1 255
Subscribers
-124 hours
-57 days
-1330 days
Posts Archive
1 255
[یك جا برایت نوشته بودم:
دوست دارم تو را بخندانم،
به جای او که برایش گریه میکنی...
"چقدر دوستت داشتم"]
1 255
[گفتم ببخشید شما دلتون نمیخواد یه امشب گنجیشک گمشدهی به من پناه آورده باشین؟
گفت دیوونهای؟
گفتم بله ولی درخت هم هستم.
گفت دیوونهای.
رفت.]
1 255
براش نوشته بودم همیشه حین پلک زدن تصویری که روی سیاهی پردهی چشمم نقش میبنده تصویر توئه تا اینجوری مطمئن بشم اگه این آخرین پلک زدن عمرم باشه تصویر تو آخرین چیزی هست که میبینم.
1 255
[تو را!
تو را آنقدر طولانی دوست دارم
که گویی یا در ازل زاده شدهام
یا هرگز نخواهم مرد.]
1 255
شانهاش را بالا داد و نگاهش را از من گرفت و بعد طوری که به نظر برسد دارد اشکش را پاک میکند انگشتش را به چشمش نزدیک کرد و زیر لب گفت نشد.
