روزگارآلود
Open in Telegram
ما فرزندان اخوانالصفاییم که در گوشههای زاویهها بزرگ شدیم و با فتیان انس گرفتیم آنگاه که قلندرانه چار تکبیر بر هرچه هست زدیم ناگاه در طوفان سرخ و فرنگ غرق شدیم و اینک سر از پوستین نیاکان به در آوردیم و مسخرگی را بر اختگی برگزیدیم.
Show moreIran141 768The category is not specified
279
Subscribers
-124 hours
-27 days
-130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+7
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+13
in 2 channels
Get PRO
May '26
+11
in 1 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+1
in 0 channels
Get PRO
January '26
+9
in 0 channels
Get PRO
December '25
+34
in 2 channels
Get PRO
November '25
+13
in 1 channels
Get PRO
October '25
+6
in 1 channels
Get PRO
September '25
+10
in 1 channels
Get PRO
August '25
+5
in 0 channels
Get PRO
July '25
+12
in 0 channels
Get PRO
June '25
+22
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '25
+7
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+11
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '24
+177
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
Repost from Omid Tabibzadeh/ امید طبیبزاده
شهریار و روز ملی شعر و ادب فارسی
هیچکدام از اشعار کلاسیک نیما به پای اشعار نو و «افسانۀ» او نمیرسند، اما شهریار توانست علاوه بر غزلهای بیمانندش، شعری نیمایی نیز مانند «ای وای مادرم» بسراید که نه تنها در میان اشعار نیمایی، بلکه حتی در کل ادبیات فارسی جایگاهی یگانه و ویژه بیابد. البته شهریار دوسه شعر دیگر نیز به بحرطویل جدید (مانند «پیام به انشتن») و به وزن نیمایی (مانند «مومیایی» و «نقاش») سرود، اما آن اشعار هرگز به پای «ای وای مادرم»، که معجزهای حلول یافته در زبان فارسی است نمیرسند. خود شهریار شعر «هذیان دل» را حاوی همان احساسات و عقایدی میداند که در «حیدربابا» آمده است (به نقل از سایه در کتاب پیر پرنیاناندیش)، اما به نظر بنده تنها شعر شهریار که از حیث صمیمیت وغلیان عاطفه و نیز تأثیر زیباییشناختی بیان، توانست به مرتبتی نزدیک به «حیدربابا» برسد، همین شعر «ای وای مادرم» او بوده است.
باری میگویند شاعران رقابتی بیرحمانه دارند بر سر هرچه بیشتر ماندن و ریشه دواندن در جهان شعر (یا در «چمنزار باغ جنان»، به تعبیر شهریار)، اما گاه به رفاقت پرعطوفتی نیز در پشت این رقابت نهفته میتوان اشاره کرد؛ مثلاً هرکجا «ای وای مادرم» خوانده شود، یاد نیما و طرز نیمایی نیز طنینافکن میشود. تو گویی این هر دو مرغ بهشتی با هم در چمنزار باغ جنان سکنی گزیدهاند، و دیگر پای دربند دام جهان نیستند... باری تصور میکنم آن کسانی که روز وفات شهریار (27 شهریور) را روز ملی شعر و ادب فارسی قرار دادهاند، صرفاً و حقاً به یک نکته توجه داشتهاند و آن همانا شاعر بودن شهریار و حتی اشعرِ شعرا بودن او بوده است.
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هالهای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنهای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پلهها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادرنماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروکخورده و جوراب وصلهدار
او فکر بچههاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچهها...
| 2 | https://x.com/smrasnafi/status/2096852515904000214 | 78 |
| 3 | انتظار نداشتم که دکتر علیاشرف صادقی اینطور بیطرفانه از خانلری سخن بگوید و ابعاد تیرهتر شخصیت او را هم نشان بدهد.
