en
Feedback
Parisa ghasemi

Parisa ghasemi

Open in Telegram

Instagram.com/parisa.ghasemi_

Show more
Iran215 649The category is not specified
233
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '24
September '24
+244
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
25 September+1
24 September+1
23 September+1
22 September0
21 September+1
20 September0
19 September0
18 September0
17 September+2
16 September0
15 September0
14 September0
13 September0
12 September0
Channel Posts
گلِ ادریسیِ آبی غروب وُ بوی تابستان یه ترمه روی کرسی بود لای موهات یه تاکستان کشیدی دور قلبت رو با سیمانی که دیواره چجوری رد بشم اینبار پاهام سسته، نمیذاره یه وقتی می‌درخشیدیم به یه لبخند شدیم راضی یه جای راهو لنگیدیم تقلب شد تو این بازی فرو میریزیم از اینکه یه تیر تو بال هم بودیم با خورشیدی که پایین رفت لب سرما رو بوسیدیم می‌یاد و میره روزامون برای هم نجنگیدیم ما کامل می‌شدیم با هم ولی افسوس نفهمیدیم گل ادریسیِ آبی برقص انگار که فردا نیست همه راها به ما ختمن که فردا چیزی جز ما نیست... #پریساقاسمی

2
گره خودره بودی به تکرار من صدایی که پایانش آغاز بود صدایی که آخر نداشت اولش همونی که فتحش سرآغاز بود همونی که از راه گم می‌شدش با یک باور تاس تا تاس جفت صدایی که راه نجاتی نداشت چشاتو ببند وُ به یادش بیفت صدا تک تکِ تارهاش ساز بود صدایی که آوار شد رو تنم هواره همیشه رو دنیای من که لو میره حسش با افتادنم تو جرات نکردی چون آسون نبود فرازش، فرودش فراوون نبود یه چاقو همیشه به سمتم میاد شبیهِ شبح توی زخمم نبود خفه‌م کن با یک جرعه از بودنت وجودم پر از شک شه با موندنت که برزخ تمامش برای منه تو لغزیدن وُ مال من بودنت... #پریساقاسمی
194
3
حبسی درون سینه‌ام روی تو محراب من است راه نجاتی از تو نیست زنجیر اقبال من است هر کنج دستم از عرق یک خال دل چسبیده بود از خود به خود می‌باختم هر بار حُکمت پیک بود با اینکه ترکم می‌کنی، نوری که گرمم می.کنی دور تو می‌گشتم ولی هر لحظه طردم می‌کنی چشمی که محوت بود را هر شب به فردا دوختم هم از درون خالی شدم هم بار دیگر سوختم تسخیر می‌شد هر نفس دنیای من در روح تو پر می‌کشیدم در قفس زخمی شدم در روی تو می‌خواستم جانت شوم، شیطان شدم در باورت فریاد می‌کردم تو را، زهری شدم در ساغرت... #پریساقاسمی
341
4
ما دست‌هامان از امید سرخ بود ما دست هامان از امید سرخ بود و تو مرا همیشه از بال‌هایم می‌خواستی همین شد که پریدیم و ندیدیم ترسی قدیمی از رگ‌های کور به صورت‌‌هامان خیره است سرگرمیِ خطرناکی‌ست رها کردن برمی‌گردیم برمی‌گردیم به چشم‌هایت که دهکده در بیابان منند به ملحفه‌های گرم به تلاطم اغوا کننده‌‌ی ملحفه‌های گرم... من خواب بودم خواب که زیر نورهای نئونی دانه‌ی نور در من می‌کاشتی روی شعرهایم آهنگ می‌‌نوشتی و جاده را جایِ من می‌رفتی من خواب بودم که خطوط بدنم را تعمید می‌دادی در روزهایی که می‌سوخنتند به خانه خوش آمدی! تو را که هرگز در زندگی‌ای خطی گیر نمی‌افتادی در ذهنم گیر انداخته‌ام و نگاهم را که دود گرفته بود در خونت می‌شستی من خواب بودم و دست‌هایم از خونت سرخ است تو که اشک را با نفست به آتش می‌کشی مرا در ضعفِ زانوانت از فرداهای یک عکس طولانی‌تر ببوس... #پریساقاسمی
396
5
به زانو رو خودش افتاد،‌ یه باک نصفه خالی شد صدای چاووشی، جاده، مدام از نو پلی می‌شد یه سربازه که با زخماش از این شهر میزنه بیرون نشست آخر ازش کم شد تنش یخ زد تموم می‌شد دروغه آخرین فرصت، سرابه رسم پیروزی داره سُر میخوره برعکس با هر چی تو رگش داره جهان از دستش افتاده با خورشیدی که خوابیده میمیره حسی که زنده‌س می‌بازه هر چی که داره #پریساقاسمی
410
6
