برتولت برشتBertoltBrecht قطعه ای از کتاب
Open in Telegram
⭕ اگر هنوز زنده ای، هرگز نگو هرگز، در زیر سلطه استبداد آن که سزاوار سرزنش است ماییم، و تنها ما می توانیم استبداد را پایان دهیم. افتادگان برخواهند خاست و نومیدان مبارزه خواهند کرد. چه کسی را یارای مقابله با "مردم آگاه" است. @The_narrator_of_love
Show more1 628
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+330 days
Posts Archive
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
و دیدم چه غریب است که مجسمههای شخصیتهای بزرگ ادبی ما مثل افلیجها بر صندلی نشستهاند و حتی ماخای رومانتیک به ستونی تکیه زده است، در حالی که مجسمههای روحانیون ما سرپا در حرکتند.
ص۹۹
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
در جلیله رسم داشتند که کمربندی راهراه به کمر ببندند که بدنشان را به دو بخش تقسیم کند و قسمت زیباتر و قابلقبول یعنی قلب و ریهها و کبد و سر را از قسمت دیگر بدن یعنی احشاء و عضو جنسی که بیاهمیت و صرفاً تحملپذیر بود تفکیک سازد. کشیشهای کاتولیک خط تفکیک را بالاتر بردند و یقه جامه روحانیت را نشانه بارز تفوّق سر قرار دادند، ظرفی مقدس که خداوند در آن انگشتان خود را فرو میبرد. در حالی که به بچههای برهنه که جای کش شلوار بر کمرشان افتاده بود، نگاه میکردم به یاد راهبههایی افتادم که با یک نوار زمخت سر را از چهره جدا میکردند و آن را در یک جور شبکلاهوارۀ آهارزدهای شبیه به کلاهخود رانندههای مسابقات اتومبیلرانی فرو میبردند. این بچههای برهنه آب بازی میکردند و چیزی از مسائل جنسی نمیدانستند. با وجود این عضو جنسیشان به قول لائوتسه براحتی کامل بود. وقتی که نوارهای تفکیک کشیشها و راهبهها و یهودیان هاسیدی را در نظر آوردم به فکرم رسید که بدن انسان چه شباهتی به ساعت شنی دارد. آنچه بالاست در زیر است، و آنچه در زیر بالاست.
ص۹۹
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
نشسته در آفتاب، جرعهجرعه آبجو بر لب به گذر آدمها در میدان چشم دوختم، آدمهایی جوان، همه محصل و هریک ستارهای بر پیشانی که نشانهٔ وجود نطفهٔ نبوغ در آنها بود و چشمانشان با نیروی هستی برق میزد. همان نیروی هستیای که در من بود قبل از آنکه رئیسم مرا ابله بیقابلیت خطاب کند.
ص۹۵
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
«دربارهی بیکرانگی» مکاشفهای آرام و سرد در دلِ زندگی است؛ نگاهی ممتد به جهان از فاصلهای دور و بیطرف و درعینحال عمیقاً انسانی. روی اندرسون با قابهای ایستا، رنگهای پریده و چهرههایی خسته، انسان را در لحظههایی بهظاهر ساده اما عمیقاً وجودی رها میکند: عشقهای ناتمام، شکستهای خاموش، شرم، انتظار و فرسودگی. جهانی که در آن همهچیز معلق است؛ میانِ زیستن و مردن. فیلم روایت خطی ندارد، بلکه تکههایی از هستی را کنار هم مینشاند؛ اپیزودهایی کوتاه که همچون خاطراتی محو، بیآنکه توضیحی بخواهند یا بدهند، از برابر چشم عبور میکنند. آدمها میآیند، رنج میکشند، ناپدید میشوند و جهان، بیهیاهو و بیتفاوت، مسیر خود را ادامه میدهد. اندرسون پوچی را نه فریاد میزند و نه انکار میکند؛ آن را با سکوت، مکث و فاصله نشان میدهد، چنانکه گویی طبیعیترین وضعیتِ انسان است. فیلمی دربارهی زیباییِ غم، تکرارِ زندگی و این حقیقتِ ساده و اندوهناک که ما همه، در دلِ بیکرانگی، تنها لحظههایی گذرا هستیم.
