en
Feedback
آوند (تکامل، مغز و روانشناسی)

آوند (تکامل، مغز و روانشناسی)

Open in Telegram

در این کانال علاوه بر روانشناسی تکاملی، به حوزه های مرتبط مثل روانشناسی شناختی،انسان شناسی و زیست شناسی تکاملی پرداخته می شود. @avand_psyche @avand_sci

Show more
195
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
فرگشت یافتن سازوکاری برای احتراز از آمیزش با محارم روانشناسی فرگشتی می‌گوید که سنجشگری برای احتراز از آمیزش با اقوام نزدیک فرگشت یافته است. در یک نظرخواهی از ۱۸۶ نفر که بین ۱۸ تا ۴۷ سال سن داشتند، هتک ناموس و کودک آزاری در صدر فهرست تابوهای اجتماعی قرار گرفت. آمیزش (داوطلبانه) با خواهر و برادر در میانه فهرست قرار داشت، بدتر از دستبرد به بانک ولی بهتر از قتل همسر. برخی پژوهشگران پیشنهاد می‌کنند که چون ژنتیک فرزند حاصل از ازدواج برادر و خواهر بیشتر احتمال دارد که معیوب باشد، انتخاب طبیعی در طول زمان سازوکارهایی را ایجاد کرده است تا مانع از بروز چنین رفتاری شود. اکنون یک روانشناس فرگشتی به نام دبرا لیبرمن می‌گوید که پرسش‌نامه ساده‌ی او ممکن است برخی از این سازوکارها را آشکار کرده باشد. بسیاری از حیوانات نیز چنین راداری را دارند. دانشمندان دریافته‌اند حیواناتی که از خردسالی در یک قفس با هم بزرگ شده‌اند معمولا تمایل کمتری به جفت‌گیری با هم دارند که عمدتا بر مبنای شناختن بوهای خاص است و به قرابت ژنتیکی مرتبط نیست. چون نمی‌توانیم آزمون‌های مشابهی را بر روی کودکان انجام دهیم، لیبرمن و همکارانش مطالعات آماری خود را بر تنوع ذاتی در خانواده‌های بشری بنا کردند. بیش از ۶۰۰ نفر پرسشنامه‌ای را پر کردند که شامل اطلاعاتی در مورد سوابق خانوادگی آن‌ها بود. هر یک از آن‌ها سپس یکی از سه پرسشنامه جداگانه‌ای را بطور تصادفی دریافت کرد که مرتبط بود با: میزان مخالفت اخلاقی با آمیزش با خویشاوندان، یا میزان گذشت و ایثارگری در قبال خواهران و برادران، و یا اینکه تصور آمیزش با خواهر یا برادر چقدر برای‌شان چندش‌آور است. روانشناسان فرگشتی می‌پندارند نوعی سازوکار ذهنی در انسان وجود دارد که با ارزیابی و سنجش برخی علائم و نشانه‌ها، میزان نسبت خانوادگی با دیگران را تخمین می‌زند. اما سوال مهم این است که آن علائم و اشارات چیستند؟ لیبرمن می‌گوید که یکی از علائم بسیار قدرتمند این است که در کودکی ببینید مادرتان دارد از نوزادی نگهداری می‌کند. آن وقت می‌فهمید که او باید خواهر یا برادر شما باشد. اما آن‌هایی که فرزند کوچک خانواده هستند و ندیده‌اند که مادرشان از نوزاد دیگری مواظبت کند، معمولا نسبتِ خود با خواهران و برادران‌شان را بر حسب زمانی که با آن‌ها سپری می‌کنند متوجه می‌شوند. این را "اثر وسترمارک" می‌خوانند که نام جامعه‌شناسی فنلاندی است که گفت آن‌هایی که از کودکی با یکدیگر بزرگ شده‌اند معمولا تمایلی به ازدواج با هم ندارند، حتی اگر خواهر و برادر نباشند. پرسش‌نامه لیبرمن نتایج جالب توجهی داشت. برای مثال نشان داد آن‌هایی که خواهر یا برادر کوچک‌تر خود را در بدو تولد دیده‌اند، حتی اگر زمان زیادی را در دوران کودکی با او سپری نکرده باشند، در بزرگ‌سالی کماکان آمیزش با او را چندش‌آور می‌دانند. اما آن‌هایی که خواهر یا برادر کوچکتر را در زمان تولد ندیده‌اند، و یا خودشان فرزند کوچک هستند، رابطه جنسی با خواهر یا برادر را کمتر چندش‌آور می‌دانستند مگر اینکه حداقل چهارده سال با او زندگی کرده باشند. اگر سازوکار ذهنی در شخصی، نسبت خانوادگی با دیگری را بالا تخمین بزند، نه تنها انزجار از رابطه جنسی افزایش می‌یابد بلکه همزمان میزان فداکاری و گذشت نیز افزون می‌شود. نشان داده شد که خواهرها از آمیزش با برادر خود بیشتر کراهت داشتند تا برادرها از آمیزش با خواهرشان، احتمالا بدین دلیل که زن‌ها در سلامت ژنتیکی فرزندان خود بیشتر از مردها سرمایه‌گذاری می‌کنند. از طرف دیگر، مردانی که خواهر داشتند، تصور آمیزش با خواهر را بیشتر چندش‌آور می‌دانستند تا آن مردانی که خواهر نداشتند. البته طبیعت رفتار انسان بسیار تاریک‌تر از آن است که با چند نظر خواهی آشکار شود. برخی آمارها حاکی از آن است که حدود سه و نیم میلیون زن در آمریکا مورد سوءاستفاده محارم خود قرار گرفته‌اند. لیبرمن اطمینان دارد که سیستم عصبی مربوط به شناسایی محارم در چنین مواردی معیوب بوده است چرا که سایر شاخص‌ها، نظیر عدم فداکاری و گذشت نیز نشان از نادرست عمل کردن آن سیستم دارد. او استدلال می‌کند که رابطه با محارم را با کمک تئوری فوق و در کنار عوامل و نیروهای فرهنگی می‌توان توضیح داد و کنجکاوی‌های کودکانه در بروز این پدیده نقشی ندارند. سیستم عصبی در انسان بگونه‌ای شکل گرفته تا مانع شود افراد سالم و زادآور که قرابت ژنتیکی دارند با یکدیگر جفت‌گیری کنند. او اضافه می‌کند که دکتر بازی خواهر و برادران در خردسالی الزاما بدین معنی نیست که سیستم عصبی فوق نادرست عمل می‌کند. لیبرمن و همکارانش قصد دارند مطالعات خود را در آینده گسترش دهند تا شامل نابینایان و یا آن‌ هایی باشد که حس بویایی‌ شان ضعیف است. https://www.scientificamerican.com/article/evolving-mechanism-avoid-sibling-sex/ @ravanshenasi_takamol

