en
Feedback
پنجاه‌و‌ُدو هِرتز

پنجاه‌و‌ُدو هِرتز

Open in Telegram

وسیع باش و تنها، و سر به زیر و سخت!

Show more
266
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
June '24
June '24
+5
in 2 channels
May '24
+86
in 3 channels
Get PRO
April '240
in 2 channels
Get PRO
March '24
+5
in 2 channels
Get PRO
February '240
in 2 channels
Get PRO
January '240
in 2 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 2 channels
Get PRO
October '230
in 2 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '23
+2
in 0 channels
Get PRO
December '22
+6
in 0 channels
Get PRO
November '22
+3
in 0 channels
Get PRO
October '22
+21
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '22
+5
in 0 channels
Get PRO
June '22
+1
in 0 channels
Get PRO
May '22
+3
in 0 channels
Get PRO
April '22
+3
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '21
+2
in 0 channels
Get PRO
June '21
+4
in 0 channels
Get PRO
May '21
+3
in 0 channels
Get PRO
April '21
+5
in 0 channels
Get PRO
March '21
+9
in 0 channels
Get PRO
February '21
+8
in 0 channels
Get PRO
January '21
+27
in 0 channels
Get PRO
December '20
+415
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 June0
05 June+1
04 June+1
03 June0
02 June+3
01 June0
Channel Posts
استوری‌ای که دوست دارم! پنجاه‌وُدو هِرتز🌱

2
هندزفری‌ام فقط تکی کار می‌کند. یعنی سمت چپ که به گوشی متصل است، سمت راست از کار می‌افتد. این بد است. خیلی بد است. ببینید، آدم گاهی نیاز دارد همه‌ی حواسش را جایی دور پرت کند، که چیزی نشنود، تا به چیزی فکر نکند. که از این‌جا، از جهان کَنده شود. بچه‌تر که بودیم، برنده کسی بود که سنگِ دستش را از بالای کوه دورتر پرت کند. خیلی دورتر. امروز برنده‌کسی‌ست که حواسش را دورتر پرت کند. #ادریس_احدی پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
1 601
3
🕊 پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
🕊 پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
1 496
4
بیدار‌بودنِ این ساعت از شب را دوست ندارم. متفرم ولی گاهی گیر می‌افتم و کاری کرده نمی‌توانم.‌ گاهی که سرِ شب خوابم می‌برد، خواسته و ناخواسته این ساعت از شب از خواب می‌پَرم. مثل ساعتی که کوکش کنی. گاهی هم از سرِ شب تا این ساعتِ باتلاقی خوابم نمی‌برد. از این ساعت به بعد هی این‌طرف و آن‌طرف دست‌و‌پا می‌زنم. اما خوابم نمی‌برد. حواسم جایی پرت نمی‌شود و بدتر از همه، بیشتر در باتلاق فرو می‌روم. به هزار و یک چیز فکر می‌کنم. هزار و یک دلیل برای بد شدنِ حالم پیدا می‌کنم. هزار و یک دلیل موجه و منطقی! ساعتِ بدی‌ست. آدم خودش را از آدمِ بی حوا هم تنهاتر حس می‌کند. بیدار‌بودنِ این ساعت از شب را دوست ندارم. #ادریس_احدی پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
1 688
5
حیفِ وقتِ آدم، حیف! #ادریس_احدی پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
