دَِلَِدَِاَِدَِهَِگَِــاَِنَِ🖇🫀
Open in Telegram
بسماللهرحمانرحیم🌹 به بهترین کانال خوش آمدین☺️ لف نده دوست عزیز🥰 بی صدا کن❤️ پیشنهاد و نظریات شما عزیزان قابل قدر است میتوانید به ایدی ذیل مراجعه کنید سپاس 🙏🥰 @AltafEhsan 👈مالک کانال
Show more351
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
اینم از پایان رمان مان عزیزان
تشکر که تا حاله همرای ما بودین
بابت تاخیر پارت گذاشتن رمان بنابر مشکلات که بود معذرت
با ما باشین و منتظر رمان های جدید و جذاب مان باشید🥰❤️
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت: آخر
مه و الطاف سر به سجده مانده دعا کدیم چند دقه بعد مه و الطاف سر خود بلند کدیم که حریر پهلوی مه و الطاف آمده بود و سر به سجده مانده بود مه و الطاف طرف هم دیگه دیدیم که چند دقه بعد حریر سر خوده بلند کده گفت
حریر : شکر خدا جان
با ای گپ حریر مه و الطاف به خنده شدیم واقعاً حریر خیلی هوشیار بود حریر ره الطاف بغل کده او ره خنده میداد و مه طرف هر دویش دیده از عمق دل می خندیدم سر خوده بلند کده چشم های خود بسته کدم و باز هم از خداوندم شکر گذاری کدم.......
(آرزو)
مه حالی بی اندازه از زندگیم خوش و راضی استم و خداوند ره سپاسگذار استم که بعد از اقدر درد و مشکلات مه هم طعم خوشبختی ره چشیدم
چقدر خوشبخت استم که چنین خانواده و مرد زندگی نصیبم شده فکر میکدم که شاید تا آخر عمر طعم خوشبختی ره نچشم و روزگار با مه چی بازی های ره به راه خواهد انداخت ولی خدا را چی دیدی... که بعد از اقدر مشکلات و صبرم چنان نوری بالایم تاباند که پاداش تمام صبر هایم بود ولی به تنها آرزویم که نرسیدم تحصیل کردن بود که نتانستم
ولی باز هم نا امید نیستم و از راه نویسنده گی و شعر سرودن پیش رفتم اما تسلیم نشدم
و همه آرزوی های مه که ناتمام مانده خیر ، ولی وقتی حریر دخترم به آرزوهای خود رسید آرزوهای مه هم یکجا با او برآورده میشه چون خوشی دخترم خوشی مه هم است آرمان های دل مه هم با حریر یکی یکی بر آورده خاد شدن دخترم ره با الطاف یکجا به آرزوهایش میرسانیم و هیچ وقت نمیمانیم که کمبود چیزی ره احساس کنه وقتی مادرش به آرزوهایش نرسید دخترش حتماً میرسه و ای وعده مادرش است به حریرم.........
(الطاف)
هیچ فکر نمیکدم روزی آرزو مره دوست داشته و عاشقم شوه واقعاً حالی از زندگیم خوش استم حریر کاملاً به مادرش رفته هر بار طرف خنده های آرزو و حریر دخترم میبینم مه هم از عمق دل میخندم حس میکنم که همه دنیا از مه است و خدا ره شکر میکنم که ای قسم دو گل زیبا ره منحیث تحفه برم داده آرزو بهترین زن زندگی شده بر مه و دخترم که تمام دار و ندارم است...
به هر خانه که دختر باشه اونجه نعمت و برکت هم است با آرزو خوشبخت بودم ولی با آمدن حریر دخترم زندگی ما دگه هم زیبا شده و رنگی شد
پیش خود عهد بستیم که همیشه ده هر حالت
به مادرم ، تکیه گاه خوب
به افرا ، حامی قوی
به زمردم ، در هر مشکلات بازو شده
و به دخترم حریر آغوش امن میشم...
#پایان....
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۶۱
به مدت ای دو سال امیر ازدواج کرد و یک پسر داره عمر هم حالی به شرکت پدرم کار میکنه و خیلی خوب شده
حالی پدرم ، امیر و عمر خیلی دوستم دارن
حسام هم پهنتون خوده خلاص کده وکیل شد و حسام ده همی وقت ها بخیر نامزاد میشه با همو دختری که دوستش داره و عاشقش است عشوه...
خاله عایشه چند بار پشتش خواستگاری رفت و شاید ده همی وقت ها بر ما شیرینی بتن افرا هم نامزاد است و با قوم های دور کاکا شریف نامزاد شده که نامش واجد است الطاف هم به گپی که گفته بود عملی کد اینجه یک شرکت جور کده و حالی خودش ریس شرکت است
دیگر بود از بالا همرای حریر آمده داخل صالون شدم دیدم که کاکا شریف نبود بیرون رفته بودن و خاله عایشه افرا ، الطاف با حسام شیشته بودن وقتی که حسام حریر ره دید گفت
حسام : هله بدو بغل کاکایت بدو بدو.......آفرین جگرک کاکا
— مره دوست داری؟
حریر : همممم
حسام : چقدر اندازه شه بگو
حریر : اقدددرررررر زیااااد
حسام : کاکاجان هم دوستت داره اقدددر زیاااد
عایشه : بی بی جانت صدقه شیرین زبانیت شوه گل بی بی خود
حسام : خی طرف عمه افرایت قواره کو
الطاف : نی بچیم بد است نکو قواره عمیت از تو کده کلان است
حسام چی ره یادش میتی تو کلان بچه
افرا : خودش به تنهایی مره چیزی گفته نمیتانه جمع خوده دونفر میکنه مگم مه میمانم که تو مره چیزی بگویی
حسام : باش خی نام سابق ته بگویم...... یا نی نمیگم گناه داری یک چند روز مهمان استی باز میری ههههههه
افرا : ......