سنگ انداختن به شیرها ~ ویلیام فون هیپل چه می‌کردید اگر حیوانی به شما حمله می‌کرد که قوی‌تر و درنده‌تر و سریع‌تر از آن بود که بتوانید از چنگ‌ش بگریزید یا با دست خالی با او مبارزه کنید؟ برای من پاسخ به این پرسش آنقدرها به قوه تخیل نیاز ندارد، من در محل‌هایی بزرگ شدم که مردم به قوانین استفاده از قلاده برای سگ‌ها توجه چندانی نداشتند و اغلب یک ژرمن شپرد و دوبرمن نگهبان که در خیابان‌مان زندگی می‌کردند، دنبال من و دوستانم می‌افتادند. با اینکه بچه‌ای لاغر مردنی بودم و این سگ‌ها حتی امروز هم به وحشتم می‌اندازند. اما در هفت یا هشت سالگی در دفاع از خودم با پرتاب سنگ کاملاً مهارت یافته بودم، به خصوص اگر برادرها یا دوستانم همراهم بودند. تنها کاری که لازم بود بکنیم این بود که برای سنگ جمع کردن خم شویم و بعد سگ‌هایی که به سوی‌مان می‌دویدند. بلافاصله عقب‌گرد می‌کردند. وقتی که تنها بودم به سمت نزدیک‌ترین حصار یا درخت می‌دویدم چون نمی‌توانستم با سرعت کافی سنگ پرتاب کنم، اما همراهی حتی یک نفر دیگر به معنای آن بود که می‌توانستیم سر جایمان بایستیم و از خود دفاع کنیم... لینک 1⃣ 2⃣

Repost from Human Origins
🔸 خروج از آفریقا: روایت یک عمر تلاش در جست‌وجوی خاستگاه بشریت ترجمه یادداشت کریس استرینگر نشریه گاردین صفحه باستان، روزنامه شرق ۲۱ دی ۱۴۰۱ @humanorigins

