en
Feedback
سهراب طاووسی - نویسنده و مترجم ادبیات-

سهراب طاووسی - نویسنده و مترجم ادبیات-

Open in Telegram

نویسنده و مترجم ادبیات

Show more
569
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-430 days
Posts Archive
باباچاهی؛ چهره چروکیده‌ شعر... ارمغان بهداروند دریاست شاعر. گاه گریخته در خویش و گاه گریزان به ساحل و می‌کوشد که چون دریا همیشه دریا باشد و دریا بماند. علی باباچاهی از جمله شاعران جنوب است که همسایه دریا بود و دریا شد و دریا ماند. شعر در جان او شعله‌ور بود و استمرار در نوشتن از مختصاتش و می‌کوشید که در عین شاعری، در نشر و نقد شعر روزگار خویش، خودش را خرج کند. سادگی و صراحتش برخاسته از جان جنوبی‌اش بود و در همۀ سال‌های رفته‌اش هیچ از شعر کوتاه نیامد و دور از صحنه نماند. یادآوری علی باباچاهی چندان دشوار نخواهد بود که او به قدر خویش و فراتر از وظیفۀ خویش نوشته است و به یادگار گذارده است و هم‌عصران او نیز نگذاشته‌اند چیزی از او در سایه بماند. باباچاهی در این سال‌ها در نوشتن شعر و در نگاشتن از شعر روزگار خویش خطر کرد و غم قرابت با نسل نورسیده داشت و اجازه نداد دره‌ای میان او و دیگران حفر شود. از آن معلم محروم از کلاس و درس اکنون میراثی به جای مانده است که هم‌چنان محل آموختن و مجال اندوختن باشد. به آن‌ها  که نام او را شنیده‌اند و آن‌ها که نشنیده‌اند بسپاریم که «گزاره‌های منفرد»اش را مرور کنند و به درد و درک او از شعر روزگارش ایمان بیاورند. اگر چه مرگ نمی‌تواند از دیوار هیچ شاعری بالا برود اما قلب علی باباچاهی درست در غمگین‌ترین روزها از پا افتاد و حالا او نه یک ماضی که یک مضارع استمراری پیش روی ماست.

شعری قدیمی و چاپ نشده از علی باباچاهی: «بگشای ساقیا به لب شط درِ سبوی / وز خاطرم کدورت بغدادیان بشوی» (جامی) پروانه های نازنین باد و باران نام مرا در گوش ابر و کوچه گفتند ای تربت لیلای من! ای گور مهجور! دیگر مرا بهتر ز مجنون می شناسند این گرفتاران دیگر نمی خوانند اگر من قبله باشم بر کمرگاهم نمازی شفاف تر از برگ گل باشم اگر پروانه های شبنم و شرجی در گوش من افسانه دلبستگی های دروغین هم نمی گویند دیگر رهاتر کن مرا با سیل طوفانها مرا آواره تر کن. هشدار ای غول بیابان! عصیان من در سنگ سنگ شهر جاریست بدنامِ بدنام، این شهر دیگر جای من نیست. در خلوت دهلیز یک شب، در یک وداع مات و ظلمانی، همراه با جامی لب شط رفاقت بس عقده ها از سینه سرخ سرایی می گشایم. آسان‌تر از آب، از لوحه دل کینه بوشهریان را می زدایم. من از شما هستم، مرانیدم خدا را بر شوکت میخانه سوگند، من دوست می دارم شما را. جامت به جام من بزن، مگذار بگدازم در این شهر بگذار در مستی ببوسم گونه های گریه آلود حریفان را بگذار در باران برایت شعر بنویسم بگذار پیغامی دهم مرغان زندان را جامت به جام من بزن بر عرشه این کشتی نوح ای روسپی، رسواترین قربانی شهر، اینک برایت باده می ریزد. هیهات، هیهات، ما زندگی را باختیم. ای پاکبازان! وقتی شما با آیت شهزادگی در قصر تاریخ بر قالی صدرنگ نخوت راه می رفتید ما زیر باران های یکریز شقاوت تنهاترین مرغان بندر را صدا کردیم. در گیرودار سیل طوفانها -با آنکه سنگ سرد تهمت در قفامان بود- ما نام آتش را به گوش آب گفتیم. هان ای پریشان غیرتان! ای تنگ چشمان! ای بر عَلَم ها شیر، بر ٱیینه ها مشتاقِ مشتاق! از ظلمت دنیا مترسید این اُشتر بیگانه بر دروازه شهر شما زانو نخواهد زد. این چشمه فیاض تنها در مسیر دشت ما جاریست. اهل خَشَم بدرود و بدرود این شهر دیگر جای من نیست. سروده: علی باباچاهی (با سپاس از استاد عباس عبادی) @dr_tavousi

