دومان
Open in Telegram
دومان یعنی مهآلود، غبارآلود پیام ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-321972-lQvNuAR لینک پیامای ناشناسمون https://t.me/doumnpech
Show more1 541
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 541
سلام.
همونطور که درجریانید، کار ترجمه زمان زیادی رو نیاز داره ولی با علاقهای که بهش دارم، گذر زمان رو متوجه نمیشم.🙂
راستی، اگه ترجمهی متون تخصصی یا عمومی دارید، من با قیمت مناسب براتون انجام میدم. (خبری از گوگل ترنسلیت نیست😄)
اگه نیازی بود به آیدی زیر پیام بدید:
قربان شما
#مریم_یعقوبی
@maryam_yaghooobi
1 541
#داستان_کوتاه
پارت اول
دندون کج ایپک
با چشمای بسته و یهدسته گل نوروز که گلبرگاش مثل دونههای بارون میریزن، سر قرار همیشهگی منتظرم. ایپک میگه که گلای رز قرمز تو تلویزیون حتما خوشبوترن و گلبرگاش، گند تو دلش آب میکنن اما من تا این سن، از اون گلا اینجا ندیدم. اصلا تلویزیون هم وقت نمیکنم ببینم مگه اینکه شبا صداش رو از تو اتاق خانننه بشنوم. پیرزن سمعک نداره و چیزی از صداش نمیفهمه ولی خب چشماش رو به تصویراش میدوزه؛ همینم برا تنهایی الانش غنیمته. یه آن چشمام رو باز میکنم و این دختر باز دیر کرده؛ بعضی دیر رسیدنا قشنگن، اگه ایپک به وقتش پیداش میشد من دیگه فرصتی برای فکر کردن نداشتم.
همیشه وقتی پیشم میاد، میگه: دوست داره یه روزی همینجا بکارمش تا گل بده.
هرکی ندونه فکر میکنه بچهی پنج سالهست. خیلی شبا به این فکر میکنم که عقل این بچه رشد کرده یا نه. به قول ننه: دختر شیرینیه. ولی خودمونیما اگه درخت بودم، حتما میوه میدادم تا رهگذرا یه دلی از عزا دربیارن. البته اگه آبی تو رگام جریان پیدا میکرد. گفتم آب، همین پارسال بود که دهیار مرد و دیگه کسی بلد نبود کاری برای ده بکنه، نه که بلد نباشن فقط دیگه انگار شناس نبودن، ظاهرا دهیار ما اگه دوتا کلاس بیشتر ادامه میداد میتونست جمع کنه از اینجا بره اما مریضی امونش نداد. یه ماهی میشه یه چیکه بارون نباریده و این اصلا طبیعی نیست. کاش همه مردم شهر تو میدون سرم جمع میشدن تا بهشون ثابت میشد که ایاز عقل کلفت، هم بلده فکر کنه و کمتر مسخرهم کنن. تو همین فکرام که ایپک نرم اخلاق من پیداش میشه.
#مریم_یعقوبی
@doumn
1 541
آدمها را که نمیشود با چند صفحه از داستان زندگیشان شناخت؛ باور کنید آنها هندوانه نیستند، از روی یک برش تمامشان را قضاوت نکنید!
#سعیده_سعیدی
@Saeede_Saeedi
1 541
بر تابوتم میخهای طلایی بکوبید. من، دلم را با تمام شادیهای دنیا پر کردهام: بارش باران را در روزهای آفتابی دیدم، پیتزای پپرونی خوردم، دور موهایم را به جای ماشین با تیغ اصلاح کردم، سر چند نفر کلاه گذاشتم، پرتقال دزدیدم، با پیکان معکوس کشیدم و در تمام این مدت زنی را دوست داشتم! آواز میخواند، میرقصید و سبز بود؛ به مانند شالیزارهای برنج.
#سجاد_صابر
@doumn
1 541
در انقلاب ۵۷ هم که باشی، دلهایی را پیدا میکنی که به جای مرگ، عشق را فریاد میزدند، سیلی را با لبخند پاسخ میدادن و در جوخههای اعدام فریاد آزادی سر میدادن. عشق در هر زمانی ارزش جنگیدن را دارد حتی اگر تمام گلولههای دنیا تو را نشانه رفته باشن.
سلاحهای خودت را آماده کن. عزیزم، ما به جنگ دنیای حامی حقوق کشتار میرویم. خشاب را پر نکن، مرا به آغوش بکش، موهایم را نوازش کن، لبهایم ببوس و یکی مثل خودت را به من هدیه بده. این تنها چیزیست که ارزش جنگیدن دارد.
#سجاد_صابر
@doumn
1 541
بر تابوتم میخهای طلایی بکوبید. من، دلم را با تمام شادیهای دنیا پر کردهام: بارش باران را در روزهای آفتابی دیدم، پیتزای پپرونی خوردم، دور موهایم را به جای ماشین با تیغ اصلاح کردم، سر چند نفر کلاه گذاشتم، پرتقال دزدیدم، با پیکان معکوس کشیدم و در تمام این مدت زنی را دوست داشتم! آواز میخواند، میرقصید و سبز بود؛ به مانند شالیزارهای برنج.
