en
Feedback
دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

دَِلَِدَِاَِدَِهَِ‌گَِــاَِنَِ🖇🫀

Open in Telegram

بسم‌الله‌رحمان‌رحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد‌ و نظریات شما عزیزان قابل قدر است می‌توانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال

Show more
351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
خدایا … در این شب های نورانی از ماه مبارک رمضان یاریمان کن تا با دستهایمان بخشش با زبانمان دلجویی با نگاهمان محبت با افکارمان سازندگی ,,و بـا یـاد تـو بـه آرامــش برسیـم.!🤲🏻♥ @ALTAF_EHSAN

- زندگی چیزی نیست، جز تکرارِ زخم ها !🖤' @ALTAF_EHSAN

آرزوی_همه_باش:)🤩 ولی بر آوردع نشو❤️🚬 #ALONE @ALTAF_EHSAN

تو همون شیشه شکسته ای بودی که دست میزدم بهت با اینکه میدونستم قراره آسیب ببینم :) # شب خوش @ALTAF_EHSAN

در شروع همه دلربا اند و در آخر همه دل آزار...🍂 @ALTAF_EHSAN

عید_نوروزمی_داغ_سینه_سوزمی🥲_𝑄𝑂𝐹𝐿𝐼_𝐾𝑂𝑀𝐴𝐼𝐿.mp310.49 MB

پشتم داستان نساز که کتاب قصتو برا یه ملت باز میکنم!😏 @ALTAF_EHSAN

اینها را از ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺣﺬﻑ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺭﻭﺣﺘﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻤﺎﻧﺪ: ۱ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ دروغ می گوید. ۲ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ۳ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯿﺪﻫﺪ . ۴ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ۵ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺀ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ۶ - ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺍﺕ ﻣﺨﺮﺏ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ . ٧- شخصی که بی حرمتی برایش تفریح است. روزتون بخیر🌱 @ALTAF_EHSAN

امروز كارى بكن كه بخاطرش خودت در آينده از خودت تشكر كنى . #ALONE @ALTAF_EHSAN

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا همانا با هر سختی ، آسانی است . 🤍 #ALONE @ALTAF_EHSAN