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند «اربعینی» سالها بعد مادران مویه نشین شیون کنان برای نوه های خود دلاوری های جوانانی را می گویند که دست رویاهای خود را گرفتند و بیرون رفتند، بعد دستهایشان بال شد و به آسمان رفتند تا ما را قضاوت کنند. سالها بعد دختران دم بخت رخت عزای عزیزان خود را بر تن می کنند تا فرزندانشان بدانند چه جوانانی، چه دلیرانی برای لبخندهای آنها پر کشیده اند. سالها بعد که بهار آمد یادم باشد که شمع های مرده وطنم را به یاد بیارم ای مرغ سحر! چو این شب تار بگذاشت ز سر سیاهکاری وز نفحه روحبخش اسحار رفت از سر خفتگان خماری بگشود گره ز زل زرتار محبوبه نیلگون عماری یاد آر ز شمع مرده یاد آر روحتان شاد فرزندان ایران

یاد آر ز شمع مُرده یاد آر..

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند «اربعینی» سالها بعد مادران مویه نشین شیون کنان برای نوه های خود دلاوری های جوانانی را می گویند که دست رویاهای خود را گرفتند و بیرون رفتند، بعد دستهایشان بال شد و به آسمان رفتند تا ما را قضاوت کنند. روحتان شاد فرزندان ایران

می‌بینم آن شکفتنِ شادی را پروازِ بلند آدمیزادی را آن جشنِ بزرگ روز آزادی را. کیوان خندان به سایه می‌گوید: دیدی؟ به تو می‌گفتم! آری. تو همیشه راست می‌گفتی. می‌بینم، می‌بینم. #هوشنگ_ابتهاج

وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟ وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟! الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم، - مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟! گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است، سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!! برون انداز مارا زین وطن، ما سخت تنهاییم، نبینم سر به زانو مانده ای آرش! کمانت کو؟ دوای درد ما اشک است...آری اشک....آری اشک.... شراب آورده ام، بنشین برادر! استکانت کو؟! ..... به هر فصلی غمی، هر صفحه ای انبوهِ اندوهی، وطن جان! خسته ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد «خونریز» را حمایت...

از شما جز داستانی باقی نخواهد ماند؛ داستانی پر از خون و خشونت... #تو_آزادیُ_خلقی_ازغم_رویت_گرفتاران

What happens to a dream deferred? Does it dry up like a raisin in the sun? Or fester like a sore— And then run? Does it stink like rotten meat? Or crust and sugar over— like a syrupy sweet? Maybe it just sags like a heavy load. Or does it explode? Langeston Hughes

رسم عاشق کُشی و شیوه شهرآشوبی جامه ای بود که بر قامت «او» دوخته بود...

به هنگام سختی مشو ناامید کز ابر سیه بارد آب سپید #جوانان_وطن #آزادی

دوره انگلیسی «بحث آزاد» به صورت حضوری به زودی...
دوره انگلیسی «بحث آزاد» به صورت حضوری به زودی...

من و حضرت حافظ... پوستر کارگاه حافظ شناسی ام که به زودی برگزار خواهد شد. کاری از استاد معین جلودار