About Endlessness 2019
Director ::: Roy Andersson
🎨 🎭
🕊️
دین مانند مرد نابینایی است که در اتاقی سیاه به دنبال گربه سیاهی میگردد که آنجا نیست و آن را پیدا میکند.
-اسکار وایلد
🎨 🎭
_
مجموعهیِ #ژي_یِربا
ص ۱۹ / ۰۸
✓| آیا ما به یکدیگر صدمه میزنیم!؟
بطورِ قطع آن هنگامههای یادِ تو جز این نیست
وَ همین عشق است، عشقِ ناگزیر. |
اسماعیلعابِديني
🟥 " دستوپا میزدم
برایِ خاطرِ دردهای از دسترفته
برای خاطرِ رنجهایی که احساسِ لامسه ام داشت
آن نوازشهای عذابناک.
من خود نیز در همین منحنیهای لذت به سر میبرم
در اصرارِ لرزشی دیگر
لرزشی در الیافهای درونم چنانکه شَر شَرهای بیباکِ باران بر اِستپها، جلگهها.
پس بیهیچ پرسشی این یعنی؛
دوستش دارم
در خواب میبوسمش، عطرِ کتانِ پیرهنش را میآشامم
آنِ عطرِ نخستین
وقتی بر سرِ مزارِ جوانترین جوانِ قبیله میگریستم
وَ او چنان سنگین شانه ام را فشرده و بر سرم بوسه زد
پنداری رعد... "
ا س م ا ع ي ل
خانهیِپدری. اهواز
۱۱:۱۱ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ.ن؛
۱ ژي ؛ پیاله ، آبگیر.
۲ یِربا ماته
yerba mate؛
نوشیدنییِ یِربا، از گیاهان دمنوش وَ کافئیندارِ اِمریکاییِ لاتین.
شرحِ تصویر؛
کریستینا پریروسی. نویسنده و شاعر اهل اروگوئه
میدانم چرا هیچگاه یاد من نیستی.
من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یادم بیفتی. انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها...
- ایوان کلیما
◽ | #Non_Vocal
🎨 🎭
دلم میخواهد به طریقی وضعیت روانی، یا به عبارت دقیقتر، وضعیت احساسیام را تعریف کنم.
سابق بر این آرامتر زندگی میکردم. چندان خوشبخت نبودم اما قطعا بدبخت هم نبودم. نه لحظات وجد و سرخوشی را تجربه میکردم، نه لحظات نومیدی. یک عالم کار مفید و سودمند انجام میدادم و حتی برای سرگرمیهایم هم وقت داشتم.
حالا گاهی به نظرم میآید اصلا قادر به انجام دادن هیچ کاری، نیستم. و بعد ناگهان در خلسهای فرو میروم، جلوی پیانو مینشینم و به بداههنوازی ملودیهایی میپردازم که به نظرم ارزش روی کاغذ آوردن را دارند، اما بیشتر وقتها به خودم زحمت نمیدهم، چون به نظرم میآید پدید آوردنشان مهمتر از حفظ کردنشان است.
به همین منوال، حکاکیام تغییر کرده: پیچیدهتر و پویاتر شده است. این روزها معمولا یک زوج تصور میکنم: یک زن و یک بچه، انگار در گذشته میکوشیدم حالی را به تصویر بکشم، اما اکنون یک رابطه را به تصویر میکشم؛ تنش میان دو انسان، خواه با آرزوهای مشترک، خواه گسسته از هم و خواه در حال گذشتن از کنار همدیگر.