کم کم نزدیک میشیم به قسمت های پایانی رمان... @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۵ آرزو : یعنی پیش ازی گپ هم تو عاشق مه بودی؟هر بار خانه ما می آمدی مه متوجه نگاه هایت بودم ولی جدی نمیگرفتم او وقت میترسیدم که با ای نگاه کردن هایت امیر و عمر تره نبینن و مه باز بخاطر تو به جنجال نفتم الطاف : صبر برت یک چیز ره نشان بتم آرزو : الطاف از جای خود بلند شده و به طرف الماری خود رفت سیف خود ره باز کد ه از بین اش کدام چیزی ره بیرون کرده نزدیکم آمد الطاف : ای دست بند ره ببین آرزو شاید بشناسی آرزو : ای دستبند ره روزی که مه بخاطر کورس رفتن پیسه میگرفتم ایره دیده بودم ، همو روز هم برت یاد کدم گفتی از زمردم است یعنی از مه بوده ههههههه الطاف : اهمم ای دستبند خودت است پنج سال شد ازی دستبند که پیشم است آرزو : ولی چی رقم یعنی چی قسم گرفتی از پیشم الطاف : پنج سال پیش که کاکاعظیم ماره مهمان کده بود یادت است؟؟؟ همو روزی که پدرم بعد از چهار ماه از دبی آمده بود آرزو : هااا یادم آمد یعنی همو وقت گرفته بودی؟ الطاف : ههه ها وقت رفتن ما بود به طرف تو می دیدم که متوجه شدم چیزی از دستت پایین افتاد روی زمین ره دیدم که دستبند ات بود وقتی که تو از جایت دور شدی و کسی هم متوجه نبود مه هم لشم کده گرفته به جیب خود ماندم هههههه آرزو : هههههه الطاف : پیش خود گفتم وقتی که متوجه شوی چقدر پشتش بگردی ولی خواستم که یک یادگار تا زمانی که تره به دست میارم از تو داشته باشم آرزو : مره بگو که چقدر پشت ای دستبند هر جای ره که جستجو نکدم چون بسیار برم خاص بود و بی بی جانم برم داده بود الطاف : پس بتی دست ته که دوباره به دستت کنم آرزو : دست مه پیش کدم و الطاف به دستم بسته کده و دست مره بوسید... یازده بجه شب شده بود رفتم سر تخت خواب می شدم که الطاف بالای سرم آمد الطاف : آرزو هنوز هم اجازه نمیتی که سر تخت خواب شوم آرزو : همممم؟؟؟ نی نمیتانی خواب شوی برو به جای همیشه گی ات خواب شو الطاف : آرزو چقدر سنگ دل استی روی زمین کمر مه درد میگیره و سر کوچ جای نمیشم صبح بلند میشم که تمام استخوان هایم درد میکنن آرزو : به مه چی برو هر جای که خواب میشی خواب شو ولی سرتخت حق نداری الطاف با قهر ساختگی طرف کوچ میرفت که گفتم آرزو : یا صبر.... که الطاف روی خوده دور داده منتظر به مه می دید — مزاق کدم جگرم برت خون شد و همقدر جزا هم بس است برت....بیا میتانی خواب شوی با ای گپم‌ الطاف نزدیکم آمده گفت الطاف : یعنی میتانم اینجه خواب شوم؟؟؟ آرزو : هههه اهمممم میتانی چون جگرم برت خون شد الطاف : واقعاً که آرزو ههههههه آرزو : الطاف بالشت خوده از سر کوچ گرفته و آمد پهلوی مه سر تخت خواب شد... @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۴ الطاف : هههههه ولی نمیفهمیدی که او خوشبخت تو استی.....یارا از دست تو بخدا ، خوده عاجز میگرفتی ولی خوب منافق بودی حالی خبر شدم ههههه آرزو : خنده داشتم که الطاف دقیق به طرفم دید که مه هم شرمیده چپ شدم الطاف : آرزو میفهمی هر بار که به طرفت میبینم چقدر از خداوندم شکر گذاری میکنم که تو واری خانم نصیبم شده....