تخصص سهراب طاووسی در حوزه‌ی ادبیات انگلیسی به این اثر غنایی تطبیقی بخشیده و او را قادر ساخته تا با تسلط بر منابع دست‌اول، مفاهیم پیچیدۀ فلسفی مربوط به بوم‌نقد را به روشنی بیان کند و بین فضای فکری شاعران انگلیسی و آمریکایی و شاعران ایرانی پل بزند. با این حال، اثر در مواجهه با ادبیات کلاسیک فارسی به نوعی تقلیل‌گرایی دچار شده که همچون زخمی بر چهرۀ زیبای این پژوهش جلوه می‌کند. اشارات گذرا به ‌بیت‌های مشهوری چون «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند ...» بی‌توجه به روایت‌های عمیق‌تری همچون داستان «شبلی و مورچه» در بوستان، و یا استناد به بیت مجعولِ «زن و اژدها هر دو در خاک به/جهان پاک ازین هر دو ناپاک به» در شاهنامه در بحث بوم‌زن‌گرایی، از دقت دانشگاهی کتاب در بخش کهن کاسته است. می‌دانیم نویسنده مقاله‌ای منتشرنشده دربارۀ داستان سیاوخش از منظر بوم‌نقد در دست دارد که می‌تواند با نگاهی ساختارمندتر، این خلأ ارجاعی به ادبیات کلاسیک را قدری جبران کند و پیوند استوارتری میان حکمت سنتی و بحران‌های زیست‌محیطی معاصر برقرار سازد. امیدوارم این مقاله زودتر منتشر شود. برجسته‌ترین ویژگی اندوه خاک، توانایی نویسنده در پیوند دادن مفاهیم انتزاعی فلسفی بوم‌نقد با واقعیت‌های ملموس زیست‌محیطی ایران در شعر معاصر است. طاووسی به درستی اشاره می‌کند که اندوهِ نهفته در شعر معاصر ما، در واقع سوگواری برای زمینی است که تقدس خود را زیر پای صنعت و خودخواهی انسان از دست داده است. در حالی که منتقدانی چون محمدرضا قانون‌پرور در دهه‌های گذشته بر جنبه‌های سیاسی و هویت‌شناختی ادبیات معاصر تمرکز داشتند، نسل جدید پژوهشگران مانند سهراب طاووسی با همان دقت علمی، دغدغه‌های حیاتی دیگری نظیر محیط زیست را به حوزۀ نقد ادبی ایران وارد کرده‌اند. https://t.me/DaamaniGol