استادی که حوصلهٔ تدریس نداشت | 160 |
| 4 | در کتیبهای از دورهٔ شاه سلطان حسین صفوی بر ایوان عالیقاپو آمده است:
از بقاى امر شاهنشاه دين
داور دين پرور « #ايران زمين»
كلب درگاه على فخر شهان
حامى دين نبی جان جهان
این کتیبه یکی از اسناد روشنی است که ادعای تازهبودن نام «ایران» را رد میکند. دستکم در زبان رسمی دربار صفوی، «ایرانزمین» نام قلمرویی شناختهشده بود که شاه بر آن فرمان میراند. همنشینی «ایرانزمین» با «دینپرور» و «آستان علی» نیز برداشت حکومت صفوی از خود را نشان میدهد: پادشاهیِ ایرانی با مفهوم داد و با مشروعیت شیعی. این یک دولتملت پسااستعماری نیست، و ایران بهروشنی نام یک سرزمین تاریخی و واحد سیاسی است و گواهی به هویت تمدنی و سیاسی می دهد، و بر خلاف ادعاهای عوامانه و مغرضانه اختراعی متعلق به دوران معاصر نیست. | 182 |
| 5 | سادات عرب گفتندی: ما مکثر و توانگریم و محمد درویش و مضطر؛ چون است که قرآن بر محمد فرود آمد؟
جبار عالم گفت: این نه به بیشی و مکثریست، کی این بخشش و قسمت است، آن را دهم کی من خواهم. «تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء».
گفتند: چون است کی همه درویشان و غریبان بدو میگروند و ما را بدو مناسبت بیشتر است؟
ملک تعالی گفت: این نه به نسبت است و نه به قرابت است، بلکه به توفیق و هدایت است و آن را دهم کی خواهم «یهدی من یشاء».
محمد را دشمن بسیار بود و مکر و کید ایشان در باب او بیشمار بود، ولکن صفت فضلِ حق او را نگاهدار بود. آن را کی فضل و عصمت او یاور بود، دشمن را بر وی کی ظفر بود؟ ملک تعالی با تو همین گوید: بندهٔ من، شیطان تو را دشمن است و لکن غم مدار کی پناه تو امن است. قوله: «فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم». آن را کی پناهش با من بود چه باک اگر شیطان او را دشمن بود؟
فردا کی عاصیان را به دوزخ آرند، ابلیس لعین از نشاط نعره بزند، اتباع او گویند: تو را چه افتاد؟ گوید: کاری از این زیباتر و مقصودی از این مهیاتر چگونه باشد کی هماکنون امت محمد را به دوزخ و سجین کنند و در غل و بند با ما قرین کنند؟
از حضرت خطاب آید کی: ای لعین، خود را عشوه مده کی اگر عاصیان گنهکارند و با جرم و جفای بسیارند، محمد را به درگاه ما چندان قدر و حرمت است کی امت او را درد و هجران نکنیم و با تو در بند و زندان نکنیم «کذلک لِنَصرفَ عنهُ السّوء و الفحشاء».
الستین الجامع للطائف البساتین، احمد محمد زید طوسی، ص۳۱۰ و ۳۱۷
|روزگارآلود| | 233 |
| 6 | بیت
مرا کاج هرگز نپروردیای
چو پرورده بودی، نیازردیای
به شکلهای دیگری هم در بخشهای دیگر شاهنامه آمده است:
نزادی مرا کاشکی مادرم
وگر زاد مرگ آمدی بر سرم
یا
مرا خود کاجکی مادر نزادی
وگر زادی به خورد سگ بدادی
که این بیت آخر حق مطلب را بهنیکی ادا کرده است.
|روزگارآلود| | 189 |
| 7 | فردوسی در آغاز اشکانیان از وضع زمانه و حال و روز خودش شکایت میکند و جهان و سپهر را خطاب قرار میدهد که چرا او را مستمند گردانیده و قدش خمیده شده و چشمانش تار شده و موهایش سفید گشته.