آرزو : با ای گپ حسام افرا جگرخون شده و از صالون بیرون شد
عایشه : او بچه بخدا کلان بچه استی ازی کده دگه هم بزرگ میشی چرا هر دفه دختر ره میگی مهمان استی سرش تاثیر میکنه یک چند روز است باز میره اقدر پیش رویش نگو
حسام : ههههه افراااا......تو بیا یک دفه اینجه کارت دارم ..........افراااااا
عایشه : او بچه چیغ نزن پیش گوش ای طفل کر کدی بیچاره ره
آرزو : حسام چند بار افرا ره صدا کد ولی جواب نداد
حسام حریر ره از بغل خود دور کده سر کوچ شاند و خودش بیرون رفت پشت افرا
همرای خاله عایشه قصه داشتم و حریر بغل الطاف بود که حسام افرا ره به زور داخل خانه آورد
حسام : سیل کو مادر گریان دختر ته کشیدم
آرزو : طرف افرا دیدیم که چشم هایش اشکی بودن
حسام : بیا نفسک لالا بشین اینجه ، مه خو همرایت مزاق کدم بیزو یک چند روز مهمان استی باز میری
افرا : حسام میزنم ات
حسام : خو خو مزاق کدم بیا بشین که یک چند وقت مهمان استی قدر و عزت ات شوه
افرا : حسااااام
الطاف : یارا حسام از دست تو خو کسی روز نداره بخدا ، آرام بان بیچاره ره
آرزو : افرا جان بیا پهلوی مه بشین
— افرا پهلوی مه آمد و حسام دوباره افرا ره به خنده آورد چند دقه بعد کاکاشریف هم به جمع ما پیوست.....
بین هم میگفتیم و میخندیدیم و بهترین لحظه های عمرمان بودن.....
شب شد بالا با الطاف نماز خفتن ره یکجای میخواندیم مه نو خلاص کده بودم که دیدم دروازه باز شد و افرا حریر ره گرفته بالا آورد
افرا : ینگه جان بیگی حریر ره خواب بتی که وقت خوابش است یا اگر نماز میخوانی پس میبرم اش پایین
آرزو : نی نی افرا جان مه خلاص کدم بیارش
افرا : برو دگه خواب شو صدقه تو شوه عمه اممممه
آرزو : افرا روی حریر ره بوسیده رفت
مه دعا میکدم که حریر آمده مستقیم روبروی الطاف استاد شد طرفش دیدم که حیران به حرکات الطاف سر نماز خواندن می دید
حریر : ما جی...په جی ، چی میکنه؟
آرزو : نماز میخوانه بچیم
حریر : نماز چیست؟
آرزو : حالی خوردترک استی بچیم یک کمی دگه هم کلانش شوی باز مادرت برت میگه ، مقصد همقدر بفهم که نماز خواندن بسیار خوب است
با ای گپم چشم حریر به الماریش خورد و دویده دویده طرف الماری خود رفت
الماری ره باز کده و جای نمازی کوچکی که الطاف به حریر خریده بود او ره گرفته و آورد پهلوی جای نماز الطاف هموار کد
حریر سر جای نماز استاد شده و طرف دست های الطاف دید بعد دست های خوده قفل کده جایی گرفت که الطاف گرفته بود
طرف جای نماز سیل داشت ولی زیر چشمی طرف حرکات الطاف هم می دید و زیر زبان نمیفهمم چی خوانده و چی گفته میرفت پیش خود
وقتی الطاف رکوع کده سجده کد حریر هم به تقلید از الطاف اول خوب طرف الطاف دید بعد بدون رکوع مستقیم و با شدت خوده به سجده انداخت که ازی کارش واقعاً خندیم گرفته بود....
تا وقتی که الطاف نماز ره تمام کد حریر هم ازش تقلید میکد بلاخره الطاف سلام دور داده طرف حریر دید
الطاف : نام خدا دخترم کلان شده نماز میخوانه آفرین به دختر نازم
آرزو : با ای گپ الطاف حریر با دندان های خرگوش مانند خود طرف الطاف خند کد
الطاف : آرزو بیا بخاطر ای زندگی که خداوند بر ما داده یک سجده شکر کنیم
آرزو : راست میگی الطاف دعا کنیم تا کسی خوشی های ماره نظر نکنه و همیشه با هم خوش باشیم
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۶۱
به مدت ای دو سال امیر ازدواج کرد و یک پسر داره عمر هم حالی به شرکت پدرم کار میکنه و خیلی خوب شده
حالی پدرم ، امیر و عمر خیلی دوستم دارن
حسام هم پهنتون خوده خلاص کده وکیل شد و حسام ده همی وقت ها بخیر نامزاد میشه با همو دختری که دوستش داره و عاشقش است عشوه...
خاله عایشه چند بار پشتش خواستگاری رفت و شاید ده همی وقت ها بر ما شیرینی بتن افرا هم نامزاد است و با قوم های دور کاکا شریف نامزاد شده که نامش واجد است الطاف هم به گپی که گفته بود عملی کد اینجه یک شرکت جور کده و حالی خودش ریس شرکت است
دیگر بود از بالا همرای حریر آمده داخل صالون شدم دیدم که کاکا شریف نبود بیرون رفته بودن و خاله عایشه افرا ، الطاف با حسام شیشته بودن وقتی که حسام حریر ره دید گفت
حسام : هله بدو بغل کاکایت بدو بدو.......آفرین جگرک کاکا
— مره دوست داری؟
حریر : همممم
حسام : چقدر اندازه شه بگو
حریر : اقدددرررررر زیااااد
حسام : کاکاجان هم دوستت داره اقدددر زیاااد
عایشه : بی بی جانت صدقه شیرین زبانیت شوه گل بی بی خود
حسام : خی طرف عمه افرایت قواره کو
الطاف : نی بچیم بد است نکو قواره عمیت از تو کده کلان است
حسام چی ره یادش میتی تو کلان بچه
افرا : خودش به تنهایی مره چیزی گفته نمیتانه جمع خوده دونفر میکنه مگم مه میمانم که تو مره چیزی بگویی
حسام : باش خی نام سابق ته بگویم...... یا نی نمیگم گناه داری یک چند روز مهمان استی باز میری ههههههه
افرا : ......