فصل پایانی، «ظهور زمین» به شعر منوچهر آتشی از منظر بوم‌گرایی مارکسیستی می‌نگرد. «اندیشمندان این تئوری عقیده دارند که حل مشکلات زیست‌محیطی جدای از مشکلات سیاسی و از بین بردن سرمایه‌داری افسارگیسخته امکان‌پذیر نیست.» (ص. ۲۰۰) طاووسی پیش از تحلیل شعر «ظهور» (عبدوی جط) به فضای اجتماعی سیاسی زمان سرودن آن و به موضوع اصلاحات ارضی می‌پردازد. «سال ۱۳۳۹ که آتشی برای ادامۀ تحصیل در دانشسرای عالی تهران پذیرفته شد، مقارن بود با موضوع اصلاحات ارضی – در مقام مهم‌ترین پیامد انقلاب سفید- که بحث روز حزب توده و دیگر روشنفکران ایران بود. بنابراین آهنگ دیگر (۱۳۳۸) و آواز خاک (۱۳۴۵) هر دو طبعاً از انقلاب سفید و اصلاحات ارضی تأثیر زیادی گرفته‌اند.» (ص.۲۰۹) جامعۀ روستایی ایران در زمان اصلاحات ارضی شامل سه طبقه می‌شد: مالکان، زارعان، خوش‌نشین‌ها. (ص. ۲۱۲) «[خوش‌نشین‌ها] نه زمین‌دار بودند و نه زمینی در اجاره داشتند و نه با سهم‌بری از محصول معاش خود را تأمین می‌کردند. این طبقه به سه زیرطبقۀ اصلی تقسیم می‌شد: کاسب‌ها (مغازه‌دارانِ روستایی)، کارگرانِ غیرکشاورزی (باربرها، حمامی‌ها و سلمانی‌ها و سایر مشاغلِ خدماتی)، و کارگرانِ کشاورز یا برزگر. آن‌ها طبقه‌ای بودند که در برنامۀ اصلاحات ارضی دیده و محاسبه نشدند. نتیجۀ این نادیده انگاشتنِ شکل‌گیریِ دو طبقۀ کاملاً متضاد با همدیگر در فضای اجتماعی ایران بود: دهقانانِ با زمین و خوش‌نشینانِ بی‌زمین. البته این تضاد و دشمنی از خیلی قبل از اصلاحات ارضی وجود داشت و اصلاحات، و در نتیجه آن بیکار شدن و فقر شدید خوش‌نشین‌ها، آن را بسیار شدیدتر و عریان‌تر کرد. در نتیجۀ این تضاد منافع، نوعی از رابطۀ خشونت‌بارِ پر از نفرت همواره در جامعه وجود داشت.» (صص. ۲۱۲-۲۱۳) طبق خوانش طاووسی عبدوی جط (شتربان) یکی از همین خوش‌نشین‌هاست که قیام می‌کند. چرا؟ برای آنکه کاست طبقاتی را از بین ببرد و قنات‌های آب را برای عموم آزاد کند. (ص. ۲۳۱) اما در پایان شعر «هیچ کدام هم محقق نمی‌شوند.» (ص. ۲۳۴) در این شعر پس از برشمردن همۀ گونه‌های جانوری و گیاهی و البته حضور انسان می‌بینیم که اینها «شعر را به یک اکوسیستم تبدیل کرده است. اکوسیستم یا زیست‌بومی که در آن گونه‌های مختلف زیستی در کنار هم و در نیازهای متقابل با یکدیگر زندگی می‌کنند و جالب این‌که تنها گونه‌ای که به خود و دیگران آسیب می‌رساند انسان است. در این اکوسیستم، خورشید و خاک و آب هم به‌عنوان منابع انرژی‌بخش وجود دارند. اما این اکوسیستم حالت عادی ندارد و گونه‌های زیستی در آن در شرایط غیرطبیعی تصویر می‌شوند: عقاب پیر است، ابلق کم‌هوش، قوچ سربه‌هوا، مار پر از خشم و کینه، استر چموش، پلنگ کشته‌شده و دیگر «نیست»، تذرو کشته‌شده، کبوتران وحشت‌زده و سرگردان؛ شترها هم موجب طعنه و استهزای مردم. چه چیزی آرامش این اکوسیستم را به هم زده است؟ صدای شلیک گلوله‌ها که از تفنگ انسان‌ها بیرون آمده است؟ یا زمینی که از شدت بی‌آبی رو به زوال است؟ یا هر دو؟» (ص. ۲۳۵) پس از بررسی شعر ظهور نویسنده به برخی از شعرهای دیگر کتاب آواز خاک هم کوتاه می نگرد و نکته‌های ظریفی را مطرح می‌کند. در پایان می‌نویسد، «بنابراین آواز خاک - و منحصراً شعر «ظهور» - نقطۀ تلاقی دغدغه‌های حیاتی دستگاه فکری آتشی است: جایی که عدالت را برای زیست‌بومش می‌خواهد. عدالتی که برخلاف آنچه رسانه‌های حاکمیت تبلیغ می‌کنند با اصلاحات ارضی نه‌تنها به دست نیامده، بلکه بی‌عدالتی گسترده‌تر و عمیق‌تر هم شده است. در چنین فضایی، که ظلم طبقۀ کدخداها در بستن راه آب به زارعان، هم زارعان و هم خوش‌نشین‌ها را به فلاکت انداخته، طبیعی است که راهزنی مثل عبدو در لباس یک منجی ظهور کند و مردم روستا آرزوهای خود را به تفنگ دولول (مار دوسر به چله لمیده) او گره بزنند.» (ص. ۲۳۰) برای خواندن «اندوه خاک» باید مدام عینک‌هایمان را از بوم‌شناسی ژرف به اقلیم‌گرایی، بعد به بوم‌گرایی زن محور و در نهایت به بوم‌گرایی مارکسیستی عوض کنیم. 👇