#سجاد_صابر
@doumn
1 541
کاش میفهمیدید که ما نیز مثل شما آدم هستیم؛ قلب و روح داریم، اشک میریزیم و گاهی هم اگر پیش بیاید، میخندیم. کاش درک میکردید که گاهی ما نیز مهم هستیم! گاهی این فقط شما نیستید که حق انتخاب و تصرف دارید. ای کاش سکوتمان را میشنویدید و در جواب رفتنهایمان، آب پشت راهمان نمیریختید. کاش تنهایمان نمیگذاشتید و ما را در میان این موج سهمگین تنهایی و افسردگی رها نمیکردید. کاش حداقل ما را در این رود خروشان، بی پارو، در این صحرای بزرگ، بی آب و در این جنگ خشن، بی سپر نمیگذاشتید.
میدانم که فقط اینها را میخوانید و حتی عین خیالتان هم نیست که چه کشیدهایم و همچنان میکشیم! کاش خودتان را انقدر خوب و ما را انقدر حقیر در نظر نمیگرفتید. کاش میفهمیدید که ما هم در تنهاییهایمان خسته میشویم؛ روی زانوهایمان فرود میآییم و غدههای اشکیمان را خشک میکنیم. کاش ناخواسته به بهانهی مرهم بودن، نمک زخمهایمان نمیشدید.
سقف خانهمان حلبیست، لطفا نبارید؛ باران به داخل خانهی سرد وجودمان نفوذ میکند! خسته شدهایم!
شرمندهام...
#عرفان_موسوی
1 541
پاهاش از حرکت ایستاده ولی با ویلچیر پای گاز میشینه و آشپزی میکنه، قد صندلی چرخدارش برای میز تلویزیون زیادی کوتاهه برای همین یه میز به نسبت بلندتر برای خونهشون سفارش داده، اون از پا افتاده ولی از دل نیفتاده، قلبش بدون توجه به وضعیت جسمش برای زندگی پر پر میزنه و تلاشش بر وفق دادن شرایط با خودشه.
آدمایی که از دل میافتن فارغ از داشتن هر موهبتی روی تخت دراز میکشن، به سقف زل میزنن و طلوع خورشید و ماه رو لا به لای همین زل زدنها تماشا میکنن، پس با این حساب بهترین دعا در حق همدیگه اینه که؛ الهی هیچوقت از دل نیوفتی.
#حدیث_عجم
@Delasachannel
1 541
از مناسبتی نوشتن متنفرم؛ ولی دو سال است که دارم فکر میکنم. در خواب و بیداری و هنگام کار فکر میکنم و ذهنم فقط در اطراف یک موضوع پرواز میکند. پرواز شمارهی ۷۵۲. فکر به تمام چیزهایی که بعد از آنها باقی ماند. پرتقالهای درون یخچالشان، کتابچهس آموزش سه تاری که تا ابد خاموش شد و کفشهای عروسکی ریرا.
صد و هفتاد و شش حال و گذشته و آینده. صد و هفتاد و شش نفری که با سقوطشان، کشوری مرد.
یادم هست دو سال پیش، در تب و تاب امتحانات بودم ولی از دو سه روز قبل دلهرهای عجیب داشتم و خواب به چشمهایم نمیآمد. فکر کردم برای امتحانات است ولی جنس این دلتنگی از آنها نبود. انگار کیلومترها از خانواده و تمام کسانی که دوستشان داری فاصله داری و اصلا در سیارهی دیگری هستی و این حس غربت درونی قلبم را میفشرد. انگار شب اول قبرم است. تمام طول شب نه خوابیدم و نه درس خواندم؛ فقط به ناکجا خیره بودم و نای حرف و گله نداشتم. اینترنت را که روشن کردم تمام کانالهای تلگرامم فقط یک تیتر داشت: سقوط هواپیمایی در اطراف تهران. روز بعد که تصاویر را دیدم؛ آتش گرفتم و تا همین حالا دارم زبانه میکشم و تا روزی هم که بمیرم ادامه دارد. اگر انقدر بسوزم تا به خاکستر تبدیل شوم؛ باز منی دیگر از زیر خاکستر متولد خواهد شد و میسوزم و میسوزد و میسوزند...
دوستتان دارم آشناترین و مظلومترین کسانی که هیچوقت ندیدمشان.
#امیر_رضا_طهماسبی
@zhican
1 541
ازش پرسیدم نظرش درباره دریا چیه
جواب داد دریا یه تیکهی جدا شده از آسمونه که کف زمین پهن شده. زل زدم توی چشماش و گفتم: پس دریا هم یه بخشی از وجود توئه!
-کیمیا هویدا
@Saeede_Saeedi
