پنجاهوُدو هِرتز
Open in Telegram
266
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
مرگ، این شکل از نبودن، ترسناک است. باید بترسیم.
بچهتر که بودم هربار صحبت از مرگ و مردن میشد از همه بلندتر میگفتم من نمیترسم. مرگ که ترس ندارد. حتی اگر بترسیم هم روزی باید روبرو شویم، پس ترس چرا؟ بچه بودم. حالا اما فکر میکنم مرگ ترس دارد. نبودن ترس دارد.
این ترسناک نیست؟ این که یک نفر سالها کنار پنجرهی چوبی ترکخورده مینشیند. عصرها، وقتی زله و مانده از کار برمیگردی برایت چای میآورد. چای سیاه و تیرهی تازهدم. زمستان، وقتی یخزده از بیرون میآیی اتاق را برایت گرم نگه میدارد و تابستان دنبال کولر و پنکه میگردد. او هرروز عصر کنار همان پنجرهی سالخورده مینشیند، با تو میگوید و میخندد. طنین خندههایش در اتاق موج میزند. همهی وجودت را پر میکند. گاهی هم دلش میگیرد و میگرید. درد و دل میکند. قصه و اختلات میکند. از این و آن میگوید و یک عصر، وقتی زله و مانده از کار برمیگردی، آن آدم دیگر نیست. این ترسناک نیست؟ هولناک نیست؟ آدم بیچاره به یکباره فرو میریزد. بند دلش از جا کنده میشود. این ترسناک نیست؟ چطور میشود تحمل کرد؟ آدم بیچاره! چه چیزها که نمیبیند. چه رنجها که نمیبرد. آدم بیچاره.
#ادریس_احدی
پنجاهودو هِرتز🌱
استخواندرد شدم. هرات گرم بود و اینجا عصر و صبحدم سرد است. بند بند استخوانم درد میکند.
کمپلهایی که گفته بودم باید با خودم غور ببرم همه لازم شد.
دیشب بعد از سه شبانه روز فیروزکوه رسیدم. همهی این سه شبانه روز را مصروف اکمال و تجهیز مراکز توزیع مواد غذایی در هشت قریهی ولسوالی شهرک ولایت غور بودم. از هفتاد و دو ساعت گذشته فقط توانستم دوازده ساعت بخوابم. بقیه را یا مصروف کار بودم یا بین راه! پروژهی ایمرجنسی از نامش پیداست. شب و روز و ساعت کاری نمیشناسد. از آن بالا بالاها بازهی زمانی تعیین میشود و تو باید هرطور شده تارگت را تکمیل کنی.
خستهام! فقط آدمی که با دره و کوتل و کوه و کمر و راههای صعبالعبور غور آشنا است این خستگی را میفهمد. با همهی مشقات و سختیهایش من این کار را دوست دارم. فکر میکنم اگر دلیل محکمی برای اینجا بودن نداشتم، تا حالا وقت هرات آمده بودم. فکر این که جزئی از یک مجموعهی بزرگم که نان سر سفرهی محرومترین قشر کشور میبرد، باعث میشود ادامه بدهم.
#ادریس_احدی
پنجاهودو هِرتز🌱
چقدر بد است که برای هزارویک چیز زندگیام لحظهای شکرگزاری نمیکنم و فکر آنچه ندارم، لحظهای رهایم نمیکند!
#ادریس_احدی
پنجاهودو هِرتز🌱
من از بلاتکلیفی متنفرم!
از اینکه بین زمین و هوا، بین امید و ناامیدی معلق بمانم. از اینکه نه راه پس داشته باشم و نه پیش.
هژده روز است که قراردادم با دفتر تمام شده. همهی این هژده روز را دفتر رفتم تا از دید و چرخه خارج نشوم. کار کردم اما بلاتکلیف بودم. من از بلاتکلیفی متنفرم!
منتظر پروژهی جدید بودم. قرار است در هرات و غور یکساله شروع به فعالیت کند. استخدام هرات تمام شد. شروع به کار کردند. به من چانس داده نشد. غور آخرین چانس است. امروز امتحان دادم. لزوما انتخاب به امتحان نیست. منتظر نتایجم. من از بلاتکلیفی متنفرم!
شنیدم غور زمستانهای به شدت سردی دارد. من دو راه پیش رو دارم. یا انتخاب میشوم و با دهتا جمپر و لحاف و کمپل و چند من ذغال و تنهی درخت و چند نوع بخاری غور میروم. یا انتخاب نمیشوم و معلوم نیست چه غلطی باید بکنم. با هردو موافقم. چرا؟
من از بلاتکلیفی متنفرم!
#ادریس_احدی
پنجاهودو هِرتز🌱
میلان کوندرا مُرد.
او را زیاد نمیشناختم، چیزی از او نخواندم ولی از خبر مرگش ناراحت شدم. برای من، مرگ نویسنده (رماننویس) مرگ قسمتی از آینده است. مرگ دهها و صدها شخصیت داستانی دیگری که میتوانستند خلق شوند، با ما باشند و حالا چنین نشد.
#ادریس_احدی
پنجاهودو هِرتز🌱
برویم بخوابیم. خواب هرچه باشد، دستکم جهانِ دیگریست. دور شویم از این جهان.
#علیرضا_اسفندیاری🌿
💬 @Ab_Sence
پس از اندوههایمان
همچون بهار زنده خواهیم شد
گویی که انگار
هرگز، مزهی زمستان نچشیدهایم ...
💬 @Ab_Sence
به قول جبران خليل جبران:
پخته نخواهی شد مگر بعد از آنکه احساس کردی سرشار از سخنی، ولى لازم نمیدانی به کسی چیزی از آن بگويی.
💬 @Ab_Sence
-شاید یک روز از خواب برخاستیم،
و تمامِ رؤیاهایمان را زندگی کردیم ...
💬 @Ab_Sence
اگر نمیتوانید درس بخوانید
اگر تمرکز ندارید، اگر نای برخاستن ندارید اگر چند روزی هست از همه چیز بازماندهاید؛ از «انسان» بودن است!
خودتان را سرزنش نکنید
که سعدی علیهالرحمه گفت: « دگر عضوها را نماند قرار.. »
💬 T.me/Ab_Sence
اگر نمیتوانید درس بخوانید
اگر تمرکز ندارید، اگر نای برخاستن ندارید اگر چند روزی هست از همه چیز بازماندهاید؛ از «انسان» بودن است!
خودتان را سرزنش نکنید
که سعدی علیهالرحمه گفت: « دگر عضوها را نماند قرار.. »
💬 T.me/Ab_Sence
