سپیدار
Open in Telegram
ما خیلی وقته رفتیم اینجا: @aboutness
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
363
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
363
363
"تا وقتی وضعِ بدترِ قابلِ تصوری هست، احتمالِ شنیدن هر صدایی هم هست."
وقتی پشت به تمامِ اتاق خواب های شهر دنبال نقشه ی خانهات میگردی و نگاهی پر از سکوت سهم توست. تا همین جا خوب است، همینجا که ایستاده درد میکشی و حتی نای نشستن نیست.
روبروی آینه ای که نمی داند کدام چهره ات را به خاطر بیاورد، میایستی. دست میکشی روی صورتت تا حرف بزنی و میبینی دهانت را جایی که نبودهای جا گذاشتهای ...لب هایت را.. خودت را..
کجا؟
چشم هایت خیس است و تاوانِ دردی را تویِ رگ هایشان می ریزند و می گویند گریه میکنیم برایت.. و ما گریه می کنیم برایت.. برای خودمان
ته جیبت دردی پنهان میکنی و میگویی مبادا..مبادا...دستت را در عمیقترین زخم بیانتهایی فرو کردهای و وقتی انگشت هایت از آخرین جنگ برای نگه داشتن ارزش هایت بر میگردند، گلولهای سرگردان و بیتفاوت تو را نشانه میگیرد... دود میشوی، مانند دانه های تسبیح میریزی و می گویی مبادا..
سخت نیست بازنگشتن از بیهودگی؟
برای دنیایی که غیر از خودت کسی را ندارد چه فرقی می کند چه گوشی به صدایت عادت دارد؟
به خودت می آیی میبینی بازنده ای و مدت هاست از وقت بردنت گذشته، فکر میکنی به تعداد سالهایی که کسی را دوست داشتهای و دوست داشته نشدی. چه فرقی می کند تکرار صدایی که مدام میریزد، از هم میپاشد و گریه میکند.
چه فرقی میکند مبادا گفتن زمانی که عقربهی ساعت از تمام مباداهای زندگی ات گذشته؟
حالا بگو چند سال است که مورد اصابت دوست داشتنی قرار نگرفتهای؟ چند سال از مردنت میگذرد؟
363
یادم افتاد سهیل میگفت: «میدونستی اولین و آخرین قطره بارون رو هیچ آدمی ندیده؟ آدما از بارون باریدن فقط بارون رو یادشون میاد.» منظورش از بارون عشق بود.
+ پرسید ازم: کی فهمیدی عاشقم شدی؟ حالا منم نمیدونم کی عاشقت شدم. بارون یادمه ولی.
363
مرد روی ساق پای زن نوشت: زیباترین شعرِ جهان هیچگاه روی هیچ کاغذی نوشته نمیشود. بعد خداحافظی کردند.
363
#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از سهیل:
- سلام
+ سلام
- چرا دوباره تو خودتی؟
+ هیچی
- دوباره همون موضوع؟
+ ولمون کن بابا میبینی حوصله نداریم توام گیر دادی
- بهم بگو چته لامصب، ما رفیقیم خیر سرمون.
+ هیچی بابا، امروز رفتم دستم خودمو گرفتم تووی شهر چرخوندم، کل شهر هااا، همون جاها که کلی خاطره دارم، حتی جاهایی که خاطره ندارم.
-خب؟
+ رفتم که یه دلیل پیدا کنم، یه چیزی که باهاش بشه زندگی کرد، ولی خب تو کل این مدت، همه زندگیمو مرور کردم، از اول تا امروز، چیزی پیدا نکردم، تنها چیزی که فهمیدم این بود که زندگیم بی هوده بوده، میفهمی بی هوده یعنی چی؟
- آره، یعنی بی فایده بوده دیگه.
+ نه، یعنی هوده نداشتن. هوده تلفیقی از ارزش، فایده، امید و لنگره، هوده یعنی خیلی چیزا که تو یه کلمه جمع شده، بی هوده یعنی هیچی نباشه، خالی، خالیه خالی، تهی..... یعنی رسیدی آخرش، یعنی باید صدات کنه دیگه.
- آخرش چیه؟ کی صدات کنه؟
+ آخرش همونجایی که آقای صدا میگه : من ساقه نورم، میراث مهتاب، تسلیم تاریکی تو جنگل خواب، ای آیه عطوفت ای مرگ غمگین، برهنه کن منو از این لباس نفرین، ای اسم تو جواب همه سوالام، از پشت این کندوی شب منو صدا کن. دیگه باید صدام کنه.