«چرا روانشناسان تکاملی با استفاده از تحلیل کارکردی به کشف و تبیین ساختارهای روانشناختی می‌پردازند؟» در این فایل صوتی در صدد پاسخ به این پرسش بودم. به طور خلاصه ماشین‌های پردازش اطلاعات برای حل مسأله یا مسائلی طراحی شده‌اند. حل این مسائل از طریق ساختار آن‌ها میسر می‌شود. بنابراین برای بررسی ساختار این ماشین‌ها بایستی بدانیم که این ماشین چه مسأله‌ای را حل می‌کند. و چرا این مسأله‌ی بخصوص را حل می‌کند. (حتی ماشینی ساده همچون ساعت دیداری را هم که در نظر بگیریم، تنها پس از فهم کارکرد آن یعنی مثلاً نشان دادن زمان است که وجود ساختارهای آن همچون عقربه‌ها، اعداد، پاندول و باتری قابل فهم می‌‌شود). مغز هم نوعی ماشین پردازش اطلاعات است که به منظور تولید رفتار متناسب با اطلاعات محیطی طراحی شده است. برای درک ساختار آن بایستی اول بدانیم چه فرآیندی آن را طراحی کرده و آن فرآیند به چه نحوی کار می‌کند. به طور کلی فرآیندهای تکاملی را می‌توان ذیل فرآیندهای تصادفی و انتخاب طبیعی دسته‌بندی کرد. تنها فرآیندی که توانایی ایجاد سازمان‌های کارکردی پیچیده (مثل مغز و مدارهای عصبی آن) را دارد، انتخاب طبیعی است. حالا باید بدانیم که این فرآیند به چه نحوی کار می‌کند. ساختارهای فنوتیپی موجودات زنده را می‌توان مجموعه‌ای از مؤلفه‌های طراحی در نظر داشت. در اثر عوامل تصادفی تغییراتی در این مولفه‌ها وارد یک یا تعدادی از اعضای یک جمعیت می‌شود. اما این فرآیند پسخوراندی انتخاب طبیعی است که بر اساس پیامد این مؤلفه‌های طراحی بر تولیدمثل آن‌ها را انتخاب می‌کند یا دور می‌اندازد. در صورتی که این مؤلفه‌‌ی جدید نسبت به نسخه‌های قدیمی توانایی حل مسأله‌ای سازشی به نحوی کارآمدتر داشته باشد در جمعیت افزایش می‌یابد. بنابراین این مؤلفه‌های تجمعی یک ساختار فنوتیپی بر اساس کارکردی که در گذشته‌ی تکاملی یک گونه داشته‌اند طراحی شده‌اند. به همین خاطر است که گفته می‌شود، کارکرد ساختار را تعیین می‌کند. یک ساختار فنوتیپی به این دلیل وجود دارد که دارای مجموعه‌ای از برنامه‌ها است و این برنامه‌ها به این دلیل وجود دارند که در گذشته باعث حل مسائل سازشی می‌شدند. بنابراین برای بررسی یک ساختار فنوتیپی همچون مداری عصبی یا یک برنامه‌ی روانشناختی بایستی ابتدا تعیین کنیم که چه مسأله‌ای را حل می‌کند یا چه مسائل سازشی باعث شکل‌گیری این برنامه شده‌اند. از آنجایی که ما از بخش اعظمی از ذهن خود ناآگاه هستیم، بسیاری از برنامه‌های ذهنی خارج از حیطه‌ی آگاهی ما پردازش می‌شود. بنابراین رویکرد فوق از ویژگی اکتشافی نیز برخوردار است. با علم به اینکه اجداد ما با چه مسائل سازشی مواجه بودند، می‌توان به حدس‌هایی در رابطه با ساختار برنامه‌های محاسباتی دست زد و آن‌ها را به صورت تجربی مورد آزمایش قرار داد. ✍ علیرضا نیک‌اختر @avand_psyche

ساختار-کارکرد.mp38.99 MB

اثر-سیندرلا.mp329.14 MB

افراد نظرات گوناگونی در رابطه با #علم_و_دین دارند در یک سر طیف افرادی قرار دارند که این دو را ناسازگار با یکدیگر می انگارند و در سر دیگر افرادی هستند که این دو را سازگار با یکدیگر می دانند، اشخاصی هم داریم که رابطه اینها را مانند دو خط موازی می دانند. شما در کجا قرار دارید؟ به این پرسش ها جواب دهید تا معلوم شود. بجای بایبل در پرسش ها، قرآن را در ذهن تان بیاورید و با آن جواب دهید. اگر تمایل داشتید اسکرین شات جواب نهایی را در کامنت ها قرار دهید. https://www.sciencereligioncompass.org/questions

Repost from Human Origins
📽 #مستند "هم‌نوع‌خواری و آناسازی‌ها" (با موضوع پژوهش‌های کریستی ترنر -انسان‌شناس فقید دانشگاه ایالتی آریزونا- بر هم‌نوع‌خواری) بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم @humanorigins

