en
Feedback
سلام زندگی

سلام زندگی

Open in Telegram

میخواهیم از همه چی واستون بگیم‌ پس شما کنار ما باشید

Show more
229
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
Repost from نامردی
چی میخوایم از این دنیا مگه؟ @namrdi❤️

می‌پرسند فقر یعنی چی؟ و چند شکل داره: ● فقر اینه که: بچه‌ت اینترنت پرسرعت داشته باشه، اما ندونه کمبوجیه کیه. ● فقر اینه که: تو عروسی‌ت چندتا مدل غذا بچینی، ولی وقتی مادرت آب می‌خواد، بگی «الان وقتش نیست». ● فقر اینه که: ماهانه میلیونی خرج لباس کنی، ولی یه جلد کتاب توی خونه‌ت نباشه. ● فقر اینه که: روی مبل‌های چرم بشینی، ولی دل آدمای اطرافتو بشکنی. ● فقر اینه که: برای سگت غذای مخصوص بخری، ولی از کنار یه بچه کار بی‌تفاوت رد بشی. ● فقر اینه که: خونه‌ت پنج‌تا تلویزیون داشته باشه، ولی یه بار با خونواده‌ت حرف نزده باشی. ● فقر اینه که: بخوای بچه‌ت نابغه شه، اما خودت از فکر کردن فراری باشی. ● فقر اینه که: قیمت ماشینت از سوادت بیشتر باشه. ● فقر اینه که: هر روز آیفونت رو شارژ کنی، اما روحت سال‌هاست خاموشه. ● فقر اینه که: پیشرفت رو فقط توی بالا رفتن قیمت خونه‌ت ببینی، نه بالا رفتن شعورت

چه فایده که شب بشود و ما کسی را نداشته‌باشیم تا برایش از رنجِ روزی که پشت‌سر گذاشته‌ایم حرف بزنیم، از جزئیاتِ فکرهایی که داریم و کارهایی که پیش می‌بریم و آدم‌هایی که می‌بینیم و هیجانات و احساساتی که تجربه می‌کنیم. جهان به چه دردی می‌خورد وقتی کسی در آن حضور ندارد تا برایش واژه به واژه و احساس به احساس اهمیت داشته‌باشی؟؟! جهان به چه دردی می‌خورد وقتی نتوانی از روزت، از روزگارت و از چیزهایی که آزارت داده یا خوشحالت می‌کند، با کسی و برای کسی حرف بزنی...؟ #نرگس_صرافیان_طوفان

. قطعه《مژده میلاد》 اثری ماندگار از استاد شهید #خلیل_عالی_نژاد ای عاشقان خسته جان یار آمده یار آمده از خلوت آن جان جهان اینک به بازار آمده آن طلعت زیبنده را آن عارض رخشنده را آن اختر تابنده را هنگام دیدار آمده ساقی بزم کبریا ، بودند یک دور انبا ساقی کوثر حالیا با جام سرشار آمده @ketab7777

🌹 بغض خود را بشکن و بی هر بهانه گریه کن شرم را گاهی رها کن! عاشقانه گریه کن! خوب می دانم دلت از دست خیلی ها پر است پس خروشان شو! شبیه رودخانه گریه کن هرچه را در سینه ات سنگین شده آزاد کن من خودم سنگ صبورت! بی کرانه گریه کن گریه گاهت هستم و در شکل های مختلف  می کشم ناز تو را! پس نازدانه گریه کن اشک بعد از هر خرابی مژده ی آبادی است تا دلت لبریز باشد از جوانه گریه کن رشته کوهی از هزاران شانه هستم پیش تو این منِ مشتاق را شانه به شانه گریه کن با نوازش های من آرام خواهی شد! بیا شعر می خوانم تو هم در این میانه گریه کن

. از میان دو واژه ی انسان و انسانیت؛ اولی در میان کوچه ها... دومی در لابلای کتاب ها سرگردان است...! ✍ ویکتور هوگو 🆔 @ghodrat
. از میان دو واژه ی انسان و انسانیت؛ اولی در میان کوچه ها... دومی در لابلای کتاب ها سرگردان است...! ✍ ویکتور هوگو 🆔 @ghodrateeghalam