هر روزی که میگذره عشقم نسبت به تو زیاد شده میره هربار به طرفت میبینم میخوایم ساعت ها به تماشایت بشینم و چشم بَر ندارم آرزو : مه هم بیشتر از تو عاشقت استم ، عاشق مرد بودن واقعی ات ، مه خوشبخت استم که تو واری آدم نصیبم شده چون ده ای سرزمین اندکی کمی از دخترا استن که از زندگی و مرد زندگی خود راضی استن الطاف : آرزو یک گپ ره برت میگم که تا حالی نگفتیم یادت است که برت گفته بودم عاشقت استم ولی نگفتم از چی وقت.... برت گفتم باز وقتش آمد خودت میفهمی آرزو : ها یادم است گفته بودی الطاف : میفهمی مه پیش ازی هم که بفهمم تو به نام مه بودی هم عاشقت بودم چقدر پیش خداوند دعا میکدم تا تو در ای دنیا سهم مه باشی ولی نمیفهمیدم که خداوند پیش از دعا کردن مه تره به نامم کده بود روزی که پدرم بر مه ای گپ ره گفت بال نداشتم که پرواز کنم میفهمی حتی بخاطر ای گپ در خلوت اشک ریختم و از خدایم سپاسگذاری کدم چون خداوند مره به همه آرزوهایم تا حالی رسانده و داغ هیچ چیزی به دلم نمانده @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۳ حسام : چی گفتی تو پس از سر بگو افرا : پدرررررر بیا تو بچیته سیل کو مرررره میزنه حسام : لوده بی عقل مه تره کجا زدیم چرا دروغ میگی آرزو : با گپ افرا صدای کاکاشریف بلند شد شریف : حسام او بچه نمیایی داخل خانه یا بیایم به جانت حسام : باز مه همرایت کار دارم لوده ره افرا : برو بخیر بری ده ای طرف ها دور نخوری آرزو ، الطاف : ههههههه آرزو : الطاف هم بالا رفت مه و افرا غذا کشیده خانه بوردیم غذا به آرامش خورده شد ایبار افرا ظرف هاره ششته و مه بالا رفتم که الطاف مصروف موبایل خود بود یادم از موبایلم آمد که دزدی شد همتو به طرف موبایل الطاف سیل داشتم و غرق اتفاق امروز بودم که الطاف متوجه شد الطاف : زمردم چی گپ است چرا اتو طرفم سیل داری؟ آرزو : نزدیک الطاف رفتم و پهلویش سر کوچ شیشتم — الطاف میفهمی امروز چی شد؟ الطاف : چی شد کدام گپی شده؟؟ آرزو : الطاف امروز همرای افرا بازار رفته بودیم افرا یگان چیز کار داشت و مه هم یک لباس گرفتم و بس ولی وقت آمدن به خانه.... الطاف : وقت آمدن به خانه چی گپ شد بگو دگه آرزو : موبایل مره دزد بورد تنها موبایل مه نی دستکول مه دزد بورد که هم پیسه و هم موبایلم ده داخلش بودن الطاف : چی رقم دزد بورد مگر دستکولت پیش خودت نبود یا فکرت نشد آرزو : نی الطاف دستکول به دستم بود همرای افرا قصه داشتم که یکی با شدت از دستم گرفته و فرار کد هرچی کمک خواستم کسی پشتش نرفت ما هم دویده نتانستیم الطاف : حالی چرا گریه داری آرزو بورد که بورد مه برت دگه موبایل میخرم ده قصه اش نشو فدای سرت آرزو : با چشم های اشکی طرف الطاف دیده گفتم — یعنی سرم قهر نشدی که چرا دزدی شد؟؟؟ الطاف مره به آغوش گرفته گفت الطاف : چرا قهر شوم دیوانه گک مگر تو می خواستی که ای رقم شوه؟؟؟نمیخواستی نی پس حالی که شده تشویش چرا ، پاک کو اشک هایته حله نگفتم دگه گریه نکنی آرزو : ..... الطاف : راستی گفتی لباس خریدی بیار ببینم که خانم زیبا و خوش سلیقه مه چی خریده؟ آرزو : اشک‌های مه پاک کده و بطرف الماری رفتم لباسی که امروز خریده بودم ره بر الطاف نشان دادم آرزو : اینه الطاف رنگی که زیااااد خوشم میایه خریدم الطاف : چقدر مقبول است آفرین ذوق ات زیباست خانم کی استی دگه ههههه آرزو : او لباس که رنگ لیمویی داشت اوره هم بخاطر تو خریده بودم چون رنگش خوشت می آمد الطاف : پس همو وقت که گفتی بخاطر تو‌ خریدیم خی اشتباه نشنیده بودم همم؟؟ آرزو : نی ههههه الطاف : الطاف فدای خنده تو شوه آرزو : خدانکنه... راستی الطاف همو روزی که خانه کاکا هاشم سالگره حامد بود نی ، همو روز چی یک استایلی زده بودی الطاف : مه بخاطر تو استایل زده بودم ولی تو خو هیچ طرف مه نمی دیدی....