دومان
Open in Telegram
دومان یعنی مهآلود، غبارآلود پیام ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-321972-lQvNuAR لینک پیامای ناشناسمون https://t.me/doumnpech
Show more1 541
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 541
پشت ابرها خورشیدی مخفی شده که باطری اجتماعی بودنش ته کشیده. پشت نوری که کف اتاق پخشه هم پنجرهای هست که خیلی وقته هیچ پردهای تن به آغوشش نداده. سرم رو از زیر پتو بیرون میارم. با دست چشمام رو میپوشونم، هزار تا لکهی سفید میرقصن تا بعد از چند دقیقه بالاخره به نور عادت میکنم، روزایی که هوا سرده چارهی مشکلم خلاصه میشه به کشیدن پتو روی صورت ولی روزایی که گرمه مجبورم برای فرار از نور فرآیند پیچیدهتری رو دنبال کنم و به زیر تخت پناه ببرم.
امروز از اون روزهاست که دلتنگی زورش بهم میچربه و حتی افکارمم باهام سر جنگ دارن.
پاهای کم جونم رو دنبال خودم میکشم. انگار موقع خواب داخل یه ماراتن طولانی شرکت کردم، وگرنه این حجم از خستگی قابل قبول نیست.
جلوی آینه قدی میشینم. به آدم داخل آینه سلام میدم و آروم میگم: دوستت دارم!
بعد هم سریع سرم رو به سمت سقف بالا میگیرم و به یه نقطه زل میزنم تا قطرههای اشک برگردن به جایی که اومدن. اینجوری دیگه شبیه به شخصیت انیمهای که دوست داشتی نمیشم و فراموش میکنم روزهای زیادی از آخرین انیمهای که دیدیم گذشته.
به قول پدربزرگ هیچکس به اندازه آدمی که دلتنگه خطرناک نیست. چون هر بار خودش رو تا لبهی پرتگاه میبره و همون لحظه که قراره با احساس رهایی سقوط، همه چیز تموم بشه پا پس میکشه. شاید اگه منم با سماجت جلوی اشکامو نگیرم همه چی درست بشه!
توده ورم کردهی داخل گلوم رو با یه لیوان چایی سرد قورت میدم. ظرفهای نیم خوردهی غذا رو با دست به کناری هول میدم و روی اوپن کنار قبضهای پرداخت نشده میشینم. خونه بوی دلتنگی میده، لباس چرکها تلنبار شده و از گلهای شمعدونی چیزی جز گلدونش باقی نمونده. تحمل این آشوب رو ندارم، پس دلتنگی رو تو چهار دیواری خونه حبس میکنم و به پارک پناه میبرم، نیمکتی که به سمت خیابونه رو انتخاب میکنم. تا صدای خنده بچهها به گوشم نرسه آخه قرار نیست لبخند هیچ بچهای تو این دنیا شبیه ما باشه. میبینی، نقش آدم منطقی رو خیلی خوب بلدم، اما حرفهایترین بازیگرا هم ممکنه گاهی اشتباه کنن و من، حواسم به هوای بارونی نبود که قدرت شستن هر نوع نقابی رو داره و الان که بارون پیادهروها رو خلوت و کافهها رو شلوغ کرده. درستش این بود به کافه پناه ببرم تا درگیر شیرین کردن قهوه بشم و نگاهم رو حواله کنم به آدمهایی که اونجا هستن، اما حالا سرگردون وسط خیابون ایستادهام. انگار نه انگار تاریخ انقضاء دیوونهگی زیر بارون خیلی وقته گذشته و جای خالی تو ثابتترین اتفاق این زندگیه.
#سعیده_سعیدی
@doumn
1 541
دوره آموزش برنامه نویسی ربات تلگرام 🤖
🧑🏻💻 مجموعه کاملی از هر چیزی که یک برنامه نویس ربات تلگرام باید بدونه!
اطلاعات بیشتر:
@tgBotLearn
برای دیدن ویدئو معرفی دوره روی لینک شیشه ای این پایین بزنید
1 541
شهر تو هر فصلی رنگ و بوی خاصی داره.
اولای پاییز بوی رب و قرمه سبزی از خونه ها بیرون میزنه. از جلو در هر خونه ای که رد میشیم گردنمو دراز میکنم و میگم: بوی کتلت این چهاردیواری یعنی فعلا حال دلشون خوبه.
به افکار گرسنهی تو سرم میخنده و کوچه رنگ خندههاشو میگیره. یه سری خونهها هم هستن که از دم درشون که رد میشی بوی هیچی نمیاد و یه ته سوی روشنایی هم از تور پارهی پنجره علامت زنده بودن آدمای تو خونه رو میده.
گردنم شل میشه و مثل زرافهی غمگین ساکت نگاش میکنم که حلقهی دستاش دور کمرم قلقلکم میده
و در گوشم میپرسه: راستی غصه چه بویی داره؟
#مریم_یعقوبی
@doumn
1 541
من آدم روزای گریه نبودم، نه که همش بگم و بخندم اما وقتی گوشی تلفن رو میدادن دستم و میگفتن خب حالا تسلیت بگو، خشکم میزد. چی باید میگفتم: سلام عزیزم جای خالی فلانی مبارک!
میدونم مسخرهترین جملهی عمرتون رو الان شنیدین.
همیشه اونجایی که باید حرف بزنم لال میشدم. یه بار وسط پاییز که اتفاقا خبری از بارون و هوای ابری نبود و آفتاب از همه جا بیخبر وسط آسمون میسوخت؛ زل زد تو چشمام و گفت: وسط اینهمه مصیبت دوستت دارم، توام درک کن یکم.
درستش این بود این لبای قفل شده رو باز میکردم و جواب دوستت دارمش رو میدادم اما بازم لال شدم و با یه جفت چشم فقط پلک زدم و رومو برگردوندم.
معلم سال اول راهنمایی حق داشت که بهم حیوان ناطق میگفت. دوسال بعد فهمیدم که این خطابه فحشه.
این روزا که ماسک میزنیم خیلی راحتترم؛ اصلا مشکلم با دهن آدماست علیالخصوص دهن خودم، ولی جا داره بگم تو ذهنم تا دلت بخواد با خود بدبختم حرف میزنم و حتی از این صدا سر درد هم میگیرم.
یه سقلمه به آرنجم میزنه و میگه: هوی حواست کجاست یه ربعه زل زدی به دیوار. گوشی رو بگیر مثل آدم بگو فلانی رو خدا رحمتش کنه. گوشی رو چسبوندم به گوشم و هرچی لبامو تکون دادم صدایی ازم درنیومد صدای گریهی آدم اونور خط بدتر کلافهم کرده بود. چشمام که گرم شد یه پلک زدم و گفتم: فقط خدا بهتون صبر بده و تمام. همین! کاش خدا صدامونو میشنید و یکم صبر از اون آسمونش یا نمیدونم کجا میپاشید رو سرمون.
کیه که این روزا از صبر اضافی بدش بیاد؟
#مریم_یعقوبی
@doumn