اگر قرار باشد بکوشم تا نتیجهای کلی بگیرم، میگویم عشق در روحم نیرویی استثنایی بیدار کرده، اما پیامدهای همین عشق رفتهرفته روحم را در هم میشکند. گاهی به گونهای تحمل ناپذیر آرزوی آن زن دیگر را دارم، اما به محض اینکه به من پیشنهاد میکند کمی بیشتر باهم بمانیم، یا جایی برویم و یکروز و یکشب بمانیم، وحشت برم میدارد که اینکار، خانهام را بیشتر در معرض تهدید قرار میدهد. کلام پیامبر قلبم را تکان میدهد. اما خانه چیست؟ آیا همچنان میتواند مکانی باشد که در آن میخوابیم اما در همان حال در آرزوی کسی هستیم که حتی اجازهی گذر از آستانهی آن را هم ندارد؟ بعد با خودم فکر کردم، چه تعداد زن و شوهر در خانهشان کنار هم میخوابند و به آدم دیگری فکر میکنند؟ آیا اینکار فساد و گمراهی است؟ مسلما طبیعی نیست. موضوع این است که انسان دارد تماس خود را با طبیعت و در پیِ آن با رفتار طبیعی خود نیز از دست میدهد؛ آنچه منحصربهفرد بودنش ناشی از آن است. در به رسمیت شناختن خداوند بالای سرش، خوردن میوهی درخت دانشِ خیر و شر، آگاهی بر پایانِ کار خویش در این کرهی خاکی، طریقی که طبیعت را نابود میکند، موجودات دیگر را قلعوقمع میکند، نزدیکترین و عزیزترین کسانش را فریب میدهد و برادران خود را میکشد، میتوان منحصربهفرد بودن او را دید. او جدا از همه، همواره خدا خدا میکند و آمادهی گفتگو با کسی است که هرگز پاسخ نمیدهد.
قرب جوار
ایوان کلیما
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
پیشرفت به مبدأ، یعنی پسرفت به سوی آینده.
ص۹۵
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
کتاب زیبایی است شرح اولین پرواز تنهای چارلز لیندبرگ از روی اقیانوس است به قلم خود او و فکرم مثل همیشه فوراً رفت پیش فرانتیشک اشتورم، متولی کلیسای تثلیث مقدس که تمام کتابها و مجلههای مربوط به پرواز را جمع میکرد، چون که سفت و سخت عقیده داشت که پیش از ایکاروس اولین پرواز را عیسی مسیح انجام داده، با این تفاوت که ایکاروس در دریا سقوط کرده بود ؛ولی مسیح با قدرتی معادل راکت اطلس که میتواند سفینهای به وزن صد و هشتاد تن را ،در مداری به ارتفاع دویست کیلومتری کره زمین قرار بدهد، به فضا پرواز کرده و تا به امروز دارد گرداگرد خطه سلطنت زمینی خودش میگردد. به خودم گفتم که برای آخرین بار در آزمایشگاه میکروبیوتیک فرانتیشک اشتورم با این روایت اولین پرواز لیندبرگ از روی اقیانوس به دیدار این آدم می روم و بعدش دیگر خداحافظ خوشبختیهای کوچک...!
ص۸۶-۸۷
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
با خواندن هِردر و هگل ،تمام عمر آرزوی رفتن به یونان را داشتم ،با خواندن نیچه تصوری دیوژنی از دنیا به هم رسانده بودم؛ ولی در تمام عمرم هرگز به مرخصی نرفته بودم ،همه مدت فراغتم را باید وقف کارهای عقب افتادهام میکردم...
ص۷۲-۷۳
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
ما قدیمیها بیقصد و عمد با سواد شده بودیم. هر یک از ما در خانهاش از کتابهای بازیافته در میان باطلهها، کتابخانهٔ کوچک معتبری داشت، مجموعهای از کتابهایی که از نابودی رهانیده بودیم، به این امید خجسته که در این کتابها روزی چیزی خواهیم خواند که هستیمان را دگرگون کند.
