en
Feedback
With Farshad

With Farshad

Open in Telegram

www.withfarshad.ir Email: withfarshad@gmail.com Instagram: instagram.com/withfarshad Pinterest: pinterest.com/withfarshad

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 613
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
کاش این آهنگِ تیتراژِ پایانِ زندگیِ من باشه

I find it hard to tell you, I find it hard to take به تو گفتنش سخته، قبولش هم سخته When people run in circles it's a very, very وقتی که مردم دور خوشون می‌چرخن، این خیلی Mad World, Mad World دنیای دیوانه‌ایه Children waiting for the day they feel good بچه ها منتظرن برای روزی که احساس خوبی بکنن Happy birthday, happy birthday تولدت مبارک، تولدت مبارک @withfarshad

بهزیستی نوشته بود: شیرِ مادر، مهر مادر، جانشین ندارد شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم اما هیچ‌کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم ریاضی‌ام که همیشه می‌گفت: "گوساله، بتمرگ" از کتاب: زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند #اکبر_اکسیر @withfarshad

مقصد دوریست، نه من به آن خواهم رسید و نه تو از رسیدن سود می‌بری. خسته‌ام، مرا به شهرمان بازگردان. #فرشاد_غلامی @withfashad

بسیار الهام‌بخش @withfarshad

هر روز، یک زندگی در مقیاس کوچک است. هر بیدار شدن و برخاستن، یک به دنیا آمدن کوچک؛ هر صبح تازه، یک جوانی کوچک و هر رفتن به بستر و خوابیدن، یک مرگ کوچک. #آرتور_شوپنهاور

درد من از حالی‌ست که اکنون گذشته نام دارد. #فرشاد_غلامی @withfarshad

یک مشت بادام را که با لذت تمام میل می‌کنی، خدا نکند که آخرین آن تلخ باشد... لذت تمام بادام‌های قبلی را به تلخی می‌کشاند. کامت تلخ می‌شود، دیگر تا مدتی تلخ می‌مانی. ای کاش همیشه شیرین می‌ماندی، تو آخرین بادامی بودی که تلخی کرد و رفت. تا یادمان برود شیرینی این همه خوبی را. #شاهین_شیخ_الاسلامی @withfarshad

چراغ آسمان که روشن می‌شود، به ساعت‌ها چشم می‌دوزم، خوابت را از تن بیرون می‌کنم، و خود را برای نوشتن نامت در خط خط افکارم آماد
چراغ آسمان که روشن می‌شود، به ساعت‌ها چشم می‌دوزم، خوابت را از تن بیرون می‌کنم، و خود را برای نوشتن نامت در خط خط افکارم آماده می‌کنم. آسمان که به خواب می‌رود، چشمانم را به خاطراتت آغشته می‌کنم، زیباترین گل‌ها را بر راه راه لباسِ خوابم طرح می‌زنم، و خود را برای دیدنت به خواب آلوده می‌کنم. آسمان که در هم می‌شکند تنهایی را با چشمان خود می‌بینم، لحظات را با تمام رنج‌هایش در بر می‌گیرم، و یادم می‌آید که هیچ‌گاه به ملاقاتم نیامده‌ای. تا امروز آسمان برایم ارمغان‌آور احساسات بود. به زودی خیسی چشمانم را با آب می‌شویم، زیباترین لباسم را بر تن می‌پوشانم، و آن روز لبخند خواهم زد. #فرشاد_غلامی @withfarshad

Hollow Crown - Isaac Gracie @withfarshad

بعضی وقتا یه چیزایی می‌نویسی که بقیه بخندن و بعضی وقتا هم، چیزایی که نوشتی رو پاک می‌کنی که بهت نخندن. #فرشاد_غلامی @withfarshad

این ویدئو از نقاشی‌های معروف دنیا ساخته شده. خیلی جالبه. @withfarshad

برای این متن، چندبار مُردم و زنده شدم.

ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻧﻮﺷﺖ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻤﺐﻫﺎ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﮓ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ
ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻧﻮﺷﺖ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻤﺐﻫﺎ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﮓ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧﺮﺩﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺴﯽ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ #آریا_معصومی @withfarshad

هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟
Anonymous voting

من در یک صبح سبز به دنیا آمدم، مادرم من را از همه بیشتر دوست داشت، آن روز تنها دغدغه‌ی پدر، من بودم. یک ساله که شدم، برای من جشن گرفتند، جشنی به بزرگی تمام دنیا و آدم‌هایی که می‌شناختم. من فقط من بودم، تنهای خوشبخت دنیا. یک سال بعد مادرمان تو را حامله شد. در آن سال مادر و پدرم به من عروسکی هدیه دادند، اسمش را گذاشتم گیس طلایی. او را فقط شب‌ها قبل از خواب می‌دیدم. موهای طلاییش را شانه می‌کشیدم، روی پاهایم تکانش می‌دادم و برایش از اتفاق‌هایی که در روز می‌افتاد تعریف می‌کردم. تو در یک ظهر نارنجی به دنیا آمدی، بی‌مصرف، طلایی و کوچک‌تر از تمام دنیا و آدم‌هایی که می‌شناختم. در آن شلوغی‌ها و بعد از آمدنت دیگر گیس‌طلایی را ندیدم. شش ماه بعد و در شب تولد سه‌سالگی من، تو برای اولین بار نشستی. تو اتفاق بزرگی بودی، حتی بزرگ‌تر از تولد من. من فقط من بودم، تنهای تنهای تنها. هر روز خانواده‌ام را از من دورتر می‌کردی، با هر عمل، با هر قدم. هیچ گاه اولین گام‌هایت را فراموش نمی‌کنم. آن‌روز خودم و اسباب‌بازی‌هایم را در امن‌ترین نقطه‌ی خانه مخفی کرده بودم که ناگهان مرا دیدی. هیکلت را از زمین بلند کردی، گومب گومب گومب به سمت من حرکت کردی، به من نگاه کردی و شروع کردی به مسخره کردن من. فنجان گیس‌طلایی را برداشتی و در دهانت گذاشتی. تمام شد، تو تو تو، تمام زندگی من را می‌خواستی. با تمام قدرت دستم را در دهانت کردم، ولی فنجانی نبود. رنگت رو به کبودی می‌رفت، گویی آخرین نفس‌هایت را می‌کشیدی و من فنجان مهم‌ترین دوستم را گم کرده بودم. بار دیگر تلاش کردم و دسته‌ی فنجان را حس کردم و با تلاش بسیار آن را به دست گرفتم و از دهانت خارج کردم. هان، شکستت دادم. رنگت به حالت عادی برگشت. به سرفه افتادی و گریه کردی. یک لحظه دلم برایت سوخت. به یاد آوردم. بلندت کردم، موهای طلاییت را شانه کردم، روی پاهایم تکانت دادم و با تو از اتفاق‌هایی که تا آن روز برایم افتاده بود صحبت کردم. ببخش مرا گیس‌طلایی، ببخش که فراموشت کرده بودم. این بار ما باهم خواهیم ماند، همراهِ همراهِ همراهِ. #فرشاد_غلامی @withfarshad

پست جدید آپلود شد. https://www.instagram.com/p/CPddEsDA5yt/

این حد از شادی براتون آرزو می‌کنم. @withfarshad
این حد از شادی براتون آرزو می‌کنم. @withfarshad