نقدی به قانون حجاب اجباری از منظر «نظریه‌ی قانون طبیعی» نقدهای متنوعی به قانون حجاب اجباری وارد است؛ چه از منظر دینی و فقهی و چه حقوق بشری. نقد حاضر این مسئله را از منظر فلسفه‌ی حقوق بررسی می‌کند. مکاتب متفاوتی در فلسفه‌ی حقوق وجود دارند که دو نظریه‌ی «قانون طبیعی» و «پوزیتیویسم حقوقی» از برجسته‌ترین آنها هستند. این قانون از منظر پوزیتیویسم حقوقی قابل نقد است اما از آنجا که نظریه‌ی قانون طبیعی با نظام‌های حقوقی دینی، مانند نظام حقوقی ایران، هم‌نواتر است نوشته‌ی حاضر فقط به نقدی از منظر قانون طبیعی بسنده می‌کند. جمله‌ی معروفی به آگوستین و آکویناس منسوب است که گوهره‌ی نظریه‌ی قانون طبیعی را شکل می‌دهد: «قانون ناعادلانه قانون نیست». اما قانون عادلانه چیست؟ مطابق این نظریه هر قانونی باید سه شرط داشته باشد تا عادلانه در نظر گرفته شود. نخست آنکه در جهت خیر عمومی باشد؛ دوم آنکه قانونگذار از اقتدار خود در وضع قانونی خلاف خواست عموم سوءاستفاده نکرده باشد؛ و سوم اینکه قانون تکلیفی شاق را بر مردم بار نکرده باشد. اگر قانونی یکی از این سه شرط را نداشته باشد ناعادلانه است و مردم هیچ تکلیفی نسبت به اجرای آن ندارند. قانون حجاب اجباری هیچکدام از این سه شرط را برآورده نمی‌کند. یک. چه کسی می‌تواند خیر عمومی را تشخیص دهد؟ عموم مردم. در نظام‌های مردم‌سالار این بدیهی‌ترین پاسخ است. نظرسنجی‌هایی که در کشور انجام شده نشان می‌دهد که عموم مردم مخالف اجباری بودن حجاب هستند. (البته در مورد قوانینی از این دست، حتی اگر اکثریت مردم نیز طرفدار این قانون بودند اقلیتِ مخالف، الزامی به تبعیت از آن نداشتند. این استدلالی جدا می‌طلبد که در اینجا به آن نمی‌پردازیم.) دو. اگر نگوییم که در وضع این قانون در سال ۱۳۶۲، قانون‌گذار از اقتدار خود سوء‌استفاده کرده، لااقل در حفظ آن تا کنون از اقتدار خود سوء‌استفاده کرده است زیرا قانون‌گذار باید مجری خواست عموم مردم باشد. اگر در سال ۱۳۶۲ اکثریت مردم موافق حجاب اجباری بوده‌اند، امروزه با تغییرات اجتماعی و فرهنگی می‌دانیم اینگونه نیست. (باید نکته‌ی درون پرانتز بالا را اینجا هم تکرار کنیم.) سه. اینکه حجاب اجباری تکلیف شاقی بر زنان وارد می‌کند نیاز به استدلال ندارد و صرف گلایه‌ی زنانی که آن را در شرایط مختلف به اجبار تحمل می‌کنند کفایت می‌کند. (طبق این قانون اهمیت ندارد که دمای هوا بالای ۵۰ درجه‌ی سانتیگراد باشد و حفظ حجاب، خطر گرمازدگی را بیشتر کند و شخصی که این شرایط بر او تحمیل شده خواهان برداشتن حجاب باشد. از منظر مجری قانون اینها دلیلی موجه بر کشف حجاب نیست.) پس قانون حجاب اجباری، از منظر قانون طبیعی، عادلانه نیست. اما در نظریه‌ی قانون طبیعی مطابق با چه استدلالی قانون غیرعادلانه را اصلاً قانون نمی‌دانند؟ مطابق این نظریه، کارکرد‌ اولیه‌ی قوانینِ موضوعه برقراری عدالت است. (دفاع تکاملی از این دعوی را به جای دیگری واگذار می‌کنیم.) شیئی شبیه ساعت را در نظر بگیرید. از آنجا که کارکرد اولیه‌ی ساعت نشان دادن زمان است، اگر این شیء ساعت باشد پس باید بتواند زمان را نشان دهد. به نحو مشابه اگر جمله‌ای واقعاً قانون باشد، باید عادلانه باشد. در نقد این سخن گفته می‌شود مگر نه اینکه ساعت خراب را کماکان ساعت می‌خوانیم؟ پس چرا قانون ناعادلانه را قانون نخوانیم؟ در پاسخ به این نقد باید گفت ساعت در بدو امر به «قصد» نشان دادن زمان طراحی شده است. اگر ماکتی از ساعت، زمان واقعی را نشان ندهد توجیهی وجود ندارد که آن را «ساعت» بنامیم؛ و بدتر از آن، زمانبندی غیرواقعی آن ماکت را به زندگی واقعی مردم تحمیل کنیم. به عنوان نمونه‌ای ملموس‌تر، فرض کنید آن ماکت، یک ساعت اسباب‌بازی باشد. هر چند کودکی گمان داشته باشد که آن اسباب‌بازی ساعت است و والدین او نیز در گفت‌وگو با کودک، آن شیء را «ساعت» بنامند، ماکت مورد اشاره «واقعاً» ساعت نمی‌شود. به نحو مشابه، طرفداران نظریه‌ی قانون طبیعی آنچه را که فقط ظاهر قانون دارد، اما به قصد برقراری عدالت وضع نشده است، فقط به دلیل شباهت ظاهری آن به قانون و بابت تشریفات اداری‌ای که از سر گذرانده است، قانون به حساب نمی‌آورند. قانون شمردن یک جمله‌ی ناعادلانه، و به این بهانه مردم را ملزم به پیروی از آن دانستن، کودک انگاشتن مردم است. هادی صمدی @ravanshenasi_takamol