پس چی رقم متوجه شده بودی آرزو : همو وقت که همرایت سلام علیکی کدم یک نگاه متوجه شدم و یکی هم سر غذا خوردن الطاف : ای شوخک خی نگو که هر وقت جایی روبرو می شدیم پت پت می دیدی مره عه... آرزو : نی نی اصلاً هم اتو نیست یعنی....او وقت هیچ حس نسبت به تو نداشتم فقط همتو متوجه شده بودم و یکی دگه هم گفته بودم.... یا نی نمیگم که باز پُر رو میشی الطاف : نی نمیشم بگو ههههه آرزو : همو لحظه گفتم خانم تو چقدر خوشبخت باشه با چنین چهره و استایل و بعدش گفتم ولی اگر اخلاقت هم با استایلت همخوانی داشته باشه خو بیخی هههههه @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۲ اگر به فکر آبرو و عزت خودش و‌ خانوادیش میبود پیش مه آمده اتو گپ های بی حیایی نمیزد دگه گپ ره کلان نکو تیر شده رفت ده قصه نیستم خوب شد جواب خوده گرفته رفت که دگه اینجه هر بار پیش مه نیایه وقت عزیر دید که بی اندازه اعصابم خراب است دگه چیزی نگفت و از دفتر بیرو‌ن شده رفت... (آرزو) بلاخره شب شد و کاکاشریف با حسام آمدن ولی الطاف پسان تر می آمد با افرا به آشپز خانه بودیم که نیم ساعت بعد الطاف هم آمد افرا : سلام لالا جان الطاف : علیکم سلام آرزو : پیش رفتم همرای الطاف قول دادم آرزو : سلام خوش آمدی الطاف : خوش باشی سَوز افرا : سَوز؟ چی کده سَوز ره؟ آرزو :  ازی که افرا نفهمید الطاف سرم نام مانده و مره یگان بار سَوز صدا میکنه مه و الطاف طرف همدیگه دیده خنده کدیم افرا : وااااا چرا خنده دارین لالا الطاف مگم همیالی خودت نگفتی سَوز؟ الطاف : ها گفتم ولی آرزو ره گفتم آرزو : افرا یک چند دقه طرف مه به دقت دید که فکر کنم فهمیده و گفت افرا : خااااا فهمیدم چون چشم های آرزو سبز است به ای نام صدایش میکنی و عامیانه میگی سَوز ههههه الطاف : آفرین هههه حسام : سلااام به هردوی تان غیر از قیچ ها الطاف : علیکم سلام پرگوی صاحب افرا : ای باز آمد مضر... حسام : شنیدم... افرا : به بلایم شادی حسام : کلمه آخر گپ دوم تام شنیدم آرزو و الطاف : هههههه افرا : میمانی ماره یانی آرزو : حسام نزدیک افرا رفت و از موهایش کش کده و گفت حسام : شادی خودت دگه مره شادی نگویی افرا : تو چرا خی مره قیچ میگی قیچ هم خودت حسام : مه خوب میکنم افرا : بد میکنی @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۱ الطاف : با گپی که هاجر زد از جایم بلند شده و برش گفتم — خانم هاجر اصلاً به خود استین که چی میگین....بیرون شوین از دفتر مه لطفاً هاجر : الطاف از روزی که مه به اینجه آمده بودم از همو روز توجه مره به خود جلب کدی هر کار کدم که توجه تره به خود جلب کنم اما نتانستم.... الطاف : خانم هاااجر ببین خودت هم خوب میفهمی که مه متحل استم فکر نکو که از وقتی به دفترم میایی متوجه حرکات و کارهایت نیستم از اول بوی بورده بودم که اتو یک نیت داری ولی متأسف استم برت چون مه متحل استم و خانم مه بی اندازه دوست دارم پس لطفاً ازی بیشتر ای موضوع ره دامن نزنین چون هیچ خوب نیست درست؟ هاجر : ولی الطاف مه.... الطاف : آقااا الطاف....فهمیدی....آقا....ای جرأت و‌ اجازه ره برت نمیتم که مره به نام صدا کده با مه بخندی و خوش بگذرانی....اصلاً حیا داری نمیشرمی که پیش یک مرد نامحرم آمده و برش میگی که دوستت دارم.... اصلاً به فکر خانواده ات نیستی که سر تو باور کده و تره وظیفه ماندن که کار کنی.... نی که چشمت طرف بچه های مردم باشه و همرای شان قصه کده روز ته گُم کنی.... ببین خانم هاجر نمیخواستم ای گپ هاره برت بگویم ولی چند بار دگه هم متوجه تو بودم اما اقدر منحیث یک خانم برت احترام داشتم که هیچ چیز نگفتم...