en
Feedback
Sweet Dreams

Sweet Dreams

Open in Telegram

آلبوم‌ها: @SweetAlbums ارتباط: @ChannelDreamsBot

Show more
168
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
قصد داشتم این جریان را در قسمت ۱۴ به پایان برسانم. اما قلمم هربار سکوت کرد و متوجه شدم همین حالا بهترین پایان رقم خورده‌ست. ترک عادات گذشته و حرکت به سمت نو. کاغذ پاره‌های سرگردان چیزهای جدیدی به من آموخت. چه در زمینه فنّ نوشتن (که از ابتدا هم برای همین شروعش کردم) و چه درباره‌ی جهانِ خودم. دوستانی در این مدت یافتم و از دست دادم. کارهایی را که شروع کرده بودم به پایان رساندم: مثلا مجموعه‌ی داستان کوتاهم را نوشتم، دوره‌ی ضرورتم به پایان رسید و چیزهایی دیگر... زیاده گویی کافی‌ست. کاغذ پاره‌های سرگردان تمام شد اما زندگی... خیر.

photo content

کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۳ لزومِ گذار از دلبستگی‌ها با اتفاقات اخیر برایش ملموس‌تر شده بود. مدت زیادی طول کشید تا به خودش بقبولاند که این تصمیم را از سر خودخواهی نگرفته، بلکه چاره‌ای جز این نداشته. در سکوت کامل مسیر خانه تا گورستان را طی کرد. در ذهنش به حرف‌هایی که می‌خواست بگوید فکر می‌کرد؛ اما سر مزار حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. این اولین بار بود که بدون گل سر مزارش می‌رفت. چند دقیقه به سنگ قبرش چشم دوخت و لحظه‌ای که خواست برود، متوجه شد چند گلِ سفیدِ کوچک از زیرِ لبه‌ی سنگ قبرش رشد کرده و بیرون آمده.

کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۳ لزومِ گذار از دلبستگی‌ها با اتفاقات اخیر برایش ملموس شده بود. مدت زیادی طول کشید تا به خودش بقبولاند که این تصمیم را از سر خودخواهی نگرفته بلکه چاره‌ای جز این نداشته. در سکوت کامل مسیر خانه تا گورستان را طی کرد. در ذهنش به حرف‌هایی که می‌خواست بگوید فکر می‌کرد؛ اما سر مزار حتی یک کلمه هم صحبت نکرد. این اولین بار بود که بدون گل سر مزارش می‌رفت. چند دقیقه به سنگ قبرش چشم دوخت و لحظه‌ای که خواست برود، متوجه شد چند گلِ سفیدِ کوچک از زیرِ لبه‌ی سنگ قبرش رشد کرده و بیرون آمده.

دیشب قسمت سیزدهم کاغذ پاره‌های سرگردان رو بعنوان آخرین قسمت نوشتم و حتی ساعت‌هایی هم اینجا بود. اما به سرنوشت همه‌ی چیزهایی که اخیرا می‌نویسم دچار شد. مسئله‌ای که باهاش روبرو شدم هنری نیست. یعنی مثل قدیم به خودم نمیگم:«نه، خوب نشون ندادم.» یا «کلمات و جمله‌ها باهم جور نیستن.» مسئله مربوط به ذهن خودمه؛ یعنی روانشناختیه. تصمیمی می‌گیرم و چند ثانیه بعد پشیمون می‌شم. می‌رم جایی و سریع پشیمون می‌شم. چیزی می‌نویسم و بعدش..

بهترین موقع گوش دادن به این آلبوم تو سکوتِ شب هستش. سبکش Dark ambient هستش و فضای گوتیک، تیره و مقداری مالیخولیایی داره.

Gautier Capucon - Einaudi Una mattina.mp37.52 MB

کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۳ (پایان) لزومِ گذار از دلبستگی‌ها با اتفاقات اخیر برایش ملموس شده بود. مدت زیادی طول کشید تا به خودش بقبولاند که این تصمیم را از سر خودخواهی نگرفته بلکه چاره‌ای جز این نداشته. در سکوت کامل مسیر خانه تا گورستان را طی کرد. در ذهنش به حرف‌هایی که می‌خواست بگوید فکر می‌کرد؛ اما سر مزار حتی یک کلمه هم نگفت. این اولین بار بود که بدون گل سر مزارش می‌رفت. چند دقیقه به سنگ قبرش چشم دوخت و بعد مسیری که آمده بود را آرام برگشت.

۱۴۰۴/۰۶/۱۳ روزی بود که همه‌چیز تموم شد. دیگه سرباز نبودم.
۱۴۰۴/۰۶/۱۳ روزی بود که همه‌چیز تموم شد. دیگه سرباز نبودم.