آیا «درخت حیات» ریشه‌کن خواهد شد؟ علم خطاپذیر است. پس آیا ممکن است استعاره‌ی «درخت حیات» از نظریه‌ی نیای مشترک کنار گذاشته شود؟! نظریه‌ی نیای مشترک، که می‌گوید تمام موجودات زنده نیای مشترکی در گذشته‌های دور داشته‌اند، ممکن است کنار نهاده شود. خود داروین نیز از یک یا «چند» نیای مشترک سخن می‌گوید. اگر منظور از «چند»، اشاره به تعداد زیادی باشد برای این نظریه مسئله‌ساز خواهد بود. اما جدای از اینکه یک یا چند نیای مشترک داشته باشیم بحث دیگری در مرزهای زیست‌شناسی در جریان است. استعاره‌ای به همراه نظریه‌ی نیای مشترک است که طی سال‌های اخیر با بحث‌های جدی مواجه شده: استعاره‌ی «درخت حیات». در این درخت‌، گره‌ها نشانه‌ای از گونه‌زایی هستند و هر شاخه نیز یک گونه را نمایندگی می‌کند. دعوا بر سر چیست؟ اجازه دهید فقط به دو دسته از داده‌ها اشاره کنیم. یک. پدیده‌ی اختلاط میان گونه‌هایی که تولیدمثل جنسی دارند، نام‌آشناست. همگان با مثال قاطر، که حاصل آمیزش اسب و الاغ است، آشنا هستیم. اما نازایی قاطر خیال زیست‌شناسان را راحت می‌کند که التقاطی جدی میان شاخه‌های درخت حیات رخ نمی‌دهد. اما آمیزش ببر و شیر چطور؟ می‌دانیم که گاه آین آمیزش به تولید فرزندانی زایا می‌انجامد. اما اولا چنین مواردی نادر بوده‌اند و ثانیا در شرایطی غیرطبیعی -مثلا در سیرک- پیش آمده بودند. با گذشت زمان مشخص شد که این پدیده چندان هم که گمان داشتیم کمیاب و در شرایط غیرطبیعی نبوده است. معروفترین مثال سال‌های اخیر، آگاهی از اختلاط میان انسان اندیشه‌ورز و نئاندرتال است. یافته‌ی اخیری، که در نشریه‌ی «نیچر» منتشر شده، نشان می‌دهد جفت‌گیری میان خرس‌های قطبی و خرس‌های قهوه‌ای، در گذشته‌ها، پدیده‌ای شایع بوده است و درصد بزرگی از ژن‌های خرس‌های قطبی را در بدن خرس‌های قهوه‌ای یافته‌اند. دو. ممکن است گفته شود که اما بخش بزرگ درخت حیات به موجوداتی اختصاص دارد که تولیدمثل جنسی ندارند. ولی سال‌هاست که با «انتقال افقی ژن‌ها» آشنا شده‌ایم. به‌خلاف تصور رایج که ژن‌ها فقط از طریق والد، یا والدین، به نسل بعد منتقل می‌شوند این امکان وجود دارد که انتقال افقی ژن‌ها هم صورت گیرد؛ به این معنی که دو موجود زنده که در عرض هم هستند نیز می‌توانند تبادل ژنتیکی داشته باشند. ابتدا این پدیده در باکتری‌ها، که تولیدمثل غیرجنسی دارند، مشاهده شد اما با گذشت زمان متوجه شدیم که این پدیده در میان سایر گونه‌ها نیز پدیده‌ای شایع است. در پژوهش جامعی که اخیراً در نشریه‌ی «سل» منتشر شده پژوهش‌گران نشان داده‌اند که 1400 ژن که در بدن برخی حشرات وجود داشته منشاء باکتریایی، ویروسی و قارچی دارند. ژن‌هایی که در گذار از دوران سخت محیطی با انتقال از آن میکروارگانیسم‌ها به بدن حشرات به کمک بقاء حشرات آمده‌اند. فورد دولیتل از جمله دانشمندانی است که داده‌هایی از این دست را جدی گرفته و معتقدند زمان آن فرارسیده که بگوییم استعاره‌ی درخت حیات، استعاره‌ای ناکارآمد است و به تعبیری مطایبه‌آمیز، بیش از ۲۰ سال پیش گفت زمان آن رسیده که درخت حیات را از ریشه درآوریم! اندکی بعد زیست‌شناس تکاملی معروف دیگری به نام مایکل رز (با مایکل روس اشتباه نشود) از دفن تدریجی و بی‌سروصدای درخت حیات سخن گفت و این سخنان کماکان نیز به گوش می‌رسند. پس چرا استعاره‌ی درخت حیات کنار گذاشته نمی‌شود؟ در یکی از پست‌های پیشین گفته شد که 1. ما در جهانی هراکیلیتی زندگی می‌کنیم: یعنی جهانی یکسره در حال تغییر (تا اینجا دولیتل و رز درست می‌گویند)؛ 2. اما همه‌ی جهان به یک نرخ تغییر نمی‌کند: بخش‌هایی از آن ثبات بیشتری دارند و انتظام‌هایی ناکامل را ایجاد می‌کنند (پس دولیتل و رز باید نشان دهند که همه‌ی ژن‌ها به یک میزان قابلیت انتقالِ میان گونه‌ای دارند تا هیچ اثری از درخت حیات باقی نماند)؛ و 3. ما اذهانی پارمندیسی داریم: یعنی ثباتی و نظمی را بیش از آنچه وجود دارد بر جهان بار می‌کنیم و این توهم نظم اضافی خود یک سازگاری در فرایند تکامل زیستی انسان بوده است که امکان کنش‌گری کارآمدتری را برای ما فراهم کرده است و بنابراین ایجاد و ابقاء شده است. جهانِ یکسره هراکلیتیِ دولیتل و رز -گرچه شواهد تجربی یاد شده به نفع آن است- برایمان قابل‌فهم نیست. علم سیستماتیک را با پذیرش آن باید یکسره کنار نهاد. اما ما می‌خواهیم بدانیم که مثلا چه نسبتی با بونوبوها داریم؛ و استعاره‌ی درخت حیات است که در اینجا به فهم ما کمک می‌کند. در واقع نیز بخش‌های بسیار بزرگی از ژن‌های گونه‌ی انسان و بونوبو دارای ثباتی نسبی و متمایز از هم هستند؛ آنقدر که انتظام‌هایی ناکامل را آفریده‌اند. حتی به نظر می‌رسد با آمدن جایگزینی مقبول برای درخت حیات، کماکان این استعاره‌ حفظ شود. درست به همان دلایلی که به رغم آگاهی از نادرستی قوانین مندل در ژنتیک آنها را در کتاب‌های درسی حفظ کرده‌ایم. هادی صمدی @evophilosophy

