزیون بود کتابچه ره از الماری کشیدم روی مه طرفش دور داده کتابچه ره طرفش گرفته گرفتم
آرزو : تو خواندی کتابچه مره؟
الطاف صدای تلویزون ره کم کده گفت
الطاف : چی؟؟
آرزو : میگممم تو خواندی کتابچه مره؟؟؟؟
الطاف یک چند دقه طرف کتابچه دید وارخطا شده گفت
الطاف : نی مه چرا بخوانم مه مکتب ره وقت خلاص کدیم نوت های مکتب تره کار ندارم....
آرزو : الطاف ریشخندی نکو همرایت مزاق ندارم خوب میفهمی که ای کتابچهِ چی است پس ناحق خوده به نادانی نزن
الطاف : کتابچه چی است البت زیاد مهم است که اتو جنگ داری؟؟
آرزو : الطاااف خوده به کوچه حسن چپ نزن میفهمم که خواندی چون از وارخطا شدن و چهره ات واضیح معلوم میشه
الطاف از جای خود بلند شده و نزدیک مه آمد
الطاف : آرزو میگم نخواندیم بتی ببینم چی است که اقدر برت مهم است
آرزو : الطاف دست خوده پیش کد که کتابچه ره بگیره ولی مه کتابچه ره عقب بورده گفتم
— الطاف چرا قسمی نقش بازی میکنی مثل ای که هیچ خبر نداری و نخواندی ، دروووغ نگو میفهمم خواندی
الطاف : آرزو میگمم نخواندیم یعنی نخواندیم چرا شِق میکنی....
آرزو : چرا دروغ میگی خواندی از بوی عطرت که به کتابچه شیشته فهمیدم
الطاف : او وقت تو بوی عطر مره از کجا میفهمی
آرزو : .....
الطاف : ای شوخک
آرزو : الطاف مزاق ندارم تنها بوی عطرت نی بلکه امروز ده آشپزخانه چی گفتی.....خوده موی جنگلی گفتی چطو فهمیدی که مه تره به ای نام....
الطاف بخدا میفهمم خواندی پس لطفاً حیقیقت ره بگو
بعد گفتن ای گپم گریه کدم که الطاف گفت
الطاف : آرزو گریه نکو میگم نخواندیم موی جنگلی مره حسام و افرا به خانه صدا میکد ده آشپزخانه یادم آمد و گفتم اصلاً ای کتابچهِ چی است.....
آرزو : دروووغ میگی مه لوده نیستم کتابچه خاطرات راز میباشه فقط بین خود آدم ولی حالی که تو خواندی دگه راز گفته نمیشه
الطاف : خو خی کتابچه خاطرات بوده کاش خی میخوا....
نو ورق های کتابچه ره پاره میکدم که الطاف از دستم گرفت
الطاف : چییی داااری آرزو میگم نخواندیم چرااا به گپ نیستی
آرزو : خواندی
الطاف : نخواندیم
آرزو : خوانددددی
الطاف : نخواندددیم
آرزو : الطاااااف
الطاف : جاااان
آرزو : گریه داشتم که گفت
الطاف : لا حول ولا میگم نکو گریه نخواندیم.....
که خوانده باشم چی هممم بیگانه خو نخوانده شوهرت خوانده
آرزو : .......دیدی....دیدی که خواندی مه خو گفتم
الطاف : نی یعنی.....آرزو میگم نخواندیم ای گپ ره همتو احتمالی گفتم
آرزو : افففففف چرا دروغ میگی الطاااف
الطاف : خو حالی که واقعیت برملا شد صحی است میگم ها خواندیم و حالی دانه دانه بر مه توضیح میتی که جملات عاشقانه ره به کی نوشته کدی؟؟؟
آرزو : از ای که الطاف خبر نداره بر خودش نوشته کدیم خوش شدم یعنی نفهمیده
الطاف : چرا چپ شدی آرزو هممم بگو دگه میشنوم
آرزو : به هیچ کس همتو به ذهنم می آمدن نوشته میکدم
الطاف : راستییی...چقدر تو هوشیار استی یعنی تا مخاطب نباشه میتانی که از دل خود هر چی به دهنت بیایه درباره عشق بگویی و بنویسی او هم اقدر عمیق....
