آفرودیته
Open in Telegram
روایت یک زندگی معمولی، روزگار یک وکیل دادگستری👩🏻⚖ ☕✍💅🎒👩🏻🍳 https://t.me/BiChatBot?start=sc-177741-kim1hmj
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
3 477
Subscribers
-324 hours
-167 days
-6730 days
Posts Archive
3 477
یه چیزی رو بدون اغراق بگم؟ هیچ روزی واقعا هیچ روزی نیست که علاوه بر امورات کاری خودم، بدون پیام سوال حقوقی و مشاوره از طرف دوست و آشنا بگذره.
هر سوالی رو جواب میدم، سلسلهای از سوالات بعدی میاد و باز هر چقدر هم سعی میکنم ساده و روان توضیح بدیم متوجه نمیشن و بارها تکرار مکررات رو میپرسن.
بعد جالبه بعضا اونقدر این آدما نسبت دوری دارن که اصلا ندیدمشون و یقینا هم نخواهم دید. مثلا عروسِ خواهر زنعموم در یک شهر دور غرب کشور! خلاصه الان هم که اینجا نشستم هوا بخورم تندتند داره تو واتسپ پیامی میاد که با جزییات روان، دیروز توی قطار با اون نت داغون شرحش رو دادم...
3 477
اومدم پایین پیتزا سفارش بدم! پیتزا دوست ندارم ولی نزدیکترین چیزیه که الان میتونم برای شام داشته باشم.
حیاط اینجا خوشگله، دور تا دور پر از دار و درخته، یه بیدمجنون بزرگ هم هست که عاشقشم، شبیه زنی با موهای لخته در مسیر باد🌱 اومدم نشستم رو نیمکت توی حیاط. دلم نمیخواست زودتر برگردم تو اتاق. برای تنهایی و توی اتاق بودن هیچوقت دیر نمیشه. هوا عالیه و دلم میخواست ساعتها بیرون بمونم که خب نمیشه، این یکی، باگ تنهایی سفر کردنه.
3 477
به وکیل سرپرست زمان کارآموزیم پیام دادم که فردا بتونم ملاقاتش کنم. تو مراسم تحلیف بخاطر سمتی که داشت اونقدر سرش شلوغ بود و اطرافش پر و زمان کوتاه، اصلا نشد درست درمون حرف بزنیم. از معدود آدمهای خیلی شریفیه که میشناسم، دلم خواست حالا که قزوینم، یکبار دیگه ببینمش. غنائم زندگی.
3 477
جلسه دادگاه خوب بود، کارای اداری خودم تو کانون هم خوب پیش رفت. تو کانون یکی از خانمهای با سابقه کانون که سمتی هم تو دادسرای کانون دارن اتفاقی ملاقات کردیم، اونقدر مهربون، متواضع و باسوادن که هر کدوم فقط میخواستیم یه موضوعی بدیم و ازش واسمون صحبت کنن، از باب تجربه نحوه برخورد و اینا بیشتر، کیف داد دیگه. مخصوصا برای من که عاشق اینم یه نفر از تجربههای خودش بگه، نصیحتم کنه. اصلا این خوراکمه.
بعدم که با دو تا از همکارا که البته دیگه دوست هم هستیم، رفتیم ناهار رو بیرون، کلی گپ زدیم و خندیدیم و خندوندیم.
روز آسونی شروع نشد امروز ولی تا اینجا که به خیر گذشته.
3 477
شاید باور نکنین ولی یه تابه روی کوچیک گرفتم مخصوص همین و املت! چون از هر دو اینا تو ظروف دیگه بدم میاد. اون کیفیت دلخواه رو نمیده.
3 477
ولی دلم سنگک و نمیرو میخواست ازونا که تو تابه روی با روغن نسبتا زیاد درست میکنن و تهدیگ میبنده، نمک، فلفل فراوونم داره.
3 477
این به علاوه یک فنجون چای صبونه میشه آخه؟!
دیگه وقتی تو سفری و جلسه داری بله هر چیزی صبونه میشه!