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟
چو بودم جوان، در برم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی؟
دوتایی شد آن سروِ یازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشگر از شاه بیند گناه
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو
مرا کاج هرگز نپروردیای
چو پروده بودی، نیازردیای
و از ستم چرخ پناه به خداوند میبرد که
هر آنگه کزین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان به سر برپراگند خاک
اینجا اما سپهر به سخن درمیآید
چنین داد پاسخ سپهر بلند
که ای مرد گوینده، بر من مبند
چرا بینی از من همی نیک و بد؟
چنین ناله از دانشی کی سزد؟
بدین هرچه گفتی مرا راه نیست
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست
از آن خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
چو گوید بباش آنچه خواهد بُدهست
کسی کو جزین داند آن بیهدهست
من از دادْ چون تو یکی بندهام
پرستندهٔ آفرینندهام
نگردم همی جز به فرمان اوی
نیارم گذشت ز پیمان اوی
پاسخ سپهر این است که چرا تقصیر را گردن من میاندازی؟ من خودم بندهٔ کردگارم و گوش به فرمان او. خداست حاکم تقدیر.
به یزدان گرای و به یزدان پناه
بر اندازه زو هرچ باید بخواه
|روزگارآلود| | 170 |
| 8 | نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس
نقد وجود داده به تاراج صد هوس
نالان به گرد کعبهٔ کوی تو چون جرس
عصیان هزار عمر و گرفتار یک نفس
لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس
کز خلد، بهشت لطف تو صد بار خوشتر است
عصمت بخارایی، شاعر سدهٔ نهم | 210 |
| 9 | چون درمینگرم پدید است شما را غفلت از حدیث مصطفی. چه توانید شنود اکنون؟ سمعی نیست که مدح مصطفی چنانکه هست تواند شنود...
یا پیران و یا جوانان و یا مردان و یا زنان، یا اهل پنداشت، یا اسیران هوای خویش، یا بدعهدان در دین خویش. رسول را بشناسیت که روز مرگ در پیش است. دور نیست که منکر و نکیر به گور تو درآیند و تو را گویند که ما تَقولُ فی هذا الرَجُل. هر آینه این سؤال را جواب باید داد.
مک جایی از عارفی ناشناخته، احتمالا از سدهٔ ششم، از کتاب مجالس عارفان، نشر فرهنگ معاصر
|روزگارآلود| | 296 |
| 10 | #minab168
#میناب_۱۶۸
#دبستان_شجره_طبیه
#میناب
بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
بهار آمد شکوفه زد شکرخند
تگرگش آمد و از شاخه برکند
گل پرپر کجا گیرم سراغت
صدای گریه میآید ز باغت
صدای گریه میآید شب و روز
ببین بلبل چه میسوزد ز داغت
عزیزونم همه رفتند در خواب
ببین پرپرشده گلهای میناب
@aryatabibzadeh | 224 |
| 11 | رستم در دو جنگ دو رفتار متفاوت و چه بسا متضاد دارد. در هر دو نبرد، دشمن ایران، افراسیاب تورانی است، اما یکی در دورهٔ کیقباد است و دیگری کیکاوس. در یکی رستم مخالف صلح است و در دیگری در جستجوی صلح.
در جنگ اول، کیقباد، شاه ایران است و درخواست صلح توران را میپذیرد اما رستم مخالفت میکند. رستم چنین استدلال میکند که افراسیاب به دنبال صلح نیست و چون اکنون شکست خورده و زور بازوی من را دیده، درخواست صلح کرده:
بدو گفت رستم که ای شهریار
مجوی آشتی در گهِ کارزار
نبود آشتی هیچ درخوردشان
بدین روز گرزِ من آوردشان
اما کیقباد چنین پاسخ میدهد که جنگخواهی از خرد و داد دور است. اگر تورانیان پشیمان شدهاند و به پیمان برگشتهاند، من کینه و آزی ندارم و دل به مرگ دادهام و از روز واپسین میهراسم. پیمان صلح بسته میشود و هزینهٔ این تصمیمِ کیقباد را البته رستم میدهد، چراکه افراسیاب عامل شکستش را رستم میداند. پس هدفش کشتن رستم میشود و چون رستم فقط به دست کسی از نژاد خودش کشته میشود، سهراب را مییابد و فریب میدهد و به جنگ پدر میفرستد و شد آنچه شد.