راست بگو او جملات ره به کی نوشته کده بودی به چشم های کی میبینی و غرق میشی؟؟؟؟
آرزو : حیران بودم که چی رقم به الطاف بگویم چی رقم طرف چشم هایش دیده و از عشقم برش بگویم
طرف کتابچه ام که به دست الطاف بود دیده گفتم
آرزو : بتی کتابچه مره الطاف
نو میخواستم کتابچه ره از دستش بگیرم که الطاف دست مره محکم گرفته و خیلی نزدیک آمد
الطاف : آرزو....بگوو که ای جملات ره به کی نوشتی....ببین دگه دفه تکرار نمیکنم خودت هم میفهمی که زود عصبی میشم...مره مجبور نکو که روی سگ خوده برت نشان بتم
آرزو : الطاف ای جملات خوده شمرده و محکم گفت
الطاف : چی بفهمم او نفری که برت تماس می گرفت و مسج میکد نباشه و به همو نوشته نکده باشی.....اصلاً نفر شه پیدا نکدم که او کی بود ولی حالی میفهمم که آشنا است و گاهی وقت ها هم میبینی اش....چون از نوشته هایت معلوم است و ای که کی است حالی خودت برم میگی.....
آرزو : ازی که الطاف ای گپ ره گفت ترسیدم که نکنه فهمیده باشه نفری که بر مه زنگ میزد علی بود و روز ختم بی بی جان هم ماره دیده باشه ولی خوده چپ گرفته و منتظر ای روز بود تا بگویه یا مه برش بگویم و بخوایه مره امتحان کنه
الطاف : آرزوووو تره میگم چرااااا گپ نمیزنی
نی که همه چیز ره درباره ات فهمیده و حقیقت ره گفتمممم هممم
آرزو : چیغ نزن الطاف گفتم که.....
الطاف : دروووغ دروووغ دروغ لطفاً آرزو ایبار رو راست باش از یک خیانتت گذشتم به سادگی ولی ایبار نمیتانم بگوو که به کی نوشته کده بودی
آرزو : یکی است
الطاف : دیدی....
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:243
آرزو : چرا اقدر دیر کدن تا حالی نامدن؟
افرا : مادرم برشان زنگ زده بود به خانه سودا بیارن که امروز خانه استن دگه روز نمیشه حسام لوده آمده بود پس بیرون رفت
راستی تو چرا اقدر از چاشت تا حالی ره نا آرام استی یا پشت الطاف لالایم دق شدی
عایشه : ههههههههه
آرزو : طرف خاله عایشه دیدم که خنده داره رو به طرف افرا کده گفتم
—نی..چی میگی افرا دق شدن چی همتو پرسان کدم یعنی گفتم دیر کدن
شام شد و به شب غذا پخته میکدم که الطاف و کاکا شریف هم آمدن الطاف تمام سودا ره از موتر بیرون کده به آشپز خانه می آورد
چند بار رفت و آمد ولی مه هیچ طرفش سیل نکدم فقط به کارم مصروف بودم
الطاف هر چیزی ره که داخل آشپزخانه می آورد از قصد محکم به زمین میماند تا مه صدایشه شنیده روی مه طرفش دور بتم ولی هیچ نمی دیدم
دید که نشد آخر صدای خوده کشیده گفت
الطاف : آرزو همی ره بیگی سر میز بان مه برم دگه چیز هاره از موتر بیارم
آرزو : هیچ چیز نگفتم و به کارم ادامه دادم
الطاف : آرزو از صبح تا حالی میرم و میایم یکبار پشت ته دور نمیتی که چی گپ است
آرزو : ......
الطاف : آرزو میشنوی که چی میگم؟؟؟
آرزو : چی گپ است الطاف چی کنم فرش سرخ هموار کنم پیش پایت
الطاف : .چی گپ شده باز؟؟
آرزو : چی گپ شده ، هیچ چیز نشده میبینی دیگ پخته میکنم کار دارم
الطاف : تووبه خدایا... افراااا....افرااااا
افرا : بلییی.....آمدم لالا جان بگو
الطاف : سودا ره از حویلی میارم به آشپزخانه جابجا کو
— همی حساااام کجاستتتت؟؟؟
بگو بیا همرایم کمک کو به پرگویی خو ماهر است باز وقت کار خوده گُم میکنه
عایشه : چی گپ است بچیم چرا غالمغال داری
اینه مه میایم همرایت
الطاف : نی نیا مادر خودم میارم
عایشه : ویییی بچه امروز دیوانه شده یک دفه میگه کمک نمیکنین باز میگه خودم میارم
افرا : ههههه
آرزو : پیش خود گفتم اصلاً بخاطر گپ مه اتو غالمغال کد مره چیزی گفته نمیتانه سر دیگرا خالی میکنه صبر یکبار بیکار شوم بخاطر کتابچه باز مه همرایت گپ میزنم....