تغییر در منظر چگونه می‌تواند به اکتشاف‌های بزرگ بیانجامد؟! دیروز (18 می 2022) مقاله‌ی جالبی در حوزه‌ی تکامل منتشر شد. هر چند اکتشاف گزارش شده در مقاله، به خودی خود جالب است اما جالب‌تر از آن، روش رسیدن به این کشف است. ابتدا نگاهی گذرا به اکتشاف انجام شده بیاندازیم. از قبل می‌دانستیم که یک. نخستین جانوران از حدود 572 میلیون سال پیش بوجود آمده‌اند؛ دو. در چند میلیون سال نخست، تنوع بسیار بالایی از جانوران شکل گرفت؛ سه. اما پس از مدتی شاهد منقرض شدن بسیاری از گونه‎‌های شکل‌گرفته بودیم. سوال: چرا به یکباره دسته‌ی بزرگی از گونه‌های جانوری شکل‌گرفته، منقرض شدند؟ ساده‌ترین فرضیه‌ این بود: احتمالا یکی از کلان‌فجایعِ زیست‌محیطی در حدود 550 میلیون سال پیش (مانند برخورد شهاب‌سنگی که ۶۶ میلیون سال پیش به انقراض دایناسورها انجامید) در این کاهش تنوع جانوران دخیل بوده است. هرچند شواهدی را از یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی رصد نکرده بودند اما کماکان این فرضیه نزد تکامل‌دانان بسیار مقبول بود. چرا؟ زیرا الف. دلیلی علیه آن نداشتند، ب. فرضیه‌ی آنها از حمایت یک استدلال تمثیلی برخوردار بود، و ج. مهم‌تر از همه اینکه، فرضیه‌ی بدیلی در اختیارشان نبود. اکنون که این نظریه نقض شده است ساده است که بگوییم استدلال تمثیلی خطاپذیر است و دانشمندان از ابتدا نیز نباید برای این فرضیه اعتبار زیادی قائل می‌شدند. اما اگر تا دو روز پیش چنین سخنی گفته می‌شد پاسخی ساده وجود داشت: «شما بگوئید چرا به یکباره از این تنوع کاسته شده است؟!» بنابراین، وقتی فرضیه‌ی بدیلی وجود نداشته است دانشمندان در پذیرش تنها فرضیه‌ی موجود موجه بوده‌اند. (توجه: نمی‌گوییم فرضیه موجه بوده است؛ بلکه می‌گوییم دانشمندان در «پذیرش» آن فرضیه موجه بوده‌اند.) اما فرضیه‌ی بدیلِ تازه منتشرشده چه می‌گوید؟ جمعیت‌هایی از گونه‌های طبیعی در یک زیست‌بوم با هم و با محیط پیرامونی در اندرکنش دائمی هستند که بوم‌شناسان این اجتماع بزرگتر را فرااجتماع (metacommunity) می‌نامند. در پژوهش حاضر دانشمندان از منظری کلان‌نگر بر ساختار این فرا‌اجتماع‌های باستانی متمرکز شدند و با بررسی شواهد زمین‌شناختیِ مربوط به سنگ‌ها و کف اقیانوس‌ها و رابطه‌ی آنها با سه دسته از فسیل‌ها به این نتیجه رسیدند که اصلاً انقراضی دست‌جمعی درکار نبوده است. آنچه رخ داده برخی تخصصی شدن در گونه‌ها، غلبه‌ی برخی گونه‌ها، و جایگزینی گونه‌های غلبه‌یافته با دیگر گونه‌ها بوده است. اما اهمیت روش‌شناختی این پژوهش چیست؟ آنچه اهمیت ویژه‌ای در این پژوهش دارد تغییر منظر برخی پژوهشگران از روابط جزیی به روابط کلی‌تر است به نحوی که روابط چندجانبه‌ی میان گونه‌ها و اندرکنش‌های آنها با محیط را یکجا در مدل‌های پژوهشی خود گنجانده‌اند. به نحو متعارف، پژوهش‌گرانِ زیست‌شناسیِ تکاملی یا بر روی تکاملِ یک خصیصه‌یِ خاص در گونه‌ای خاص متمرکز می‌شوند، یا به نحوی تطبیقی آن خصیصه را در چند گونه‌ی نزدیک به هم مقایسه‌ می‌کنند، یا رابطه‌ی هم‌تکاملی میان دو خصیصه را در دو گونه بررسی می‌کنند، یا پژوهش‌های دیگری از این سنخ، با مدل‌هایی جزیی‌نگر، انجام می‌دهند. (که البته دستاوردهای شگرفی نیز در بر داشته است.) اما اتخاذ منظر کلان‌نگر در این پژوهش نشان داد که حل برخی مسائل زیست‌شناسی نیازمند تغییر منظر و رفتن به سراغ مدل‌هایی است که اندرکنش‌های زیادی را همزمان مد نظر قرار دهند. البته مدتی است که این پژوهش‌های کل‌نگر در زیست‌شناسی رواج یافته‌اند اما اهمیت این پژوهش، اعتبار بیشتری برای کارهای پژوهشگران این حیطه‌ها فراهم می‌کند. مدل‌های کل‌نگر آنها که حتی مرز زمین‌شناسی و زیست‌شناسی را درنوردیده است می‌تواند اسرار تازه‌ای از گذشته‌های دور را هویدا کند. لینک دانلود مقاله: https://journals.plos.org/plosbiology/article?id=10.1371/journal.pbio.3001289 هادی صمدی @evophilosophy