آرزو : با ای گپ حسام افرا جگرخون شده و از صالون بیرون شد
عایشه : او بچه بخدا کلان بچه استی ازی کده دگه هم بزرگ میشی چرا هر دفه دختر ره میگی مهمان استی سرش تاثیر میکنه یک چند روز است باز میره اقدر پیش رویش نگو
حسام : ههههه افراااا......تو بیا یک دفه اینجه کارت دارم ..........افراااااا
عایشه : او بچه چیغ نزن پیش گوش ای طفل کر کدی بیچاره ره
آرزو : حسام چند بار افرا ره صدا کد ولی جواب نداد
حسام حریر ره از بغل خود دور کده سر کوچ شاند و خودش بیرون رفت پشت افرا
همرای خاله عایشه قصه داشتم و حریر بغل الطاف بود که حسام افرا ره به زور داخل خانه آورد
حسام : سیل کو مادر گریان دختر ته کشیدم
آرزو : طرف افرا دیدیم که چشم هایش اشکی بودن
حسام : بیا نفسک لالا بشین اینجه ، مه خو همرایت مزاق کدم بیزو یک چند روز مهمان استی باز میری
افرا : حسام میزنم ات
حسام : خو خو مزاق کدم بیا بشین که یک چند وقت مهمان استی قدر و عزت ات شوه
افرا : حسااااام
الطاف : یارا حسام از دست تو خو کسی روز نداره بخدا ، آرام بان بیچاره ره
آرزو : افرا جان بیا پهلوی مه بشین
— افرا پهلوی مه آمد و حسام دوباره افرا ره به خنده آورد چند دقه بعد کاکاشریف هم به جمع ما پیوست.....
بین هم میگفتیم و میخندیدیم و بهترین لحظه های عمرمان بودن.....
شب شد بالا با الطاف نماز خفتن ره یکجای میخواندیم مه نو خلاص کده بودم که دیدم دروازه باز شد و افرا حریر ره گرفته بالا آورد
افرا : ینگه جان بیگی حریر ره خواب بتی که وقت خوابش است یا اگر نماز میخوانی پس میبرم اش پایین
آرزو : نی نی افرا جان مه خلاص کدم بیارش
افرا : برو دگه خواب شو صدقه تو شوه عمه اممممه
آرزو : افرا روی حریر ره بوسیده رفت
مه دعا میکدم که حریر آمده مستقیم روبروی الطاف استاد شد طرفش دیدم که حیران به حرکات الطاف سر نماز خواندن می دید
حریر : ما جی...په جی ، چی میکنه؟
آرزو : نماز میخوانه بچیم
حریر : نماز چیست؟
آرزو : حالی خوردترک استی بچیم یک کمی دگه هم کلانش شوی باز مادرت برت میگه ، مقصد همقدر بفهم که نماز خواندن بسیار خوب است
با ای گپم چشم حریر به الماریش خورد و دویده دویده طرف الماری خود رفت
الماری ره باز کده و جای نمازی کوچکی که الطاف به حریر خریده بود او ره گرفته و آورد پهلوی جای نماز الطاف هموار کد
حریر سر جای نماز استاد شده و طرف دست های الطاف دید بعد دست های خوده قفل کده جایی گرفت که الطاف گرفته بود
طرف جای نماز سیل داشت ولی زیر چشمی طرف حرکات الطاف هم می دید و زیر زبان نمیفهمم چی خوانده و چی گفته میرفت پیش خود
وقتی الطاف رکوع کده سجده کد حریر هم به تقلید از الطاف اول خوب طرف الطاف دید بعد بدون رکوع مستقیم و با شدت خوده به سجده انداخت که ازی کارش واقعاً خندیم گرفته بود....
تا وقتی که الطاف نماز ره تمام کد حریر هم ازش تقلید میکد بلاخره الطاف سلام دور داده طرف حریر دید
الطاف : نام خدا دخترم کلان شده نماز میخوانه آفرین به دختر نازم
آرزو : با ای گپ الطاف حریر با دندان های خرگوش مانند خود طرف الطاف خند کد
الطاف : آرزو بیا بخاطر ای زندگی که خداوند بر ما داده یک سجده شکر کنیم
آرزو : راست میگی الطاف دعا کنیم تا کسی خوشی های ماره نظر نکنه و همیشه با هم خوش باشیم
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۶۰
تمام جنجال شه مه می کشیدم ولی هنوز هم طرفدار پدر خود است
الطاف : شادختک پدرش است دگه
آرزو : دخترت که آمد مره بیخی فراموش کدی
الطاف : ههههه تو هم ملکه قلب الطاف ، زمردم استی ، زندگی الطاف جای تو جداست
مه الماری ره جم داشتم و الطاف هم مصروف موبایل بود که حریر نزدیک ما آمده گفت
حریر : په جی(پدر جان) بیبین رسامی مه چی قسم آمده
آرزو : به رسامی حریر دیدیم که چند نفر ره رسامی کده بود ولی خیلی جالب رسامی کده بود قواره های هر کس بسیار عجیب بودن
آرزو : بچیم اینا کی استن؟
حریر : ما جی(مادر جان) ، په جی(پدر جان) ، حریر جان ، بابه ، بی بی ، کاکا ، عمه ....