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:242
اگر خبر شده پس از کجا؟؟؟
مه خو تا حالی به ای نام صدا نکدیم اش که بفهمه ازی نام خو فقط خودم خبر دارم... یادم از کتابچه خاطرات آمد.....
نی دگه اتو یک کار ره کده نمیتانه....اصلاً اتو یک آدم نیست که به لوازم شخصی کسی بدون اجازه دست بزنه.....نی نی نی نمیتانه دلت جم.......پس ای نام ره از کجا میفهمه و چرا به خود نسبت داد اگر خوانده باشه چی....پس....پس حتماً خبر شده که مه عاشق اش استم ولی مه که جملات ره گنگ نوشته کده بودم ، پس رویه اش چرا تغیر کده؟؟؟الطاف خدا کنه نخوانده باشی و اتو یک کار ره به حقم نکده باشی اگر خوانده باشی....
صبر بیکار شوم میرم بالا کتابچه مه میبینم اگر اندکی از جایش تکان خورده باشه باز بیبینه.....
پس خانه مادرم ناحق نگران کتابچه ام نبودم هر چیزی که به دلم بگرده یا ناراحت باشم میفهمم که حتماً کدام گپی میشه....
به همی فکر ها بودم که حسام داخل آشپزخانه آمد
حسام : قیچ چی پخته کدیم؟
آرزو : با گپ حسام مه و افرا هردوی ما طرف حسام دیدیم
حسام : حالی قیچ کدام تان استین که هردوی تان طرفم سیل دارین
آرزو : ههه برنج و کوفته پخته کدیم
افرا : قیچ خودت استی و به تو زهر پخته کدیم بخو که گنگه شوی پر گوی
حسام : افرا میزنم ات
افرا : وااا خودت هر چیز بگویی خیره باز مه بگویم میزنی مگم پدرم ره دور دیدی....
حسام : حالی خو پدرم است صبح چطو میکنی؟
افرا : شب اش هم خو پدرم است باز تو چطو میکنی هههه
حسام : قیچ
آرزو : حسام رفت و مه دلم ناآرام بود که زود بالا برم....
بلاخره غذای چاشت خورده شد به دیگرا چای بوردم الطاف هم به صالون بود خودم رفتم بالا ، مستقیم طرف الماریم رفته بازش کدم که کتابچه ام ده جایش مانده گی بود....
کتابچه ره به دستم گرفتم که بوی آشنا به بینی ام خورد چند دفه دگه هم بوی کدم که.....
— ای خو بوی عطر الطاف است که همیشه از همی عطر استفاده میکنه....
دوباره بوی کده گفتم
— خوانده....بخدا که خوانده....
یعنی تمام شه خوانده.....همه چیزهای که درباره خودش ، خودم و آرزوهایم نوشته بودم از یک سر خوانده......یعنی خبر شده که عاشق اش استم یا نی......ولی مه تمام جملات ره گنگ نوشته کده بودم و شکر خدا که نامی از الطاف نبورده بودم فقط یک روزی که درباره الطاف نوشته داشتم نو میخواستم نام شه نوشته کنم که الطاف داخل شد و مه هم وارخطا کتابچه ره بسته و نوشته ام نیمه ماند که از همو روز به بعد دگه چیزی نوشته نکدیم.....
همونجه شیشته گریه داشتم....
— چرا خوانده اصلاً چی رقم ای کتابچه ره دیده چرا به الماری مه غرض گرفته؟؟؟؟
بعد از چند دقه گریه روی مه ششته دوباره پایین رفتم و منتظر فرصت مناسب بودم تا الطاف بالا آمده و همرایش گپ بزنم داخل صالون شده دیدم که حسام ، الطاف و کاکا شریف نبودن
آرزو : کاکاشریف و الطاف شان کجا رفتن؟؟
عایشه : ختم رفتن بچیم شاید دیگر بیاین
آرزو : طرف ساعت دیدم که دو نیم بجه بود
— افففف
افرا : چی شده ینگه چرا جگرخون استی؟
آرزو : چیزی نی نیستم جگرخون
پهلوی افرا شیشتم افرا قصه داشت ولی مه یک کلمه شه هم نفهمیدم تمام فکرم طرف کتابچه و الطاف بود...