در دورهٔ کیکاوس اما ماجرا دیگرگون است. افراسیاب خوابی میبیند و گرسیوز، برادرش را با هدایای بسیار به نزد سیاوش میفرستد. رستم از درخواست صلح بدگمان میشود. پس طلایه و دیدهبانهایی را به هر سو میفرستد تا مبادا تورانیان در پی فریبکاری باشند. نشانهای از فریب نمییابند پس دو شرط میگذارند: صد نفر از خویشان افراسیاب و بزرگان توران، چنانکه رستم آنها را نام میبرد، به عنوان گروگان به ایران بفرستند و دیگر اینکه افراسیاب هر شهر مرزی که از ایران تصرف کرده خالی کند و به پشت مرز بازگردد. اگرچه این شرطها بر افراسیاب گران میآید، اما میپذیرد.
رستم و سیاوش جزئیات مذاکرات را به اطلاع کیکاوس نرساندهاند. وقتی افراسیاب صدق خویش را نشان میدهد، سیاوش و رستم به فکر میافتند که چطور کیکاوس را مطلع کنند. ظاهرا آنها از خشم کیکاوس واهمه دارند و گمان میکنند که او با صلح مخالف است، پس رستم خود عازم دربار میشود و چنانکه انتظار داشتند، کیکاوس از کار سیاوش و رستم برمیآشوبد.
به رستم چنین گفت: گیرم که اوی (سیاوش)
جوانست و بد نارسیده به روی
چو تو نیست اندر جهان سربهسر
به جنگ از تو جویند شیران هنر
شنیدی که دشمن به ایران چه کرد؟
چو پیروز شد روزگار نبرد
ندیدی بدیهای افراسیاب؟
که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب؟
اما دلایل کیکاوس چیست؟ او میگوید که شما فریب هدایا و ثروتی را خوردید که افراسیاب برای شما فرستاده است و چهبسا به دنبال تنآسانی خویش بودهاید. دیگر اینکه گمان کردهاید که افراسیاب بهسبب آن صد گروگان دست از جنگ میکشد، درحالیکه «کنون از گروگان کی اندیشد اوی؟ همان پیش چشمش، همان آب جوی» و درنهایت خردمندی را در این موقعیت جنگیدن میداند و رستم و سیاوش را بیخرد میشمارد: «شما گر خرد را نبستید کار، نه من سیرم از جنگ و کارزار»
پس دستور میدهد که رستم به میدان برنگردد و توس را جانشین او میکند. به سیاوش هم دستور میدهد که همهٔ هدایای افراسیاب را در آتش بسوزاند و هیچ چیز نگه ندارد. همهٔ گروگانها را هم به دربار بفرستد تا کیکاوس سر از تن آنان جدا کند.
اما رستم و سیاوش هم دلایلی داشتند: نخست اینکه افراسیاب صلح را بر جنگ مقدم داشته، پس جنگ شایسته نیست: «کسی کاشتی جوید و سور و بزم، نه نیکو بود پیش رفتن به بزم». دیگر آنکه پیمانی بستهایم و پیمانشکنی پسندیده نیست. اما شاید محکمترین استدلال او این است:
سیاوش چو پیروز بودی به جنگ
برفتی بهسان دلاور پلنگ
چه جستی جز از تاج و تخت و نگین
تنآسانی و گنج ایرانزمین؟
همه یافتی، جنگْ خیره مجوی
دلِ روشنت بآب تیره مشوی
که افراسیاب این سخنها که گفت
به پیمان شکستن بخواهد نهفت
هم از جنگ جستن نگشتیم سیر
به جایست شمشیر و چنگال شیر
اگر جنگی درمیگرفت و اگر سیاوش در آن جنگ پیروز میشد، به جز غنیمت و سرزمین چه چیز دیگری به دست میآورد، اکنون بدون جنگ آنها را به دست آوردی. اگر هم افراسیاب با پیمانشکنی بخواهد بجنگد، ما چیزی از دست ندادهایم و رزمافزار و آمادگی رزمی خود را حفظ کردهایم.
