en
Feedback
With Farshad

With Farshad

Open in Telegram

www.withfarshad.ir Email: withfarshad@gmail.com Instagram: instagram.com/withfarshad Pinterest: pinterest.com/withfarshad

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 613
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
امروز ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، من عاشق شدم. در راه‌رو مرا دید، سلام کرد، هر دو منتظر نتیجه بودیم. قدش شاید ۱۸۰ باشد، صدایش را یک وجب بالاتر از گوش‌هایم احساس می‌کردم. پایش را مدام تکان می‌داد و حرف می‌زد. از همه‌چیز، از پریدگی رنگ دیوارهای راه‌رو، از سبزی گلدان‌های پشت پنجره، از تیرگی آسمان و زیبایی ابرهای تیره‌تر از آن. هیچ کدام را نمی‌دانستم و با شنیدن آن‌ها شدیدا هیجان زده می‌شدم. در این بین گاه از توصیف دست می‌کشید، پایش را سریع‌تر تکان می‌داد و بعد نفس عمیقی می‌‌کشید و ادامه می‌داد. پرستار من را صدا زد. نتیجه‌ی آزمایشم آماده شده بود. مدتی پیش برای پیوند چشم آزمایش داده بودم. مثل اینکه فعلا قرار نیست با چشم‌هایم چیزی را ببینم. نمی‌دانم او برای چه آمده بود و نتیجه‌اش چه بود. هر چه بود صدای تکان دادن پایش را متوقف کرد. مرا تا دم تاکسی همراهی کرد و خداحافظی کردیم. بعد از رفتنش، دوباره احساس نابینایی سراسر وجودم را در بر گرفت. کاش کمی از خودمان صحبت می‌کردیم و چیزی بیشتر از اسم از یکدیگر می‌دانستیم. کاش خدا به‌جای قوه‌ی بینایی، گفتار را از من گرفته بود. من که در هر صورت از آن استفاده نمی‌کنم. ولی خدارو شکر بوی سیگار نمی‌داد، مادرم من را به یک سیگاری نمی‌دهد. *** امروز ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، نتیجه‌ی آزمایشم منفی شد. بعد از دو سال یک آدم عادی شدم. دوباره می‌توانم موهایم را بلند بگذارم. خدایا، کم‌کم داشتم خسته می‌شدم، کم می‌آوردم، آزمون خوبی نیست. راستی امروز دوباره دیدمش. کنار دیوار آزمایشگاه منتظر ایستاده بود. عزمم را جزم کردم و سلام کردم. یک لباس سرمه‌ای بلند با گلدوزی‌های سنتی به تن داشت و شال سبز به سرش بود. راهنماییش کردم تا روی نیمکت بشینیم. خیلی بلد نیستم خوب صحبت کنم، فقط می‌توانم تا جای ممکن به جزئیات دقت کنم. سعی کردم از زیبایی‌های آنجا صحبت کنم. نتیجه‌ی آزمایش که آمد کمی آروم شدم، نمی‌دانم او برای چه آمده بود و نتیجه‌اش چه بود. هر چه بود لبخندش را متوقف نکرد. تا دم تاکسی‌ها همراهیش کردم. بالاخره امشب با مادرم صحبت می‌کنم، همسایه دیوار به دیوار خانه‌یمان هستند، سال‌هاست که یکدیگر را می‌شناسیم. ولی شاید دو سالی می‌شود که از پشت پنجره‌ی اتاقم عاشقش شدم. #فرشاد_غلامی @withfarshad

پست جدید آپلود شد 📷 https://www.instagram.com/p/CSejAGvt7fs/

مَردم دوست دارند شعر بخوانند اما عاشقانه کوتاه ساده پس بی‌مقدمه سرت را روی سینه‌ام بگذار مردم عجله دارند باید خیلی زود بگویم چقدر دوستت دارم. #فلورا_تاجیکی @withfarshad

رقص گله 🎞 Lior Patel @withfarshad

حواست باشه وسط این هیاهو‌، یه‌وقت حواست از خودت پرت نشه. @withfarshad
حواست باشه وسط این هیاهو‌، یه‌وقت حواست از خودت پرت نشه. @withfarshad