حیفِ وقتِ آدم، حیف! #ادریس_احدی پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
1 833
6
قطع امید کردی؟ #طعم_گیلاس #عباس_کیا‌رستمی پنجاه‌وُدو هِرتز🌱
265
7
هرات باران می‌بارد. با هر بارانی، یاد آن جمله‌ی طلایی محمود دولت‌آبادی در ده‌گانه‌ی کلیدر می‌افتم. پس از چندماه خشکی، پس از تلف‌شدن چندین گوسفند از بی‌آبی و بی‌علفی، پس از ناامیدی‌های مکرر و تصمیم به کوچ‌کردن، عصر یک روز، هوا تاریک می‌شود. ابرهای سیاه آسمان را می‌پوشانند و باران، دانه‌دانه، نم‌نم و آهسته شروع به باریدن می‌کند. پدر گل‌محمد (شخصیت اول داستان) دم چادر سیاه می‌ایستد، دستش را می‌دهد بیرون و باران، همان‌گونه که بر دشت‌های تشنه می‌بارد، دست خشک و پینه بسته‌ی او را نیز خیس می‌کند. آن‌گاه رو به گل‌محمد می‌کند و می‌گوید: باران، این امید است که می‌بارد. ... به‌راستی مگر باران امید نیست؟ #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 957
8
پروانه مُرد. به همین سادگی! او دو روز قبل برای کشیدن/پرکردن دندان، داکتر می‌رود. داکتر برایش چهار سیروم می‌نویسد. سیروم دومی به آخر‌ نرسیده پروانه سکته می‌کند. او را به شهر و شفاخانه‌ی مرکزی انتقال می‌دهند. دو شب را در کما به‌سر می‌برد. به‌سختی نفس می‌کشد. انگار یکی با پاهایش روی گلویش فشار می‌آورد. خس‌خس نفس‌هایش پس از دو شبانه روز قطع می‌شود. پروانه می‌میرد. آسمانی می‌شود. روح از بدنش پر می‌کشد. پروانه با هزارو‌یک آرزویش امروز مُرد. از او، سه چهارتا قد و نیم‌قد به‌جا مانده. پروانه به همین سادگی مُرد. رفت. امروز خاکش کردند. طی همین دو روز نسخه‌ی داکتر دندان را به چندین متخصص قلب و داکتر دندان نشان دادند و همه یک نظر داشتند: هیچ نیازی به سیروم نبوده. علت سکته و حالا مرگ، همان سیروم بوده! می‌خواهم بدانم که گاها در آن پوهنتون‌ها با این جماعت، همین‌هایی که طبابت را بساط و دکان می‌بینند، همین نیم‌چه داکترها، از چیزی مثل وجدان، اخلاق و سوگند کاری هم بحث می‌شود؟ می‌خواهم بدانم چرا و چطور، دارویی که نیاز نیست را به آدمی سالم تزریق می‌کنند؟ می‌خواهم بدانم آن دو سه‌صد افغانی چه دردی از آن داکتر دوا می‌کند؟ با آن پول چه کاری می‌شود کرد؟ چه چیزی می‌شود خرید؟ چطور به خانه‌اش می‌برد؟ عباس معروفی گفته بود: آدم می‌کُشند برای یک لقمه نان؟ چجوری می‌خورند؟ کاش کسی این چیزها را نبیند، تعریف نکند، نشنود ... #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 057
9
از یاد نمی‌روی! مثل طلوع، مثل غروب، مثل زخمی که هرروز سر باز می‌کند، از یاد نمی‌روی. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 822
10