کیکاوس برمیآشوبد و رستم دربار را ترک میکند. هرچند کیکاوس شاه خیرهسر و بیمغز شاهنامه است، اما این بار سخن او درست میآید و افراسیاب درنهایت جنگ را ادامه میدهد. پیامد این ماجرا بیش از دیگر بزرگانْ دامنگیر کیکاوس میشود. چون خبر شهادت سیاوش به ایران میرسد، رستم وارد دربار میشود، به حرمسرا میرود و گیس سودابه را میگیرد و سر از تنش جدا میکند. هیچکس هم نمیتواند او را بازدارد. بهاینگونه کیکاوس، هم پسرش را از دست میدهد و هم همسری که دوستش میداشت. خودش هم اگرچه هنوز شاه است، اما دیگر چندان مشروعیت و محبوبیتی ندارد.
در دو موقعیت مشابه، رستم دو تصمیم متفاوت میگیرد!
|روزگارآلود| | 275 |
| 12 | ابوالفضل بیهقی برایمان میگوید که عمرو بن لیث یک بار از کرمان به سیستان میرفت که پسرش محمد، "برنایی سخت پاکیزهی دررسیده"، در بیابانِ کرمان بیمار شد، و عمرو نمیتوانست آنجا بماند. پسر را گذاشت با پزشکان و معتمدان و دبیر و صد شترسوار. "و با زعیم گفت چنان باید که مُجَمِّزان بر اثرِ یکدیگر میآیند و دبیر مینویسد که بیمار چه کرد و چه خورد و چه گفت، و خفت یا نخفت، چنان که عمرو بر همهی احوال واقف میباشد…." یعنی که شترسواران پیدرپی بیایند و پدر را از جزئیات خبر دهند.
عمرو به شهر آمد و مجمّزان میرسیدند، "در شبانروزی بیست و سی، و آنچه دبیر مینوشت بر وی میخواندند و او جزع میکرد و صدقه بهافراط میداد." و هفت روز گذشت و عمرو پیوسته روزه میداشت و به نانِ خشکی افطار میکرد.
روزِ هشتم وقتِ سحر بزرگِ مجمّزان آمد، بی نامه. و پسر مرده بود و دبیر یارای نوشتنِ خبرِ مردن نداشته بود و او را فرستاده بود "تا مگر بهجای آرَد حالِ افتاده را. چون پیشِ عمرو آمد زمین بوسه داد و نامه نداشت. عمرو گفت کودک فرمان یافت؟" زعیمِ مجمّزان گفت خداوند را سالهای بسیار بقا باد."
عمرو دستور داد که خبر پوشیده بماند. حمام رفت و بخفت و بعد از نماز دستورِ مهمانی و می و مطرب داد. "دیگر روز پگاه بر تخت نشست و بار دادند…. عمرو لیث رو به خواص و اولیاء و حشم کرد و گفت بدانید که مرگْ حق است، و ما هفت شبانروز به دردِ فرزندْ محمد مشغول بودیم؛ با ما نه خواب و نه خورد و نه قرار بود، که نباید که بمیرد…. و اگر بازفروختندی به هرچه عزیزتر، بازخریدیمی. اما این راه بر آدمی بسته است. چون گذشته شد و مقرّر است که مرده بازنیاید، گریستن دیوانگی باشد…. به خانهها بازروید و بر عادتْ میباشید و شاد میزیید که پادشاهان را سوگداشتن محال باشد."
اینها را بدون حفظِ رسمالخط و سجاوندی از صص ۵۳۹ تا ۵۴۱ از متنِ مصحَحِ علیاکبر فیاض نقل کردم که انتشارات هرمس در ۱۳۸۷ منتشر کرده است. و رفتاری که بیهقی به عمرو بن لیث نسبت میدهد یادآورِ روایتِ عهدِ عتیق است از داوود (کتابِ دومِ سموئیل، بابِ دوازدهم، ۲۲-۱۵). در روایتِ کتابِ مقدس هم بیماریِ پسر هفت روز طول میکشد.