همیشه محترمانه همرایت رفتار کدم پس خواهشاً دگه ای رقم گپ ها ره بر مه یاد نکو درست است الطاف : دیدم که هاجر هنوز هم طرف مه سیل داشت و گریانش گرفته بود نزدیک مه آمده میخواست دست مه بگیره که به شدت ازش دور شدم — خانم هاااجر اصلاً شما به خود استین...پیش ازی که آبروی تان بره زود از اتاقم بیرون شوین همیالی زوددد هاجر : الطاف مه تره دوست دارم چرا نمیفهمی؟؟هر شب هر روز ده فکرم استی ، میفهمم که متحل استی اما مه تره فراموش نمیتانم...بیا خانم ته رها.... الطاف : هووووش کده باشی خانم هاجر که دگه بار ای گپ ره از دهنت نشنوم ، چون مه بخاطر به دست آوردن خانمم چی کار ها و چی رنج های ره که ندیدم....میفهمی مه اقدر خانم مه دوست دارم که یک تار موی شه به تو واری دخترا نمیتم چون او چیز های داره که تو نداری مثل حیا، عفت، پاکی اما تو اقدر بیشرم استی که بدون شرم به چشم‌ هایم دیده اتو گپ هاره میزنی.... مگر مه چی وقت به تو روی خوش نشان دادیم یا همرایت خنده کدیم که اتو صمیمی رفتار میکنی ، ببین خانم هاجر بار آخرت باشه که به دفتر مه آمده اتو گپ های بی معنا بزنی همیالی از دفتر مه بیرون شو و دگه حتی اشتباهاً هم نیایی اگر دگه بار تره اینجه دیده بودم باز او وقت برت خوب نمیشه زود باش بیرون شو... هاجر با ای رقم گپ زدن مه گریه کده رفت... اصلاً مره چی فکر کده عصبانی دوباره به جایم شیشتم به فکر گپ های هاجر بودم که عزیر داخل دفتر شد عزیر : الطاف...به هاجر چی گفتی که گریه کده از دفترت بیرون شد همه کس های که ده دهلیز بودن دیدن که از اتاق تو بیرون شد اینالی پشتت گپ جور میکنن الطاف : بان که بکنن ای دختر بیشرم آمده مستقیم بر مه میگه که تره دوست دارم یکبار هم بر مه مسج کده بود که آرزو دید و بین ما گفتگو شده جگرش خون شد هر بار هر چیز کد نادیده گرفتم مگم ایبار از حد خود گذشت مه هم هر چی به دهنم آمد برش گفتم عزیر : چی گفتی برش بخدا حالی به ای وزارت پیش همه موضوع.... الطاف : چی کنممم عزیر مه بی آبرو میشم یا هاجر.... @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۵۰ (آرزو) روزها در گذر بود و مه با الطاف خوشبخت ترین خانم دنیا بودم از همو روزی که عشق مه به الطاف بیان کدم طعم واقعی زندگی ره چشیدم الطاف بخاطر خوش بودنم هر کار میکد و مه حالی بجای بد دعا کردن بابیم و پدرم از شان سپاسگزاری میکنم که چنین تصمیم ره بخاطر مه گرفته بودن و چنین مرد واقعی نصیبم شده حالی گپ های بی بی جانم و مادرم ره بیش از حد درک کدم که میگفتن حالی نمیفهمی ولی روزی میشه که با الطاف خوشبخت میشی چون مرد زندگی است و راست هم گفته بودن... روزی پاین شیشته بودم و تلویزیون میدیدم که افرا پیشم آمد افرا : ینگه همرایم تا بازار میری مادرمه گفتم میگه پاهایم درد میکنه نمیتانم رفته آرزو : میرم افرا جان مشکل نیست تو برو تیار شو مه هم تیار شده میایم افرا : صحی است ینگه جان مه میرم خی تیار میشم خوده تیار کدم با افرا بازار رفتیم خرید افرا نیم اش خلاص شد به طرف دکان ها میدیدم که یک لباس توجه مره به خود جلب کرد رنگی که زیاد خوش دارم آسمانی....یک یخنقاق بود و آستین‌هایش کف دار بودن شلوارش هم زیبا و مقبول بود آرزو : افرا یک دقه صبر بیا به ای دکان بریم او لباس خوشم آمد با افرا داخل رفتیم لباس ره برم پایین کدن که افرا ره هم خوشش آمد افرا : ینگه چقدر مقبول است بیخی بر تو ساخته شده — میبخشین قیمت ای لباس چند است دکاندار : ۱۵۰۰ آرزو : به نظرتان قیمت نمیگین؟ افرا : ینگه حالی چرا چنه میزنی وقتی خوشت آمده بیگی ده قصه پیسه اش نشو لالا الطاف زنده باشه ههههه آززو : بلاخره لباس ره گرفتم بعد از چند ساعت خرید کردن به طرف خانه می آمدیم که یکی به شدت دستکول مه از دستم گرفته و فرار کد آرزو : دستکولم...افرا دستکولم افرا : دزززد لطفاً نمانین دستکول ماره بورد آرزو : با افرا یک چند قدم پیش رفتیم و دویده هم نمیتانستیم چون بد بود طرف دیگرا دیدم که همه گی سیل دارن افرا : چرا سیل دارین یکی کمک کنه به لحاظ خدا چی رقم استین آرزو : دوباره به راهی که دزد رفته بود دیدم که نبود گریه هم گرفته بود و یک گوشه استاد شدم و گریه داشتم افرا : ینگه جان آرام باش گریه نکو حالی خو رفت هر بلا بود سر همو زد آرزو : ولی ده دستکولم موبایل و پیسه هایم بود پیسه خو خیر ولی موبایلم افرا : آرام باش ینگه حالی خو بوردش تو بیا از پشتش بریم شاید پیدایش کنیم آرزو : به الطاف چی بگویم افرا...دوبار است که بی موبایل میشم افرا : ینگه ده ای خو گناه تو نیست موبایل اولت ره الطاف شکستاند حالی هم کلش گناه مه بود اگر مه تره امروز همرای خود بازار نمیبوردم ای اتفاق نمی افتاد آرزو : اشک هایمه پاک کده گفتم — افرا ده ای گناه تو چی است تو چی میفهمیدی که موبایل مره میبرن بیا بریم خانه حالی خو شد با افرا به تکسی شیشته و خانه آمدیم که خاله عایشه دروازه ره بر ما باز کد داخل خانه شدیم که خاله عایشه پرسید عایشه : چی کدین اولادا خریدین ضروریات تان ره افرا : ها مادر جان خریدیم ولی وقت آمدن دستکول آرزو ره دزد بورد عایشه : چی رقم دزد بورد آرزو مگر دستکولت پیش خودت نبود آرزو : خاله جان به دستم بود ولی از دستم به شدت گرفته و رفت عایشه : از پشتش نرفتین مردم گیر اش نکردن افرا : نی مادر مردم تمام شان لُق لُق میدیدن فقط سینما بود هیچ کس چیزی نکد ما چی رقم پشت دزد می دویدیم به یک چشم به هم زدن فرار کده رفت عایشه : خیر است بچیم ده قصه اش نشو الطاف برت دگه میخره شکر که شما صحی و سالم آمدین آرزو : دگه چیزی نگفتم مه هم رفتم بالا لباس های خود تبدیل کدم دوباره پایین آمده و تمام چیزهای که خریده بودیم ره به خاله عایشه نشان دادیم و لباس مره بی حد خوش کد.. (الطاف) داخل دفتر شیشته بودم که هاجر آمد هاجر : سلام الطاف جان الطاف : خدایا توبه با وجود که میفهمه متحل استم ولی باز هم هیچ پشت مره رها نمیکنه — علیکم سلام خااانم هاجر هاجر : فکر کنم امروز هم زیاد مصروف استی؟ الطاف : هم مصروف استم...راستی تو هیچ کار نداری یا خلاص کدی؟؟؟ هاجر : نی مه کار مه خلاص کدم الطاف : خو بسیار خوب چیزی کار داشتی هاجر : الطاف جا.... الطاف : آقا الطاف.... آقا الطاف بهتر است صدا بزنین چون ای قسم راحت استم هاجر : چی فرق میکنه که آقا بگویم یا نی الطاف : خیلی فرق میکنه خانم هاجر ، شما متوجه نیستین ولی اگر کسی دگه بشنوه خوب نیست....اصلاً مره هم خوشم نمیایه که تنها نام مه بگیرین با ای گپم دیدم هاجر نزدیک مه آمده گفت هاجر : الطاف....اصلاً متوجه نگاه ها و گپ هایم نیستی....اصلاً نمیفهمی که چرا همیشه به دفتر تو میایم؟ الطاف : با خو گفتم اووو الطاف گپ جدی میشه بلاخره گپ دل خوده میگه پس متوجه باش — خانم هاجر هر چی میخوایین بگوین واضیح بگویین مه اصلاً نمیفهمم که ده باره چی گپ میزنین هاجر : یعنی نفهمیدی.....سیس بیخی واضیح و رُک برت میگم تا بفهمی......الطاف مه دوستت دارم @ALTAF_EHSAN

