With Farshad
Open in Telegram
www.withfarshad.ir Email: withfarshad@gmail.com Instagram: instagram.com/withfarshad Pinterest: pinterest.com/withfarshad
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 613
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 613
آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشتهاش را بیخودی بهم میزند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند...
#شبهای_روشن
#فئودور_داستایفسکی
@withfarshad
1 613
یک مترسک خریدهام
عطر همیشگیات را به تنش زدهام.
گوشه اتاقم ایستاده.
درست مثل توست.
فقط اینکه روزی هزار بار مرا از رفتنش نمیترساند...
#فرناندو_پسوا
@withfarshad
1 613
پست جدید آپلود شد. دوست دارم نظرتونو درموردش بخونم.
https://www.instagram.com/p/CPBRTEhgmiF/?utm_medium=copy_link
1 613
زیبای من
آسمان که به خواب میرود،
چشمانم را به خاطراتت آغشته میکنم،
زیباترین گلها را بر راه راه لباسِ خوابم طرح میزنم،
و خود را برای دیدنت به خواب آلوده میکنم.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
هنگام تولد در گوشمان اذان میگویند ولی نمازی نمیخوانند!
هنگام مرگ برایمان نماز میخوانند بدون اذان!
اذان هنگام تولد برای نمازی است که هنگام مرگ میخوانند.
چقدر کوتاه است این زندگی!
#ناشناس
@withfarshad
1 613
هنوزم وقتی بابام میخواد شوخی کنه، به دکمهی یقهی پیرهنم اشاره میکنه و منتظره پایینو نگاه کنم. هنوزم براش همون فرشادم.
شوخیش قدیمی نشده، زمان زود گذشته.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
هنوزم وقتی بابام میخواد شوخی کنه، به دکمهی یقهی پیرهنم اشاره میکنه و منتظره که من پایینو نگاه کنم. من براش همون فرشادم.
شوخیش قدیمی نشده، زمان زود گذشته.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
باور کن زندگی را...
شیرین مثل غمِ کودکان بالا شهر،
تلخ مثل شادیِ کودکان کار.
#شاهین_شیخ_الاسلامی
@withfarshad
1 613
دلم حرفزدن میخواهد. دوکلام حرف واقعی، نه این جملات بر گرفته از ضمیر "ناخودآگاه".
بگو، از آنچه میدانی، از آنچه حسش میکنم، بگو که عمیق شنیدنم میآید.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
آسمان ابر ندارد گاهی،
که بر این پنجرهها قطره دواند گاهی.
کاش اما که بیابد راهی،
آنکه با شال دلش خانه تکاند گاهی.
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
نوجوونی من با یک بیماری شروع شد، یک ناهنجاری ستون فقرات. مشکلی که به واسطهی اون مجبور به بستن بریس (Brace) از گردن تا لگنم بودم. یک حفاظ فلزی که توی تمام ساعتهای شبانهروز و خواب و بیداری، دور تا دور بدنم باید بسته میشد.
یادمه هر روز فقط به اندازه یک ساعت میتونستم بریس رو باز کنم و یکی از لذتبخشترین لحظات برای من، احساس خنکی چرم مبل، روی پوست بدنم بود. احساسی که توی ساعتای دیگه بهخاطر میلههایی که بدنم رو پوشونده بود متوجهش نمیشدم.
نوجوونی من با بریس تموم شد و امروز دقیق ۱۳ ساله که دیگه خبری از اون میلههای فلزی مزاحم نیست. با اینکه بعد از بهبودی بارها روی مبل چرم نشستم، ولی دیگه حس عجیبی ندارم و حتی خنکیشو متوجه نمیشم.
گاهی اوقات تا چیزیو توی مشتمون داریم، ارزششو درک نمیکنیم. لذتهای بزرگی که انقدر بزرگه که یا نمیبینیمشون یا به دیدنشون عادت کردیم. حس نیاز نداریم، انگار بودن یا نبودنش فرقی نداره. داراییهامونو فراموش میکنیم و در حسرت نداشتههامون رنج میکشیم.
روزی که داشتم این ویدئو رو میساختم این سوال ذهنمو مشغول کرده بود که تا حالا به لحظهی از دست دادن داشتههام فکر کردم؟ به لحظهی ندیدن، نشنیدن، لمس نکردن و ... به لذت و نعمت دیدن، شنیدن، لمس کردن و ...
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
1 613
نوجوونی من با یک بیماری شروع شد، یک ناهنجاری ستون فقرات. مشکلی که به واسطهی اون مجبور به بستن بریس (Brace) از گردن تا لگنم بودم. یک حفاظ فلزی که توی تمام ساعتهای شبانهروز و خواب و بیداری، دور تا دور بدنم باید بسته میشد.
یادمه هر روز فقط به اندازه یک ساعت میتونستم بریس رو باز کنم و یکی از لذتبخشترین لحظات برای من، احساس خنکی چرم مبل، روی پوست بدنم بود. احساسی که توی ساعتای دیگه بهخاطر میلههایی که بدنم رو پوشونده بود متوجهش نمیشدم.
نوجوونی من با بریس تموم شد و امروز دقیق ۱۳ ساله که دیگه خبری از اون میلههای فلزی مزاحم نیست. با اینکه بعد از بهبودی بارها روی مبل چرم نشستم، ولی دیگه حس عجیبی ندارم و حتی خنکیشو متوجه نمیشم.
گاهی اوقات تا چیزیو توی مشتمون داریم، ارزششو درک نمیکنیم. لذتهای بزرگی که انقدر بزرگه که یا نمیبینیمشون یا به دیدنشون عادت کردیم. حس نیاز نداریم، انگار بودن یا نبودنش فرقی نداره. داراییهامونو فراموش میکنیم و در حسرت نداشتههامون رنج میکشیم.
روزی که داشتم این ویدئو رو میساختم این سوال ذهنمو مشغول کرده بود که تا حالا به لحظهی از دست دادن داشتههام فکر کردم؟ به لحظهی ندیدن، نشنیدن، لمس نکردن و ... به لذت و نعمت دیدن، شنیدن، لمس کردن و ...
#فرشاد_غلامی
@withfarshad