خِرَدی که عمرو توصیه میکند نمیدانم که چگونه چیزی است. یادم نیست آیا/کجا خواندهام که سولون بر مرگِ عزیزی میگریست و گفتندش که این گریستن فایدهای ندارد و کاری نمیشود کرد، و حکیم جواب داد که میگرید دقیقاً چون با حس و عقلاش این را بالتمامة درمییابد که کاری نمیتواند کرد. یا شاید بیهقی دارد به ما چیزی میگوید در موردِ رفتاری که از حاکمان پسندیده است.
https://blog.kaavelajevardi.com/2016/07/blog-post_6-4/ | 223 |
| 13 | آقا یا خانم مسئول محترمی که بیست یا سی سال پیش، در بنگلادش، مجلهای به زبان بنگالی برای کودکان و دانش آموزان منتشر میکردی و در آن از فرهنگ ایران، ادبیات فارسی و قصههای کهن این سرزمین مینوشتی، دستت درد نکند.
امروز نتیجه کار تو را دیدم.
یکی از همکارانم، که مهمانی از بنگلادش داشت، برایم تعریف میکرد که علاقه آن مهمان به ایران از کجا آغاز شده است. او امروز استاد دانشگاهی شناختهشده است، اما ریشه علاقهاش به ایران به سالهای کودکیاش برمیگردد؛ به همان روزهایی که آن مجله بنگالی را میخوانده و از خلال نوشتههایش با فرهنگ ایران آشنا میشده است.
همانجا بود که عاشق شیخ سعدی و فردوسی شد. همانجا بود که در یکی از شمارههای مجله، داستان رستم و سهراب را خواند. آن شماره را بعدها به خانه خواهرش برد و خواهرش چنان شیفته آن داستان شد که سالها بعد، نام فرزند خود را «سهراب» گذاشت.
اینها نشان میدهد که فرهنگ چقدر مهم است. گاهی کارهایی که صدای زیادی ندارند، دیده نمیشوند، تیتر رسانهها نمیشوند و شاید حتی خودِ انجامدهندگانشان هم هرگز ندانند چه اثری گذاشتهاند، در سکوت، پیوندهایی عمیق میان آدمها، زبانها و سرزمینها میسازند.
کار فرهنگی شاید دیر به چشم بیاید، اما اگر صادقانه و عمیق باشد، در جایی دور، در ذهن کودکی، در نام فرزندی، در انتخاب مسیر زندگی یک انسان، دوباره زنده میشود. | 193 |
| 14 | #موقت
دوستان، کسی هست که در درست کردن یک بیت شعر من رو یاری کنه؟ | 28 |
| 15 | 🎙 مرثیهخوانِ دربارِ عثمانی
در دربار سلطانهای عثمانی، رتبه و سمتی به نام «مرثبهخوانی» (مرثيهجیليک) بود كه سلطانِ عثمانی و درباريان، روز عاشورا، عزادار و سياهپوش، پای مرثيهخوانی مینشستند.
آخرين «مرثيهخوان» دربارِ آخرينِ سلطان عثمانی، مرثيهخوانی بهنام «حسين سبيلجی» (۱۸۹۴ - ۱۹۷۵ م) بود كه از آثار او نمونههایی بر روي صفحۀ گراموفون موجود است که یک نمونه را می.توان در پوشه شنیداری «پیوست»، شنید.
این نوحه و مرثیه، به زبانِ تُرکی دورۀ عثمانیست که هنوز مهندسی زبانیِ زمانِ جمهوری ترکیه روی آن زیان، انجام نشده است.
با دقت در این نوحه و مرثیه، انبوهِ واژگانِ فارسی، واژگانِ عربی که از صافیِ زبان فارسی رد شده (یعنی واژگان با ساختار آوایی زبان فارسی و در همان معنا که در زبان فارسی کاربرد دارد)، عمومِ ترکیباتِ وصفی و اضافی طبق قواعد زبان فارسی و در کل تأثیرپذیری از فرهنگ، ادبیات و زبانِ ایران، مشهود است. / ایران دل
@A_pajhohi | 960 |
| 16 | و از میان حسنین مصیبت حسین بزرگتر است و حسن خود این را به برادر گفته بود که هیچ روزی چون روزِ تو نیست جان برادر که من را زهر میدهند اما اینها که خود را مسلمان و امت جد ما پندارند، با لشگری انبوه تو را در حصار میگیرند و بر تو حمله میآرند تا جانت را بگیرند و خونت را بریزند و زنان و فرزندان بنیهاشم را اسیر کنند و اموال تو را غارت کنند. در آن روز هر چه در این عالم هست بر تو و مصیبت تو گریه خواهند کرد.
