en
Feedback
هنر و دیوانگی •

هنر و دیوانگی •

Open in Telegram

برایِ هنر و تاریخ آن

Show more
7 196
Subscribers
-124 hours
-97 days
-3330 days
Posts Archive
آروم تره...

Dead Women Mitski.m4a2.89 MB

And I don't wanna go home😭😭😭

✮⋆˙

Please don't leave me I can't breatheeee

Mitski - First Love Late Spring.mp310.86 MB

بچه ها بهترینای mitski رو برام بفرستید بذارم اینجا

برای یک فیلم بلند ، آفیش ۲ روز یکشنبه و دوشنبه , گریمور ـ منشی صحنه، دستیار صحنه -------- همچنین برای یک برنامه پخش از یوتیوب یا فیلم نت از  گریمور دعوت به همکاری میکنیم به این ایدی پیام بدید @mahshidnoshad

واگذاری دوره پاستل روغنی : یه دوره وجود داره مخصوص کسایی که دوست دارن به کار هنری بپردازن و یا نقاشی بکشن و با رنگ ها در ارتباط باشن، اما وقت نکردن کلاس برن و هنوز هیچی از نقاشی سر در نمیارن ! این دوره مناسب اون هاست :) برای اطلاعات و‌ نمونه آموزش ها پیام بدید @pieofthecakke

بچه ها من یه دوره نقاشی با پاستل روغنی و تکنیک هاش خریدم، و برام‌رو دو تا اکانت فعال شده اکانت دومو میفروشم با قیمت کمتر : @Pieofthecake

بچه ها، اینایی که تو چنل شخصیم میذارم رو هم اینجا به اشتراک می‌ذارم واقعیت من، این هارو از زبان خود مارینا آبرامویچ می‌نویسم چون داخل کتابی که دارم می‌خونم نحوه روایت کمی فرق می‌کنه ولی..خب قلم منه، چون یکم برای خودم این ها دردناکن بازنویسی می‌کنمشون

Repost from N/a
مارینا تسوتایوای عزیزم من مارینا آبرامویچ هستم و در تمام مدت نوجوانی ام به دلیل اسم مشترکی که داشتیم، احساس غرور می‌کردم و یا
مارینا تسوتایوای عزیزم من مارینا آبرامویچ هستم و در تمام مدت نوجوانی ام به دلیل اسم مشترکی که داشتیم، احساس غرور می‌کردم و یا شاید هم به دلیل تنهایی مشترکمان

Repost from N/a
یکی از بهترین های زندگی ام ریلکه است ای زمین آیا همین را نمی‌خواستی؟ که در میان ما طلوع کنی کتابی به اسم نامه ها : تابستان 1926 سه نامه نگار، ریلکه - مارینا تسوتایوا - پاسترناک پس از سال های نامه نگاری عاشقانه، مارینا تقاضا می‌کند تا پاسترناک را ببیند، اما پاسترناک میلی به دیدار او ندارد، تا اینکه مارینا پس از زندانی شدن همسرش توسط کمونیست ها در روسیه، به فرانسه فرار می‌کند، اما به دلیل فقر زیاد پس از چهار سال تصمیم می‌گیرد که به روسیه بازگردد و قبل از بازگشتش، در ایستگاه راه آهن گار دو لیون، پاسترناک را می‌بیند با مو هایی آشفته، چمدانی که از هم باز شده است، شلخته، هراسان، او را طلب می‌کند : پاسترناک هیچ کلمه ای بینشان رد و بدل نمی‌شود، تنها روی نیمکتی می‌نشینند و بعد پاسترناک چمدانش را با طناب می‌بندد و به بهانه خرید سیگار، می رود و دیگر باز نمی‌گردد چندی بعد، قبل از دیدارش با ریلکه، می‌فهمد که مرده است و به دلیل تنهایی و فقر زیاد خودش را با همان طناب، به دار می‌آویزد

