سپیدار
Open in Telegram
ما خیلی وقته رفتیم اینجا: @aboutness
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
363
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
363
یه روز که خسته بودی این آهنگ رو پلی میکنم و از همه چی میرم. از همه چیز. جز تو.
پ.ن:علی میگه تبصره اضافه کن و بنویس تو و علی
363
انگار از تصویر مقابل رویم دستهایش را جدا کرده باشند، اجسام اطرافم رنگ رفته، یکنواخت و عادی میآمد به جز پرسپکتیو دستانش که شبیه تکان خوردن دیافراگم بلندگوها تپش و موجی بصری در هوا درست میکرد و به چشمهایم میخورد. آمیختن، گره خوردن و پیچش کوچکترین انگشتانمان را در ذهنم خیال میکردم. وقت آشتی کنانِ انگشتان ولی قهری که هیچ وقت در کار نبود. حتی آشنایی که در کار نبود اما حافظهام حجم دستهایش را به خاطر میسپرد و از در دیگر مغزم، خودم از تنم بیرون میزد. من آنقدر آدم باهوشی نبودم که هم من را پیش خودم نگه دارم و هم دوست داشتنت را.
میدانی خواستن چیزی نیست که در دو کلمه خلاصه شود، روی زبان بلغزد و از دهان آدم قِل بخورد بیافتد بیرون. حتم داشتم هر صوتِ زنگاری که از دالانهای خاک گرفتهی حنجرهام بیرون بیاید، هر حرکتی که پلکهایم داشته باشد، هر نفس کشیدنم، هر کوشش دستهایم برای لو ندادن این راز بیثمر بود. چرا داد نزنم؟ مانند کودکی که جیبهایش از سکههای فلزی پر است و از پا آویزانش کرده باشند به جایی، من از تو پُر بودم. همین قدر مضحکانه. مبتلا بودن همین است. بیمار بودن را اگر زبان آدم پنهان کند رنگ رفتگی صورتش فریاد میزند؛ حالا زرد، بنفش، سفید یا سیاه چه فرقی میکند؟ بیمار دچار است. از من، در کوچکترین حرکاتم «دوست داشتنت» جرینگ جرینگ روی زمین میریخت.
@Sefidaar