— حریر جان مادر پهلوی عمه افرایت کی است که کشیدی
حریر : او کاکا واجدم است
الطاف : خو خی غم کاکا واجدت ره هم خوردی ههههه
آرزو : حریر دو ساله شده بود ولی خیلی شیرین به زبان خود گپ میزد که ما می فهمیدیم چی میگفت
الطاف : دخترم که بخیر بزرگ شد میخوایه چی کاره شوه؟
حریر : آرایش کنم ما جی(مادر جان)واری
آرزو : با ای گپ حریر مه و الطاف از خنده غش کده بودیم
— الطاف هنوز خورد است عقلش به ای چیز ها قد نمیته
حریر : آیسکریم
الطاف : کو بچیم آیسکریم
حریر : صدایش میایه
الطاف : نی ازو آیسکریم ها برت نمیخرم
حریر : آیسکررریم
الطاف : مریض میشی جان پدر
آرزو : با ای گپ الطاف حریر به گریه شده گفت
حریر : په جی آیسکرررریم
الطاف : آرزو آیسکریم بخرم برش
آرزو : نی الطاف مریض اش میکنه بان که بگویه
حریر : آیسکرررریم
الطاف : میبینی آرزو شِق کدنش فکس طرف تو رفته ده هر کار همتو همرای مه شِق میکدی
آرزو : طرف مه چرا بره طرف تو رفته مگر نگفته بودی که وقتی ضد کنی زور تره کسی نداره حریر هم بیخی طرف تو رفته
الطاف : هههههه
— حریر بچیم تو بیا بریم پایین کاکا حسام ات کدام چیزی میگه برت همو به حساب ات خوب میفهمه
آرزو : الطاف با گفتن ای گپ حریر ره بغل کده پایین بورد که هنوز هم گریه داشت و صدای گریه اش ای تا بالا می آمد چند دقه بعد گریه اش آرام شد مه هم کارم خلاص شده پایین رفتم که دیدم حریر ده بغل حسام شیشته و به موبایل گیم میزنه......
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۵۹
آرزو : صبح الطاف از وظیفه وقت آمد و همرایش رفتم به کتاب فروشی و هر کتابی که خوشم آمد خریده و دوباره خانه آمدیم هر روز مصروف خواندن همی کتابها بودم به همی مدتی که کتاب ها ره میخواندم انگیزه نویسنده گی با شعر سرودن به سراغم آمد...
گر چی گاهی به کتابچه خاطراتم بعضی چیزها نوشته میکدم ولی حالی بی اندازه خوش دارم که درباره هر چیز بنویسم یا شعر بسرایم
زمستان گذشت و شروع سال 1401 بود
مه به ای مدت شعر میسرودم و درباره هر چیز مینوشتم و حتی داستان زندگی خود ره بنام
(( بازی های روزگار ))نوشتم و رو به خلاصی بود
مصروف نوشتن بودم که الطاف داخل اتاق شده و نزدیکم آمد
الطاف : خانم شاعر و نویسنده مه چی میکنه همم؟
آرزو : داستان زندگی ماره نوشتم رو به خلاصی است امشب بخیر خلاص میشه
آرزو : شکر به خانم با استعداد مه آفرین ، وقتی تمام شد اولین نفر مه میخوانم
آرزو : صحی است اولین نفر تو بخوانم چشم وحشیم
الطاف : بریم پایین که نان میخوریم
آرزو : همرای الطاف پایین رفتیم غذا خورده شد بین هم شیشته قصه داشتیم که حسام یک شعر گفت
حسام :
بسی گفتن دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم....
..........
آرزو : حسام به اینجه که رسید دوباره مکث کرده طرف همه دید تمام ما فکر کدیم که باز هم مثل قبل ریشخندی خاد کد ولی....
حسام :
(که او زهر است اما نوشداروست...)
آرزو : با ای شعر گفتن حسام همه حیران مانده بود
حسام : چی فکر کدین خی گفتین دوباره ریشخندی میکنم دیدین که راستی راستی شاعر شدم
افرا : تره خو عشق عشوه شاعر کده هههههه
آرزو : حسام ده پهنتون شان یک دختر ره دوست داره که نامش عشوه است و اقتصاد میخوانه ازی گپ الطاف از اول خبر بود
حالی هم افرا با ای گپ هر دقه حسام ره آزار میته
با شعری که حسام گفت مه هم خواستم شعر بگویم
آرزو
((عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر ))
وقتی ای شعر ره گفتم به طرفم الطاف می دیدم که الطاف با ای شعر مه خوش شده به طرفم لبخند زد
حسام :
((گر شاخه ها دارد تَری
ور سرور دارد سَروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان ، تو چیزی دیگری))
آرزو :
سالها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش امروز و دانستم کنون...
او به جز من ، من به جز او نیستم!!!
حسام :
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم....
آرزو :
ای در دل من، میل و تمنا، همه ی تو!
وندر سر من، مایه سودا، همه ی تو!