باید بیشتر از این‌ها باشد! فکر می‌کنم زندگی باید چیزی بیشتر از این‌ها باشد. بیشتر از این‌که صبح به صبح بروی سر کار و عصرها برگردی. گاهی شب‌نشینی کنی و گاهی هم سر شب بخوابی. گاهی بیرون بروی، فیلم و سریال ببینی، پادکست بشنوی و گاهی هم چیزی بخوانی، بنویسی. شاید این‌ها جزیی از زندگی آدمی باشند اما فکر می‌کنم همه‌ی پازل را تشکیل نمی‌دهند. این وسط چیزی کم است. چیزی گم است. نمی‌دانم چی اما مطمئنم چیز دیگری هم هست. چیزی فراتر از این روزمرگی‌ها، ورای این روز‌گم‌کردن‌ها! باید بیشتر از این‌ها باشد. خیلی بیشتر. صمد بهرنگی در “ماهی سیاه کوچولو” گفته بود: من می‌خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اين‌که توی يک تکه‌جا، هی بروی و برگردی تا پير بشوی و ديگر هيچ؟! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 915
11
زیبا نیست؟ چابهار یک عالم دیدنی دارد. دریاچه‌ی کوچک، بازار سنتی مردم بلوچ، تالاب صورتی، کوه‌های مریخی، کوه‌های گل‌فشان و... ا
زیبا نیست؟ چابهار یک عالم دیدنی دارد. دریاچه‌ی کوچک، بازار سنتی مردم بلوچ، تالاب صورتی، کوه‌های مریخی، کوه‌های گل‌فشان و... اکثرا هم کنار ساحل موقعیت دارند. موتر گرفتیم. راه افتادیم. من همه‌ی مسیر به دریا می‌‌دیدم و به این فکر می‌کردم آیا واقعا چیزی دیدنی‌تر از دریا هم وجود دارد؟ به خودم گفتم: نه، وجود ندارد. برای همینم وسط راه پیاده شدم و تا غروب همین‌جا ماندم. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 998
12
دریا و دیگر هیچ! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
دریا و دیگر هیچ! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 017
13
می‌شنوی؟ دریاست، صدای موج دریا! پس از عمری انتظار، این اولین مواجهه‌ام با دریا بود. نفسم حبس شده بود. محو شده بودم. کمی دیر این‌جا رسیدم. هشت و نه شب بود. بلافاصله پس از دیدن چند ویلا و اجاره‌ی یکی، خودم را رساندم. فعلا چیزی جز سایه‌ای سنگین و آتش‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف روشن کرده‌اند، دیده نمی‌شود. منتظرم صبح شود. هرچه زودتر صبح شود. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 877
14
من نه رنگ دلخواهش را می‌دانستم، نه خواننده‌ی محبوبش و نه غذایی که از خوردنش سیر نمی‌شد. من فقط دوستش داشتم، از دور دوستش داشتم. نه از فیلم و کتاب مورد علاقه‌اش چیزی می‌دانستم و نه خبر بودم که روزهایش را چطور می‌گذراند. سیاه که می‌پوشید، فکر می‌کردم رنگ سیاه را می‌پسندد و رنگ‌رنگی که می‌پوشید، رنگ‌رنگی! آرام و شمرده که راه می‌رفت، با خودم می‌گفتم آدم گرفته‌ای‌ست، سرسنگین و جدی. و تیزتر که می‌رفت، خنده که می‌کرد، از آن‌هایی بود که دنیا را اگر آب می‌برد، غمش نبود. گور پدر دنیا! من فقط دوستش داشتم، از دور دوستش داشتم. کدام فصل و کدام ماه و کدام روز هفته را بیشتر می‌خواست؟ روز و شب تولدش؟ اصلا چندساله شده بود؟ نمی‌دانستم. من فقط دوستش داشتم، از دور دوستش داشتم. نمی‌شد نزدیک شوم، من از پشت ویترین دوستش داشتم. همه‌ی فکر و ذکرم که شده بود، آیا به من فکر می‌کرد؟ مرا می‌دید، می‌شناخت؟ نمی‌دانم! من فقط دوستش داشتم، از دور دوستش داشتم و دوست‌داشتن از دور به تنهایی کافی نبود. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 940
15
برف، از غور تا مشهد؛ دو دونیم‌ماه قبل و امروز! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱+1