اما این بنده را یارای گفتن مصیبت حسن و حسین نباشد و اگر من گویم تو را طاقت شنیدن نی که چون قلم را لختی در این واقعه بگردانم، قلم خون خواهد گریست و من را آن طاقت نیست که از چنان واقعهای گویم. پس از فضل ابوالفضل عباس گویم که او برادر حسنین بود از مادری دیگر.
آوردهاند روزی امیرالمؤنین علی عقیل برادر خویش را بخواند و گفت مرا زنی بنمای که از نژاد شجعان عرب باشد که پسری شجاع بزاید و عقیل آن جناب را به فاطمه بنت حزام دلالت کرد. ادب او تا بدانجا بود که چون ماهیانی بگذشت، از علی خواست که او را فاطمه نخواند تا حسنین با دیدن او یاد مادر نکنند و آزرده نشوند. پس علی او را امبنین خواند و این امبنین چهار پسر آورد، هر یک از دیگری شجاعتر، و هر یک از بهر حسین جان دادند. عباس بزرگتر پسر بود و آخرین برادر که در آن واقعه شهید گشت که امبنین آنان را و خویش را از پیش برای این واقعه مهیا کرده بود. آوردهاند که چون خبر آن واقعه به امبنین رسید، نخست چیزی که پرسید نه از پسران خویش بود، که از حسین پرسید و چون خبر شهادت حسین بشنید، گفت کاشکی پسران من نه که تمام آنچه بر زمین است، از بهر حسین فدا میشد و او میماند.
و عباس علمدار لشگر حسین در آن واقعه بود. مردی بود بلندقامت و رشید و آوردهاند بر اسبی بلند برمینشست و باز پا و رکاب اسب با زمین برابر میشد. چهرهای داشت بهغایت نیکو و وی را قمر بنیهاشم میخواندند.
در روز واقعه، چون یاران حسین رفتند، نوبت به بنیهاشم رسید و علی بنحسین نخست جوان بنیهاشم بود که به میدان رفت و پس دیگر کسان رفتند تا نوبت به برادران عباس رسید. عباس آنان را فراخواند و خطبهای خواند که ای برادران، اینک شما و روز واقعه و اینک نبرد برای حسین، که پدر ما را از پیش خبر داده بود و مادر ما را برای آن مهیا کرده بود. امروز آن روز است که انتظارش را میکشیدید و شما را باید که پیش از من به میدان روید.
و چون برادران شهید گشتند، صدای طفلان و اهل حسین از خیمهها برخاست و فریاد العطش به آسمان رسید. عباس علم برداشت و نزد حسین رفت و گفت: ای سید و سرور من، عنایتی نما و اجازتی فرما تا به میدان روم که برادرانم رفتند و مرا طاقت دیدن تشنگی اهل حرم نمانده.
و حسین گفتی: تا تو بودی مرا لشگری بودی و چون تو بروی، مرا لشگری نخواهد ماند. اما اینک از قضا گریزی نیست...