هر چند به روزگار در می نگرم
امروز همه یی تویی و فردا همه ی تو
— یکبار حسام شعر میگفت و یکبار هم مه
ولی همه شعر های که میگفتم به عمق چشم های الطاف دیده بر خودش میگفتم و خدایی چنین شعر ها به ذهنم آمده و به دهنم جاری میشدن
بلاخره بعد از چند شعر گفتن دگه هم ، مه برنده شدم و دگه هیچ شعری به ذهن حسام نامد
تمامش قدرت چشم های الطاف بود که مه برنده شدم
طرف الطاف دیدم که چشم هایش از خوشحالی برق میزد به طرفش لبخند زدم که کاکاشریف گفت
کاکاشریف : بخدا دو شاعر به خانه داشتیم ولی ما خبر نبودیم آرزو دخترم نی که تو هم شعر میسرایی جان پدر
آرزو : پیش ازی که مه چیزی بگویم الطاف گفت
الطاف : ها پدر جان هم شعر میسرایه و هم نویسنده گی میکنه
کاکاشریف : آفرین بچیم به هردوی تان بسیار خوب شعر گفتین خوشم آمد نامخدا
افرا : سر آرزو شک ندارم ولی چی بفهمیم که الطاف شعر هاره از دگه شاعر دزدیده و به نام خود نزده باشه...؟؟؟
حسام : زورت میته که اتو میگی
افرا : چرا زورم بته
حسام : خی باش به تو هم یک شعر بگویم
چشم خود بستم که دیگر
چشم قیچ ات ننگرم
ناگهان شیشک داد زد:
دیوانه ، من قیچ نیستم...
با شعری که حسام گفت تمام خانه از خنده غش کده بودن مه هم خنده مه کنترول نتانستم که افرا با قهر ساختگی گفت
افرا : حسام بخدا تو دیوانه استی شادی ره
حسام : هههههه
(دو سال بعد / 1403)
آرزو : نکو بچیم چرا گپ ره نمیفهمی دیوانه شدم از دست تو دختر بیا اینجه
حریر : بتیییی
آرزو : حریر بخدا ای دفه اگر لب سرین مره گرفته و به دیوار خط خطی کده بودی میزنم ات
حریر : مه نقاشی خوش دارم به دیوار رسم میکشم
آرزو : به دیوار کی رسامی کشیده اونه برت رنگه و قلم خریدیم به کاغذ بکش
حریر : نی دیوار کلان است ده اووو میکشمممم
آرزو : پیش ازی که مه دگه چیزی بگویم الطاف داخل اتاق شد
الطاف : حریر پدر چرا گریه داره آرزو باز چیزی گفتی برش
آرزو : الطاف میگه همرای لبسرین به دیوار رسامی میکنم بفهمانش که باز حوصلیم سر بره میزنم اش
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۵۸
بعد غذا به خانه چای بورده و شیشته بودم و با افرا قصه امروز ره داشتم....
چند دقه بعد طرف ساعت دیدم که هشت و نیم بجه بود رفتم بالا که الطاف یخنقاق خود ره اوتو میکد
آرزو : چی داری الطاف چرا مره صدا نکدی بتی مه برت اوتو میکنم
الطاف : ده ای دگه چی گپ است زمردم مگر خودم نمیتانم؟
ضرور نیست تمام کارها ره بالای خانم ها کنیم خودم میکنم برو بشین
آرزو : ازی درک بالای الطاف و احترام داشتن به خانم ها بی اندازه خوش شدم که حتی اشک به چشم هایم حلقه زد و مه چقدر خوشبخت استم که اتو یک مرد واقعی و با درک نصیبم شده الطاف با ای کارهایش مره بیشتر عاشق خود میساخت پیش رفتم و از صورتش بوسیدم که متعجب شده طرفم دید
الطاف : چی شده آرزو خوب استی تب خو نداری؟؟؟
آرزو : ههههه چرا تب داشته باشم حق ندارم مرد زندگیم ره ببوسم
الطاف : نی یعنی ای کار ره از تو بعید میدانستم ههههه
آرزو : میفهمی الطاف مره همی مرد بودن واقعی ات عاشق خود ساخته اقدر در رگ رگ وجودم مثل خون جریان داری که اگر نباشی میمرم ، بدون تو نمیتانم الطاف
الطاف دست از اوتو کدن کشیده و گفت
الطاف : پس ایره هم بفهمم روزی که تو نباشی الطافی هم در کار نیست با نبودن ات الطاف هم میمیره
آرزو : به طرف الطاف لبخند زدم که مره به آغوش گرفت....
چند دقه بعد بوی سوختگی آمد از آغوش الطاف دور شده گفتم
— الطاف بوی سوختگی است
الطاف طرف اوتو دیده و به طرفش رفت از سر لباس بلندش کده دید که یخنقاقش سوخته...
مه طرف الطاف ، الطاف طرف مه دید که چند دقه بعد هردوی ما خنده کدیم....
الطاف : ولی یخنقاق دلخواهم سوخت آرزو ایره زیاد خوش داشتم
آرزو : هههه خیره حالی خو سوخت دگه ، صبر به صبح دگه لباس برت تیار میکنم
سمت الماری الطاف رفتم یک چند دقه طرف لباس هایش دیدم چشمم به یک بلوز گلو پت سیاه افتاد اوره از الماری کشیدم با یک پطلون سیاه و کورتی کریمی که دورتادور گردنش پت داشت
— اینه صبح ایره بپوش مقبول میگه برت و هوا هم سرد است
الطاف : همم خوب ترکیب کدی آفرین تشکر
مصروف منظم کردن لباس بودم که الطاف گفت
الطاف : راستی آرزو موبایل ته بیار که برت جور کنم
آرزو : خریطه ره از سر میز گرفته به دست الطاف دادم و پهلویش شیشتم تمام سیستم شه برم جور کده اپلیکشن هاره انستال کد بعد از یک و نیم ساعت تمام کارش خلاص شد
الطاف : اینه جور شد زمردم ای هم موبایلت
آرزو : تشکر چشم وحشیم...
یک شب بالا رفتم که الطاف کتاب به دستش مشغول خواندن بود پیش رفتم نام کتاب ره خواندم که نوشته بود(هرگز تسلیم نشو)خیلی نام زیبا داشت و مره وادار کد تا رفته یکبار متن کتاب ره بخوانم...
رفتم پهلوی الطاف شیشتم و به صفحه کتاب سیل کرده متوجه یک قسمتش شدم که نوشته بود
((هر اهداف و آرزوی که داری به ذهن ات قفل کرده و حبس شان نکو آنها اتفاقی به ذهنت نمی آیند بلکه توان رسیدن تره به خود دیده اند...