هیچگاه مرا با نام کوچک صدا نمی‌کرد. هی، سیاه، سیاه، سیاه؛ ورد زبانش همین بود. انگار که من زندگی‌اش را سیاه کرده باشم. گاه و بی‌گاه کنارش می‌نشستم، در آغوش می‌کشیدمش و صورتش را غرق بوسه می‌کردم و او فقط نگاه می‌کرد. تا آنجا که به‌خاطر دارم، چشم‌هایش بسیار ضعیف بود. در حالی که به چشم‌هایم خیره می‌شد، در افکار خود فرو می‌رفت و تلاش می‌کرد مرا به‌یاد بیاورد. اما هیچگاه موفق نمی‌شد و همان نگاهش برایم یک دنیا ارزش داشت. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد، لباس گشادش را می‌پوشید، روی صندلی روبروی پنجره می‌نشست، موهای بلندش را می‌بافت و در آخر سیاهش را صدا می‌کرد تا برایش داستان کدو قل‌قله‌زن را بخواند. نمی‌دانم کجای این قصه برایش آنقدر دوست‌داشتنی بود که پس از سال‌ها شنیدنش، باز به پنجره لبخند می‌زد و با رضایتی ابدی برای آمدنش صبر می‌کرد. آمدن عزیزش، دخترش، آمدنم. دلم می‌خواست حالم را فریاد بزنم، دلم می‌خواست گریبان خدا را در دستانم بگیرم، او را شانه به شانه در کنار خود قرار دهم و بگویم، من آمدنم را به "قیمت مادرم" نمی‌خواستم. کجای این دنیا به بی‌مادریش می‌ارزد، کجای این زندگی می‌ارزد که من باشم و او مرا نشناسد؟ کجای دنیا نوشته‌اند که یک مادر می‌تواند خود را برای به دنیا آوردن فرزندش "فدا" کند. این چه از خود گذشتنی‌است؟ دیشب مادرم نفس آخرش را کشید. دیشب مادرم در آخرین لحظات، مادرش را صدا می‌کرد. دیشب مادرم مرا با نام کوچک صدا نکرد و تنهایم گذاشت. دیشب پس از سال‌ها به‌خواب عمیقی فرو رفتم. بر روی همان صندلی رو به پنجره نشسته بودم که از پشت کسی مرا صدا می‌کرد، "سپیده". #فرشاد_غلامی @withfarshad

پس جدید آپلود شد 📷 https://www.instagram.com/p/CRytSZJtfwN/

پس جدید آپلود شد 📷 https://www.instagram.com/p/CRytSZJtfwN/

من فقط دلتنگ شب‌هايى هستم كه زودهنگام بى‌آنكه به چيزى فكر كنم به خواب مى‌رفتم #ايلهان_برک @withfarshad

تو داری می‌ری جلو یا ایستادی و زندگی از کنارت رد می‌شه؟
Anonymous voting

تو داری می‌ری جلو یا ایستادی و زندگی از کنارد رد می‌شه؟
Anonymous voting

بدون تو شاید هیچگاه معجون "آفتاب، خستگی و گرمای دستانت" را سر نمی‌کشیدم. هیچگاه ترکیب سبز چشمانت با خاکستری خاطراتم را تجربه نمی‌کردم. #فرشاد_غلامی @withfarshad

قبل و بعد از ادیت #before_after @withfarshad

بیگ‌محمد: هیچ وقت عاشق بوده‌ای ستار؟ ستار: عاشق زیاد دیده‌ام. بیگ‌محمد: راه و طریقش چه جور است عشق؟ ستار: من که نرفته‌ام برادر. بیگ‌محمد: آنها که رفته‌اند چی؟ آنها چی می‌گویند؟ ستار: آنها که تا به آخر رفته‌اند، برنگشته‌اند تا چیزی بگویند. #کلیدر #ﻣﺤﻤﻮﺩ_ﺩﻭﻟﺖ_آبادی @withfarshad

سوسوی امید رو می‌بینی؟ خوب باش. @withfarshad