رمان♥️ #بازی_های_روزگار💔 #ناشر_فریحه_رحیمی قسمت:۲۴۹ بخاطر سیلی که به روی آرزو زده بود اقدر عصبانی شده بودم که اصلاً بر علی وقت ندادم تا مره بزنه چون به شدت به دیوار خورده بود و با لغت هم به شکمش زده بودم از جای خود بلند شده نتانست نزدیک اش شیشته برش گفتم — ببین چقدر نامرد استی که یک دانه مشت به صورت مه زده نتانستی....تو فقط زور گویی ات سر زن طایفه است که خوده سر شان زورمند گرفته و غیرت خوده به اونا نشان میتی....مگر تعریف تو از غیرت همی است که زن ها ره لت و کوب کده بالای شان ظلم کنی.....اصلاً تو واری آدم ترسو غیرت از کجا کد.....دگه به دور و بر آرزو نبینم ات.....اصلاً جایی که تو بیشرم باشی مه دگه آرزو ره اونجه نمیمانم که حتی پای خوده بانه..... علی : حیف که از جایم تکان....خورده نمیتانم.....اگر نی باز مه همرایت میفهمیدم الطاف : ههههه میگن دستم به آلو نمیرسه آلو تُرش است همتو یک گپ گفتی هههه....وقتی که زورت نمیرسه گپ های کلانتر از دهنت نزن علی : مقصد فکرت باشه که خانه برم همه گی از وضعیت مه خبر میشن ای گپ حتماً به گوش کاکا عظیم خاد رسید وقتی که خبر شوه باز او‌ وقت چی گفتنی داری برش ههههه الطاف : چقدر تو راه مره هموار کده آسان میکنی هنوز هم دلم سرت پر است ولی یک ذره حق به امیر و عمر هم میتم مه خو هیچ گناهی نکدیم فقط جزای تره دادم ولی تو به کاکایت چی گفتی داری.......روزی که کاکا عظیم ره گفته بودی یا خودش خبر شد....مستقیم از گردن ات گرفته پیش پاهایش می اندازم ات میگم سیل کنین برادر زاده تان ره ، سر دختر تان که مثل خواهرش است چشم دوخته بود باز او وقت تو میفهمی با امیر و عمر.....عمر ره خو میشناسی دگه نی؟؟؟.....روزی که از عشق مه نسبت به آرزو خبر شد می دیدی دگه که چی رقم با مه رویه میکد که تا حالی هم همرایم‌ خوب نشده......اگر آدم باشی خو اقدر گپی که برت زدم میفهمی همی گپ آخر که بعد ازی از زندگی مه و آرزو دور باش...... بعد گفتن ای گپ از دفترش بیرون شده دروازه ره محکم زدم چون اینجه جای کار بود دگه نخواستم که ادامه بتم به موتر شیشته مستقیم رفتم پهنتون چون اگر خانه میرفتم آرزو شکی میشد.... @ALTAF_EHSAN