دیگر شد از اتاقم بیرون شده پایین رفتم ولی کاکاشریف شان تا حالی هم نامده بودن
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۴۱
دگه صفحه ره دور دادم که نوشته بود
((و عشق چی زیباست که ناگهان آمده درِ قلب ات را میکوبد و بدون آن که آماده باشی و خودت هم بفهمی وارد قلبت میشه ...))
یعنی چی.....یعنی آرزو عاشق شده؟؟؟
به طرف تاریخ اش دیدم که 8 ثور نوشته شده بود یعنی یک هفته بعد از مرگ بی بی جانش
نوشته های دیگرش را هم خواندم که درباره عاشق شدنش بود ولی واضیح نگفته بود تا بفهمم منظورش از کی است....شاید مه باشم؟؟؟
نی الطاف اقدر خوش خیال نباش او همیشه ازت به فرار است پس نگو که همی پنهان کردن چشم هایش و فرار کردنش از تو به همی دلیل بوده که کسی دیگه ره دوست داره اما کی...؟؟؟؟
((آنگاه که چشم هایت را میبینم در آن غرق شده و بیشتر عاشق ات میشم تو نمیدانی ولی من خیلی دوستت دارم...))
تاریخ اش هم 25 جوزا 1400 امسال بود
با خواندن ای متن عصبانی شدم یعنی ای متن هاره بر کی نوشته کده یعنی کی بوده میتانه؟؟هر کس است از آشنا ها است چون از نوشته ها واضیح فهمیده میشد که خود او نفر هم خبر نداره
آرزو نمیتانی بر مه خیانت کنی از یک خیانتت گذشتم فکر کدم خوب شدی ولی ایره دگه تحمل نمیتانم....
تا نوشته هاره خوانده رفتم که جملات عاشقانه نوشته بود ولی خیلی گُنگ بود که یک ذره هم نفهمیدم بر کی نوشته...
از یک طرف خوش میشدم که شاید بر مه نوشته باشه ولی وقتی بیشتر فکر میکدم باز هم به نتیجه نمیرسیدم
((روز های اول هیچ حسی نبست به تو نداشتم ولی روزی که بیشتر شناختم ات فهمیدم که اشتباه کردیم
قلبم را که باز زنجیر بسته بودم آزاد ساخته و تو اولین کسی از جنس مرد بودی که پا به این سرزمین ویران شده ام گذاشته و سرزمینم را آباد و سرسبز کردی...
و بعد از آن روز فهمیدم که همه مرد ها بد نیستند آری کسی نیست جز......))
چی شد؟؟؟؟چرا نیمه مانده؟؟؟خی باقی شه چرا نوشته نکده؟؟؟؟
ورق زدم باز هم ورق زدم ولی دگه هیچ چیز نوشته نبود و دگه صفحاتش خالی و خالی بود.....یعنی همی آخرین نوشته اش بود؟؟
بخدا میگفت....نام شه میگفت ، او وقت باز میفهمیدم که نفرش کی است افففففف....
تاریخ ای نوشته اش هم 15 سنبله سال 1400بود
دوباره و دوباره از سر خواندم ولی باز هم گنگ نوشته بود اففففف
ساعت ره دیدم که دونیم بجه شب بود کتابچه ره پس به الماری آرزو مثل اولش ماندم تا سرم نفهمه و به فکر نوشته های آرزو خواب شدم....
(آرزو)
امروز روز آخرم است و شب الطاف پشتم میایه و خانه میرم پشت افرا و خاله عایشه شان دق شدیم و پشت الطاف بیشتررر از وقتی که اینجه بودم نی مه برش زنگ زدم و نی الطاف اینجه آمده بود...
بلاخره شب شد و الطاف پشتم آمد با مادرم شان خداحافظی کده حرکت کدیم ده موتر به طرف الطاف دیدم که یک کلمه گپ نمیزنه و مستقیم ره میبینه نمیفهمم چرا اتو فکر کدم که باز اعصابش خراب است
آرزو : الطاف خوب استی از وقتی آمدی یک قسم استی و یک کلمه گپ هم نزدی چرا؟
الطاف : چیزی نیست آرزو کمی خسته استم
آرزو : چند دقه طرفش دیدم و دگه چیزی نگفتم
خانه رسیدم با خاله عایشه شان سلام علیکی کده و پیش شان شیشتم
عایشه : بچیم مادرت شان خوب بودن؟
آرزو : خوب بودن شکر خاله جان سلام میگفتن
عایشه : نان خوردی؟
آرزو : ها خاله جان مه خانه ما خورده بودم ولی الطاف نخورده
— الطاف نان میخوری برت بیارم
الطاف : نی آرزو دلم نمیشه
آرزو : چیزی نگفتم و مصروف قصه با افرا شدم بعد از چند دقه نشستن بالا رفته حمام کدم موهای مه شانه میکدم که الطاف داخل اتاق آمده
و رفت سر کوچ خواب شد....
