Sweet Dreams
Open in Telegram
168
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
168
در حال حاضر، برام آسونترین راه برای نوشتن، جریانی مثل «کاغذ پارههای سرگردان» هستش. از راه دیگهای نمیتونم بدون خطخطی کردن کاغذ بنویسم. دارم به اسمِ این مسیر جدید فکر میکنم. اول «شبِ لاجوردی» اومد به ذهنم؛ اما دیدم برای شرایط امروز زیادی لطیفه. بعد «اعترافات» و چیزهایی دیگه رسید به ذهنم. اسمش رو انتخاب کنم شروع به نوشتن میکنم. بهتره که هرچه زودتر شروع به نوشتن کنم. وقتی نمینویسم موجود پلید و هولناکی میشم که خودم بهشدت ازش انزجار دارم.
168
و از این کلنجارِ بین خیر و شر، از این نبردِ تن به تنِ داخل ذهنم که گرد و خاکش از ابرها هم بالاتر رفته فقط وقتی نجات پیدا میکنم که داخل کلاس هستم. فقط وقتهایی آرومم که با شاگردهام مدت کوتاهی دور همیم. اونا یه زبان خارجی رو از من یاد میگیرن و من هم زیباییهای جادوی «تدریس» و حس خوب «معلم» بودن رو فرا میگیرم. این تنها زمانی هستش که عطر یاس و نسترن به مشامم میخوره. زمانهای دیگهام که میدونید... دود، گوگرد، باروت و گل و لای و سنگرهای پر از جنازههای پاره پاره.
168
به یاد ندارم هیچ زمان دیگهای مثل الآن به افراد بدبین بوده باشم. تو ذهنم فقط دو جبهه تعریف شده: خِیر و شرّ.
میدونم این افکار درست نیست و دنیا، آدمها و دستهبندیهاش گستردهتر از این چیزهاست اما، وضعیت بحرانی و جنگیه. ذهن، بدن و فکر در شرایط سخت به سادهترین شکل ممکن دستهبندی میکنه: خوب... و بد. بدها دشمن قسم خوردهم هستن. پس جنگ، جنگ و جنگ تا تهش.
168
از سلولهای انفرادیمون خارج شدیم تا چیزهایی رو ببینیم که آرزو کنیم کاش هیچوقت نمیدیدیم.
.
.
.
الآن به مهِ غلیظی که بیرونِ اتاقم در جریانه خیره شدم. برام هیچی باورکردنی نیست. سرم گیج رفته از تمام اتفاقاتی که افتاده.
168
آری، از ما هیچ نماند...
جز سوگواری
پروازتان، رقصتان با فرشتگان
رهاییتان از چنگال شیطان،
مبارکتان.
ما سوختهگانیم
که مرگ را خوشکامی میپنداریم.
168
من قایق کوچکی هستم درمیانِ دریای پرتلاطمِ احساساتِ بیکرانم. موجها نهنگهای قاتل و مجنونی هستند که از دل تاریکی یکی یکی خودشان رو به تنهی قایقم میکوبند. جریانِ وحشی این دریا من را کجا میبرد؟
168
بعد از کاغذ پارههای سرگردان فعالیتم کم شد. تقریبا همزمان شد با تموم شدنِ سربازیم. دنبال مسیرمم. باید پیداش کنم و مسائل برام بیوفتن روی غلتک.
بعدش بیشتر میتونم بنویسم. فعلا اما اوضاع طوریه که آرامش خاطر ندارم.
168
این مینیسریال همهچی تمومه. اپیزودها تو یه برداشت فیلمبرداری شدن. حتی برای منی که اونقدر از فیلمسازی سر درنمیارم واضحه اصلا کار سادهای نیست. فکر کنم بهش میگن Long take. بازیها، بخصوص پدر، بینظیره و داستان هم حرفی برای گفتن نمیذاره. روانِ آدم دنیای بیحدیه، ببینیدش.
🎬 Adolescence (2025)
⭐ 8.1/10
168
از بیرون عادی دیده میشوم. گاهی خندان و گاهی سر در گریبان. این منی غیر مادیست که بی قرار است. در حصار خارداری ماندهام. هر جهش برای رهایی خراشهای بیشتری بر تنم میاندازد.
بسیار پیش آمد که خواستم بنویسم. چه در اینجا چه بر روی کاغذهایی که اطرافم در اتاق پراکنده شدهاند. قلم اما با دستم غریب است. نمیتوانم مثل گذشته دستهای قلم را بگیرم تا روی کاغذ برقصیم.
168
از بیرون عادی دیده میشوم. گاهی خندان و گاهی سر در گریبان. این منی غیر مادیست که بی قرار است. در در حصار خارداری ماندهام. هر جهش برای رهایی خراشهای بیشتری بر تنم میاندازد.
بسیار پیش آمد که خواستم بنویسم. چه در اینجا چه بر روی کاغذهایی که اطرافم در اتاق پراکنده شدهاند. قلم اما با دستم غریب است. نمیتوانم مثل گذشته دستهای قلم را بگیرم تا روی کاغذ برقصیم.
168
قصد داشتم این جریان را در قسمت ۱۴ به پایان برسانم. اما قلمم هربار سکوت کرد و متوجه شدم همین حالا بهترین پایان رقم خوردهست. ترک عادات گذشته و حرکت به سمت نو.
کاغذ پارههای سرگردان چیزهای جدیدی به من آموخت. چه در زمینه فنّ نوشتن (که از ابتدا هم برای همین شروعش کردم) و چه دربارهی جهانِ خودم.
دوستانی در این مدت یافتم و از دست دادم. کارهایی را که شروع کرده بودم به پایان رساندم: مثلا مجموعهی داستان کوتاهم را نوشتم، دورهی ضرورتم به پایان رسید و چیزهایی دیگر...
زیاده گویی کافیست. کاغذ پارههای سرگردان تمام شد، اما زندگی... خیر.
168
Sweet Dreams:
قصد داشتم این جریان را در قسمت ۱۴ به پایان برسانم. اما قلمم هربار سکوت کرد و متوجه شدم همین حالا بهترین پایان رقم خوردهست. ترک عادات گذشته و حرکت به سمت نو.
کاغذ پارههای سرگردان چیزهای جدیدی به من آموخت. چه در زمینه فنّ نوشتن (که از ابتدا هم برای همین شروعش کردم) و چه دربارهی جهانِ خودم.
دوستانی در این مدت یافتم و از دست دادم. کارهایی را که شروع کرده بودم به پایان رساندم: مثلا مجموعهی داستان کوتاهم را نوشتم، دورهی ضرورتم به پایان رسید و چیزهایی دیگر...
زیاده گویی کافیست. کاغذ پارههای سرگردان تمام شد، اما زندگی... خیر.
168
قصد داشتم این جریان را در قسمت ۱۴ به پایان برسانم. اما قلمم هربار سکوت کرد و متوجه شدم همین حالا بهترین پایان رقم خوردهست. ترک عادات گذشته و حرکت به سمت نو.
کاغذ پارههای سرگردان چیزهای جدیدی به من آموخت. چه در زمینه فنّ نوشتن (که از ابتدا هم برای همین شروعش کردم) و چه دربارهی جهانِ خودم.
دوستانی در این مدت یافتم و از دست دادم. کارهایی را که شروع کرده بودم به پایان رساندم: مثلا مجموعهی داستان کوتاهم را نوشتم، دورهی ضرورتم به پایان رسید و چیزهایی دیگر...
زیاده گویی کافیست. کاغذ پارههای سرگردان تمام شد، اما زندگی.. خیر.