طاووسی سپس به نقد «از زخم قلب آبائی» می‌رسد و می‌توان گفت دیدی واسازانه (البته از نظرگاه بوم نقد) از شعر ارائه می‌دهد و آن را شعری «کاملاً ضد زن و در خدمت روحیۀ مردسالار جامعۀ انسانی» (ص. ۱۱۳) می‌انگارد. فصل سوم «آواز کاکلی یا ترانۀ نیما» نام دارد. نیما شاعری است که هویتش با اقلیم شمال گره خورده است. از دیدگاه اقلیم‌گرایی، منابع طبیعی را باید برای مصرف آینده ذخیره کرد؛ یعنی اینان عملاً به دوگانۀ دکارتی باور دارند اما حالتی تعدیل‌شده را می‌خواهند. طاووسی در ادامه می‌گوید که عناصر طبیعت مثل شعر رمانتیسیست‌ها در شعر نیما هست اما نه برای خود طبیعت بلکه برای بازتاب روحیات خود شاعر. تردید در آیندۀ تجدد ادبی در شعر نیما بروز بارزی دارد. پس از اشاره‌هایی به «مانلی» و «مهتاب»، نویسنده نگاهی به «خانۀ سریویلی» می‌اندازد و سپس شعر بلند «تاریکی» (Darkness) از لُرد بایرون را ترجمه می‌کند و نگاه آخرزمانی آن را باز می‌کند. اشاره‌های کوتاهی به برخی شعرهای دیگر نیما می‌شود و سپس می‌رسیم به «مرگ کاکلی». این شعر «داستان تردید نیماست....» (ص. ۱۴۴) خواننده در کل شعر در حالتی از تعلیق و عدم قطعیت می‌ماند. «در این شعر عناصر زیست‌بوم گیاهی (مازو، میم‌رز، مجمر، نیلوفر، و حتی جنگل) و زیست‌بوم جانوری (کاکلی) هیچ‌کدام دارای هویت مستقل و حیات بالذات نیستند، بلکه همه نمادهایی هستند برای بیان آنچه نیما در آن سال‌ها تجربه می‌کرده است.» (ص. ۱۴۵) فصل چهارم «نامی بر پیشانی آسمان» است و نویسنده شعر فروغ فرخزاد را با رویکرد «بوم‌گرایی زن‌محور» (اکوفمینیسم) بررسی می‌کند.  بوم‌زن‌گرایان معتقدند که در تاریخ تفکر مردسالار، دوگانگی‌هایی (Dualisms)  شکل گرفته که همیشه یک طرف آن «برتر» و طرف دیگر «پست‌تر» شمرده شده است: مرد / زن؛ فرهنگ / طبیعت؛ عقل / احساس؛ انسان / حیوان. در این نظام فکری، «زن» و «طبیعت» همواره در جبهۀ پست‌تر قرار گرفته‌اند. همان‌گونه که مردان طبیعت را منبعی برای استخراج، سلطه و بهره‌کشی دیده‌اند، زنان را نیز در طول تاریخ تحت سلطه و کنترل گرفته‌اند. به عبارتی، «بقای محیط زیست رابطۀ مستقیمی با آزادی زنان دارد.» (ص. ۱۵۰)  «نقطۀ مشترک فمینیسم و بوم گرایی زن محور همین جاست: مبارزه با دوالیتۀ دکارتی.» (ص. ۱۵۸) اگر بخواهم این فصل را در یک کلمه خلاصه کنم آن کلمه «رویش» است. فروغ بارها به رستن اشاره می کند. نقطۀ قوت این فصل خوانش دقیق و به قول دکتر محمّدرضا قانون‌پرور کارآگاهانۀ «تولدی دیگر» است که در آن ابراهیم گلستان را کشف می‌کند. فروغ، گلستان را که با داستان‌ها و نه فیلم‌هایش در یادها مانده، در شعر هم جاودانه می‌کند. «درون مایۀ اصلی این شعر «رستاخیز» یا حیات دوباره است و شعر از آغاز خواننده را در تنگناهای مرگ و زندگی در تعلیق نگه می‌دارد تا در پایان که تولد دوباره از دل اقیانوس بیرون می‌زند؛ همان تولدی دیگر که در واقع، به قول دریدا، ضد خود یعنی مرگ را هم درون خود دارد. بنابراین میرایی و نامیرایی و حیات مجدد اساس این شعر را می‌سازد. به عبارت، دیگر تمام شعر به ما این را می‌گوید که چگونه می‌توان از مرگ گذشت و به جاودانگی رسید؛ با کمک شعر.» (ص. ۱۷۴) این جاودانگی بدون بهره بردن از عناصر طبیعت ناممکن است. در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» به زوال می‌اندیشد. «زوالی که تداعی کنندۀ یکی شدن او با طبیعت – زمین – است.» (ص. ۱۹۰) ابراهیم گلستان هم دیگر آن عاشق پیشین نیست؛ کسی است که به صورت فروغ سیلی زده. فروغ «همخوانی و هم‌خونی را نه در جامعۀ روشنفکران که در طبیعت می‌یافت، در طبیعتی که انسان به معنای مرد به همان اندازه آن را به نابودی کشانده که زن را.» (ص. ۱۹۸) 👇