چرا اقدر زود هنوز نو بجه است هیچ وقت ای وقت خواب نمیکد و دگه ای که چرا همرایم صحی گپ نمیزنه با رفتن مه به خانه مادرم چی گپ شده که الطاف رفتارش تغیر کده؟؟؟
هیچ غرض اش نگرفتم موهای مه شانه کده و رفتم خواب شدم...
امروز جمعه بود همه گی خانه بودن با افرا به چاشت غذا پخته میکدیم که الطاف آشپز خانه آمد
الطاف : افرا یک گیلاس آب بتی
— چی پخته میکنین؟
آرزو : برنج و کوفته خوش داری نی؟
الطاف : هم
آرزو : حیران کارهای الطاف بودم از وقتی که از خانه ما آمدیم همرایم گپ میزنه ولی وقت واری نی ، هر چی پرسان میکنم چرا؟ میگه چیزی نی..
افرا : لالا نان ره خوردیم ماره آیسکریم خوردن میبری؟
الطاف : ده ای خنک آیسکریم از کجا شد
افرا : است ده بهارستان میباشه خیره لالا
الطاف : نی افرا امروز حوصله ندارم همرای مه موی جنگلی و چش....
آرزو : ده حال خورد کدن پیاز بودم با گپی که الطاف گفت و نیمه ماند وارخطا شده مستقیم طرفش دیدم که الطاف طرف مه دیده و زود چشم خوده دَور داد
الطاف : افرا بیگی گیلاس ره امروز نمیشه باز دگه روز میبرم تان
آرزو : الطاف با گفتن ای گپ از آشپزخانه بیرون شده رفت و مه چشمم به جای که الطاف استاد بود همتو مانده بود
به فکر ای که موی جنگلی مه الطاف ره میگفتم او هم پیش خود...یعنی ای از کجا خبر شده که مه به ای نام صدایش میکنم؟؟؟تصادفی گفته....یا واقعاً خبر شده....
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۴۰
نوشته هاره خوانده میرفتم و چیزی جالب به چشمم نخورد طرف ساعت دیدم که ده بجه بود هنوز وقت است سر مه دوباره پایین کدم که.....
— دوسیه ها....دوسیه ها مانده اقدر به خواندن ازی غرق شده بودم که کار خودم یادم رفت
کتابچه ره بسته و رفتم سر دوسیه های شرکت....
امروز سه شنبه بود و مه هم به شرکت هم به خانه مصروف بودم و هیچ وقت نشد که کتابچه ره بخوانم امشب ناوقت آمدم مانده بودم و مستقیم خواب شدم....
امروز چهار شنبه است و روز آخر که باید حتماً هر رقم میشه ای کتابچه ره خلاص کنم دیگر از وظیفه آمده رفتم بالا مادر مه گفتم که سیر استم و به غذا مره صدا نکنن کتابچه ره از جای که نخوانده بودم باز کدم که نوشته بود
((بعضی ها دگه کار ندارن فقط بخاطر آزار دادن و قهر ساختن مه به دنیا آمدن مثل چشم وحشی و موی جنگلی))
صبر صبر ای ره بر کی نوشته سر کی اقدر عصبانی بود؟؟؟
تاریخش ره دیدم که 19 حمل بود فکر کنم همو روزی بود که با افرای شان شیشته بودم و آرزو ره آزار میدادم که اعصابش خراب شده بالا رفت یعنی ایره بر مه نوشته؟؟؟
قسمت آخر نوشته ره دوباره خواندم
چشم وحشی و موی جنگلی....
خی که اتو همممم
کجای موهای مه به جنگلی میمانه....
شاید از خاطر چنگ چنگ بودنش اتو میگه....
پس چشم وحشی چرا گفته....ناز است یا کتره؟؟؟
باش ببینم خانم آرزو دگه درباره مه چی نوشته کدی که خبر ندارم از دو نامی که سرم ماندی خو خبر شدم.....