ص۷۱
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالاً چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد، که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد بردهام.
ص۶۵
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
🕊️
#قطعه_ای_از_کتاب
نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالاً چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد، که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد بردهام.
ص۶۵
#تنهایی_پرهیاهو
#بهومیل_هرابال
#پرویز_دوایی
#نشر_کتاب_روشن
🎨 🎭
⚜️
اگر هر داستانی پایان خوشی داشت،
دیگر دلیلی نداشت دوباره از نو آغاز کنیم.
زندگی فقط انتخاب کردن است
و یاد گرفتن اینکه بعد از هر مصیبتی
خودمان را جمع و جور کنیم.
همهمان هم این کار را میکنیم،
حتی کسانی که برعکسش را وانمود میکنند.
"سنگ، کاغذ، قیچی
/الیس فینی"
🎨 🎭
🕊️
یانیس ریتسوس
سونات مهتاب
بگذار با تو بیایم
چه مهتابی است امشب!
چه مهربان است ماه،
احدی پی نخواهد برد که موهایم خاکستری شدهاند.
ماه، از نو، آن رنگ طلا میزند. و تو به آن پی نخواهی برد.
بگذار با تو بیایم.
ماه که میتابد، در خانه، سایهها درازتر میشوند،
دستهایی ناپیدا، پردهها را کنار میزنند،
انگشتِ رنگباختهای بر غبار روی پیانو
کلماتی از یاد رفته را مینگارد
دل و دماغ شنیدنشان را ندارم. ساکت شو!
بگذار با تو بیایم.
فقط چند قدمی، فقط تا دیوار کورهی آجرپزی،
فقط تا آنجا که خیابان می پیچد،
تا آنجا که از میان دوغابِ مهتاب
پدیدار میشوند شهر سیمانی و آسمان،
شهری چنان بیتفاوت و غیر واقعی،
که واقعی هویدا میشود،
چنان متافیزیکیست، که تو
عاقبت چه بسا باور کنی که در یک لحظه
هستی و دوباره نیستی،
و شاید هیچوقت وجود نداری،
همانگونه که، عمر و ناپایداری آن نیز وجود ندارد.
بگذار همراهت بیایم.
کمی به اتفاق هم روی نیمکت سنگی خواهیم نشست،
روی نیمکت سنگی بالای تپه،
و وقتی باد بهاری بر ما بوزد،
شاید خیال کنیم که به پرواز درآمدهایم،
زیرا، خیلی وقتها و حتی همین حالا
هنگام پیچش باد در پیراهنم
صدای کوبش دو بال نیرومند را میشنوم،
که بالا و پایین میرود،
و در حین چنین پروازی،
که صدای بالها در خود احاطهات میکند،
احساس میکنی که گردن، گردهها و پوستت
به هم فشرده میشود،
فشرده در عضلات آسمان آبی و
رگ و پیِ نیرومند ارتفاعات،
به حال تو هیچ توفیری ندارد که بیایی یا بروی،
و نیز هیچ اهمیتی ندارد که موهایم خاکستری شده باشند
اندوهم این نیست،
– از این اندوهناکم که قلبم خیال خاکستری شدن ندارد.)
بگذار با تو بیایم!
میدانم که هرکس به سوی عشق،
افتخار و مرگ، تک و تنها گام میزند.
این را خوب میدانم. آزمودهام. فایدهای ندارد.
بگذار با تو بیایم…
■
- یانیس ریتسوس
- ترجمه از علی عبدالهی
- از کتاب دروغ های قشنگ
🎨🎭
🕊️
گاهی تنها کاری که از دستت برمیآید این استکه به زندگی نگاه کنی،
بیآنکه حس کنی واقعاً در آن حضور داری.
کازوئو ایشیگورو، هرگز رهایم مکن
🎨🎭