نسخهٔ مجلس المقتل الاعظم
تاریخ و نویسنده نامعلوم
@shahname_ramazan | 223 |
| 17 | روایتی دربارهٔ فضائل امام حسن و حسین
از کتاب درالمجالس و تاج القصص
|روزگارآلود| | 156 |
| 18 | دیروز دژبان بودم. درب پادگان را باز و بسته میکردم و پلاک و ساعت ورود و خروج خودروهای عبوری را یادداشت میکردم. وسایل دانشجوها را میگشتم که وسیلهٔ ممنوعه داخل پادگان نبرند که از این آخری البته درمیرفتم و به سربازهای دیگر میسپردم. حقیقتا لذتبخش بود چون احساس میکردم که ارتش از نیروهایش بهدرستی استفاده میکند. مثلا همین بنده ۱۴ سال در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خواندهام و ازآنجاکه مدیریت منابع انسانی در ارتش اصولی و برنامهریزیشده است، چه جایی بهتر از دژبانی برای من؟ پس ارتش مفیدترین جا برای استفاده از من را یافت و آن دژبانی بود. جلوی در ایستاده بودم تا هر وقت کسی خواست رد شود، بدوم و در را باز کنم. چقدر احساس مفید بودن کردم. اگر من نبودم چه بسیار دانشجوها و کارمندان و کادریهایی که پشت در میماندند و معطل میشدند. میشد در پادگان ما درب الکترونیک و هوشمند بگذارند، اما در این صورت دیگر از سربازهایی چون من استفاده نمیشد و این حس شیرین مفید بودن چشیده نمیشد. درنتیجه ارتش بهصورت هوشمندانه تصمیم گرفته تا از ظرفیت سربازهایش بهترین بهرهبرداری را بکند و از دانش ادبی من برای باز و بسته کردن در استفاده کند، به این صورت که هر کس کاری داشت، حتما از لفظ «دکتر» برای خطاب قرار دادن من استفاده میکرد. برای اینکه این حس شیرین بیشتر در من زنده شود، ۲۴ ساعت به این شغل شریف اشتغال داشتم. در میانش البته شش ساعتی خوابیدم. در طبقهٔ سوم ساختمان قرارگاه که برای افزایش تابآوری سربازها هیچ وسیلهٔ سرمایشیای به جز پنجرههای بزرگ نداشت. وارد که میشدی بوی روحافزای توانمندی سربازها، یعنی عرق، در دماغت میپیچید و جانت را زنده میکرد. آنقدر که دیگر احساس خستگی نمیکردی و به خواب رفتن برایت دشوار میشد. کافی بود یک ساعتی بخوابی تا تو هم نقشی در همافزایی بوی عرقها پیدا کنی و نامت را در خاطرهٔ جمعی ساختمان برای سربازهای بعدی ثبت کنی.
البته یکی از کادریها هم بود که ارزش این کار بزرگ را متوجه نشده بود. من را که دید گفت «با کارشناسی ارشد چرا اینجا وایسادی؟». میدانستم عمق این تدبیر و دوراندیشی ارتش را متوجه نمیشود و فقط تذکر دادم که «دکتری». همانطور که میدانستم درنیافت و فقط گفت «حالم رو گرفتی» و رفت. من البته نمیدانم که چرا افسرها در میان سربازها و کادریهای دژبانی کم هستند. مثلا فرمانده کادری دیروز، گروهبانیکمی بیستوهشتساله بود و متأسفانه هم از نظر سن و هم درجه من بالاتر بودم که اگر نبودم شیرینی کار دوچندان میشد.
درود بر دژبانی، درود بر باز و بسته کردن در، و درود بر مدیریت منابع انسانی. | 188 |
| 19 | امیر موسوی واقعا به فکر سربازها و البته ارتشیها و خانوادههایشان بود. در دورهٔ فرماندهی ارتش و بعدتر کارهای مهمی برای رفع دغدغههای اولیهٔ ارتشیها کرد. ظاهرا یکی از دغدغههایش هم این بود که سربازی را از کار خدماتی برای ارتش به کار تخصصی تغییر دهد تا دیگر سربازها کارگری نکنند. اینجا ببینید که با چه شوقی از سربازهای جنگ تحمیلی عراق میگوید.
کامل این گفتگو را از اینجا میتوانید ببینید. امیر از کتابهایی که خوانده میگوید، از وقتدزدی برای بیشتر خواندن، از اینکه چطور مشتاق این است که چراغ قرمزهای مسیرش طولانیتر باشد، تا چند صفحه بیشتر بخواند، یا اینکه چطور قبل از خواب عادت کرده که چندخطی کتاب بخواند.
|روزگارآلود| | 203 |
| 20 | 🎥 سید علی موسوی، فرزند شهید موسوی: پدرم در اوج یک گردش کار مهم نظامی، کار را ول کرد تا شخصاً به مادر یک سرباز زنگ بزند و مشکل آن سرباز را حل کند.
در پادگان ما هم فرماندهی بود که سربازی را از زیر آوار درآورد، یا فرماندهانی که به سربازها قبل از هر چیز میگفتند که اگر اتفاقی افتاد کجا باید پناه بگیرند.
|روزگارآلود| | 196 |