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۹
— چیزی نیست پر گوی بریم پایین نان بخوریم که گشنه استم
حسام : خی چیزی ره پنهان نکدی؟
الطاف : از پشت کردن الطاف گرفته و به زور تا پایین بوردم اش
— اقدر پر میگی که توبه گناهت نیست طرف بابیم رفتی
سر نان خوردن بودیم که حسام باز شروع کد اتو کارها میکد تا مره عصبانی بسازه
حسام : لالا خی باور کنم که چیزی ره پنهان نکدی
الطاف : لا حول ولا حسام چی گپ است بلبل واری شروع کده کوک شدی چی ره پنهان کنم بالا کار میکدم کارهای دفتر زیاد شده
شریف : چی گپ است اولادا...چی ره پنهان کدی الطاف
الطاف : وااا....چیزی ره نی پدر جان حسام لوده شده امشب
افرا : خیره لالا الطاف قهر نشو ای از اول لوده بود هههه
الطاف : افرا با گفتن ای گپ خنده کد که حسام هم به تقلید از افرا ساز خنده شه گرفت
حسام : هههه مرگی ، کسی همرای تو گپ زده بود
افرا : خوب کدم
الطاف : غذا خورده شد یک چند دقه شیشتم که افرا چای آورد گیلاس مه گرفته بالا رفتم ، گیلاس ره سر میز مانده کتابچه ره باز کدم ، صفحه دیگرش ره خواندم که نوشته بود
((همه میگویند تقدیر از زمان اول که به دنیا میایی برایت رقم میخورد ولی من میگویم اگر انسان بخاطر هر آنچه که میخواهد بجنگد خودش میتواند تقدیر خود را زیبا رقم بزند..))
ورق زدم چند نوشته ها ره خوانده میرفتم چند دقه بعد به یک نوشته رسیدم که خودم هم حس کردم بسیار با درد نوشته شده
((چرا باید بخاطر دختر بودنم همیشه تحقیر شوم
چرا همیشه بد و رد گفته دختر بودنم را به رُخم میکشند
چرا وقتی میخوایم کاری بکنم از کار پیشمانم کرده مرا خراب میگویند
مگر من جرمم چیست که این همه تحقیر میشوم
چرا نباید از زندگیم لذت ببرم چرا مرا به حال خودم رها نمیکنند مانند چکُش همیشه بر سرم میکوبند زودتر از کی گله کنم خدایا چرا به سخنانم پاسخ نمی دهی مگر من بنده ات نیستم چی وقت ابرهای تیره را از زندگی ام دور کده و باران خوشبختی بالایم میبارانی...))
واضیح معلوم میشه که ده ای نوشته بی اندازه جگرخون بوده با خواندن ای متن میخواستم آرزو پیشم باشه تا محکم بغلش کنم و همه دردهای که در قلبش داره را دور بریزم
مه فدایش شوم که اقدر درد دیده بود...
ساعت ره دیدم که یک نیم بجه شب شده یعنی اقدر در خواندن نوشته ها غرق شده بودم...
کتابچه ره بسته و رفتم خواب شدم...
— صبح هم ، باز وظیفه ، پهنتون و بعد خانه
هشت بجه شب بود از صالون بیرون شده بالا رفتم و مصروف خواندن کتابچه شدم
نوشته هاره خوانده میرفتم که یک قسمت نوشته
بود
((اگر خودم فریاد نزنم دلم فریاد میزند...
اگر خودم گریه نکنم قلبم خون گریه میکند...
اگر خودم حرف نزنم نفسم را قید میکند...
و این حرف های نا گفته ام روزی در دلم عقده... شده و مرا خواهد کُشت...))
تاریخ ای نوشته ره دیدم که ۵ حوت بود ایره نزدیک عروسی ما نوشته بود یعنی اقدر جگرخون بود....؟؟؟
((شب را دوست دارم
چون آسمانش همانند دل من تاریک است
و مثل ستاره هایش هزاران غوغا بر دل دارم...))
تاریخش هم 3حمل بود بعد از عروسی ما بود
((چرا باید انتخاب ات دست خودت نباشه چرا تصامیم زندگی ات را دیگران بگیرند...
بالایت امر و نهی کرده خود را صاحب اختیارت بدانند مگر من چی گناهی کردم ام چرا بی هیچ گناهی مرا محکوم میکنن....))
