سپیدار
Open in Telegram
ما خیلی وقته رفتیم اینجا: @aboutness
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
363
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
363
+چیکارهای؟
-توف .. ژاپونیه! نمک ندارن وردار. تعارف نکن جون ما!
+جالب حرف میزنی! آدم یاد بهروز وثوقِ کندو میوفته. آق حسینی! آق حسینی!
+ فیلممون نکن آق مهنس! خب عشقِ جاهلیه. بیکار. یعنی همیشه جمع میکنم پاییز دمِ زردیِ سیرِ برگای تازه افتادهی وسطای آذر بساط میکنیم شیکست عشقی میخوریم. یعنی نه که بریم دمِ پاییز ول کنیم بریم. دمِ پاییز ولمون کردن. مرورِ خاطری میکنیم نرمتر میشیم. بازم بگم؟ بعضی وقتام نقش این بچه فلسفیا رو در میاریم از این مو پریشونای تکیده صورتِ نویسنده. از اینا که هر روز با هر گذارهای به یه خرده نتیجهی فلسفی میرسن برای «هوده» داشتن زندگی. همچین توو دنیای کلماتشونم از ماتریالیسم و فایدهگرایی کوچ کردن به دنیای خودخراشی که حتی نمیگن برای «فایده» داشتن زندگی. همینقدر بیهوده میشیم آق مهنس. بعضی وقتام کارمند خوب محل کارمون میشیم، همهجا نق میزنیم از روزمرهگی کار و چشم میمالیم تا یه تعطیلاتی برسه اهل و عیال رو ورداریم بریم مسافرت به ارواح پدرِ لایف استایل روتین بخندیم. دانشجو مانشجو هم بودیم مَهنِس. عاشقِ دختر بلندهی ردیف جلویی. همون که لاک میزد قرمز ما میشدیم محشرِ کبرا. ولی سیگار میگار میکشیدیم خراب مراب بودیم، دم پاییزی بود، همون موقع که دیگه لاک قرمز نمیزد، خلاص کردیم، نشد بقیهاش. عوضش هنوزم منتظر میمیونیم پاییز بیاد بـپاشه نارنجی رو جهان، قد افراشته قدم برداریم توو هوای تازه و موج موج برگ جلومون راه باز کنن. خش و خوش راه بندازیم که گوشِ جهان رو خراشیده باشیم که گور پدرش. بله آق مهندس بالاخره هر روز خودمون رو یه جور سرگرم میکنیم. بیا الانم شدیم مهندس. جلو آینه تخمه ژاپونی میشکونیم و با خودمون حرف میزنیم.
363
درخت بودگی ۳
سلام. حالم خوبه. بهترم یعنی. شده 3398. یعنی تا دیروز این بود. امروز هنوز بهت فکر نکردم. وایسا. گفتی دوری و دوستی. دوستی رو ولش کن من میگم دوری. حالام دورم. دست خودمون نود. واسه چیزی که دست خود آدم نیست از آدم ایراد میگیرن؟ شد. دلم میخاست برات یه چیزی بنویسم که اولش بگم: در من کسی هست که... ولی نگاه کردم دیدم کسی نیست که خانوم گلی.
وقتی دستتو مشت میکنی میزنی به آسمون بعنی باورته کسی هست تووی آسمون. یه روز که از غروبش جون سالم بدر بردی دستاتو میاری پایین میذاری تو جیبت. که اگه رو قلبت یه حفره داشت دست میکردی تووی تنت قلبتو سفت میگرفتی. میدونی، ما نفهمیدیم. الکی خسته کردیم خودمونو خانوم گلی اما چی میشه که میگم دلم گرفته! دلم گرفته یعنی تنهام؟ یعنی کسی رو ندارم؟ یعنی اون تنهایی که قرار نیست هیچ وقت از بین بره الان جهانم رو پر کرده؟
