With Farshad
Open in Telegram
www.withfarshad.ir Email: withfarshad@gmail.com Instagram: instagram.com/withfarshad Pinterest: pinterest.com/withfarshad
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 613
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 613
قصههای شببخیر کوچولو
یکی از قدیمیترین و پرخاطرهترین برنامههای رادیویی بود که شنبه تا چهارشنبه ساعت ۲۱:۳۵ به مدت ۱۰ دقیقه پخش میشد.
تهیه كننده: گلریز وكیلی
قصهگو: مریم نشیبا
@withfarshad
1 613
سلام همکلاسی،
خوبی؟
نازگل، احمد، آذین، همایون و انار خوبند؟ سلامم را به همه برسان. به انار بگو دلم برایش یک دانه شده است. از روز عروسی، دیگر هیچکدامتان را ندیدهام.
من هم خوبم. هر صبح بیدار میشوم، برای هماتاقیم صبحانه آماده میکنم، لباسش را اتو میکنم، بدرقهاش میکنم، میرود و تنها میشوم. تمام روز را غافلم و نمیدانم چگونه خوابم میبرد و باز صبح میشود. تاجر است، موهایم را پسندیده، با اجازهی پدر عقدم کردهاند و ماههاست که در گوشهی انبارش خاک میخورم. اینجا کسی را نمیشناسم، کتابی برای خواندن ندارم، بزرگ نمیشوم، فقط کمی موهایم بلندتر شده است.
امروز عجیب هوایی شدم، دلم هوای آنجا را کرده، دلم میخواست در کلاس باشم. میخواستم یک بار دیگر بادی، نوری یا صدایی حواسم را از کلاس پرت کند و با خود به آنطرف پنجره ببرد. دلم میخواست که صبح خوابت ببرد و دیرتر بیایی. کلاسمان خالی شود و از پشت پنجره آمدنت را تماشا کنم. نگرانت شوم و از پشت پنجره تماشایت کنم. دلم میخواست باز مسیرمان باهم یکی شود، گلی از درختی جدا کنی و تمام مدت را با ترس و خجالت تا خانه طی کنیم. راستی مدرسه میروی؟ آقای بزرگمهر هنوز میآید؟ جبر را تا کجا خواندهاید؟ تا آنجایی که بهخاطر دارم جبر را نخوانده از بر بودهام.
دیگر چه خبر؟ حال باغ انارتان خوب است؟ آباد است؟
حواست هست که چند ماهیست باران نمیبارد؟
حواست هست که زمین میچرخد و روز نمیآید؟
حواست نیست، حواست نیست که عطر انار، دلت را میبرد و من نیستم.
جبر و احتمال
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
یادمه یهروز رفتم از کلوپ نزدیک مغازهی بابابزرگم، کاست DJ Aligator رو خریدم. بدو بدو اومدم توی ماشین و نوار رو دادم به بابام. ضبط ماشینمون یه دکمه داشت که وقتی میزدیم، بلندگوهای ماشین بوم بوم میکرد. اونو هم روشن کردیم و آهنگ که پخش شد، خیلی ذوق کردم. روی صندلی عقب، سمت چپ نشسته بودم و از پنجره به مردم نگاه میکردم. حس عجیبی داشتم، یه حس خفن بودن.
دلم برای این حس تنگ شده.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
فقط دشمنها هستند که همیشه حرف هم را بیهیچ کم و کاستی میفهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفتوگویشان است.
دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است، عشق خیلی بیشتر…
#حسین_سناپور
@withfarshad
1 613
من میگویم و تو نیستی
که به نالههای هزار توی من،
گوش دهی، بخندی و لمس کنی سرای مُشَوّشَم را.
من از توهمت،
شبانه غرق آغوش شدهام.
های، های، های گریستهام از فرض آمدنت.
آری، صدا نمیآید از آنچه که باید.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
یاد آن روز بخیر!
اطرافیان تماما فرشتهگون بودند و تنها اهریمن دنیا، تیرگی شبهنگام چادر مشکی مادرم بر جالباسی اتاقمان بود.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
هر بار به شدت از وضعیت مملکت مأیوس و ناامید میشم کتابهای آیلتس رو از تو کتابخونه در میارم. دیروز رفتیم قدم زدیم. ولیعصر خلوت بود و هوا خوب. گذاشتمشون تو کمد.
@withfarshad
1 613
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هر شب یک آرزو میکردم.
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد.
میگفت "میخرم به شرط اینکه بخوابی".
یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا.
میگفت "میبرمت به شرط اینکه بخوابی".
یک شب پرسیدم "اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم"؟
گفت "میرسی به شرط اینکه بخوابی".
هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛
پرسید "هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی"؟
گفتم "شبها نمیخوابم".
گفت "مگر چه آرزویی داری"؟
گفتم "تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم".
گفت "سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی".
#حسین_پناهی
@withfarshad