برف، از غور تا مشهد؛ دو دونیم‌ماه قبل و امروز! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 778
16
آدم که دردش را فراموش نمی‌کند. فراموش می‌کنیم! برای من درک این‌که می‌گویند فراموش می‌کنیم سخت‌تر از فرمول نسبیت انشتین است. حالا بگذریم که آن فرمول را هم هنوز به درستی درک نکردم ولی واقعا یعنی چی که فراموش می‌کنیم؟ من گاهی این‌که چاشت یا شب قبل چی خوردم را فراموش می‌کنم. گاهی وقتی دفتر می‌رسم یادم می‌آید که مبایلم از خانه را برنداشتم. بعضی روزها وقتی آلارم مبایل شروع به زنگ‌خوردن می‌کند، یادم نمی‌آید چرا فعالش کرده بودم. بارها و بارها تاریخ تولد این و آن را حفظ کردم ولی باز یادم می‌رود. برای من فراموشی‌هایی ازین‌دست قابل‌قبول است. اما بیست‌و‌خورده‌ای سال قبل، روزی که از روی رخته‌‌خواب‌های خانه‌ی عمه پایین پریدم و دستم شکست را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. یا همان روز اول عید قربان که با بادبادکی روی دیوار خانه‌ی همسایه می‌دویدم و افتادم و قوزک پایم پیچ خورد و دو هفته تمام خانه‌نشین شدم را نمی‌توانم فراموش کنم. هنوز همه سال‌هایی که برای خریدن بایسکل پول جمع می‌کردم و آخر هم کسی بایسکل نخرید را به یاد دارم. روز‌هایی که اجازه نداشتم بادبادک هوا کنم یا با بچه‌ها برویم آب‌بازی را یادم نمی‌رود. بایسکل، گیم مایکرو، موترهای کنترولی، فوتبال دستی، کفش فوتبالی، ام‌پی‌تری، چراغ‌قوه، لیزرهای سبز رنگ ...، پول‌داربودن! آن‌قدر که هرروز بتوانم بروم تخت‌سفر و از همان پشمک‌های صورتی رنگ بخرم، من هیچ‌کدام را فراموش نمی‌کنم. آدم که دردش را فراموش نمی‌کند. شما را نمی‌دانم اما کار من نیست. فراموش‌کردن چیزی و آدمی که می‌خواستم اما نمی‌توانستم داشته باشم، کار من نیست. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
1 948
17
#چه_دردی این‌طرف قریه از خاک و گل و چوب و تنه‌ی درخت و بوته‌هایی که اسم‌شان را نمی‌فهمیدم خانه می‌ساختند و آن‌طرف خانه‌ای آوا
#چه_دردی این‌طرف قریه از خاک و گل و چوب و تنه‌ی درخت و بوته‌هایی که اسم‌شان را نمی‌فهمیدم خانه می‌ساختند و آن‌طرف خانه‌ای آوار شده بود. چه دردی! پس از نماز سروی را شروع کردیم. نزدیک چاشت بود که نوبت خانه‌های آن‌طرف شد. از صاحب‌خان پرسیدم که طفل زیر پنج‌سال دارد یا خیر و او گفت: داشتم. نادانی که جنازه‌اش را خواندیم از من بود! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 250
18
تا این‌جای کار، مهم‌ترین درس مسافرت برای من همین بوده: دوام‌آوردن، همین و بس. گاهی چارچ مبایل و پاورم به آخر می‌رسد و گاهی هم از خودم، اما باید دوام آورد. دوام باید آورد! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 412
19