پس آرزوهایت را از بند آزاد کرده بر روی کاغذ بنویس هر بار آنها را خوانده و یکی یکی آرزوهایت را تحقق بتی))
دگه متن شه خواندم که نوشته بود
((اگر به یکی از آرزو هایت نرسیدی ناامید نشو مبارزه کرده از راه دیگری پیش برو اما هرگز تسلیم نشو ، نگذار مشکلی ترا از پا درآورد استعداد های درونی خود را کشف کرده و به توانایی هایت باور داشته باش....🕊))
ای نوشته خیلی خوشم آمد و هم نامش مره وادار کرد تا بخوانم اش
— الطاف میشه مه هم ای کتاب ره بخوانم؟
الطاف : البته چرا نمیشه زندگیم صبح وظیفه نمیبرم اش همینجه میمانم بخوانش ، امروز همی کتاب به چشمم خورد خیلی نام زیبا داشت مه هم خریدم
آرزو : بسیاااار خوشم آمد هم عنوانش هم نوشته هایش....
هر روز که الطاف وظیفه میرفت مه ای کتاب ره میخواندم و شب هم الطاف میخواند واقعاً کتاب زیبای بود خیلی تاثیر گذار بود چیزهای ره یاد گرفتم که مره دوباره برای جنگیدن به اهدافم امیدوار کرد شاید نتانم که دگه مکتب برم ولی میتانم از راه های دگه پیش رفته چیز های جدید ره یاد بگیرم...
ده ظرف سه روز کتاب ره خلاص کدم چون خیلی دلچسپ بود برم
الطاف به اتاق مصروف تلویزیون دیدن بود که نزدیکش رفته گفتم
— الطاف واقعاً مره کتاب خواندن خوشم آمد میشه یک چند کتاب دگه هم بیاری میخوایم بخوانم
الطاف : صحی است جانمه ، مه برت نمیارم خودت ره کتاب فروشی میبرم هر کتابی که خوش ات آمد به دلت بخر
آرزو : یعنی مه هم همرایت برم؟؟؟
الطاف : ها تو هم برو به دلت انتخاب کو
آرزو : از خوشحالی الطاف ره به آغوش گرفته گفتم
— تشکررر بسیاار زیاد الطاف تشکرر که به هر خواست مه احترام داری
الطاف : تنها به خواسته هایت احترام ندارم بلکه تمام زندگیم ره فدایت میکنم تو فقط امر کو ملکه الطاف
@ALTAF_EHSAN
کاکاشریف : بچیم هر وقت کسی قهر یا عصبانی بود همتو یک شعر بگو گر چی به شعر هم نمیماند مثل متن بود ههههه
حسام : پدر ای بچه تو بخیر شاعر میشه یک چند وقت دگه هم صبر کنین حالی خو ریشخند بزنین.....
نفهمیدم که به آخرش چی بگویم خدایی از دهنم برآمد ههههههه
عایشه : هههه ای ای از دست تو بچه
افرا : تو که شاعر شوی با ای شعر هایت دگه شاعرا سکته خاد کدن هههههههه
حسام : تو حالی ریشخندی کو باز نشانت میتم..
وقت نان خوردن شد همه با هم خوش خندان سر دست خوان شیشته و غذا به آرامش خورده شد..
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۵۷
الطاف : هههههه نمیشه چیزی تو بیا یک دفه بریم
خانم مه ترسو خو نیست انی
آرزو : الطاف دست مره گرفت و مره به زور به چرخ فلک شاند و خودش هم پهلوی مه شیشت چرخ فلک به گردش افتاد و ما به بلند ترین ارتفاع بودیم چرخ فلک از بالا نو به طرف پایین میرفت که به طرف کلکین دیدم و نفسم قید میشد
— الطاف بخدا نفسم قید میشه
الطاف مره به آغوش گرفته بود و چیزی نمیگفت و به بیرون خیره بود میخواست که ترس مره از بین ببره
چند دور خورد که دوباره با چشم های اشکی گفتم— الطاف خیره بگو استاد کنن مه میترسممم
الطاف : آرزو نفسم طرف مه بیین
آرزو : به طرف الطاف دیدم که گفت
الطاف : آرام باش هیچ گپ نیست هیچ چیز نمیشه یک نفس عمیق بگیر و دوباره به بیرون ببین ترست گُم شده برت عادی میشه مه همینجه پیشت استم نترس جان مه
آرزو : هر بار که از بالا به طرف پایین می آمد نفسم قید میشد ای عادت ره از کودکی داشتم که از ارتفاع بلند میترسیدم بلاخره دیدم ترسم گم نشد مه هم چشم های مه پت کده سر مه به شانه الطاف مانده و تا آخر ره باز نکدم...
چند دقه بعد چرخ فلک استاد شد و ما هم پایین شدیم راحت شده نفس عمیق گرفتم...
الطاف دست مه گرفته و گفت
الطاف : وااا چرا میلرزی آرزو بخدا که بسیار ترسو بودی ههههه
آرزو : چی کنم الطاف دست خودم نیست از کودکی ره که همی قسم از ارتفاع میترسم
الطاف : هههه خیره بیا گپی نیست...خو دگه به کجا بریم به کشتی گازی میشینی
آرزو : الطااف چرا مره اقدر آزار میتی خوب میفهمی از ارتفاع میترسم
الطاف : ههههه
آرزو : با الطاف به پارک شهر چکر زدیم و بی اندازه ساعتم ما تیر شد چاشت شده بود به یکی از رستورانت ها رفته و غذا سفارش دادیم یادم از روزی آمد که به دوره نامزادی با الطاف به رستورانت رفته بودیم ولی بخاطر چله نپوشیدنم بی اندازه سرم قهر شده بود به طرف چله دستم دیدم....
