لمسِ حبابِ وجود
Open in Telegram
[شاید]فاجعه ای که نباید،اتفاق افتاده چون من [احتمالا]وجود دارم و[به گمانم]؛«بالاتر از سیاهی رنگی نیست.»
Show more300
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+3530 days
Posts Archive
"چو چاهِ ریخته آوار میشوم بر خویش
که شب رسیده و ویرانترند بیماران
برای من سخن از «من» مگو به دلجویی
مگیر آینه در پیش ز خویش بیزاران"
چشم های خاموش با ذوقی کور...یک تلاقی اشتباه
تصادف دو خط موازی
تن های اتوکشیده ی خالی از ارواح
اجرای تئاترِ «مشغول بودن» به مسخره ترین شکل ممکن
گاهی حتی با سیلی هم نمیتوان سرخ شد؛در انجماد شریان ها خونی نمیدَود
#یادداشت
+1
در جایی می ایستم؛
بسیار دور از زندگی
بسیار دور از مرگ
چیز هایی که پشت سر گذاشته ام از روبه رویم میگذرند مطمئن میشوم نفس های سرد بیهوده ام جز خراش موهای روی لبم هیچ تاثیری ندارند؛برای هر گشایشی هیچ شانسی قائل نیستم
با پناه بر انکارِ حس هایی که قدرت تفکیکشان از دستانم خارج است،اجازه می دهم تاریکی روی پوست کل بدنم بخزد و غرقم کند؛من نیز طعم تلخ گس تاریکی را روی زبانم با وضوحِ بسیار حس کرده و آرام میبلعم
#یادداشت
+3
در کوله باری از وداع،وحشت،فقدان و خلاء،رفتار زندگی همواره اینگونه بوده است
قواعد بازی با گذشت هر مرحله تغییر میکند و گاهی هیچ قواعدی جواب نمی دهد
زندگیِ بیرون همیشه در تاریکی و متفاوت با جهالت ها و فریبکاری های درونمان مشغول بگارفتن است
گاهی حتی چند قطره آب،مادر چهار میلیارد ساله ی طبیعت را فریب می دهد و در جایی که نباید جریان می یابند
گاهی شادی هاهم دردآورند؛عزیزم میدانی!گاهی بوسه های شیرین عشق نیز خون مردگی می آفرینند.
#یادداشت