Repost from N/a
مارینا آبرامویچ

Repost from N/a
و آن زن، مادر نیمچه کمونیست من بود که پس از هربار تحمل رنج بنا به مرام اسپارتانی اش می‌گفت ( می‌توانم درد را تحمل کنم ) بنا بر همین ها زیر کتک های او تمام تنم رو به سیاهی می‌رفت اما نباید صدایم در می‌آمد چون باید درد را تحمل می‌کردم درست شبیه به چیزی که او می خواست

Repost from N/a
زیبایی بی حد و حصر موهای بلند زنی که لختی آن از لای پتو پیداست، پدرم در جنگ، پس از حمله نازی ها، دانیکا را که یک سرگرد ارتش بود، لا به لای پتو ها پیدا کرد آن هم به دلیل زیبایی گیسوان رهای او که برخلاف چهره ی از حال رفته و تب کرده اش بوی زندگی می‌داد پدرم نجاتش داد و بعد یک‌دیگر را گم کردند. و پس چندین ماه، دانیکا که مسئول رسیدگی به پارتیزان های زخمی بود چهره ی مردی را دید که زندگی اش را به او مدیون بود، و بنا به نبود خون اهدایی، مادرم به دلیل هم گروه بودن خون هایشان، خونش را به او اهدا کرد و اینبار او بود که زندگی پدرم را نجات داد

Repost from N/a
درد، تقریـبا کمتر کسـی امـروزه نگاهی به دور از چارچوب هاش به هنـرمند داره، به حتم خود من هم، از این دید که دو وجه داره واسم، یا اون هنر مستقل شده نسبت به خالقش و یا از دید دیگر من از منظر اخلاقی، قابل ارزش بودن اون هنر بسته به اینکه حامل وجود اون هنرمند هست، میتونه نسبت به خالقش زندگی مستقلی پیدا نکنه، کاملا نسبـی هست اینکه کمتر کسی از رضا عبدو حتی می‌دونـه یا کم تر کسی بهش اشاره می‌کنـه با توجـه به دور از وطـن بودن و یا همجنسگرایی و بعد ابتلای به ایـدز، چه چیـزی تو رو اینقـدر کمرنگت مـی‌کنه در صورتـی یکی از برجسته ترین کارگردان های تئاتر آوانگارد آمریـکا بودی و سیل زیـادی از دونـه درشت ها تو رو میشناسنت و تنها جایـی که ازت صحبـت نمیشه وطنت هست

Repost from N/a
درد، تقریـبا کمتر کسـی امـروزه نگاهی به دور از چارچوب هاش به هنـرمند داره، به حتم خود من هم، از این منظر که دو وجه داره واسم، یا اون هنر مستقل شده نسبت به خالقش و یا از دید دیگر من از منظر اخلاقی، قابل ارزش بودن اون هنر بسته به اینکه حامل وجود اون هنرمند هست، میتونه نسبت به خالقش زندگی مستقلی پیدا نکنه، کاملا نسبـی هست اینکه کمتر کسی از رضا عبدو حتی می‌دونـه یا کم تر کسی بهش اشاره می‌کنـه با توجـه به دور از وطـن بودن و یا همجنسگرایی و بعد ابتلای به ایـدز، چه چیـزی تو رو اینقـدر کمرنگت مـی‌کنه در صورتـی یکی از برجسته ترین کارگردان های تئاتر آوانگارد آمریـکا بودی و سیل زیـادی از دونـه درشت ها تو رو میشناسنت و تنها جایـی که ازت صحبـت نمیشه وطنت هست

Repost from N/a
یک ایـران او را نشناخت رضا عبدو فرزند بنیانگذار باشگاه پرسپولیـس که در غم فراق و دوری از وطن، آشوب زدگی جهان انسان امروزی را
یک ایـران او را نشناخت رضا عبدو فرزند بنیانگذار باشگاه پرسپولیـس که در غم فراق و دوری از وطن، آشوب زدگی جهان انسان امروزی را در اماکن نامتعارفی مانند ساختمان های متروکه، انبار ها و غیره در قالب تئاتر به تصویر کشیـد

Repost from N/a
رضا عبدو هنرمندی که ایران نمی‌شناسدش
+1
رضا عبدو هنرمندی که ایران نمی‌شناسدش