نور می زد وُ زیر حلقه ی نور رنگ‌های غلیظ روی صورتم وا رفت یک قدم قبلِ آمدنت برف از لای استخوانم رفت با تو میشد زیر آب هم خندید با تو میشد سقوط کرد وُ نمرد خنده‌ای که ادامه داشت ولی مطمئن نیستم چه می خواهی تو کنارم دراز بکش بگو غیرِ من کسی را نمی خواهی دم در ایستادی وُ تماشایت وسوسه نه که ترک عادت بود هر کسی به تو فکر هم می‌کرد از خدا خواستم بمیرد زود تو مخدری بوی خوب کاغذ و چوب می کشیدم تو را به منفذهام یک قدم یک قدمِ‌ دیگر مرزِ ما بود به مزه‌ی لب هام اسلحه توی دست های تو بود و صدایی که در سرم می‌گفت امن یعنی تو امن یعنی تو نیمه شب، موسیقی، خیابان‌ها عضلاتی که در تو منقبضند آدم دیگری زیر پوستم هست و کسانی که بودند وُ منقرضند می شنیدم یکی یکی را کشت این خبر هم مهم نشد حتی نقش اول هنوز اینجا بود در درونم تو جا زدی اما جمع کردم موی خود بالا در لباس سفید چرخیدم روح من پاره شد در آغوشت در تو جامانده خود نمی‌دیدم هر چه افتاد سر نگرداندم بوسه‌ات از دهان نمی‌افتاد آن قَدَر زنگ خورد این گوشی تا که خاموش وُ از نفس افتاد باورت همه جا را طلایی کرد روزهای خوب را به هم می‌دوخت تن به تن جرعه جرعه فهمیدم شرط من لای دست‌هات می‌سوخت... #پریساقاسمی
694
7
به گِل نشسته زندگی و ‌کار ناتمام من هنوز هم تمامِ توست شروع شعر را بمیر فقط نگو پناهِ ماه ابر بود قدم بزن سکوت را عبور کن عبور کن مجال در عبور بود... زدوده شو، زوال کن به ظن سوگوار شب توئی که ناتمام بود تمام شو تمام کن سقوط را تو سر ببُر بغل بگیر بغض را و از تمام بودنش مرا که درد می کند برهنه شو زلال کن در آتشی بریزمت تن تو لرزش تو را و حل شوم در آتشت تمام خنده ی تو را تو تند وُ تند پا بزن طناب را تو دوره کن و دست های رفتنش به دور گردن مرا عبور کن عبور کن مجال در عبور بود... #پریساقاسمی
749
8
مرا هر لحظه پیدا کن مرا در استخوانی که عصا می شد به یک اعجاز و شاید در محال وُ ممکن رویای یک آغاز مرا در امتداد دردناک وسوسه در کشمکش های غریب زخم وّ در بی رحمیِ آغوش دوباره باز پیدا کن و من پس می زنم هر بار هستن را درست آنجا که میلی تازه تسلیم هوس می شد مرا در باور خاموش یک تن در خطوطی گنگ و یا‌‌حتی بخاری را وزیدن در هوا از سمتِ تلخِ حادثه هر بار مردن را از آن هم یک کمی بدتر کنار بویِ سردِِ خون وُ الکل در جنونی تازه یا در پیچ و تابِ صورتی در مرز یک گریه مرا در خواهش آن آخرین فریاد و در جیغی میان ترس وُ تاریکی دوباره باز پیدا کن مرا از نو تماشا کن و از بحران دلخواهم که رفتن بود مرا در اتفاقی تازه غوغا کن مرا از نو تقلا کن من از تکرار بیزارم... #پریساقاسمی
799
9
به روزی‌‌ خسته در تکرار تن دادم و صبحی تازه را کش آمدم از فرط بد خوابی تو می دانی سرم از شانه ام افتاد یا شانه از دستم؟ چه وقت خواب و بیداری ست؟؟؟ که من جا مانده ام از خود لباسم را که آبی بود کنار پوزخند آینه من زود پوشیدم و پاهایم میان شهوت افتادن وُ رفتن هزاران بار لرزیدند نیفتادم، نیفتادم شبیه آن دری در باد که می کوبد به خود اما نمی ریزد... #پریساقاسمی
729
10
No text...
820
11
خم شو بر پریده رنگ لب هایی که دستی با سرنگ خون از رگبرگ هاش کشیده بود بر پلک هایی مضطرب که پشت شان پاییز های نارنجی میوه های کاج سقط می کردند ببوسم مرا که خون بچرخاند ماهیچه های مکنده ی لب هات در رگ هات، در لب هام که جنگلی جوان از دهانمان برویاند... #پريساقاسمى
733
12
My recording 5.mp3
713
13
- همه می خواستند که "تو" در شعرهای من بشوند غزلی، قطعه ای، مصرع وُ ترانه ای بشوند اول و آخر قصه را که" من "بودم نه نمیخواستند که از وسطش" تو"بشوند دست من قندیل بود آبی و جوهرها چه بود؟ در سرودی می چکیدم واژه ها نو بشوند مثل شهری که شبانه زیر شن مدفون شده بودم، اما تن به ناپیدا ندادم دیگران "تو" بشوند برف می چرخید وُ آتش بر دهانم بوسه زد چشم می دوزم به لحظه چهره ها نو بشوند من هزاری هم اگر مُردم محال است آخرش بگذارم هیچ کس های دگر "تو" بشوند... #پريساقاسمى
727
14
چرا غریب می رود مسافری که پشت توست؟ چرا شبانه قاصدک مچاله های مشت توست؟ بیا به من بگو چرا به فتح باغ رفته ای؟ برای قتل قاصدک جشن هرس گرفته ای؟ من آن خدایی ام که از قضا سقوط کرده ام به دست های خالی ات ببین هبوط کرده ام تنم میان آب هاست ولی عجب در آتشم از ابرهای پشت سر فقط زبانه می کشم مرا بِکّن مرا بپوش به ضربه های پیکرت منی که مبتلا شدم به زخمه های کیفرت مهم نبود که روز و شب تو را مرور می کنم من آخر این دوباره را با تو عبور می کنم... #پريساقاسمى
770
15
No text...
742