و چی زیبا بود که چله الطاف به دست مه بود و مه خانم الطاف بودم.....
لبخند زدم که از چشم الطاف دور نماند
الطاف : چرا خنده داری آرزو؟
آرزو : چیزی نی یادم از جنگ که ده رستورانت بخاطر نپوشیدن چله کده بودیم یادم آمد به طرف چله دیدم خندیم گرفت
راستی همو روز چقدر وحشتناک شده بودی اولین دفه بود که او قسم تره عصبانی و قهر دیده بودم زیاد وحشتناک شده بودی
الطاف : هر چی میکنم همی عادت مه گُم نمیتانم چون مه وقتی بی اندازه عصبانی شوم به خود نمیفهمم آرزو
و او روز هم یکی از همو عصبانیت های بی اندازه ام بود خو خیر تیر شد گذشته ره فراموش کنیم ای هم جبران گذشته
با الطاف غذا خوردیم و چند جای دگه ره هم چکر زدیم دیگر شده بود به موتر بالا شده گفتم
آرزو : الطاف بریم دگه خانه ناوقت شده
الطاف : نی هنوز یک کار مهم ما مانده
آرزو : چی مانده باز؟
الطاف : باز که رفتیم خودت میفهمی
آرزو : الطاف موتر ره دور داده حرکت کد و مه به ای فکر که باز کجا میریم چند دقه بعد پیش یک موبایل فروشی استاد کد از موتر پایین شدیم که الطاف گفت
الطاف : هدف اصلی آمدن ما به بیرون همی بود بیا بریم برت موبایل بخرم
آرزو : با الطاف داخل دوکان رفتیم
الطاف : میبخشین برادر آیفون سیزده کار داشتم یکبار نشان بتین
آرزو : الطااف آیفون سیزده ره چی کنم یک دانه ارزان....
الطاف : آرزو گپ نزن فقط رنگ شه خوش کده و سرش دست بان دگه کارت نباشه
آرزو : الطاف ضرورت به....
ااطاف : اینه خو باز گپ زدی
آرزو : به جواب الطاف چیزی نگفتم که او هم مصروف صحبت با دکاندار شد
الطاف : میشه دگه رنگ های شه هم نشان بتین
آرزو : دوکاندار چند رنگ شه آورد و الطاف روبه طرف مه کده گفت
الطاف : خو آرزو کدام رنگ ره خوش داری کدام شه بگیرم برت
آرزو : به دل مه باشه خو هیچ....
الطاف : اینه خو باز گفتی مه گفتم تنها رنگ شه بگو هله دگه نفسکم
آرزو : به طرف الطاف خنده کده رنگ نقره ای زیاد خوشم آمد و نقره ای گفتم
بلاخره موبایل ره خریده از دوکان بیرون شدیم به موتر شیشته و حرکت کدیم....
پنج بجه دیگر بود که خانه رسیدیم بالا رفته لباس های مه تبدیل کدم و دوباره پایین آمده به صالون رفتم
آرزو : سلام
کاکاشریف : علیکم سلام بچیم شیرین و فرهاد چکر رفته بودن ههههه
آرزو : به جواب کاکا شریف لبخند زدم که الطاف هم داخل خانه شد و سلام داده شیشت که حسام گفت
حسام :
(گر به یار گفتی ترا دوست می دارم...
پیش پاهایت هزار گل میکارم...
لاله و نرگس و نسترن به یک سو...
آرزو : به شعر حسام گوش می دادیم که یکبار مکث کد منتظر آخرش بودیم که گفت
حسام :
(مقصد که لغت شان نکنی)
آرزو : با شعری که حسام گفت همه گی خنده داشتن که حتی کاکا شریف از خنده سرخ شده بود
الطاف : او بچه وقتی گفته نمیتانی ناحق خوده ریشخند نکو ههههه
افرا : چی چی ، ای چی رقم شعر بود هههههه
بخدا اگر حافظ و مولانا ای رقم شعر های تره بشنون از گور بلند شده خفک ات میکنن ههههه
حسام : تو باز گپ زدی قیچ
@ALTAF_EHSAN
رمان♥️
#بازی_های_روزگار💔
#ناشر_فریحه_رحیمی
قسمت:۲۵۶
(آرزو)
امروز جمعه است و الطاف شان هم خانه صبح از خواب بیدار شدم که الطاف طرفم میبینه
الطاف : صبح بخیر ناز الطاف
آرزو : صبح بخیر چشم وحشیم
الطاف : بلند شو دگه که امروز مه و تو زیاد کار داریم
آرزو : کجا میریم چی کار داریم؟
الطاف : بلند شو باز که رفتیم خودت میفهمی
آرزو : از جایم بلند شدم دست رویمه ششته و دوباره داخل اتاق آمدم
— الطاف صبحانه خوردی؟
الطاف : نی منتظر تو بودم بیار یکجایی میخوریم به یاد روزهای اول عروسی ما قصد شه حالی میگیرم هههه
آرزو : موی جنگلی
— رفتم پایین با کاکاشریف شان صبح بخیری کدم و صبحانه ره تیار کده بالا آمدم با الطاف یکجای صبحانه خوردیم
الطاف : آرزو برو دگه تیار شو که بریم
آرزو : خی همقدر بگو که کجا میریم؟
الطاف : چکر میریم قصد دوران نامزادی که همرایت بیرون نرفته بودم ره میگیرم یکبار رفتیم که کار ما باز به جنگ کشیده شده بود بعد عروسی هم کجا میرفتی
آرزو : خو خی امروز مره چکر میبری؟
الطاف : ها شیشک مه چکر میبرم
آرزو : خی که شیشک گفتی مه نمیرم برو خودت
الطاف : خو صحی است نرو مام آزاده ره میبرم
آرزو : کی...کی ره میبری الطااااف
الطاف : حالی چی دگه وی ، تو نمیری همو بیچاره ره ببرم بیزو....