Repost from Sciensology
▪️هم‌نوع‌خواری پس از رابطه‌ٔ جنسی ماده‌های بسیاری از گونه‌های عنکبوت در عملی وحشتناک موسوم به هم‌نوع‌خواری جنسی پس از تولیدمثل - چه برای تغذیه و چه برای ایجاد موقعیت‌های جفت‌گیری با دیگر نرها - شریک خود را می‌بلعند. عنکبوت‌های ماده معمولاً از همتایان نر خود جثه‌ای بزرگ‌تر دارند و از یک مزیت بالقوهٔ فیزیکی برخوردار هستند. نتایج پژوهشی جدید نشان می‌دهد عنکبوت‌ نر گردباف (Philoponella Prominens) پس از رابطهٔ جنسی برای جلوگیری از کشته و خورده‌ شدن توسط شریک خود با میانگین اوج سرعت ۶۵ سانتی‌متر بر ثانیه و شتاب ۲۰۰ متر بر مجذور ثانیه یعنی معادل ۲۰ برابر شتاب در هنگام سقوط آزاد فرار می‌کند. عنکبوت‌ نر گردباف حین این عمل پاهای جلویی خود را روی ماده جمع می‌کند و بلافاصله پس از جفت‌گیری با استفاده از فشار هیدرولیک ایجاد شده در امتداد مفاصل تیبیا-متاتارسوس در اقدامی شگفت‌انگیز پاهایش را به شکلی صاف در می‌آورد تا بتواند مانند فنر یا منجنیق خود را پرتاب کند. پژوهشگران با بررسی ۱۵۵ جفت‌گیری موفق در عنکبوت‌های گردباف پی بردند که ۱۵۲ عنکبوت نر پاهای خود را به شکل منجنیق درآوردند و از مرگ نجات یافتند، اما ۳ عنکبوت‌‌ نر از منجنیق‌شدن پرهیز کردند و بلافاصله توسط شرکای جنسی خود خورده شدند. همچنین پژوهشگران در این مطالعه از منجنیق‌شدن ۳۰ عنکبوت نر دیگر جلوگیری کردند که همگی توسط جفت خود شکار شدند. بنابراین به نظر می‌رسد منجنیق‌شدن برای جلوگیری از هم‌نوع‌خواری جنسی ضرورت داشته باشد. عنکبوت نر می‌تواند این چرخه را تا شش بار تکرار کند. شاید بازگشت مداوم به یک شریک جنسی قاتل تا حد زیادی بی‌پروا به نظر برسد، اما عنکبوت‌های نر برای اطمینان از تلقیح یک عنکبوت ماده با اطلاعات ژنتیکی خود این عمل خطرناک را بارها انجام می‌دهند تا زمانی که بتوانند جفت‌گیری کنند. ممکن است فرار حیرت‌آور و تماشایی عنکبوت نر گردباف از نظر انتخاب ژنتیکی مفید باشد و به تعیین تناسب اندام نرها کمک کند؛ زیرا نرهایی که نمی‌توانند بدن‌ خود را به شکل منجنیق درآورند اساساً از مخزن ژنی خارج می‌شوند، اما نرهایی که می‌توانند خود را مانند منجنیق پرتاب کنند احتمالا‍ً وقتی دوباره برای جفت‌گیری بازگردند برای ماده‌ها جذاب‌تر به نظر برسند. Source: Current Biology @NeoSciensology

انسان فلورسی، با نام علمی Homo floresiensis گونه‌ای منقرض‌شده از انسان است. بازمانده‌هایش در جزیرهٔ فلورس در اندونزی به دست آ
انسان فلورسی، با نام علمی Homo floresiensis گونه‌ای منقرض‌شده از انسان است. بازمانده‌هایش در جزیرهٔ فلورس در اندونزی به دست آمده‌است. کم‌ترین قدمت نمونه‌های به دست‌آمده حدود ۱۲۰۰۰ سال است.