#بدون_هوده
363
به این نتیجه رسیدهام اگر سکوت خانهی آخرِ یک جفت باشد، مطمئناً بیشترین موضوعی که آن دو در موردش حرف زدهاند این بوده که: تو مرگِ زیبا و دلخواهِ منی.
درخواست و داوطلبِ مردن برای کسی دیگر از فرط دوست داشتن را میگویید: جنونِ ارغوان. یک بیماری حاد و نادر عاشقانه است.
363
ارغوان مُرد. جنون داشت. جداشان کرده بودیم. دق کرد و از درون در خودش آب شد. بیماری بدخیم روحی کاکتوسها. مادر گلدانش را برداشته که یادم نیافتد.
363
امروز سه ساعت برای پول کار کردم. چندین ساعت که یادم نمیآید دقیقا چقدر، در ادبیات و صداها خفه بودم. بالاخره برای لیلی نقاشی کشیدن را شروع کردم. اولی را دوست داشت. فیلمی که سهیل برایم فرستاد نگاه کردم که پسری با لحن تاثیر گذاری میگفت: زندگی پرایدی حق تو نیست. حرفهای علی را گوش دادم. برای اوضاع سلامتی جسمیاش نگرانتر شدم. گاز کولر ماشین دوستم را شارژ کردیم و بالاخره چالش آب هویچ طالبی بستنی را انجام دادم.بعد حرف زدیم، بهتر شدم اما هنوز احساس هوده داشتن نمیکنم. هنوز دلم نوشتن میخواهد.
#پوووف_نامه
363
نامهی شماره۳:
سلام، لطفا این شعر را که مقدار زیادی از مرا به تو میرساند، بخوان.
«به انگشتانت ایمان دارم
به نخ هایِ سیگاری که شصت سالِ تمام
قرار بوده شبی
کارِ جوانی بیست ساله را بسازند
به چشم هایت ایمان دارم
به پنجره ای که پا نمی دهد هیچ گاه
کسی عبور کند از آن
جز باد..
به گلویت ایمان دارم
به چاهی که اگر حرفی را با کسی در میان بگذارد
جز آن چه پیشتر از دهانش گریخته نیست
به گوش هایت ایمان دارم
به دو دیوارِ پشت به پشت،
به دو دَر
برای رفتن،
برای نرفتن.
بهترین جا برای پنهان کردنِ مرگ
مقابل چشم هایم بوده تا به حال
وقتی نگاه از تو بر نمی دارم
#حافظ_عظیمی»
363
نامهی شماره ۱:
قرار بود تودهی ابری که از سبزیِ روزهای اردیبهشت سالِ بعد قرض کرده بودیم برایمان برقصد، شاد. بخندد و ما با خندهی بالا کشیدنِ تور ماهیگیری، بارِ سنگینِ شکلِ غمِ افتاده بر کاشی صورتهامان را، تازه نفس بکشیم. ما غمِ گونهیم. غمگین، خسته غمگینیم. اسبهاییِ مجنون که با نگاه ترس از شلاقِ تنهایی تا خون نفسهامان را، کشیدهایم، با نقشِ قلب، روی پنجرهی پرندههایی که برای قول آمدن آسمانِ فردا دعا میخواندند. هر لحظه تاریکی مرا در هم میفشارد و روزهایم تعریفِ گم شدنِ سربازی، روزها بعد از فراموش شدنِ جنگ، میانِ آوارِ خاکستریِ شهرش. که اگر تویی خانه؟ کو خانه؟ با همان انتظار دیوانگی سابق، با بهتِ من تودهی خاکسترِ روی زمین دلخالی کرد که: آه.
چرا ما نرقصیم؟ برای ابرها. رنگینتر. سنگین. و آخرین سرفه را بارانیتر. پایم سر خورده بود روی زمینِ داغ و تازه سوختهی آسمانم. آسمانِ من. شهرِ دستهای کشیده و مهربان قصهی آشنایی. آغوشِ باغِ ملیِ تابستان؛ ناتمامیِ ملایمِ تختِ خوابآلودِ سایهی دستِ ابرهای مهربانِ نگاه لیلی. با امضای نقاشِ جِرمِ کلمهها.
در داغِ تیرماه کرمان.