تاریخ ای نوشته ره دیدم که 9 حمل بود یعنی همو روزی بود که به موبایلش از شماره ناشناس زنگ آمده بود و جنگ ما شد و مه به کورس رفتن اجازه ندادمش که بره تا حالی هم نفهمیدم او بیشرف کی بود که می خواست زندگی مه و آرزو ره خراب کنه مقصد روزی خو حتماً پیدایش میکنم و همینجه هم جای نشانی
ورق زدم گفتم شاید بعد ازی چیز های جالب تر پیدا کنم....صبر آرزو خانم ره ببینم که ده باره مه کدام غیبت نکده باشه
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۳۸
تبسم : یعنی چی چرا دور شوه او پشت یک رفتار خوب ات مورده او وقت باز چرا از پیش ات دور شوه؟؟؟...از نامزادی تا حالی چی کار ها که سر او بیچاره نکدی ولی هنوز هم سر چشم هایش جای داری
آرزو : نی اوره نمیگم تبسم میفهمم که دوستم داره ولی....ولی مه از خود میترسم چون هر چیزی که خواستیم و برش دل بستیم از پیشم رفتن ، ببین چقدر درس و تحصیل ره خوش داشتم ولی هر چی کوشش کدم نشد برش برسم همی قسم اگر همه واقعیت ره به الطاف بگویم میترسم که روزگار او ره هم از مه نگیره چون حالی میفهمم که بدونش زندگی نمیتانم
تبسم : آرزو چدر تو دیوانه استی ای رقم هم خوده و هم الطاف ره زجر میتی همقدر وقتی که هدر دادی چی به دست آوردی به غیر از درد ، رنج و جگرخونی آخرش هم هیچ....تو ناحق میترسی چیزی که ده نصیبت باشه همو میشه اول ها میگفتی که الطاف ره نمیخوایی ولی تقدیرت بود از تقدیر کسی فرار نمیتانه بیین که حالی چقدر دوستش داری شاید گذشته ات یادت بیایه هزار بار شکر کنی که الطاف نصیبت شده شاید آینده تان ازی بهتر شوه و دگه ای که ای گپ ره هم گفته خوده راحت بساز
آرزو : نمیفهمم تبسم منتظر یک فرصت مناسب استم که برش بگویم
تبسم : به دل تو باشه هیچ وقت نمیمانی که فرصت مناسب بیایه....اصلاً هیچ فرصت مناسب نی وقتی از خانه مادرت رفتی مستقیم برو برش همه چیز ره بگو
آرزو : تبسم از دل گرم ات گپ میزنی یعنی گفتنش اقدر آسان است مه که بر الطاف چی گپهای که نگفته بودم ، برش گفته بودم که قلب مه به دست آورده نمیتانی ولی حالی به چی روی برش بگویم
تبسم : گناه کدی هممم؟اگر گناه کدی که مه بفهمم...
بخدا بیخی بی عقل استی آرزو گپ هایت هیچ منطقی نیست یعنی چی که به کدام روی بگویی میری خانه برش میگی که الطاف مه دوستت دارم بیا زندگی ره از نو شروع کنیم خلاص همقدر ساده
آرزو : .....تبسم بخدا که رسماً ریشخند میزنی مام آمدیم همرای کی مشوره میکنم
تبسم میخواست چیزی بگویه که عمه هاجره ام آمد
هاجره : تبسم بیا بچیم که به چاشت تیاری بگیریم...وی آرزو بچیم چای نخوردی او دختر پتنوس ره چرا او طرف ماندی بان که آرزو بخوره
آرزو : نی عمه جان خوردم دلم نمیشه بریم تبسم مه هم همرایت آشپزخانه میرم کمک میکنم همرای تبسم آشپزخانه رفتیم غذا تیار کده خوردیم و تا دیگر ره قصه داشتیم زیاد ساعتم تیر شد دیگر با مادرم دوباره خانه آمدیم....
(الطاف)
از صبح ره فکرم طرف کتابچه آرزو بود که خانه رفتم بخوانم اش هیچ نفهمیدم که کار ها ره چی رقم به دفتر خلاص کدم خدا کنه کدام جای اشتباه نکده باشم از دست وارخطایی...
بعد از زیاد بیقراری از وظیفه رخصت شدم و هیچ پهنتون هم نرفتم چون امروز یکشنبه است و آرزو پنج شنبه خانه میایه و مه باید کتابچه ره تا او وقت خلاص کنم از طرف روز خو وظیفه میباشم فقط از طرف شب بیکار استم چون نوشته های کتابچه کمی زیاد است باید زود بخوانم...