آدم تابع شرایطه، تابع اتمسفر دورش حالا شما نباش. هزار سالم که نباشی کسی ککش نمیگزه. نگاه میکنی به آینه و میگی الان اگر این تودهی غمگینِ بی حوصلهی درهمِ پریشون خاطر نبودم اوضاع جور دیگه بود؟ نه نبود. واقعیت خیلی تلختر از چیزیه که آدم بتونه خودش رو با انکار کردنش سرگرم کنه، چه برسه به توجیهش. شبیه روزای آخر زندگی بیمار صعب العلاجی که داره جونش رو داد میکنه. که خبر میدن طرف داره میمیره بعد بریز و بپاش که اونموق ماراتن من از همه مهربونترم راه میندازیم به هفته نکشید یادمون رفته. ما نبودیم. از اولشم آدمای واقع بینی نبودیم و فقط یک روز کم بود که جرات کنیم بگیم من اینی رو نمیخاستم که هستم. ما؟ الان این ما که گفتی یعنی من و تو؟ یعنی اینقدر با هم تنهاییم که ضمیر ما خودمون بودیم؟ من و تو؟ حالاشم ما ساخته و تراشیده و پرداختهی دورمونیم از هم. تنمون بوی اره میده و مغار و رندهو چیه هی میای کنارمون وامیستی پک میزنی هی دود دود از لای چهارچوبمون میدی سمت آسمون از ما بدترمون. به چی فکر میکنی مگه؟ مگه تو نبودی که گفتی خدا کنه ریشه هات کنده شه؟ حالا نگاه کن. از لای ما نگاه کن به این منظره روبرو. میخای بپری خلاص شی؟ مگه رفتی تا ته دنیا؟ گذشت اون روزا که فکر میکردیم دنیا گرده زندگی گرده. ادم یه روزی یه جایی از خودش وامیسته لب یه پرتگاه. مام وایسادیم زل زدیم تو چشمای خودمون گفتیم بهتر نبود گل میشیدی جای سیب و سپیدار که نروننت این خراب شده. زل زد توی چشمامو گفت بیا بپریم دنیا خیلی بزرگتر از یه سقوطه. سبز شدیم قد کشیدیم بریدنمون پنجره شدیم که یه دونه ما نشون بدیم بهت. دیدی؟ با یه من و توی خالی مایی درست نمیشه. یه من میخاد و یه تو ولی بینش هزارتا روزه و هر روزش هزارتا حرف. حالا من بگم دلم گرفته. به تمام آدمایی بگم که تا حالا ازم نشنیدن که گفته باشم دلم گرفته. میدونی دلم گرفته معنی نمیده جز اینکه من دارم بودنت رو بودنش رو ، یا اقلکم خوب بودنش رو خیال میکنم. روزایی که با هم درخت بودیم کنار جاری رود. کنار حال خوب برگای سبز پیچیده لای رقص باد. کنار خنده ریسه های نرم نور افتاب دورمون. کنار صدای جیرجیر شبامون باهم تا خود شیری رنگ صبح. تا اون روزی که خسته شدیم از هر روز همین بودن. از منظره. حالا به چی فکر میکنی هی پوف پوف فکر میکنی نگاه میکنی به بیرون. دور روزه همش. مث باد میگذره. عین باد دم صبح. همینقدر گذرا. همینقدر کم توقع. همینقدر ساده و همین قدر دور. خب شد 3399 روز.
#امیرمهدیزمانی
363
با قلاب ماهی گیری نشستی بالا سرِ کلمهها؟
+ از من فرضاً پستی با صد و بیست کلمه قبول کنید با همین مضمون و سکوت لابلای کلماتش.
363
الان این ما که گفتی یعنی من و تو؟ یعنی... الان... ما؟ یعنی اینقدر باهم تنهاییم که ضمیر ما، خودمون بودیم؟ من و تو؟
درخت بودگی 3
363
من؟ من آرومم. تووی صلح با خودم. مشغول تاسیس امپراطوری خودم. پشت پنجره تووی سکوت، روی تن یه سرو بلند.
363
گفتم بگو صبح تا شب کجا میری! وقتی از خونه میزنی بیرون کدوم طرف کوچه راه میری، کجای خیابون وا میری تو خودت منتظر تا سوار اتوبوس شی. کدوم صندلی میشینی. دستت روی کدوم دستگیرهها قفل میشه. پشت میز به کجای منظرهی اتاقت خیره میشی. نگفتما. دلم میخاست بپرسم ولی مگه فایدهای داره؟ هر قدر بگی من دلم راضی نمیشه. نگفتم اما. ولی کاش میگفتم من اگر یه روز به عمرم باشه میافتم دنبال رد پات، دنبال بوی تنت و همهی جاهایی که خاطرهی دستت رو دارن. دلم میخاست همهی نقطههایی باشم که حواست نیست و بهشون خیره میشی. دلم میخاست دیوار باشم، سقف باشم، ناخونای دستت باشم. میدونی دلم راضی نمیشه بگی هر ثانیه کجایی و چه کار میکنی. دلم رضا نمیشه غیر از تو بودن چیز دیگهای باشم.
+ بودن یا نبودن نه، تمامِ بودن. مسئله این است.