*آیا هابیت‌ها واقعا وجود دارند؟* گرگوری فورث، انسان‌شناس دانشگاه آلبرتای کانادا، در آوریل سال جاری ایده‌ای جنجالی را در مجله
*آیا هابیت‌ها واقعا وجود دارند؟* گرگوری فورث، انسان‌شناس دانشگاه آلبرتای کانادا، در آوریل سال جاری ایده‌ای جنجالی را در مجله the scientist مطرح کرد. بنابر ادعای او، احتمال دارد که جمعیت بازمانده‌ای از هومینین‌های باستانی کماکان در جنگل‌های بکر اندونزی یافت شوند. کشف بقایای انسان فلورسی در سال ۲۰۰۳ دنیای علم را در بهت و حیرت برو برد. انسان فلورسی نوعی هومینین کوچک دوپا با قامت حدود یک متر و وزن ۳۰ کیلوگرم است. دوره حیات این گونه بین ۱۰۰۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰ سال پیش برآورد شده است. به گفته فورث، این آدم کوچولوها احتمالأ هنوز وجود دارند. البته احتمال دارد نسل آن‌ها در قرن جاری منقرض شده باشند. «بیست سال پیش هنگامی که پژوهش‌های میدانی قوم‌نگاری را در جزیره فلورس آغاز کردم، داستان‌هایی درباره موجودات انسان‌ مانند شنیدم. موجوداتی که برخی از آن‌ها کماکان وجود دارند اما به ندرت یافت می‌شوند.» این انسان‌شناس سی داستان از مواجهه اعضای قبیله لیو که ساکن بخش شرقی

*آیا هابیت‌ها واقعا وجود دارند؟* گرگوری فورث، انسان‌شناس دانشگاه آلبرتای کانادا، در آوریل سال جاری ایده‌ای جنجالی را در مجله the scientist مطرح کرد. بنابر ادعای او، احتمال دارد که جمعیت بازمانده‌ای از هومینین‌های باستانی کماکان در جنگل‌های بکر اندونزی یافت شوند. کشف بقایای انسان فلورسی در سال ۲۰۰۳ دنیای علم را در بهت و حیرت برو برد. انسان فلورسی نوعی هومینین کوچک دوپا با قامت حدود یک متر و وزن ۳۰ کیلوگرم است. دوره حیات این گونه بین ۱۰۰۰۰۰ تا ۶۰۰۰۰ سال پیش برآورد شده است. به گفته فورث، این آدم کوچولوها احتمالأ هنوز وجود دارند. البته احتمال دارد نسل آن‌ها در قرن جاری منقرض شده باشند. «بیست سال پیش هنگامی که پژوهش‌های میدانی قوم‌نگاری را در جزیره فلورس آغاز کردم، داستان‌هایی درباره موجودات انسان‌ مانند شنیدم. موجوداتی که برخی از آن‌ها کماکان وجود دارند اما به ندرت یافت می‌شوند.» این انسان‌شناس سی داستان از مواجهه اعضای قبیله لیو که ساکن بخش شرقی جزیره فلورس بودند را ثبت کرد. او مستقیماً با هر یک از شاهدان صحبت کرد و این توصیفات را در کتابی با نام «میان بوزینه و انسان: انسان‌شناسی در جستجوی هومینوییدهای پنهان» به رشته تحریر درآورد. بر اساس شواهد جمع‌آوری شده، فورث چنین نتیجه‌گیری می‌کند که چند ده نفر از اعضای لیو، جمعیت کوچکی را از آنچه بایستی بوزینه-انسان نامید، دیده‌اند. فورث با نوشتن این کتاب به دنبال متقاعد کردن همکارانش است تا تاکید بیشتری بر گواهی انسان‌های بومی داشته باشند. به اعتقاد او، انسان‌شناسانی که از اطلاعات در قالب اساطیر و حکایات جوامع نانویسا و دارای فناوری ساده چشم‌پوشی می‌کنند، شواهد قابل توجهی را از دست می‌دهند. از نظر فورث، مردم بومی فلورس در صدد یافتن پاسخ‌هایی مشابه پاسخ‌های مطلوب جامعه علمی مدرن هستند: «مطمئنأ مردمان لیو، چیزی مشابه نظریه تکاملی مدرن، با گونه‌زایی ناشی از جهش و انتخاب طبیعی، ندارند. اما اگر تکامل‌گرایی اساسأ با نحوه پدیدآیی گونه‌ها و چگونگی حفظ تفاوت‌ها در ارتباط است، مردمان لیو و دیگر مردمان ساکن فلورس مدت‌ها است که این سؤالات را می‌پرسند.» به گفته این انسان‌شناس پذیرش این مسأله که دنیای انسان خردمند با دیگر گونه‌های هومو مشترک بوده باشد ممکن است برای عده‌ای دشوار باشد. جهان‌بینی انسان‌های لیو نیز از اینکه کیهان پیچیده‌تر از تصور ما است، مصون نیست: «برای مردم لیو، چهره انسان فلورسی به شکل انسانی ناقص است و این باعث می‌شود که این موجود غیرطبیعی و مشکل‌آفرین به نظر برسد. برای دانشمندان آکادمیک نیز این موجود مشکل‌آفرین است. البته این به خاطر شباهت آن به انسان خردمند نیست، بلکه علت این است که ظهور این گونه در ثبت زمین‌شناسی بسیار متأخر است و حیات این جانور تا مدت‌ها پس از ظهور انسان‌های مدرن نیز به طول انجامید.» منبع: earthsky.org مترجم: علیرضا نیک‌اختر

چرا به انتخاب پارتنرهای بد ادامه می‌دهیم؟ via //t.me/synapses_N