آرزو : بیزو چی؟
الطاف : ههههه بیا بریم باز ده موتر برت قصه میکنم
آرزو : تیار شده حرکت کدیم که پرسیدم
— خو بگو دگه آزاده ره چرا گفتی؟
الطاف : اگر بگویم مقصد قهر نشی میترسم جای آزاده ره دیده موی کنک اش نکنی
الطاف : اگر گپ زیاد جدی باشه چرا نی میکنم
الطاف : هههه خو بگویم خی آماده استی خی یک نفس عمیق....
آرزو : الطااااف میگی یا نی؟؟؟
الطاف : هههه صحی است میگم ولی تا گپم خلاص نشده گپ نمیرنی چون خوش ندارم
آرزو : صحی است بگو
الطاف : ببین قرار گفته های خودش آزاده مره از طفلیت دوست داشت ده طفلیت هر جای که میرفتم از پشتم می آمد وقت های که خانه شان میرفتم اقدر خوش میشد که نپرس هر کس همرای مه جنگ میکد ولی آزاده طرفدار مه بود اما مه با چنین کارهایش ازش به فرار بودم او وقت خورد بودم نمیفهمیدم ولی وقتی کلان شدیم هر جای میرفتم از نگاه کدنش به ستوه آمده بودم هر جای مره می دید میخواست همرایم گپ بزنه ولی مه توجه نمیکدم از حس اش نسبت به خود خبر بودم ولی برش روی خوش نشان نمیدادم چون تره دوست داشتم وقتی از تو خبر شدم که به نام مه استی چند هفته بعد ازی گپ روزی ده موبایل همه احساس خوده بر مه گفت و برم گفت که عاشقم است ولی مه برش گفتم که تره دوست دارم و مه نامزاد دارم بعد ازو چند بار دگه هم کوشش کد ولی موفق نشد حالی هم هر بار طرفم با حسرت میبینه....
گاهی جگرم برش خون میشه چون درد عشق سخت است روزی که تو پیش همه برم گفتی که ای پیوند ره قبول نداری میفهمی چقدر شکسته شدم....آزاده ره هم حق میتم که با جواب رد دادن مه چقدر شکسته شده بود و ده خانه هم همگی ازی گپ خبر بودن حتی فامیل مامایم
آرزو : پس چطو که خاله عایشه به ای پیوند راضی نشد
عایشه : نمیفهمم که تو چی داری حتی مادرم خوش بود به ای که تو عروسش میشی خوب تو او وقت از خوردی به نام مه بودی و ای کار هم هیچ امکان نداشت مادرم گفت مه نی از خواهر و برادرم دختر میگیرم و نی دختر میتم و پدر مه هم گفته بود که نی دختر به خواهر هایت میتم و نی ازشان دختر میگیرم همو دوری و دوستی خوب است
آرزو : خوو خی مه میگم چرا روزی که آزاده آمده بود از پشت پشت تو آمده با تو گپ میزد حس کده بودم ولی ده قصه نشدم....
دگه جایی که آزاده خانم بود نمیری...اصلاً دگه همرایش روبرو نمیشی گفته باشم
الطاف : آرزو ببین هر مرد چهار زن حق داره چی میشه یک زن دگه هم بگیرم او هم آزاده گناه داره عاشقم است مره بد دعا نکنه بیزو قندولک هم است
آرزو : الطاااف بخدا اگر دگه دفه مره آزار بتی دگه همرایت هیچ جای نمیرم
الطاف : ههههه مزاق کدم زندگیم مه یک خانم ناز دارم مره به دگا چی غرض....
آرزو : .....
بلاخره الطاف موتر ره نزدیک پارک شهر استاد کد از موتر پاین شده و دروازه ره برم باز کد
الطاف : بفرمایین ملکه قلب الطاف
آرزو : تشکر چشم وحشی مه
الطاف : آفرین مه تره چقدر ناز میتم ولی یکبار جان و قربان گفتن تره نشنیدیم
آرزو : مره آزار نتی که بشنوی هههه
با الطاف داخل پارک شهر شدیم و از چیزی که زیاد میترسیدم چرخ فلک بود که الطاف گفت بیا بریم به چرخ فلک بشینیم با شدت دست مه از دستش خطا داده گفتم
آرزو : چییی عمراً اگر مره به چرخ فلک بخواهی بشانی مه نمیشینم گفته باشم
الطاف : چرا نمیشینی ، میترسی؟؟
آرزو : ها الطاف از ارتفاع بلند میترسم نفسم قید میشه
الطاف : بیا بریم نترس مه هستم همرایت چرا میترسی
آرزو : نی نی الطاف خیره عذر میکنم مه بالا نمیشم چی میشه بیا بریم
الطاف : آرزو نترس بیا مه همرایت هستم هله دگه
سر مه باور نداری
—آرزو : الطاف ببین بخدا نفسم قید میشه اگر مره چیزی شد خونم به گردن ات
@ALTAF_EHSAN
افطار تان خوش
طاعات و عبادات شما عزیزان قبول درگاه حق🌹❤️
@ALTAF_EHSAN
برای آرامشم؛ حذف می کنم،
بلاک می کنم، انکار می کنم،
ترک می کنم و نادیده می گیرم!
@ALTAF_EHSAN
ای بشر از کبر دوری کن که دنیا خارت میکند ..!
گر طلا باشی به عالم کم عیارت می کند🖤✋
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
برنده آن کسی است که
روی ماندن کسی حساب نکرد .
#ALONE
@ALTAF_EHSAN
