7 174
Подписчики
Нет данных24 часа
-87 дней
-3230 дней
Архив постов
7 174
بچه ها جایی رو میشناسید جواهرات خاص بفروشن؟ازین بدلیجات های زنگ بزن نمیخوامم.
ازین چیزای خاص که حالا رنگرنگین، با سنگن، یه حالت مجسمه کوچیک وصله ، برق میزنن ...
زودم ارسال کنن
توروخدا معرفی کنید
7 174
بچه ها لطفا بیاید پیشنهاد فیلم/ مستند ایرانی خوب بدید :
یه چیزی مثل عنکبوت مقدس ، بیداد و ...
@pieofthecake
7 174
Repost from N/a
اجرامونو بیایید گایز خیلی خوشحالم میکنید اگر بیایید کلی ذوق میکنم :)
https://www.tiwall.com/p/medea33
7 174
برای یک فیلم بلند ، آفیش ۲ روز یکشنبه و دوشنبه ,
گریمور ـ منشی صحنه، دستیار صحنه
--------
همچنین برای یک برنامه پخش از یوتیوب یا فیلم نت از گریمور دعوت به همکاری میکنیم
به این ایدی پیام بدید
@mahshidnoshad
7 174
واگذاری دوره پاستل روغنی :
یه دوره وجود داره مخصوص کسایی که دوست دارن به کار هنری بپردازن و یا نقاشی بکشن و با رنگ ها در ارتباط باشن، اما وقت نکردن کلاس برن و هنوز هیچی از نقاشی سر در نمیارن !
این دوره مناسب اون هاست :)
برای اطلاعات و نمونه آموزش ها پیام بدید
@pieofthecakke
7 174
بچه ها من یه دوره نقاشی با پاستل روغنی و تکنیک هاش خریدم، و برامرو دو تا اکانت فعال شده
اکانت دومو میفروشم با قیمت کمتر :
@Pieofthecake
7 174
بچه ها، اینایی که تو چنل شخصیم میذارم رو هم اینجا به اشتراک میذارم
واقعیت من، این هارو از زبان خود مارینا آبرامویچ مینویسم چون داخل کتابی که دارم میخونم
نحوه روایت کمی فرق میکنه
ولی..خب قلم منه، چون یکم برای خودم این ها دردناکن
بازنویسی میکنمشون
7 174
Repost from N/a
مارینا تسوتایوای عزیزم
من مارینا آبرامویچ هستم
و در تمام مدت نوجوانی ام به دلیل اسم مشترکی که داشتیم، احساس غرور میکردم
و یا شاید هم
به دلیل تنهایی مشترکمان
7 174
Repost from N/a
یکی از بهترین های زندگی ام ریلکه است
ای زمین آیا همین را نمیخواستی؟
که در میان ما طلوع کنی
کتابی به اسم نامه ها : تابستان 1926
سه نامه نگار، ریلکه - مارینا تسوتایوا - پاسترناک
پس از سال های نامه نگاری عاشقانه، مارینا تقاضا میکند تا پاسترناک را ببیند، اما پاسترناک میلی به دیدار او ندارد، تا اینکه مارینا پس از زندانی شدن همسرش توسط کمونیست ها در روسیه، به فرانسه فرار میکند، اما به دلیل فقر زیاد پس از چهار سال تصمیم میگیرد که به روسیه بازگردد و قبل از بازگشتش، در ایستگاه راه آهن گار دو لیون، پاسترناک را میبیند
با مو هایی آشفته، چمدانی که از هم باز شده است، شلخته، هراسان، او را طلب میکند :
پاسترناک
هیچ کلمه ای بینشان رد و بدل نمیشود، تنها روی نیمکتی مینشینند و بعد پاسترناک چمدانش را با طناب میبندد و به بهانه خرید سیگار، می رود و دیگر باز نمیگردد
چندی بعد، قبل از دیدارش با ریلکه، میفهمد که مرده است و به دلیل تنهایی و فقر زیاد
خودش را با همان طناب، به دار میآویزد