. آدم‌ها همیشه به نصیحت احتیاج ندارند! گاهی تنها چیزی که واقعا به آن محتاجند دستی‌ست که بگیرد گوشی‌ست که بشنود و قلبی که آن‌ها را درک کند... @ketab7777

📚 نی‌نامه:                     ۱. بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند ۲. کز نیستان تا مرا بُبریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند ۳. سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق ۴. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش ۵. من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم ۶. هر کسی از ظَن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من ۷. سِرِ من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست ۸. تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست ۹. آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد ۱۰. آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد ۱۱. نی حریف هر که از یاری بُرید پرده‌هایش پرده‌های ما درید ۱۲. همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید ۱۳. نی حدیث راه پر خون می‌کند قصه‌های عشق مجنون می‌کند ۱۴. محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست ۱۵. در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد ۱۶. روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست ۱۷. هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد ۱۸. در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام ... ۱۹. بند بُگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر ۲۰. گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجد‌؟ قسمت یک روزه‌ای ۲۱. کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد ۲۲. هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب، کلی پاک شد ۲۳. شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت‌های ما ۲۴. ای دوای نِخوَت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما ۲۵. جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد ۲۶. عشق، جانِ طور آمد عاشقا! طور، مست و خَرّ موسی صاعِقا ۲۷. با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی ۲۸. هر که او از هم‌زبانی شد جدا بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا ۲۹. چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت ۳۰. جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای ۳۱. چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی‌پَر، وای او ۳۲. من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس ۳۳. عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غَماز نبود چُون بود ۳۴. آینه‌ت دانی چرا غماز نیست زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست #مثنوی_معنوی

❗️منظومه‌ی «آرش کمانگیر» ▪️شعر و صدا: سیاوش کسرایی

كاش افتخار آدما به اين نباشه كه هيچکس حريف زبون من نميشه! كاش به اين افتخار ميكردن كه هيچكس حريف شخصيت من نميشه... شخصيت انسان هارا از روى كردارشان توصيف كنيد تا هرگز فريب گفتارشان را نخوريد

رویای شما تاریخ انقضا ندارد؛ نفسی عمیق بکشید و دوباره تلاش کنید سعی نکن تو زندگی بهترین قطار رو سوار شی، سعی کن بهترین ایستگاه پیاده شی در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید از او بهتر باشید وان کسی نیست جز گذشته خودتان. تغییر فقط نیازِ زندگی نیست، خودِ زندگی ست.. 🍂🪷🍂

رویای شما تاریخ انقضا ندارد؛ نفسی عمیق بکشید و دوباره تلاش کنید سعی نکن تو زندگی بهترین قطار رو سوار شی، سعی کن بهترین ایستگاه پیاده شی در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید از او بهتر باشید وان کسی نیست جز گذشته خودتان. تغییر فقط نیازِ زندگی نیست، خودِ زندگی ست.. 🍂🪷🍂

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت . استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی تعبیر قشنگیه.... خداوند همه چيز را جفت آفريد: جز دماغ و دهن و قلب ، مى دونى چرا ؟ چون بايد براى خودت يک هم نفس يک هم زبان و يک هم دل پيداکنی کسی که برایت آرامش بیاورد، مستحق ستایش است....  انسان ها را در زیستن بشناس... نه در گفتن... در گفتار همه آراسته اند. كوروش ميگويد: "بودن با كسى كه دوستش ندارى ، و نبودن با كسى كه دوستش دارى، همه اش رنج است، پس اگر همچون خود نيافتى مثل خدا تنها باش و اگر يافتى، آنرا چنان حافظ باش كه گويا جزءي از                    وجود توست" قوی کسی است که, نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند، و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!! هر گاه زندگی را جهنم دیدی, سعی کن پخته از آن بیرون آیی... سوختن را همه بلدند!! زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!! با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد... یکی رفت و،    یکی موند و،        یکی از غصه هاش خوندو           یکی برد و،              یکی باخت و،                 یکی با قسمتش ساختو                                           یکی رنجید،                          ""یکی بخشید""             یکی از آبروش ترسید         یکی بد شد،      یکی رد شد،   یکی پابند مقصد شد تو اما باش،           """خدا اینجاست...!! با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم، فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد، و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، هر آن ممکن است شبی فرا رسد، و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "، و این عهد به من جسارت می دهد که به دوستانم ساده بگویم : خوشحالم که هستید....