رفتم خانه که مادرم از دیدنم متعجب شد
الطاف : سلام مادر جان
عایشه : علیکم سلام بچیم چطو که امروز وقت آمدی پهنتون نرفتی؟
الطاف : نی مادر جان دلم نشد ای گپ ره گفته و زود بالا رفتم لباس های مه تبدیل کده و راستاً رفتم سر تخت شیشته کتابچه ره باز کدم صفحه دوم کتابچه ره باز کدم که نوشته بود
((چرا انسان ها وقتی به چیزی علاقه دارن آن زمان یا همان لحظه آن را بدست آورده نمی تواند
ولی وقتی که ذوقش از دل مان رفت یا دیگر هیچ حسی نسبت برش نداریم خداوند آن را برای مان میدهد
چرا خدایا چیزی را که همان لحظه میخواهم برایم نمی دهی
چون چیزی را که من حالا برش نیاز دارم شاید
روزی که تو برایم بدهی نیازی نداشته باشم....))
پیش خود گفتم یعنی آرزو چی میخواست که بدست آورده نتانسته کاش نوشته میبود تا مه میتانستم برش حاضر کنم....
کتابچه ره ورق زدم که نوشته بود
((گر همه به یک سمت رفتن ولی تو متفاوت باش
بلند پروازی کرده آرزوهای بزرگ داشته باش
گر دیگران به سمت ظُلمت روان اند و آسمان شان تاریک است
تو با فهم و خِرد خود بر چهار اطرافت نور بتابان
پرنده های مهر و محبتت را آزاد کن تا با نور دلت یکجا شده دورتادور جهان را بپوشانند...))
کتابچه را ورق زدم زیادتر جاها نوشته های انگیزشی بود و زیادتر جاها نوشته های جگر خونی و نا امید کننده فکر کنم روزهای که دلش میگرفت چنین چیزها مینوشت و روزی که خوشحال میبود چیزهای زیبا
ده حال خواندن یک نوشته دگیش بودم که دروازه باز شد وارخطا کتابچه ره بسته کدم دیدم که حسام بود
حسام : لالا.....چی ره پنهان کدی مه خو دیدم الطاف : چیزی نی چی ره پنهان کنم لوده جان
حسام : کدام فساد خو کدی
الطاف : حسام میزنم ات زیاد پر نگو چی میگی که آمدی؟
حسام : نان نمیخوری؟
الطاف : چی..... ها میخورم میایم میایم
حسام : یک رقم وارخطا استی چرا؟ مه خو میگم که تو کدام کار کدی
الطاف : از جایم بلند شده کتابچه ره سر میز ماندم
@ALTAF_EHSAN
🎊 لحظهی تحویل سال ۱۴۰۴ 🎊
🕧 ساعت ۱۲ و ۳۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه ظهر روز پنجشنبه (۱۴۰۳/۱۲/۳۰) مطابق با ۲۰ رمضان ۱۴۴۶ خواهد بود.
🐍 نماد این سال، #مار است.
🐉 مار نماد هوشمندی، شوخطبعی و خوشسلیقگی است و سال مار ، سالی پر از چالشهای مثبت و فرصتهای تازه ؛ انتظار میرود زندگی شما نیز دستخوش تحول های مثبت و هوشمندانه شود.
🌹انشاالله سال جدید برای همه شما عزیزان سرشار از موفقیت های شیرین و افتخار آمیز باشد.
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
.
بعضی جداییها نهتنها سخت نیستن، بلکه شروع یه زندگی آرومتر و بهترن که همون موقع میفهمی چی لیاقتت رو داره و چی نه.
زندگی وقتی قشنگتر میشه که بفهمی بعضی درها رو باید برای همیشه بست. نه از سر لجبازی، بلکه چون بعضیا لیاقت دوباره وارد شدن رو ندارن. برگشتن به چیزی که یه روز آزارت داده، هیچوقت انتخاب آدمای قوی نیست…🌱
@ALTAF_EHSAN
میگن خوبی ، خوبی میاره ولی ما هرچی خوبی
کردیم بدی دیدیم❤️🩹✔️
@ALTAF_EHSAN
خدایا : مابه دیدن معجزه های تو
در لحظه های نااُمیدی محتاجیم . .🥺🌸
🤍✨•
@ALTAF_EHSAN
دل فقط واسع ت میزنه
واسه همه سنگه سفته✋🏽💔💯
𓆩𓇚𓆪 #ALONE 𓆩𓇚𓆪
𓆩𓇚𓆪@ALTAF_EHSAN𓆩𓇚𓆪