3 477
Repost from N/a
تا حالا با قطار سفر نکردم. اما از اونجایی که آدمی نیستم که راحت با بقیه گرم بگیرم و شروع کنم به صحبت فک میکنم برام سخت باشه این چنین سفر کردن. 🤔
3 477
با همکوپهایها تنقلات پارتی گرفتیم! هر کی هر چی داشت آورده وسط، یه فلاسک چای و نسکافه هم گرفتیم گپ میزنیم و خوراکی میخوریم. گپ زدن با آدمایی که یکبار تو زندگیت فقط میبینیشون هم در نوع خودش کلی جذابه.
3 477
نمیدونم فرهنگ در اثر گذر زمان تغییر کرده و خیلی چیزا دیگه تقریبا برای همه بیشتر از پیش جا افتاده که (قلبا دلم میخواد این باشه) یا من تو این مسیر و این شهر دیگه کلا خوششانس بودم.
یادمه زمان ارشد که تو مسیر آذربایجان رفتوآمد میکردم، سوای اون مهموننوازی و مهربونی که داشتن یه خصلت پررنگ خیلی بد هم داشتن که بدون استثنا به عنوان دختر/زنی که تنها سفر میکنه، صرفا برای درس/شغلش به انحاء مختلف قضاوت میشدم.
یعنی بعد از اینکه کلی سوال و کنجکاوی میکردن که از کجا میام و به کجا میرم و چرا، با تصور اینکه من ترک نیستم و متوجه نمیشم شروع میکردن با همدیگه تندتند ترکی حرف زدن و داستان بافتن.
گاهی اونقدر این قضاوتها تلخ بود که هنوزم هر بار تنها سفر میکنم و تو شرایط مشابه قرار میگیرم اون جاجهای نادرست و برچسبهای اشتباه برام تداعی میشه.
خیلی وقتا آخر سفر که میشد تمام اون صحبتارو بهشون میفهموندم که فهمیدم و میفهموندم که چقدر تفکرشون معیوب و نادرسته.
گاهی هم حوصلهم قد نمیداد و آزردهتر از حرف زدن بودم، شونه بالا مینداختم راهمو میکشیدم و میرفتم.
خلاصه که سفرها و مسیرها پر از اتفاقن، پر از درسن. من از همین جاها کنار یاد گرفتن قشنگ رفتار کردنا، به درک زشتی و نادرستی خیلی از رفتارهایی که اطراف خودم ندیده بودم هم رسیدم.
از همین جاها و موقعیتهای مشابه بود که هی "سعی کردم" درستتر رفتار کنم. بیشتر فکر کنم، کمتر کنکاش کنم و سرم به کار خودم باشه...
3 477
اونوقتا که دانشجو بودم، گاهی که تو کوپه با آدمای همفاز همسفر نبودم، دفتر دستکمو برمیداشتم میرفتم تو سالن رستوران قطار چای میگرفتم مینشستم برای خودم با درس و مشقم مشغول میشدم. الان که کمبود خواب حاصل از بدخوابی و کمخوابی دیشبو جبران کردم و بقیه همکوپهایها خوابن، دلم میخواد پاشم برم اونجا. راستش یکمی هم سرده و دلم یه فنجون کافئین غلیظ میخواد☕️
3 477
اگه هر راننده دیگهای جز این اسنپی امروز بود، عمرا میرسیدم به قطار. یه تصادف شده بود تو مسیر، ترااافیک وحشتناک. خلاصه یک دقیقه به حرکت قطار رسیدم، کلا مدارکمو چک نکردن گفتن فقط بدووووو که برسی.
3 477
بلاخره موفق شدم وسایلم رو تو یه کوله و کیف جا بدم. یه لاک لحظه آخری نود هم بزنم و برم دیگه.
3 477
جلسه ساعت ۸ الان تموم شد. دیرتر شروع شد چون جلسه داشتن ببینن مراسم محرم رو صبحها چگونه مدیریت کنن در این ایام! وقت ما هم کشکه به هر حال.