می‌دانی چه چیز بیشتر دل آدم را می‌سوزاند؟ اینکه آنها #دروغ می‌گویند که مهم نیست از آن می‌سوزم که دروغ می‌گویند و بعد به دروغ
می‌دانی چه چیز بیشتر دل آدم را می‌سوزاند؟ اینکه آنها #دروغ می‌گویند که مهم نیست از آن می‌سوزم که دروغ می‌گویند و بعد به دروغ خودشان هم تعظیم می‌کنند! #فئودور_داستایوسکی

دروغ گفتن، هنری است که مانند هر هنر دیگر، همه‌ی نیروی آدمی را می‌طلبد. باید خودت را تمام و کمال در اختیارش بگذاری. دروغ را باید اول خودت باور داشته باشی تا بتوانی دیگران را متقاعد کنی. لازمه‌ی دروغ گفتن، آتش شوق است. به این علت، دروغ بیش از آنچه می‌پوشاند، آشکار می‌کند. این کاری‌ست که من از عهده‌اش بر نمی‌آیم. اینست که فقط یک پناهگاه دارم: "حقیقت" #فرانتس_کافکا

▫️        آه، ای «زندگی» من آینه ام    از تو چشمم پر از نگاه می شـود                ورنه گر مرگ من بنگرد در من          روی آئینه ام سیاه می شـود       عاشقم، عاشق ستاره ی «صبح»            عاشق ابرهای سرگردان        عاشق روزهای بارانی    عاشق هر چه نام تُست بر آن #فروغ_فرخزاد @ketab7777

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد اندیشه آمرزش و پروای ثوابت راه دل عشاق زد آن چشم خماری پیداست از این شیوه که مست است شرابت تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلند است جنابت دور است سر آب از این بادیه هش دار تا غول بیابان نفریبد به سرابت تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل باری به غلط صرف شد ایام شبابت ای قصر دل افروز که منزلگه انسی یا رب مکناد آفت ایام خرابت حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت " حافظ "

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما " حافظ "

#قیصر‌امین‌پور غنچه با دلِ گرفته گفت: زندگی لب زِ خنده بستن است، گوشه‌ای درونِ خود نشستن است...! گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است! با زبانِ سبز، راز گفتن است...! گفت‌ و گوی غنچه و گل، از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد... تو چه فکر می‌کنی؟ راستی کدام یک درست گفته‌اند؟ من که فکر می‌کنم، گل به رازِ زندگی اشاره کرده است... هر چه باشد او گل است... گل، یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!...

من از شمایی که با من مخالفت می‌کنید ممنونم. از شمایی که با من، یا پشتِ من، به ستیزه سخن می‌گویید و هربار که با حرص نگاهم می‌کنید، نفرت و انزجارِ افسارگسیخته‌تان شبیه به تیری اصابت می‌کند به پای قرار من و مرا ناگزیر می‌کند به یک‌جا نماندن و دویدن و این خوب است. شما نمی‌دانید که تنومندترین بازوی جسارت و پیروزی من هستید! شما نمی‌دانید نگاهتان که می‌کنم چقدر انگیزه می‌گیرم آدمِ جسورتری باشم! شما نمی‌دانید چه مشوّقان قَدَری هستید و من چقدر مدیون شما بوده‌ام تا امروز! از شما ممنونم. ممنونم که حواستان به من هست. اصلا خوب می‌کنید که با من خوب نیستید، من نیاز دارم به اینکه شما با من خوب نباشید! من نیاز دارم دائماً به من یادآوری شود که چقدر قوی هستم! من نیاز دارم شما را ببینم و اطمینان حاصل کنم که منفعلانه و بیهوده نزیسته‌ام. از شما ممنونم، شما آزمونِ درستیِ معادلاتِ من هستید. #نرگس_صرافیان_طوفان‌