کپسول زمان
Open in Telegram
کپسول زمان یک مخزن و ذخیرهگاه تاریخی از چیزها یا اطلاعاتی است که هدف از ساخت آن برقراری ارتباط با آیندگان و کمک به تاریخنویسان، باستانشناسان، و مردمشناسان آینده است. (ویکیپدیا)
Show more203
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
203
برای زیباییای که حاصل تجربهی شخصی باشه ارزش بیشتری قائلم تا زیباییای که خودش رو به هر چشمی میده که نگاهش کنه
درواقع معتقدم دومی اصلاً وجود نداره
203
زیبایی بعضی از داستانهای بورخس (کنگره مثلاً) غیرقابل دفاعن و راز دوستداشتنی بودنشون هم همینه گمونم
به زیباییای که بشه ازش دفاع کرد بدبینم
زیبایی کنگره رو شاید بشه نشون داد، ولی با یه اشاره توی یه مکالمهی دوستانه یا یه تجربهی مشترک؛ نه توی یه "اثبات"
203
معروفه که انسان نمیتونه مرگ خودش رو تجربه کنه، چون هروقت مرگ اونجا باشه تو نیستی. مدوسا دقیقاً همین نسبت رو با زندگی داره؛ زندگیای که با دیگری(در جمع) تجربه میشه.
منظورم دقیقاً اینه که مدوسا از زندگیِ گذرا، از زندگی در گذراییش، از از دست رفتن زندگی، یه مجسمهی جاودانه میسازه تا بتونه چیزی که گذراست رو توی مشتش نگه داره، و دقیقاً به همین دلیل نمیتونه تجربهش کنه. میشه اسم این عملش رو کینتوزی گذاشت و نقطه مقابلش چشمهای حیوانیه که "میگذره"، فراموش میکنه و میبخشه...
نجابت مرگ حیوان بهقول محصص
203
مدوسا نفرین شده بود تا هروقت درچشمهای زندهای نگاه میکنه هیچ نبینه جز از دست رفتن و مرگ؛ هربار از دست رفتن زندگی رو توی چشمهایی میدید که به سنگ تبدیل میشدن خود مرگ توی چشمهاش تازه میشد. چهطور میشه مقابل مرگ و "زندگیای که از دست میره" انسان نبود و مرگ رو توی چشم حمل نکرد؟ چی میشد اگه مدوسا میتونست خود این از دست رفتن رو، این زندگیای که میگذره رو با چشمهای یک حیوان دوست داشته باشه؟ اگه میتونست توی چشمهای هر زندهای به چشم مرگ نگاه نکنه، اگه میتونست جهان و زندگی و زندهها رو برای از دست رفتنشون ببخشه، فکر میکنم طلسمش میشکست؛ اگه زندگی رو میبخشید چیزی توی سنگ میدید، چیزی نگاهش میکرد، میتونست حرف بزنه...
مدوسا هیچوقت متوجه نشد که اون مجسمههای سنگی نگاهش میکنن و میتونه باهاشون حرف بزنه و هیچوقت صدایی ازشون نشنید، چون شیفتهی چشمهای مرگ بود. چون بیشازحد انسان بود و به زندگی اجازه نمیداد "بگذره"؛ اون حیوان رو تجربه نکرد.
203
یک حیوان در زندگی میمیرد، انسان در مرگ زندگی میکند. حیوانی که در من است برایم عزیز است.
بهمن محصص
میشود طور دیگری هم صورتبندی کرد: درمواجهه با مدوسا انسان در چشمهای مرگ مینگرد، مرگ را جاودانه و در تقدسش تجربه میکند؛ خود را به تمامی معطوف میکند به تجربهی مردن و همراه آن تمام جهان را در یک موسیقی واحد، یک رنگ واحد، رنگ مرگ، درک میکند. میگویم جاودانه چون مرگ را بهمثابه آن یگانهچیزی که هرگز "نمیگذرد" مییابد. میگویم مقدس چون نور آن، طنین حتمیتش، حتی پیش از آنکه واقعاً اتفاق بیفتد همهچیز را به رنگ خود درمیآورد.
"و در این احوال انسان از همهچیز آگاه است و همهچیز را بهیاد میآورد، یک نقطه هست که ممکن نیست فراموش شود و در تاریکی افتد و همهچیز دور همین نقطه حرکت میکند و میچرخد." (ابله، داستایفسکی؛ شرح مراسم اعدام.) و یادمان نرود داستایفسکی مراسم اعدام را شخصاً تجربه کرده بود؛ او شدیدترین حد زیستن در مرگ را تجربه کرد... اما چه اتفاقی افتاد؟ او نمرد. یک شکست عشقی درستوحسابی؛ او فریب چشمهای مدوسا را خورد؛ او مرگ را همانطور در چشم مدوسا دید که آدم رویایش را در آدمی دیگر میبیند و غرق میشود؛ آدم از این رویا چیزی مقدس و جاودانه میسازد و بعد که وصال رخ داد آن چیز جاودانه را میبیند که "میگذرد"، بدون هیچ تقدسی. شاید داستایفسکی توانسته باشد یک لحظه پیش از آنکه به زندگی عادیاش بازگردد (آیا هرگز بازگشت؟) چشمهای مدوسا را ببیند، چشمهای مدوسا را جدای از مرگ، از پشت مرگ ببیند؛ چشمهای واقعی خود مدوسا را...
اما شاید بتوانیم این فرمول را وارونه کنیم: چه میشود اگر کسی قبل از مرگ، درست یک لحظه قبل از مردن حواسش از مرگ پرت شود و چشمهای واقعی مدوسا را نگاه کند؟ در شکلی از فراموشی/بخششِ جهان بهخاطر حقیقت و حتمیت مرگ، فراتر از خودش، جدای از رنگی که مرگ روی چیزها میاندازد به چیزی دیگر نگاه کند؟ چشمهای چنینفردی چشم حیوان است؛ میتوانم تصورش کنم... گربهای که به مدوسا نگاه میکند، گردنش آرام کج میشود و پیش از آنکه بفهمد مرگ با کمی تعلل از پشت (درست مثل خواب) دربرش میگیرد، او مرگ را مطلقاً جدای از مدوسا تجربه خواهد کرد...
آیا این نفرین و رنج مدوساست؟
203
Repost from Chaotic
رفتم سربازی. یکی از دوستام خیلی اتفاقی این نقاشی رو تو قطع کوچیک بهم داد. شبا موقع نگهبانی بهش نگاه میکنم. حس عجیبی بهم میده. انگار تاریکی شب برام معنای خاصی پیدا کرده. منو از نگهبان بودن خلاص میکنه. از اندازه گرفتن زمان. یه خط گریز. سرباز توی تاریکی مومیایی میشه و زمان دچار تعلیق میشه. همه توی ژست پر از صدا هستن. صدا رو میشنوم. مثل صدای ماشینا از پشت دیوار. مثل سکوت خالی پادگان. دیگه منتظر نیستم. نقاشی رو از جیبم بیرون میارم. شکسته شده. شب رو قاب میگیرم. مثل یه دریچه. صدای نگهبانای شب رو میشنوم.
The Night Watch
Rembrandt van Rijn. (1642)