دفعه‌ی قبلی، بیست بیست‌و‌پنج روز این‌جا بودم. روزهای آخر که دلتنگی خفه‌ام می‌کرد به صادق همکارم نوشتم: رفیق! این عمرهای کوتاه به این نمی‌ارزد که مهمانی نگیریم، شب‌نشینی نکنیم و نگیم و نخندیم و خوش نگذرانیم. پلی‌ستیشن و پر نزنیم و از کار‌وبار و در و دیوار نگوییم. هرات که رفتیم حتمی مهمانی دوره می‌گیریم. اولین نفر هم خودم. همین که رسیدیم، خستگی راه که کم شد، زنگ می‌زنم با بچه‌ها بیا مهمان من. بعد نوبت هرکی که داوطلب شد. صادق با تایید حرف‌هایم در آخر چیزی نوشت که خوشم نیامد. دوست نداشتم این را بشنوم. او گفت: این حس، این دلتنگی تلمبارشده، مثل برف آخر زمستان است. آفتاب که بیاید، آب می‌شود. تو هم هرات که بروی، فکر مهمانی و خوش‌گذرانی از سرت می‌پرد. حق با صادق بود. هرات که رفتم نه من زنگ زدم و نه آن‌ها آمدند. حالا دوباره این‌جا هستم. دوباره دلم برای مهمانی و خوش‌گذرانی پر می‌زند. این‌بار که هرات رفتم همه‌تان مهمان من! #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 634
20
مادربزرگ می‌گفت دعا کن. روزهای پیش و چند روز پس از سقوط هرات، اخبار ضد‌و‌نقیضی و بدی به بیرون از کشور مخابره میشد. دوطرف و مردم تلفات زیادی دادند. خانه‌های زیادی زیر گلوله‌های هاوان و راکت فرو ریخت. روزهای بدی بود ولی بدتر گزارش میشد. اقوام و آشنایان ما در خارج هرکدام که خبری از وضعیت می‌خواندند و می‌شنیدند، در لحظه زنگ می‌زدند که فلانی از کشور بیرون برو. با فامیل برو ایران، پاکستان یا ترکیه. مدتی بمان و بعد راهی پیدا می‌کنیم که بخواهیم‌تان این طرف آب. خفقان بود اما از حق نگذریم خطر جانی عده‌ی زیادی که در مرکز شهر بودند را تهدید نمی‌کرد. کافی بود آدم بیرون نرود تا گلوله‌ای سرگردان نخورد وسط پیشانی آدم. مادربزرگ می‌گفت دعا کن. تقریبا بیست روز است که بخاطر سفر کاری ولایت غور آمدم. کم‌و‌بیش یک هفته فیروزکوه بودم و از آن به بعد بین دورترین قریه‌جات این ولایت. این‌جا به ندرت مبایل آنتن می‌دهد. یکی از روزها که پس از یک هفته مبایل‌ام زنگ خورد، تعجب کردم که این صدا از چی و کجاست! از اولین زلزله‌ی هرات ساعت‌های چهار یا پنج خبر شدم. مشغول سروی خانه به خانه بودم. یکی که همان عصر از ولسوالی آمده بود خبر آورد که در هرات زلزله‌ی شدیدی شده. چندصد نفر کشته و زیر آوار شدند. دوتا از منارها افتاده و سقف مسجدجامع ترک خورده. همه‌ی غوریان و زنده‌جان خاک شده و رفته زیر زمین. از جایی که یادم نمانده آبی به رنگ سرخ بیرون زده و شفاخانه جای سوزن‌انداختن نیست و الخ. دست و پایم سست شد. به مادرم فکر کردم، به خواهرم و همه‌ی عزیزانی که آن‌جا دارم. به شهرم فکر کردم. به مردمم. به کشته و زخمی‌ها! مادربزرگ می‌گفت دعا کن. یک موتور یافتم. پس از یک ساعت راه با موتور، به ساحه‌ی آنتن رسیدم. به مادرم زنگ زدم. همان لحظه جواب داد. حالش را پرسیدم. خوب بود. همه خوب بودند. از من پرسید. گفتم خوبم. اما کی است که باور کند؟ من این‌جا، هرروز اخبار بدی از زلزله و پس‌لرزه و... می‌شنوم. یکی از دیگری بدتر. امیدوارم وضعیت به بدی اخبار نباشد. بچه‌تر که بودم هربار اتفاق بدی می‌افتاد، مادربزرگ می‌گفت دعا کن. تو بچه‌ای، دلت پاک است و خدا دعای بچه‌ها را قبول می‌کند. نمی‌دانم هنوزم دلم پاک است و خدا دعایم را قبول می‌کند یا نه ولی دعا می‌کنم. من برای همه دعا می‌کنم. #ادریس_احدی پنجاه‌و‌دو هِرتز🌱
2 513