...اما آنگاهی هراسناک است که آدمی بعد از دردِ شدیدی که کشیده بالاخره گَرد از زانوانش بتکاند و روی پاهایش بایستد، اما نداند که به کدامین سو باید رفت...

بارها نوشتمشون و هربار پاکشون کردم. بمونه برای یه وقت دیگه. برای یه وقت خیلی طولانیه دیگه.

پنجشنه ۱۴۰۴/۶/۱۳. امیدیه، خوزستان. تو این تاریخ از خدمت مرخص شدم. تو این تاریخ برای آخرین بار از پایگاه خارج شدم و برگشتم تهران. وقتی برگشتم آش و لاش بودم. بعد از طی کردن کوتاه‌ترین مسیری، عرق روی پیشونیم میشست و نفس نفس می‌زدم؛ تقدیر این بود که تو راه خوزستان مریض شم و کارهام رو با حال مریض پیش ببرم. قدیمی‌ترین داستان زندگیمه که تو چند جبهه‌ی مختلف درگیر باشم. همیشه هم از همشون پیروزی می‌خوام...

2_5328103395377028576.mp38.64 MB

کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۲ ...اونا باورم نمی‌کنن. اگر می‌شد میرفتم تو خیابون و یقه‌ی هرکسی رو که می‌تونستم می‌گرفتم، محکم تکونش می‌دادم و می‌پرسیدم:«لطفا بمن یاد بدید چطور هوای آزاد رو استشمام کنم...» من حتی بلد نبودم آزادیِ جسمم رو چطور باید جشن بگیرم. مثل مترسک بین جمعیتی که می‌رقصیدن و اشکِ شادی می‌ریختن، ایستاده بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. شاید بجای استشمام هوای آزاد بهتره بپرسم:«چطور روحم رو از قفس آزاد کنم؟»

تو این چندروز بیشتر از بیست بار نوشتم«کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۲» و بعد پاکش کردم. یا چیزهایی نوشتم و حتی به جاهای خوبی هم رسیدم اما هیچی. نمی‌دونم کدوم یکی از چرخ دنده‌های ذهنم گیر کرده که باعث شده کل سازه‌ی ذهنم از حرکت بایسته. همین متن رو با کلنجارهای زیاد تونستم بنویسم.

سلام، امیدوارم روبراه باشید. چندروزی نبودم. جای دوری رفته بودم و امروز برگشتم. یازدهم تا سیزدهم سخت‌ترین دوره‌ی سه روزه‌ی زندگیم بود. باید بنویسمشون تا خودم باورم شه چیا شد. اما نه الآن؛ فعلا شدیدا مریضم. سینم چرک داره و پاهام جون ندارن حتی ده قدم راه برن. ... حمید مصدق تو یکی از شعرهاش میگه:«دل قوی دار، سحر نزدیک است.» من این خط رو یکم عوضش کردم و تو سختی‌ها با خودم تکرارش می‌کنم. تو این سه روز مدام به خودم می‌گفتم:«دل قوی دار که خدا نزدیک است.»

photo content

تو مدت اخیر اشتباهات بچه‌گانه و خجالت آوری ازم سر زد. حتی بهونه‌ای هم ندارم. از خودم انتظار خیلی بیشتری داشتم و خودم رو ناامید کردم. بعد از این اشتباه‌ها سوار سیاه رو دیدم. اما نزدیکم نیومد؛ مثل گذشته نیومد سمتم. فقط از دور درحالی که رو بلندی بود، نگاهِ پر از سرزنشی بهم کرد. بعدش افسار اسب رو به طرف دیگه کشید و رفت.

Dum Dum Girls - Baby Don t Go.mp39.02 MB

کاغذ پاره‌های سرگردان •شمارۀ ۱۱ زنِ بیچاره بسدت احساس غربت می‌کرد احساس تعلق به جایی که در آن بود را نداشت. عحیب تر آنکه اتفاقاتی که اخیرا افتاده بود، بر ترس همیشگی‌اش اضافه می‌کرد. احساس می‌کرد به خوبی گذشته نمی‌تواند به فرانسوی صحبت کند و معنی خیلی از چیزها نمی‌دانست. به سرعتِ قدیم قادر نبود محاسبات ریاضی انجام دهد و توانایی‌اش در ارتباط با انسانها بدلیل اینکه دیگر نمی‌توانست خوب جمله سازی کند کم شده بود. احساس می‌کرد نقاط قوتش در طی زمان تبدیل به نقاط ضعفش شده و هیچ‌کاری از دستش برنمیاید.